MatchPoint🎾
☆چپتر ۱
«اگه همینطوری هی همدیگه رو ببخشیم پس کی قراره واقعا دعوا کنیم؟»
.
.
مدرسهی خصوصی بانکوک پیفات مدرسهایه که به خاطر حمایت از دانشآموزها و پرورش استعدادهاشون شناخته میشه.
اینجا دانشآموزها فرصت دارن خودشون رو پیدا کنن، بفهمن به چی علاقه دارن آزادانه برای آیندشون تصمیم بگیرن و قوانین هم خیلی سختگیرانه نیست.
اما مهمتر از همه اینکه اینجا به دانشآموزها یاد میدن چطور در کنار هم و با آرامش زندگی کنن.
با این حال، تصویری که همهی دانشآموزهای مدرسه به دیدنش عادت کردن دو دانشآموز بااستعداد رشتههای تنیس و هنر هستن که مدام باهم بحث میکنن و به جون هم میوفتن
بیشتر مواقع دعواها فقط در حد تحریک کردن و کلکل کردنه، همین هم باعث میشه خیلیها نگران بشن.
دعواهای جدی تقریبا هیچوقت اتفاق نمیوفته چون همیشه یکی پیدا میشه که بهموقع بی و سان رو از هم جدا کنه.
اگر یه روز کسی نباشه که جلوشون رو بگیره، قطعا یکیشون آسیب میبینه.
چیزی که بیشتر از همه این دوتا رو حرص میده اینکه انگار خدای رقابت همیشه تصمیم میگیره سان و بی رو توی یک گروه بندازه.
واضحترین مثالش اینکه این دو نفر اصلا نمیتونن همدیگه رو تحمل کنن، ولی مجبورن تو یه کلاس درس بخونن.
در واقع بی فکر میکرد اگر کسی که روی صندلی ردیف اول کنار پنجره میشینه سان نبود خیلی کمتر اعصابش خرد میشد.
یا اگر کسی که صندلی ردیف آخر نشسته خودش نبود.
چون هرچقدر هم سرش رو بالا بیاره، آخرش باز چشمش به پشت سر اون پسر میوفته.
«هی رفیق! روز اول مدرسهست و انقدر سخته که مدیر مدرسه آرزو کرده هرچه زودتر تو و سان فارغالتحصیل بشین. واقعا آدم قوی هستی.»
پتونگ که عاشق فضولی کردن توی زندگی بقیه بود بعد از اینکه فهمید مدیر و معلم کلاس دربارهی بی و سان چی گفتن، برگشت سمتش تا سر صحبت رو باز کنه.
بی با شنیدن حرف دوستش سرش رو تکون داد و خیلی اهمیتی نداد.
«این تعریف بود یا توهین؟»
«داداش، تعریف بود! حتی بعد از فارغالتحصیلی هم پیبی و پیسان هنوز افسانههای بانکوک پیفات میمونن.»
پتونگ این حرف رو با شوخی گفت.
وقتی اسم خودش رو کنار اسم کسی که ازش متنفر بود شنید، قیافش رو درهم کشید.
پتونگ شونه بالا انداخت و برگشت سراغ گوشیش، درست همون لحظه معلم وارد کلاس شد.
صدای بچهها کمکم خوابید و شلوغی چند دقیقهی قبل جای خودش رو به سکوت داد.
چشمهای تیز بی با دیدن پسر پوستروشنی که پشت سر معلم وارد کلاس شد و چندتا برگه دستش بود، روی اون ثابت موند.
همون دانشآموز نمونهای که مایهی افتخار مدرسه بود، همون کسی بود که همیشه برای معلم و مدیر دردسر درست میکرد.
سان هم وقتی مجبور شد با کسی که تحملش نمیکنه توی یک کلاس باشه، اصلا سعی نکرد حالت کلافش رو پنهون کنه.
بی هم ناراحتی خودش رو نشون داد.
اتفاقی که صبح افتاده بود هنوز روی اعصابش بود.
