MatchPoint🎾
oneمقدمه
یه نفر یه بار گفته بود زندگی خودش یه جور رقابته.
توی دنیایی که همهچی دور موفقیت، پول و دیدهشدن میچرخه، رقابت میتونه هم خوب باشه هم بد.
میتونه آدم رو هل بده جلو و باعث بشه بیشتر تلاش کنه، ولی همزمان فشار زیادی هم روی آدم بذاره.
بعضیا برای رسیدن به هدفها و رویاهاشون با بقیه رقابت میکنن.
بعضیا میخوان به خودشون و بقیه ثابت کنن که از پسش برمیان.
و بعضیا...فقط میخوان برنده بشن.
«تبریک میگم!»
«این دیگه چه کوفتیه، پسر؟!»
دست سفیدش که حالا از شدت فشار سرخ شده بود، با یه کشش خودش رو از دست طرف آزاد کرد.
اون «تبریک میگم» اصلا واقعی به نظر نمیرسید.
لحنش زیادی عجیب بود.
اون نگاه تحریکآمیز و پوزخند روی صورتش هم دقیقا شبیه شرورهای داستانها بود.
سان نمیدونست این یارو چه شیطنتی توی سرش داره، برای همین با شک و تردید یه قدم ازش فاصله گرفت.
البته که سان هم کم نمیآورد...
«اگه میخوای مسخرهبازی دربیاری، حداقل یه چیز بهتر و منطقی بگو، رتبهی من توی ردهبندی کشوریه، نه یه جایزهی مسابقات استانی مثل تو!»
صدای معلم توی سالن پیچید.
«امروز میخوایم از یوساویت تیتیچاروئن، یا همون پیسان معروف بهعنوان اولین دانشآموز مدرسهی بانکوک پیپات که تونسته در ردهبندی کشوری ورزشکاران تنیس نوجوانان به رتبهی پانزدهم برسه، تقدیر کنیم.»
با غرور روی صحنه رفت، در حالی که لبخند رضایت از صورتش کنار نمیرفت.
ولی بی طبق معمول دست از سرش برنداشت.
«حتما زیادی تمرین کردی، نه؟ یکم هم وقت بذار استراحت کنی، قیافت یکم بیحال شده زیر چشمات هم تیرهست، لبت هم خشکه.»
سان با شنیدن حرفهاش ناخودآگاه نگران ظاهرش شد.
«نکنه واقعا زیر چشمام تیرست؟ لبم هم خشکه؟ لعنتی... اینو عمدا گفت که گولم بزنه.»
دستش رو برد سمت چشمها و لبش تا ببینه واقعا چه شکلی شده.
همون لحظه صدای معلم دوباره بلند شد.
«بیاید با یه تشویق حسابی از یوساویت تیتیچاروئن، یا همون پیسان معروف استقبال کنیم!»
سان رفت روی صحنه جامش رو گرفت و بعد برگشت سمت دانشآموزها.
مدیر مدرسه با دیدنش لبخندی زد و گفت:
«امسال استایلت رو عوض کردی، سان؟ بهت میاد.»
سان همون لحظه متوجه یه چیز عجیب شد.
روی جام و دستش پودر گرافیت سیاه دیده میشد.
حتی یه مقدارش هم روی لبها و زیر چشمهاش نشسته بود.
همونجا فهمید چه اتفاقی افتاده.
کار بی بود...پچپچ و خندهی دانشآموزها بلند شد.
سان یهدفعه برگشت سمت کسی که همون نزدیکی، کنار صحنه ایستاده بود.
کسی که همیشه دوروبرش پر از مداد بود و از مداد برای خلق آثار هنریش استفاده میکرد.
بی دست گرافیتیش رو بالا آورد و با یه قیافهی کاملا راضی براش دست تکون داد.
سان با حرص گفت:
«پس میخوای اینجوری بازی کنی؟»
بعد رو به بقیه کرد و پرسید:
«کسی دستمال مرطوب داره؟»
همون موقع معلم اسم بی رو اعلام کرد و ازش خواست برای دریافت جایزهی هنریش روی صحنه بره.
«با یه تشویق حسابی از بی، بنیو تاویرانون استقبال کنید!»
