Married
EWANبا ورودش به خونه، گرمای درون خونه بهش هجوم اورد. با بستن در، دوباره اون رو قفل کرد.
خونه ساکت بود. تنها صدای شوفاژ به گوش میرسید.
پسر بزرگتر بعد از قرار دادن خوراکی هایی که خریده بود به درون یخچال، کت بلندش رو در اورد و با بافت نازک و شلوار جینش به طبقه بالا رفت.
با رسیدن به اتاق مورد نظرش، اهسته در رو باز کرد و وارد اتاق تاریک شد.
تنها نور موجود در اتاق، از بین پرده های نیمه باز اومده بود و راه ورود به اتاق رو نشون میداد.
با ورودش، در رو دوباره اهسته بست و به وسط اتاق اومد.
تخت وسط اتاق دست نخورده و خالی بود اما صاحب اتاق، روی زمین کنار تخت نشسته بود.
با قدم های اروم نزدیک پسر کوچکتر شد کنارش نشست.
با نشستن کنار پسر، متوجه منقبض شدن و جمع شدن بدن پسر شد.
-میدونی که قرار نیست بهت اسیب بزنم.
با صدای ارومی به پسر گفت تا شاید بتونه کمی پسر کنارش رو نرم کنه.
-پس... چرا منو اینجا نگه میداری؟
پسر کوچکتر با صدای گرفته ای که نشونه چند ساعت گریه کردن بود، جواب پسر رو داد.
-تو قرار نیست به اون خونه برگردی جونگ سونگ.
-ولی من میخوام برگردم پیش پدرم
جونگ سونگ همونطور که سرش رو از روی پاهاش برمیداشت، جواب داد.
تنها سر پناه زندگی پسر، پدرش بود. وقتی توی بچگی مادرش ولشون کرد، تنها کسی که داشت پدرش بود.
قبول کردن اینکه همون پدری که روزی سر پناهش شده، الان بخاطر پول اونو به یکی که نمیشناخت فروخته، خیلی برای یه پسر پونزده ساله سخت بود.
-حتی اگه منم بخوام برت گردونم، پدرم اجازشو نمیده
-چرا؟ چون بابتم پول داده یعنی باید تا اخر عمرم اینجا زندانی بمونم؟
جونگ سونگ همونطور که صدای بلند تر میشد، با چشمای اشکی به پسر مقابلش زل زد.
-تو قرار نیست زندانی بمونی. فقط قراره پیش من زندگی کنی
-نمیخوام!
جونگ سونگ با داد بلندی جواب داد و بلافاصله ضربه تقریبا محکمی به شکم پسر بزرگتر زد و از اتاق فرار کرد
-جونگ سونگ صبر کن!
جیک همونطور که دستش روی شکمش بود، از جاش بلند شد و دنبال پسر دویید.
جونگ سونگ با پایین اومدن به پله ها، به سمت در دویید تا از اونجا بره.
با رسیدن به در چند بار دستگیره رو کشید اما در باز نشد.
جیک با رسیدن به جونگ سونگ، جسم سبک پسر رو از پشت گرفت و از در فاصله داد و سمت پذیرایی اورد.
-ولم کن میگم ولم کن
جونگ سونگ همونطور که توی بغل جیک تکون میخورد و سعی در فرار داشت، با صدای لرزونی گفت.
جیک پسر رو به پذیرایی اورد و روی مبل انداخت و مقابلش نشست.
-بهت گفتم نمیتونی بری
-مگه نگفتی من زندانی نیستم پس چرا نمیتونم برم بیرون؟
جی همونطور که داد میزد، دستش رو روی چشمای خیسش کشید.
-میخوای بری که چی؟ فکر کردی پدرت دیگه قبولت میکنه؟ فکر کردی جایی رو داری که بمونی؟
حق با جیک بود. پدر جونگ سونگ اگر نیاز یه پول نداشت پسرش رو نمی فروخت و پدر خودش هم کسی نبود که وقتی پولی برای چیزی یا کسی بده بیخیالش شه.
تحمل این حقیقت برای جونگ سونگ خیلی سخت بود. نمیتونست قبول کنه.
همونطور که رو به روی جیک نشسته بود، با صدای بلندی شروع به گریه کرد.
دردی که تحمل میکرد خیلی زیاد بود. پدری که براش سرپناه بود، از اول هم بخاطر خودش نمیخواستش.
حالا میفهمید چرا پدرش هیچوقت نسبت بهش اهمیتی نمیداد و فقط وقتایی که نیاز به پول کار های پاره وقت جونگ سونگ داشت، پسرش براش مهم میشد.
جیک ثابت نشسته بود. دیدن شکسته شدن جونگ سونگ باعث شده بود حتی نتونه پلک بزنه.
قبل از اینکه فرصت فکر کردن داشته باشه، با دستور بدنش، جونگ سونگ رو سمت خودش کشید و محکم بغلش کرد.
-اشکالی نداره جونگ سونگ. شاید اون دیگه تورو نخواد ولی من قرار نیست ولت کنم.
اون روز جونگ سونگ توی اغوش جیک چندین ساعت گریه کرد و جیک هم قول داد هیچ وقت پسر رو تنها نزاره.
سه سال بعد
امروز برای جونگ سونگ، روز سرنوشت سازی بود. از روزی که جیک بهش قول داد تا تنهاش نذازه، پسر تمام سه سال رو به سختی درس خونده بود تا بتونه رتبه خوبی توی کنکور بیاره و شغل خوبی پیدا کنه.
