Matsuko

Matsuko

H

خیلی سال‌ها پیش، در روستایی نزدیک کیوتو، پسری زندگی می‌کرد که از کودکی بهش می‌گفتند: «تو باید رهبر بزرگی بشی. تو باید از خانواده‌ات دفاع کنی. تو باید از همه بهتر باشی.» اسمش ماتسوکو بود.


ماتسوکو باهوش بود، تند می‌آموخت و همیشه می‌خواست همه‌چیز رو کامل انجام بده. وقتی دیگران با بچه‌ها بازی می‌کردن، او تمرین شمشیر می‌کرد. وقتی همه می‌خوابیدن، او می‌نوشت و کتاب‌های بودایی می‌خوند. اما با وجود همه‌ی تلاش‌هایش، هیچ‌‌گاه حس نمی‌کرد «کافی» هست. اطرافیان هر بار می‌گفتند: «خوبه، اما هنوز بهتر از این می‌تونی باشی.»


سال‌ها گذشت و ماتسوکو جوانی زیبا و آرام شد، اما اضطراب همیشه با او بود. هر بار که به آینه نگاه می‌کرد، از خودش می‌پرسید: «آیا واقعاً این منم، یا فقط چیزی که دیگران از من می‌خوان؟»


یک شب که فشار زیادی روش بود، به جنگل پناه برد. زیر درختان کاج نشست و برای اولین بار بعد از سال‌ها، هیچ کاری نکرد. فقط صدای باد رو شنید و بوی کاج را حس کرد. آنجا بود که فهمید شاید لازم نیست همیشه همانی باشه که دیگران انتظار دارند. شاید کافی باشه که خودش باشه.


از اون شب به بعد، ماتسوکو کمتر در جمع ظاهر می‌شد. بیشتر وقتش رو توی جنگل و کوهستان می‌گذروند. روستایی‌ها اول فکر می‌کردند که او شکست خورده، اما بعد از مدتی دیدند وقتی کسی مشکلی داره یا غمگینه، ناخودآگاه به سراغ ماتسوکو می‌ره و با او حرف می‌زنه. او دیگه رهبر بزرگی که همه انتظار داشتن نشد، اما به آدمی تبدیل شد که به آرامی به دیگران نیرو و دلگرمی می‌داد.



Report Page