Maristella ⁸

Maristella ⁸

misun

لیا لبخندی زد و سرشو تکون داد ؛

×پس برو و منتظرش نزار راه طولانی اومده حتما منتظر شب رومانتیکیه‌.

سوبین متوجه اون طعنه داخل حرفش شد ولی چیزی نگفت ؛

- درمورد بومگیو...

میخواست حرفشو ادامه بده که زن حرفشو قطع کرد ؛

× خودم میدونم نگران بومگیو نباش، از شبت لذت ببر.

لیا بعد گفتن حرفش در عمارت رو داخل صورت سوبین بست ، سوبین کلافه دستی به موهاش کشید و سمت عمارت سفید برگشت ، هیچ علاقه ای نداشت که به همه بفهمونه اون زن واقعا کیه ، داخل عمارت شد زن رو روی پله ها دید ؛

- چرا اینجا نشستی ؟

دختر با دیدن سوبین از روی پله های سرد بلند شد و سمت پسر اومد ؛

+ منتظر تو بودم

-چیزی خوردی؟

+بله

- چرا اومدی اینجا ؟ مگه ما باهم توافق نکرده بودیم؟؟

+ سوبین لطفا فقط یکبار !

سوبین به چشمای آبی دختر زل زد و میتونست کثیفی اون آدم رو ببینه ؛

-به چه بهونه ای اونو راضی کردی تا بیایی دیدن من ؟ نمیتونی بگی دلتنگی !

+فرار کردم

-احمق

سوبین با حرص گفت و به چشمای اون زل زد ؛

-فردا برگرد پیش بابا ، تو معشوقه اونی نه من.

+سوبین ولی من تورو دوست دارم !

-با پدرم میخوابی ایما و داری میگی منو دوست داری؟

+ لطفا...

- فردا برگرد

سوبین با صدای بلند تو صورت دختر داد کشید و سمت پله ها رفت تا برسه به آزمایشگاه، روی کاناپه افتاد و کلافه چنگی به موهاش زد ، الان مهم نبود ایما بالاس تنها چیز مهم این بود که بومگیو داخل آغوش یونجونِ ، ساعت رو نگاه کرد و فهمید چرا خوابش میاد ، کتش و جلیقه اشو تا کرد و زیر سرش گذاشت روی کاناپه دراز کشید و سعی کرد بخوابه فردا کار های زیادی داشت .


یونجون ظرف پر از فرنی رو جلوی بومگیو روی میز گذاشت و روبه‌روی اون روی صندلی نشست ؛

+ هنوز معدت درد میکنه ؟

بومگیو باتکون دادن سرش موافقتشو اعلام کرد، یونجون با لبخند موهای پسر رو نوازش کرد و قاشق رو دستش داد ؛

+بخور ، پسر خوب !

بومگیو با لبخند به پسر نگاه کرد و قاشق اول فرنی رو داخل دهنش برد ، طعم خوب شیر داخل دهنش پخش شد و باعث لبخند بزرگ تر اون شد ؛

- یونجون ، سوبین افکار خوبی درمورد ما نداره...

+مهمه مگه؟

یونجون گیلاس شرابشو تکون داد تا حباب های کوچولوی روی اون مایعِ قرمز رنگ کم کم محو بشه ؛

- نه نیست ولی اون نباید بفهمه ، که اون آدما همش منو نگاه میکنن ، نباید بفهمه بابام اون آدمه است که ...

+ بومگیو هیش....

بومگیو با شنیدن صدای یونجون محکم دهنشو با دستاش پوشوند و زیر لب زمزمه کرد ؛

- هیش بومگیو باز زیاد حرف زدی .

با خودش گفت و دوباره شروع کرد خوردن اون مایع سفید ، بعد از خوردن شام سمت تخت یونجون رفت و روی اون خودشو پرت کرد نور شمع کامل اتاق رو روشن نکرده بود ، ولی گرما بخش بود ، خونه یونجون از خونه‌ی خودشون کوچیک تر بود ولی دوست داشتنی تر ، منتظر پسر موند که بیاد و کنارش روی تخت دراز بکشه ولی کارهای یونجون برنده شد و بومگیو خوابش برد .


سوبین با احساس سنگینی چیزی روی بدنش چشماشو باز کرد میتونست بفهمه که هنوز گرگ‌و میشِ ، با دیدن پتوی بزرگی روی خودش و زنی که ایما بود داره پله ها میره بالا و بعد شنیده شدن صدای در خیالش راحت شد که اون زن رفته و حالا دوباره تنهاست ، گرما ایجاد شده از پتو بهش اجازه باز نگه داشتن پلکاشو نداد و دوباره خوابید .

بومگیو کمی تکون خورد چشماشو باز کرد و بیشتر داخل آغوش برهنه یونجون فرو رفت تاریکی اتاق بهش آرامش میداد ولی اون پسر بیشتر آرامش بهش میداد، نگاهش به چهره غرق خواب یونجون افتاد ، لب های برآمده، موهای بهم ریخته ، و بدن نسبتا بزرگ برهنه ، این ویژیگی ها کاری می‌کرد که بومگیو بیشتر خودشو به پسر بچسبونه و آروم زیر گوشش نق نق کنه ؛

+گیو بخواب ، زوده!

یونجون با چشم های بسته گفت؛

- دلم برات تنگ شده

+ هیش ، بخواب پسرِ من

-چشم‌

بومگیو چشماشو بست و بیشتر تو بغل پسر رفت و کمی نفس کشید عطر گردن یونجون براش خونه بود ، امن ترین خونه ، پلک هاش بیشتر گرم شدن و دوباره خوابش برد.



Report Page