حتی انگشت وسطش رو هم به زیبایی بالا آورد اما چون طرف مقابل فقط با تحقیر نگاهش کرد و هیچ واکنشی نشون نداد، بی در نهایت دست به سینه نشست و همچنان اخمو موند.
سان بین ردیفها راه افتاد و برگهها رو بین دانشآموزها پخش کرد.
فرمی بود دربارهی رشتهای که قصد داشتن در آینده انتخاب کنن، همه باید فرم رو پر میکردن و دربارهی برنامههای آیندشون مینوشتن تا به بخش مشاوره تحویل داده بشه.
معلم گفت:
«این فرمیه که باید پرش کنید و به بخش مشاوره تحویل بدید. دیگه باید جدی به مسیری که میخواید در آینده انتخاب کنید فکر کرده باشید. اگر هنوز هیچ ایدهای ندارید، همین الان بهتون میگم که این موضوع نگرانکنندست.»
سان با شنیدن این جمله برای لحظهای مکث کرد.
بقیهی بچههای کلاس هم همینطور.
کلاس درس مثل یک آکواریوم شلوغه اما دنیای بیرونش مثل یک اقیانوس بیانتهاست.
ماهیهای کوچیک باید یاد بگیرن، مسیر خودشون رو انتخاب کنن و زنده بمونن.
این همون دورهایه که دانشآموزهای دبیرستان باید به هر قیمتی شده خودشون رو پیدا کنن، درحالیکه تجربه و خاطرات خوب این دوران رو هم برای خودشون جمع میکنن.
چون هر روز، هر ساعت و هر دقیقهای که میگذره، دیگه هیچوقت برنمیگرده.
«ولی حداقل دربارهی یکی از شماها خیالم راحتتره.»
معلم نگاهش رو روی کلاس چرخوند تا اینکه روی دانشآموز نمونهای که ردیف اول، کنار پنجره نشسته بود متوقف شد.
«مثل سان که تمام تمرکزش رو روی ورزش گذاشته. خوشحالم که تونستی مسیر مناسب خودت رو پیدا کنی، سان.»
جملهی آخر کاملا برای تحسین سان گفته شد.
از دید بی که ته کلاس نشسته بود، حتی لبهاش رو تکون داد و حرفهای معلم رو مسخرهوار تکرار کرد.
الان از پشت صاف و محکم به نظرمیرسید، پسر ردیف اول حتما الان کلی اعتماد به نفس داشت.
اما چون سان ردیف اول نشسته بود، هیچکس متوجه چیزی نشد.
یک لرزش خیلی خفیف تو نگاهش و ذرهای ناامنی و ناراحتی از شنیدن اون حرفها.
این احساسات فقط در یک ثانیه ظاهر شدند و خیلی سریع ناپدید شدند.
---زنگ ناهار خورد.
دانشآموزهای کلاسهای مختلف به سمت غذاخوری رفتند.
بالاخره لحظهی آزادی از درس و مدرسه رسیده بود.
سان از گوشهی چشمش دید که بی و پتونگ برخلاف بقیهی دانشآموزها مسیر دیگه ای رو میرن.
حتما دوباره از بیرون غذا سفارش داده بودن.
چه آدمهای بدغذایی.
گوشی داخل جیب شلوارش لرزید و پیامی دریافت کرد.
بچههای سال پایینتر باشگاه تنیس پیام داده بودن که همین الان توی غذاخوری منتظرشن.
چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا سان به غذاخوری برسه.
اعضای نزدیک باشگاه تنیس همگی دور میز همیشگی جمع شده بودن.
همین که بچههای سال پایینتر دیدن سان یه کیسه غذا با خودش آورده، نتونستن جلوی خوشحالیشون رو بگیرن.
لعنتی، قبل از اینکه حتی خودش رو صدا بزنن سراغ غذا رفتن!
رابین با دیدن دیمسامهای خوشمزهی جلوی خودش با هیجان گفت:
«تنها چیزی که میتونه روح آدم رو توی روز اول مدرسه درمان کنه، دیمسام خونگی پیسانه!»
