Maybe
Yasaminدر نهایت اتفاق افتاد؛
به دلیل گناهانی که حتی مرتکب نشده بودم من رو تنها گذاشتی،
بهت خوش گذشت؟
من رو بازیچه بازی های ذهنی خودت کردی؛
و حتی بهم نگفتی چرا این کار رو باهام میکنی.
از غم و اندوه من سوءاستفاده کردی؛
کاری کردی تا مطمئن بشم عاشقت شدهام و در نهایت ولم کردی،
ولم کردی تا بمیرم!
اما من نمردم؛
زنده موندم تا نشونت بدم،
نشون بدم که چقدر قویام.
اما حالا درست بعد از قول و قرار هایی که توی ذهنم با خودم بستم،
روی تخت نشستم و پاهامو بغل کردم،
و میدونی افکاری که از ذهنم رد میشن همه به کجا ختم میشن؟
به تو!
تویی که من رو بازیچه کردی،
جلوی دوست هات من رو خورد کردی،
یک نفر دیگه رو به من ارجحیت دادی،
ولی میدونی چیه؟ من مثل روانی ها هنوز عاشقتم.
منتظر زنگ زدنتم،
منتظر پیام هاتم،
منتظر وجود یک ثانیه کنار تو بودنم،
محتاج بغل کردنتم،
نیازمند بوی موهاتم،
ولی خب...
تو این رو نمیخوای،
و این دردناکه که من این رو میدونم.
اما در نهایت من هنوز همون احمقی ام که همیشه به سمتت برمیگرده، بدون اینکه اهمیت بده چی در انتظارشه.