-هیونگ خیلی استرس دارم اگه خراب کنم چی؟
پسر کوچکتر همونطور که با چشمای شفافش به جیک زل زده بود، با استرس دست هاشو تکون داد.
-قرار نیست خراب کنی سونگی استرس نداشته باش تو خیلی خوب خوندی و قراره رتبه خیلی خوبی داشته باشی پس فقط به ایندت فکر کن
جیک با گرفتن دست های لرزون پسر، توی چشماش زل زد و بهش اطمینان خاطر داد.
جونگ سونگ با شنیدن اطمینان خاطر جیک، نفس لرزونش رو بیرون داد و بعد از بغل کردن جیک، وارد سالن کنکور شد.
شش ساعت بعد
با تموم شدن کنکور، از سالن امتحان بیرون اومد. تونسته بود به خوبی انجامش بده.
با رسیدن به محیط بیرون از سالن امتحان، جیک رو دید. پسر دسته گل رز سفیدی گرفته بود و به ماشینش تکیه داده بود.
با دو به سمت پسر بزگتر دویید و از پهلو بغلش کرد.
-چه دسته گل خوشگلیه هیونگ برای منه؟
جونگ سونگ با نگاه براقی اول به دسته گل و بعد به جیک زل زد.
جیک با باز کردن اغوشش پسر کوچکتر رو بغل کرد.
-البته که برای توعه عزیزم
جیک با عقب کشیدن، دست گل رو درون دست جونگ سونگ قرار داد. جونگ سونگ دسته گل رو به صورتش نزدیک کرد و با پر کردن ریه اش از بوی خوش گل ها، لبخند درخشانش رو به جیک تحویل داد.
-خب به این مناسبت نظرت چیه بریم با هم نهار بخوریم؟
جیک با چشمکی در ماشین رو باز کرد و منتظر موند تا جونگ سونگ سوار شه. با سوار شدن پسر کوچکتر، جیک در رو بست و اونم سوار ماشین شد و با هم به سمت رستوران مورد علاقه جونگ سونگ رفتن.
بعد از خوردن غذاشون و کمی حرف زدن، پسر کوچکتر رفته بود به سرویس بهداشتی و برگرده.
جیک با رفتن پسر، دستش رو درون جیبش برد و با بیرون کشیدن جعبه، نگاهی بهش انداخت.
دست هاش داشت میلرزید، میدونست برای این کار ممکنه زود باشه ولی این تنها چیزی بود که از ته وجودش میخواست.
با برگشتن جونگ سونگ، دستش رو زیر میز پنهان کرد تا اول کمی با پسر حرف بزنه.
جونگ سونگ با نشستنش، نگاهش به جیک افتاد که با نگرانی بهش نگاه میکرد.
-هیونگ چیزی شده؟
-راستش... میخواستم یه چیزی بهت بگم
-البته هیونگ چیشده؟
جونگ سونگ منتظر نشست تا پسر رو به روش حرفی که میخواست رو بزنه
-من... من از همون سه سال پیش ازت خوشم میومد جونگی. درواقع بعد از اینکه پدرم تورو گرفت، من ازش خواستم که بذاره پیش من زندگی کنی. تمام این سال ها صبر کردم تا بلاخره همچین روزی برسه و بتونم حرفی که چند ساله توی دلمه رو بهت بزنم.
پسر نگاه نگرانش رو از میز گرفت و با بالا اوردن جعبه باز شده و قرار دادنش روی میز، حرفش رو کامل کرد.
-حاضری باهام ازدواج کنی جونگ سونگ؟
چند دقیقه توی سکوت سپری شد. جیک جرئت نمیکرد سرش بالا بیاره. از دیدن چشمای جونگ سونگی که ازش ناامید یا متنفر شده میترسید.
بعد از گذشت چند دقیقه با صدایی از طرف پسر کوچکتر، تمام جرئتش رو جمع کرد و سرش رو بالا اورد.
جونگ سونگ در حالی که قطره اشکی از چشمش پایین ریخته بود، با لبخند به پسر بزرگتر زل زده بود. جیک چند لحظه گیج شد، فکر میکرد ممکنه جونگ سونگ ازش ناراحت شه اما پسر داشت میخندید؟
جونگ سونگ با دیدن نگاه گیج جیک، لبخندش بزرگتر شد و دستش رو سمت جعبه روی میز دراز کرد. با در اوردن انگشتر توی جعبه، اون رو وارد حلقه ازدواجش کرد و جلوی چشم جیک تکون داد.
-ببین چقدر خوشگله خدای من
پسر کوچکتر با لبخندی که چال گونش رو به نمایش میزاشت، انگشتر رو برانداز میکرد.
-یعنی... قبول میکنی؟
جیک با صدای ارومی پسر کوچکتر رو مخاطب قرار داد.
- چرا باید شانس ازدواج با کسی که دوسش دارم رو از دست بدم؟
جونگ سونگ نگاهش رو از حلقه توی دستش گرفت و به جیک داد. پسر بزرگتر با دیدن لبخند جونگ سونگ، سرش رو جلو اورد و بوسه ای روی لب های خندون پسر زد.
رنگ گونه های جونگ سونگ به سرعت تغییر کرد و نگاهش رو از جیک گرفت.
جیک با لبخند خرسندی به جونگ سونگ، پسری که سه سال خودش بزرگش کرده بود و الان همسرش بود، نگاه میکرد.