کن که کنارش نشسته بود وقتی دید تازهوارد یه نون بخارپز رو برداشت و یکجا گذاشت توی دهنش، شروع کرد به مسخره کردنش:
«تو دربارهی هر غذای مجانی که توی دنیا پیدا بشه همینو میگی.»
پسره شونه بالا انداخت و محل نداد.
حتی دستش رو دراز کرد و یه هارگائو از جلوی سان برداشت.
پسر صاحب مغازهی دیمسام خندید و جعبه رو بالاتر گرفت تا برداشتن غذا برای تازهوارد راحتتر باشه.
یکی دیگه از بچههای سال پایین که هنوز دهنش پر از نون بود گفت:
«کاش همین الان بعدازظهر بود. دیگه نمیتونم صبر کنم تا با پیسان تنیس تمرین کنم.»
چشمهای زیپو وقتی دربارهی ورزش موردعلاقهاش حرف میزد برق میزد.
سان با تعجب پرسید:
«اینقدر مشتاقی؟»
«آخه تو توی تعطیلات غیب شدی و رفتی مسابقه دادی.»
حرف زیپو درست بود.او تعطیلاتش رو صرف تمرین و شرکت در مسابقات بزرگ کرده بود.
هرچند به خاطرش کمی از دوستانش فاصله گرفته بود، اما نتیجهی خوبی گرفته بود و در عوض بخشی از تعطیلاتش رو از دست داده بود.
سان گفت:
«خب، پس بعدازظهر بیاید پیشم. خودتونو آماده کنید.»
زیپو با شنیدن کسی که بهش احترام میذاشت، با خجالت خندید.
تمرین تنیس با سان فقط اولش سرگرمکننده بود بعد از اون بیشتر شبیه جنگ برای بقا میشد.
سان طوری با قدرت بازی میکرد که انگار همیشه از چیزی عصبانیه.
کن به صورت دو تازهواردی که دو طرف سان نشسته بودن نگاه کرد و سرش رو تکون داد، درست مثل دو تا تولهسگ که به صاحبشون چسبیده باشن.
غذاهای روی میز حسابی کم شده بود.
صحبتها هم به موضوعات دیگه کشیده شد اینکه هرکس تعطیلاتش رو چطور گذرونده چه کسی یواشکی کجا برای تمرین تنیس رفته و...
«هی، تو قرار نیست توی مسابقات ورزشی شرکت کنی؟معلم کونگ پرسید.»
دختری خوشچهره با اندامی ورزشی و حالوهوای یک رهبر، وقتی بحث به مسابقات تنیس رسید این سؤال رو پرسید.
آلی رئیس فعلی باشگاه تنیس بود.
سطح بازی بالایی داشت و در دو نفرهی مختلط و دو نفرهی زنان هم خیلی خوب بازی میکرد.
با اینکه در کلاس متفاوتی بود، سان احساس میکرد آلی رو نسبتا خوب میشناسه.
سان بلافاصله جواب داد:
«بذارید تازهواردها توی مسابقات مدرسه تجربه کسب کنن.»
مسابقات ورزشی، مدرسههای یک منطقه رو برای رقابت در رشتههای مختلف کنار هم جمع میکرد هدفش هم ایجاد ارتباط بین مدارس بود، هرچند گاهی رقابتهای کوچیکی هم بینشون شکل میگرفت.
سان همیشه در این مسابقات شرکت میکرد، اما حالا که سال آخرش بود، هم تجربهی کافی داشت و هم نتایج خوبی گرفته بود.
وقتشه که نوبت بچههای کوچکتر باشه تا خودشون رو نشون بدن.
سان ادامه داد:
«هر بار که من ثبتنام میکنم، بقیه کنار میکشن. تو که رئیس باشگاهی باید از این فرصت استفاده کنی، تازهواردها رو پیدا کنی و بذاری اونا هم شانسشون رو امتحان کنن.»
آلی با شنیدن حرفش آروم خندید.
«هه، اگه استعداد نداشته باشن اصلا قبولشون نمیکنم.»
سان با دیدن سختگیری دوستش سرش رو تکون داد.
