Maple
Tiaبیرون رفتن و وقت گذروندن با تعداد زیادی از هم مدرسهایها، قطعا کاری نبود که جونگوون با علاقهی خودش انجامش بده. اما متاسفانه، از وقتی که همه فهمیدن اون پسرخالهی کیم سونو به حساب میاد، ناخواسته درگیر گروههای دوستی مختلفی میشد که درحالت عادی ازشون فرار میکرد.
در هر حال، حالاهم با گروه دوستهای سونو که حتی شامل تعدادی از همکلاسیهای خودش هم میشدن توی کافهای که فضای متفاوتی با کافهی جیک داشت وقت میگذروند. برخلاف کافهی جیک که به شدت دل باز اما مختص گذروندن زمانهای تنهایی با خودت یا یکی دو نفر از دوستانت بود، کافهای که توش قرار داشتن فضای بستهای داشت که با چراغها و لامپهای تزئینی و متعدد به خوبی نورپردازی شده بود. میزهای بزرگ شش نفره و چهار نفره نشون میداد اونجا جای بسیار مناسبی برای وقت گذروندن یا گروههای دوستانه و حرف زدن درمورد اتفاقات جالب و روزمرهست.
هرچند، جونگوون معمولا اهمیتی به حرفهاشون نمیداد. گاهی میشد اغراق رو لا به لای کلمات بچههای دبیرستانی حس کرد، یا حتی لاس زدن های گاه و بیگاهی که در نهایت منجر به دوستی های جدید یا دراما های جدید میشدن. اما، به نظر میاومد قرار نیست جونگوون به این رویه ادامه بده.
"سونو شی! چوهی هم به کنسرت جی رفته."
دوهیون بعد از حرفی که زد به خنده افتاد، مشخص بود سعی داشت نظر سونو رو به دوستش جلب کنه.
چوهی جیغ آرومی کشید و دستهاش رو روی صورتش گذاشت.
"جی اوپا از نزدیک فوقالعاده بود! اگه نمیرفتم کنسرتش زندگیم معنایی نداشت."
دختر گفت و شروع کرد به ابراز احساساتش. دوهیون و چند نفر دیگه هم یکی درمیون بهش میخندیدن و یا باهاش همراه میشدن و اکتهای مختلف سوپراستار رو تحسین میکردن.
سونو هم با اونها همکلام شده بود و گاهی تایید، یا چیز دیگهای رو هم اضافه میکرد.
" دقیقا! حتی اگه فن هم نباشی از آهنگاش و اورجینال بودنش لذت میبری. تک تک آهنگهاش کار خودشه."
یهجون بعد از مزه کردن نوشیدنی رنگارنگش، در تایید حرف بقیه به حرف اومد." جدی خوش به حال میتش. با اینکه انقدر معروف و پولداره خیلی جنتلمن به نظر میاد."
میلکشیکی که جونگوون درحال هورت کشیدنش بود تصمیم گرفت پسر بیچاره رو توی جمع خجالت زده بکنه. سونو هم با خندیدن به جونگوونِ درحال خفه شدن، باهاش همکاری میکرد. البته، کسی توجه چندانی به جونگوون بختبرگشته نداشت. به نظر میاومد سونو به دادش رسیده، پس کسی قصد نمیکرد فاصلهی استاندارد با یانگ جونگوون که خودش توی یک قانون نانوشته با همکلاسیهاش وضع کرده بود رو رد کنه.
"اتفاقا دلم برای میتش میسوزه. طرفدارهای افراطیش منتظرن بفهمن کی با نخ قرمز به اون بندهی خدا وصله تا به حسابش برسن. آم... تو خوبی جونگوونشی؟ "
جونگوون که تقریبا قرمز شده بود سرجاش ایستاد و سونو که دیگه از خنده نفس نمیکشید هم، به دنبالش از جا بلند شد.
سونو چند بار به پشت جونگوون زد و سعی کرد راه هردوشون به سمت بیرون رو پیدا کنه.
" چیزی نیست چیزی نیست. حالش خوبه. ما زود برمیگردیم."
سونو گفت و به محض فاصله گرفتن از میز، چیزی کنار گوش جونگوون گفت و گروه دوستانهای که سرگرمی جدیدشون تماشا گردن اون دو نفر بود، شاهد شدت گرفتن سرفههای جونگوون و خندهی سونو بودن.
" اگه به سونو به عنوان یه آدم انساندوست اعتماد نداشتم واقعا نگران سلامتی جونگوون میشدم."