بی، در حالی که مجسمهای رو که با دقت ساخته بود در دست داشت به سمت صحنه رفت.
حالا که تونسته بود رقیب اصلیش رو سر کار بذاره، کاملا ریلکس و راضی به نظر میرسید.
اما درست وقتی مرد قدبلند با اعتمادبهنفس جلو رفت و تقریبا داشت جامش رو میگرفت...
«واییییییی!»
بی با دیدن صحنهای که جلوی چشمهاش اتفاق افتاد، از ترس ناسزایی گفت.
نوک پاش به فرش چروکشده گیر کرد و هر دو دستش از مجسمهای که با این همه دقت ساخته بود جدا شد.
مجسمه جلوی چشمهاش توی هوا چرخید و به پرواز دراومد.
همهچیز برای بی انگار اسلوموشن شده بود.
با شدت روی زمین افتاد و مجسمه هم کمی اونطرفتر فرود اومد.
یه طرف مجسمه از شدت برخورد ضربه خورد و فرو رفت.
تمام سالن دوباره توی سکوت فرو رفت.
چشمهای تیرهی بی برق میزد.
خشم، مثل یه طوفان وسط اقیانوس توی وجودش شکل گرفته بود.
بی اول به فرش چروکشدهای که باعث شده بود زمین بخوره نگاه کرد.
بعد چشمهاش رو چرخوند تا سان رو پیدا کنه.
سان حالا صورتش رو با دستمال مرطوب تمیز کرده بود و با یه لبخند و بالا انداختن ابرو، عمدا داشت تحریکش میکرد.
بی از رقابت خوشش نمیومد.
اما وقتی رقیبش سان بود، چرا باید کم بیاره؟مرد قدبلند یهدفعه از جاش بلند شد و به سمت رقیبش هجوم برد و یقش رو گرفت.
قبل از اینکه بقیهی دانشآموزها حتی فرصت دخالت کنن، این دوتا نزدیک بود مشت و لگد نثار هم کنن طوری که مراسم اهدای جوایز شروع ترم جدید رسما تبدیل شده بود به رینگ کشتی!
بعضی از معلما روشون رو برگردوندن، بعضیها هم با انزجار سرشون رو تکون دادن.
بچههای همسنوسال خودشون هم فقط با یه قیافهی کاملا عادی بهشون نگاه میکردن انگار دیگه به این صحنهها عادت کرده بودن.
اما بیشتر سالاولیها هنوز ترسیده بودن، با این حال، وقتی واکنش بزرگترها رو دیدن کمکم فهمیدن که اونا هم احتمالا بهزودی به این وضعیت عادت میکنن.
بی و سان رقیب همدیگه بودن.
اگه بگیم هر دوتاشون برای بردن باهم رقابت میکردن، در واقع داریم دربارهی دو تا رقیب حرف میزدیم که هیچ معیار مشخصی برای رقابتشون وجود نداشت.
هیچکس نمیدونست خط پایان کجاست.
اصلا هیچکس نمیدونست دلیل واقعی این همه رقابت بین این دوتا چیه.
سان داشت قدمبهقدم مسیرش رو برای تبدیل شدن به یه تنیسباز حرفهای پیش میبرد و بی هم توی مسیر هنر داشت حسابی موفق میشد.
اما همهچیز از پدر و مادرهاشون شروع شده بود.
پدر و مادرهای این دو خانواده اصلا چشم دیدن همدیگه رو نداشتن.
دو خونه درست روبهروی هم قرار گرفته بودن و انگار ساکنهای هر کدوم از این خونهها همیشه باید ثابت میکردن که از اون یکی بهترن.
از پدر و مادرها گرفته تا بچهها...همشون انگار مثل دو خط موازی کنار هم حرکت میکردن.
یه بار یکی جلو میوفتاد و یه بار اون یکی.
و هیچوقت هم به هم نمیرسیدن.
همیشه همینطور فکر میکردن، تا اینکه یه روز رقابتی شروع شد که این بار یه چیز مهم وسطش بود...
چیزی که قرار بود توی آخرین سال دبیرستان، رابطهی بعضیها رو برای همیشه تغییر بده.....
.
.