با این مدل انتخاب کردن آلی، اصلا تعداد اعضای باشگاه بیشتر میشه؟!
وسط صحبتها و غذا خوردن بچهها، تازهواردی به اسم کائو اولین نفری بود که متوجه شد
دانشآموزهای در حال عبور با نگاههای عجیبی به سان نگاه میکنن.
وقتی بیشتر دقت کرد...
«ام... چرا بقیه اینطوری به پیسان نگاه میکنن؟»
سان با تعجب ابرو بالا انداخت و تازه متوجه عجیب بودن اوضاع شد.
همه داشتن به گوشیهاشون نگاه میکردن و بعد سرشون رو بالا میآوردن و به سان نگاه میکردن.
اگر داشتن عکس صبحش رو میدیدن همون عکسی که موقع گرفتن جام، صورتش پر از نقاشی و خطخطی شده بود...خب، این احتمال داشت.
هنوز هم از خندیدن به اون ماجرا دست برنداشته بودن، مگه نه؟سان با خودش فکر کرد بهتره قضیه همین باشه.
اما اگر اینطور نبود...
«هی سان، اینو ببین.»
گوشی که عکسی روی صفحهاش بود جلوی صورتش گرفته شد.
سان لحظهای مکث کرد و چشمهای روشنش از خشم شعلهور شد.
«سان، میخوای بری...»
«لعنتی.»
سان ناگهان از جایش بلند شد، بدون اینکه به صدا زدن دوستانش توجهی کنه.
یکی از نانهای چینی رو از جعبه برداشت و با عصبانیت از غذاخوری بیرون زد.
زیپو با تعجب گردنش رو کش داد.
«چرا پی سان اینقدر ناگهانی و با این قیافهی عصبانی رفت؟»
آلی با خستگی گفت:
«هوم... حتما کار بیه.»
زیپو نگران شد:
«برم دنبالشون؟ دعوا میکنن؟»
با اینکه این اتفاق تقریبا هر روز میوفتاد، دوستانشون هنوز امیدوار بودن که بی و سان واقعا باهم درگیر نشن.
سان میتونست قسم بخوره که اینبار خودش شروعکننده نبود.
نمیدونست امروز چه بلایی سر بی اومده که مدام تحریکش میکرد!
پاهای بلندش قدمهای بزرگی برمیداشت تا به محل موردنظر برسه.
روی دیوار مدرسه تابلویی بود که عکس تمام دانشآموزانی که اون صبح روی صحنه رفته بودن روی اون قرار داشت.
همهچیز عادی به نظر میرسید به جز عکس سان
کسی با ماژیک مشکی دور چشمها و دهنش خط کشیده بود و اتفاقی که صبح افتاده بود رو مسخره کرده بود.
اصلا لازم نبود گفته بشه چه کسی میتونسته این کار بچگونه رو کرده باشه!
صدای چند دانشآموز از همون اطراف به گوش میرسید:
«امروز صبح مدرسه انگار مثل همیشه نیست، نه؟»
«اوه، یکی اومده و یه چیز دیگه هم بهش اضافه کرده.»
«ها؟ کی اومده اضافه کرده؟»
«هنوزم باید بپرسی؟ خب معلومه دیگه.»
چشمهای باریک و بادومی سان به پوستر کناری افتاد که کاملا نو و تمیز بود.
صدای خنده و پچپچ دانشآموزهای اون اطراف، بیشتر عصبانیش کرد.
سان دستش رو تا جایی که میتونست عقب برد و نان چینی زردهنمکی رو که از مغازهی پدرش آورده بود، پرتاب کرد.
!دقیقا به هدف خورد.
اگه پرتاب نان چینی به صورت بی یک ورزش بود، سان قطعا برنده میشد!
وسط خنده و حرفهای دانشآموزهای در حال عبور، همین که نان درست روی صورت بی به تابلو چسبید، صداها کمکم خوابید.
نون پایین افتاد و رد زردهی نمکی از روی صورت بی چکه کرد، حقش بود.