دوهیون گفت و همزمان با گرفتن تایید بقیه، تکهی کیکی رو با بیخیالی توی دهنش گذاشت.
_
جونگوون و سونو، تقریبا خیلی غیرمنتظره وارد کافهی جیک شدن. تصمیم گرفته بودن شب دوستانهشون رو به همین زودی به پایان نرسونن و کمی بیشتر ازش لذت ببرن. ساعت حدودا دوازده شب بود و جیک معمولا تا نیم ساعت بعد از یازده کافه رو میبست، اما به نظر میاومد امشب قصدش رو نداره. دلیلش هم چیزی نبود جز حضور منیجر قد بلند که در کمال راحتی، روی یکی از صندلیهای کافه جا خوش کرده بود و با لبخند خیلی بزرگی با صاحب کافه که به کانتر تکیه داده بود حرف میزد. پالتوی کرم رنگش روی صندلی کنارش بود و جیک هم هنوز حتی پیشبندش رو به تن داشت. صحنهی مقابل به هر دو پسر جوون نشون میداد که دو نفر دیگه زمان از دستشون در رفته و فراموش کردن تابلوی "بسته" رو پشت در آویزون کنن.
ورود جونگوون و سونو بر خلاف چیزی که هردو تصور میکردن، لبخند رو از لب هیچکدوم پاک نکرد. جیک و هیسونگ جوری به دو پسر کوچکتر خوشآمد گفتن که انگار پدر و مادری هستن، که تمام این مدت منتظر بودن پسرکوچولوهاشون به خونه برگردن، نه دو پسری که در حقیقت تمام زمان خالی بودن کافه رو به لاس زدن گذرونده بودن.
جونگوون میدونست جی هنوز تو استودیو مونده، پس بر خلاف همیشه که با دیدن منیجر از میتش میپرسید، فقط بهش سلام کرد. به نظر میاومد هیسونگ از وقت بیکاریش برای وقت گذروندن با کراشش استفاده کرده و این برای پسر کوچکتر خیلی بامزه بود.
"چیزی میخورین بچهها؟ "
" میتونم یکی از چایهای مخصوصت رو داشته باشم هیونگ؟"
جیک سر تکون داد و به آرومی خندید. کیم سونو تقریبا بزرگترین فن چایهای مخصوصش به حساب میاومد.
" حتما! تو چی وون؟"
" هیچی هیونگ. ممنونم."
جیک سر تکون داد و به سمت داخل حرکت کرد.
هیسونگ حالت نشستنش رو عوض کرد و یکی از پاهاش رو روی اون یکی انداخت.
"خب. چه خبر؟ "
جونگوون و سونو دو تا از صندلیهای اطراف رو برداشتن و نزدیک به هیسونگ نشستن.
" خبر خاصی نیست. امتحانهای نیم ترم دارن نزدیک میشن و داریم از آخرین لحظههای آزادیمون استفاده میکنیم."
سونو گفت و آه عمیقی کشید.
" باید حسابی مراقب باشی سونویا. میدونی که شوخی ندارن. هرچقدر سر کلاس میخندن، سر امتحان اشکت رو درمیارن."
سونو ادای گریه کردن درآورد و جونگوون ناخواسته به دراماکویین بازیش خندید.
در حقیقت، هیسونگ قبل از میت شدن جی و جونگوون خیلی درمورد برادر ناتنی جیک کنجکاو نبود و به همین علت، نتونسته بود پسر رو توی پشت صحنهی کنسرت بشناسه. از اونجایی که وقت زیادی رو توی کافه نمیگذروند و همون زمان کوتاه رو تماما روی جیک تمرکز میکرد، دلیلی برای آشنایی با جونگوون نداشت. اما اوضاع کمکم تغییر کرد. هیسونگ و جی حالا بیشترِ تایم خلوت کافه و برنامههاشون رو اونجا میگذروندن و ناخواسته با سونو و نیکی هم آشنا شده بودن. سونو به واسطه برونگرا بودنش به خوبی همه رو از لاک خودشون بیرون میکشید. دلیل صمیمی شدنش با هیسونگ، صرفا این بود که به کالجی میرفت که هیسونگ رفته بود و بدون تلاش خاصی باهم احساس نزدیکی میکردن.
جونگوون هم کنار هیسونگ حس خوبی داشت. بر خلاف دیدار اولشون، جونگوون فهمیده بود هیسونگ به شدت خونگرم و قابل اعتماده. حتی گاهی به شدت بامزه یا دست و پا چلفتی میشد و علاقهی زیادش به جهیون، توی زمانی که چشمهاش موقع نگاه کردن به جیک میدرخشیدن خیلی خیلی واضح بود.