سان با رضایت لبخند کوچیکی زد، دستهاش رو پاک کرد و با خیال راحت برگشت سمت غذاخوری تا پیش دوستاش بره.
فقط معلم کلاس اونجا باقی مونده بود که بعد از تموم شدن جنگ تخریب تابلوها از راه رسیده بود.
خداروشکر که اسپری تنفسی همراهش بود، وگرنه از دست این دو تا بچهی شرور سرش درد میگرفت!---
آسمون بعدازظهر کمکم از آبی به نارنجی مایل به قرمز تغییر رنگ میداد.
هوای خفه و سنگین ظهر با وزش نسیم خنکی کمکم بهتر شده بود و همهچیز حس دلپذیرتری پیدا کرده بود.
فعالیت باشگاهها که درواقع کلاسهای فوقبرنامه بودن، بعد از آخرین زنگ مدرسه شروع میشدن.
راهروهای کنار زمینهای ورزشی هنوز پر از دانشآموز بود.
صدای تمرین باشگاههای ورزشی که در تعطیلات متوقف شده بود، دوباره شنیده میشد.
تو اتاق باشگاههای درسی، دانشآموزهای درسخون دور هم نشسته و دانش و اطلاعاتشون رو باهم به اشتراک میذاشتن.
از باشگاه موسیقی و رقص کاور هم صدای موسیقی میومد.
اما باشگاه هنر اون لحظه خیلی ساکتتر به نظر میرسید.
روز اول مدرسه بود و معلم باشگاه هنوز برنامهی خاصی براشون نچیده بود.
بنابراین داخل اتاق باشگاه هنر فقط یک نفر حضور داشت دانشآموز بااستعدادی که مشغول تعمیر مجسمهای بود که یک طرفش آسیب دیده بود.
«لعنتی! حتی از نسخهی اصلی هم خفنتر شده، نه؟!»
عضو دیگری از باشگاه که قرار بود پیش بی بمونه اما برای قدم زدن رفته بود و تازه برگشته بود، پتونگ، نگاهی به اثر بازسازیشده انداخت و صادقانه ازش تعریف کرد، با اینکه حتی لحنش خیلی هیجانزده به نظر نمیرسید.
بی برگشت و ابرو بالا انداخت.
تعریف رو پذیرفت، چون خودش هم قبول داشت.
اثر ترمیمشده، وقتی دقیقتر نگاه میکردی به شکل متفاوتی زیبا شده بود.پتونگ کولهپشتیش رو برداشت و گفت:
«من دیگه میرم. وقتی کارت تموم شد زود برگرد.»
بعد کنار بی که هنوز مشغول آخرین اصلاحات بود ایستاد.
«یادت نره قبل از رفتن چراغ رو خاموش کنی.»
«آره، آره.»
بی بدون اینکه چشم از کارش برداره، دستش رو تکون داد.
پتونگ که این صحنه رو دید نگاهش رو بین دوستش و ساعت دیواری جابهجا کرد.
«اگه الان نری، دوباره به اون برخورد میکنی.»
بی که غرق کار بود، مکث کرد و با اخم برگشت
چرا این پسر باید اسم سان رو وسط میکشید؟!
«خب که چی؟ اگه ببینمش، میبینمش.»
پتونگ شونه بالا انداخت، طوری رفتار کرد که انگار عصبانیت دوستش براش اهمیتی نداره و از اتاق خارج شد
بی شروعکنندهی دعوا بود
خود بی روی تابلوی سان خط انداخته بود.
اما وقتی سان جوابش رو داد، شروع کرد به حرص خوردن.
سان هم دست کمی از او نداشت.
بی حتی یک بار هم واقعا نتونسته بود برنده بشه.
این دوتا واقعا عجیب بودن.
بعد از رفتن دوستش چشمهای تیز بی ناخودآگاه روی ساعت افتاد.
تا الان باشگاه تنیس باید تمرینش رو تموم کرده باشه.
با همین فکر مرد قدبلند وسایلش و اثر هنریش رو جمع کرد کولهپشتیش رو برداشت چراغ باشگاه رو خاموش کرد و مستقیم به سمت در خروجی مدرسه رفت.
گاهی بی فکر میکرد خودش واقعا عجیبه.
البته سان هم به همون اندازه عجیب بود.
با اینکه میتونستن با مترو برگردن خونه راهی که راحتتر و بیدردسرتر بود، اما از اونجایی که زندگی خودش یک رقابت بود، میتونست به هرکسی ببازه...
اما نه به همسایهی روبهروشون.
حتی مسیر برگشتن به خونه هم تبدیل به یه مسابقه شده بود.
نزدیک خروجی مدرسه، مجسمهای رومی قرار داشت که مشعلی در دست داشت، یکی از دستهای مجسمه جلو اومده بود و همون دست خط پایان مسابقهی روزانهی این دو نفر بود.
هرکس زودتر میدوید و دست مجسمه رو لمس میکرد، برنده بود و با مترو به خونه برمیگشت.
بازنده مجبور بود با قایق برگرده راهی که هم گرمتر بود و هم دردسر بیشتری داشت.
مسابقهای که از دعواهای بیپایان این دو نفر به وجود اومده بود.
آلی با ناامیدی نگاه میکرد و پتونگ اونقدر ایستاده و این ماجرا رو دیده بود که پاهاش درد گرفته بود
در نهایت، برای سومین سال متوالی همان روشی رو انتخاب کرده بودن که پتونگ پیشنهاد داده بود.
بی وقتی دید طرف مقابل از دور اخم کرده، عمدا شروع به تحریکش کرد:
«واااو، حتی صبر کردم تو اول برسی تا باهم برگردیم خونه... انقدر دوستم داری که منتظرم موندی باهم بریم؟»
سان با شنیدن حرفش قیافش رو درهم کشید.
«دیوونه.»
سان تازه تمرین تنیسش رو تموم کرده بود و از حرف بی حرصش گرفته بود.
در واقع زیپو از قبل هشدار داده بود که اگه سان زیادی تمرین کنه، احتمال اینکه دوباره مجبور بشه مسابقهی دو بده بیشتر میشه
سان عاشق رقابت بود.حتی اگه نمیتونست بی رو تحمل کنه، اگه مسابقهی عصر رو میبرد تموم اون تحریکهای همیشگی بی جبران میشد.
پیروزی واقعی همینجا بود.
اون دو، نگاهی بهم انداختن و بعد هر دو به مجسمه نگاه کردن
همین که دوباره چشم تو چشم شدن علامت و زنگ شروعی که فقط خودشون ازش خبر داشتن تو ذهن هر دو به صدا دراومد.
و هر دو با تمام سرعت دویدن
بی به خاطر پاهای بلندترش تقریبا جلو افتاد.
اما یادتون نره که سان هم یک ورزشکاره.
تق!کف دست سفید و روشن تنیسباز جوان، یک ثانیه زودتر به دست مجسمه رسید.
در عصر اولین روز سال آخر دبیرستانشون، پیروزی نصیب سان شد!
سان در حالیکه به سمت ایستگاه مترو میرفت، گفت:
«با قایق خوش بگذره رفیق. بای.»
بی فقط میتونست دندون هاشو روی هم فشار بده و به پشت سر پسری که نمیتونست تحملش کنه خیره بشه
همون کسی که داشت به سمت ایستگاه مترو میرفت.
«حرومزاده! امیدوارم قطاری که سوار میشی وسط راه گیر کنه! کولرش خراب بشه، چراغها خاموش بشن و برای مدت خیلی طولانی شلوغ باشه! سااااااتو!»
سان که جلوتر بود، دستش رو کنار گوشش برد و وانمود کرد چیزی نمیشنوه
همین رفتارش بی بازنده رو بیشتر عصبانی کرد.
اما کاری از دستش برنمیومد.
بی فقط از پشت سر برای سان انگشت وسطش رو بالا آورد در حالیکه میدونست سان نمیتونه ببینتش.
اما خشمش همچنان سر جاش بود!فردا انتقامش رو میگرفت.
این بار به هیچ قیمتی نمیباخت!
.
.