روی هم رفته، جونگوون هیسونگ رو به عنوان شخص مستقل، و نه منیجر میتش، توی دایرهی دوستهاش راه داده بود و این تصمیم خیلی خوبی به نظر میرسید.
" سونویا! میای کمک؟ "
" اومدم."
صدای جیک و سونو، جونگوون رو از فضای داخل ذهنش به سمت واقعیت هدایت کرد. چند ثانیهای به سکوت نسبی و گوش دادن به آهنگ جاز خیلی ملایمی که پخش میشد گذشت تا اینکه جونگوون تصمیم گرفت حرف بزنه.
" هیونگ اگه... طرفدارها ... منو بشناسن چی میشه؟"
کمی طول کشید تا جونگوون جملهش رو به اتمام برسونه اما هیسونگ با صبر و حوصله به پسر گوش کرد و بعد از کمی مکث، جوابش رو داد. به نظر میاومد نگرانی جونگوون چیزیه که هیسونگ از مدتها قبل فکرش رو کرده.
" به محض اینکه کسی از وجود تو باخبر بشه یا اطلاعاتی ازت پخش بشه ما میفهمیم. خبرنگارهای زیادی هستن که به خاطر امنیت سلبریتیهای کمپانی با ما همکاری میکنن، به خاطر همین قبل از اینکه کسی بخواد اطلاعات رو نشر بده ما میفهمیم. کمپانی قطعا سعی میکنه امنیت تو رو تضمین کنه پس امکان اینکه برات بادیگارد بذاریم هم هست ولی خیلی کمه. اینکه بخواین اعلام کنین توی رابطه هستین یا نه تصمیم خودتونه، ولی بهترین کار اینه که تا جای ممکن فضای شخصی خودتون رو خصوصی نگه دارین."
" منم دقیقا همین رو میخوام."
" این چیزیه که باید با جونگسنگ در موردش حرف بزنی عزیزم... ولی ما هم تمام سعیمون رو میکنیم اوضاع رو براتون امن نگه داریم. در هر حال هر اتفاقی هم بیوفته خیلی زود فراموش میشه. میدونم چقدر رو فضای امن خودت حساسی، منم هرکاری میکنم که برات امن بمونه."
جونگوون نفس عمیقی کشید و متقابلا لبخند زد. میدونست همیشه همه چیز به خوبی و خوشی نمیگذره، ولی دلش میخواست از هرچیزی که هست با تمام وجود لذت ببره.
_
خداحافظی کردن همیشه سخت بود. حتی زمانی که مشغول پیام دادن به هم بودن، انقدر ادامه میدادن تا جیک که مجبور بود صبح زود بیدار بشه، خوابش ببره. هیسونگ هم با علاقه، تا صبح صفحهی چت رو پر از جملههایی میکرد که وقتی شیم جهیون از خواب بیدار میشد و اونها رو میدید، چاره ای نداشت جز اشتراک گذاشتن حسهای خوبی که درونش مثل آتیش بازی آسمون سئول منفجر میشدن و فوران میکردن.
در هر حال، قرار نبود امشبشون توی صفحهی چت بگذره. بعد از اینکه جونگوون مسئولیت مدیر کافه رو برای چند لحظه به گردن گرفت و جیک رو سرزنش کرد که به خاطر مصارف شخصی نباید کافه رو تا دیروقت باز نگه داره، کافه رو بستن. دو پسر بزرگتر مطمئن شدن سونو و جونگوون به سلامت به خونه رسیدن و بعد از یک مشورت کوتاه به سمت باری که هیسونگ میشناخت حرکت کردن. منیجر برای روز بعد مسئولیتی به گردن نداشت، و باریستا هم بعد از کمی غر زدن حاضر شد ازخود گذشتگی کنه و باهاش همراه بشه.
حالا هر دو پشت کانتر بار نشسته بودن. هیسونگ دستش رو زیر چونهش گذاشته بود و به جیک خیره نگاه میکرد. پسر با هودی لیموییش و شلوار بگی مشکی زاپ داری که فیشنت مشکی رنگ از زیرش مشخص بود و کانورس زرد رنگش، خیلی با فضای بار هماهنگ به نظر نمیرسید.
"خب؟ فکر کردم قراره بیایم اینجا مخ بزنیم نه اینکه تمام مدت به من زل بزنی"
جیک گفت اما نگاهش خیره به نوشیدنیها بود.
هیسونگ آه عمیقی کشید و به پشتی صندلی تکیه داد و دستهاش رو جلوی سینهش توی هم فرو برد.
" یعنی منظورت اینه بعد از این همه وقت با یه نوشیدنی میتونم مخت رو بزنم؟"
جیک با شیطنت صورتش رو به هیسونگ نزدیک کرد و لب زد "میتونی امتحان کنی!"
لبهای هیسونگ ناخواسته به خاطر لبخندی که از ته دل میزد کش اومد. از اینکه جیک نمیترسید و خجالتی نداشت لذت میبرد و نمیتونست جلوی ابرازش رو بگیره. جلوتر رفت اما درست رو به روی لبهای جیک از حرکت ایستاد. انتظارش رو نداشت، اما جهیون کسی بود که قدم آخر رو برداشت و لبهاش رو روی لبهای هیسونگ قرار داد.
هیسونگ متعجب بود اما سورپرایز نشد، صرفا از ته دل خوشحالی رو حس میکرد. بالاخره اعتماد پسر کوچیکتر رو بدست آورده بود و نمیتونست منکر این بشه که به خودش افتخار میکنه.
دستش رو زیر چونهی جیک گذاشت و گونهش رو با انگشت شست نوازش کرد.
" داشتم ناامید میشدم. فکر میکردم اونی که توی بالکن ازت دزدیدم قراره آخریش باشه"
خجالت خیلی محوی توی خندهی آروم پسر حس میشد و جیک همیشگی به نوعی خودش رو نشون میداد.
" فکر کردم وقتی بهت اجازه دادم برای اولین بار اون بوسه رو ازم بدزدی، برای دفعههای بعدی نیاز به اجازه نداشته باشی."
" وقتی مدام ناز میکنی و عقب میکشی چطور میتونم به خودم اجازه بدم؟"
هیسونگ حالا دیگه قصد ملایمت نداشت. نگاهش توی چشمهای براق جیک میچرخید و لبخند روی لبش، حالا حالتی از نیشخند پیدا کرده بود. از طرف دیگه، چشمهای جهیون هم پر از شیطنت بود. هیسونگ هربار میتونست از دیدن همچین صحنهای ذوق کنه.
" ولی من فقط میخواستم بیشتر من رو بخوای، لیهیسونگ. کار اشتباهی کردم؟"
هیسونگ با دلخوری ساختگیای، کوتاه خندید.
" میدونی چقدر تلاش کردم خودم رو نگهدارم؟"
"نظرت چیه دیگه اینکار رو نکنی؟"
سیاهی چشمهای جیک موقع به زبون آوردن این کلمات، خیلی عمیق بود و قلب هیسونگ رو دیوانه وار به تپش انداخت. نمیدونست دلیلش شهوته، یا چیزی عمیق تر، پسر بزرگتر بهش چنگ مینداخت و قصد نداشت ازش بگذره. دوباره لبهای جیک رو بین لبهاش گرفت و پسر کوچیکتر رو از اعماق قلب بوسید.
_
[چهار ماه قبل از خط زمانی کنونی، یک روز در پاییز]
جیک به هیچ عنوان انتظار نداشت کسی که برای مهمونی دورهمی همکلاسی های دبیرستان، که توسط یکی از همکلاسیها برگزار شده بود دیر کرده و همه درموردش حرف میزنن، لی هیسونگ باشه. هیسونگ هم، خیلی زود متوجه نگاه خیرهی جیک روی خودش شد و همزمان با برداشتن گیلاس شامپاین و تشکر کردن از پیشخدمت، مستقیم به سمتش حرکت کرد.
جیک خودش رو جمع کرد و سرش رو سمت بالکن برگردوند. دستهاش رو جلوی سینهش روی هم گذاشته بود و گیلاس مشروب قرمز رنگِ توی دست راستش، سمت چپش قراره گرفته بود. هیسونگ نزدیکش شد و با بازیگوشی گیلاس ها رو به هم زد.
"به سلامتی آشتی کردنمون."
و بعد بدون تامل، نصف شامپاین رو سر کشید.
جیک خندید و به تبعیت، کمی از مشروب رو مزه کرد.
" پس بخشیدی؟"
" نه. "
هیسونگ کمی آزرده و نا امید به نظر میاومد. از روزی که توی کافه جیک رو <پرنسس> صدا زد و ریکشن نه چندان جالبی که از پسر دید، سعی کرد فاصلهش رو حفظ کنه اما این کار زیاد از حد سخت بود.
" چیکار کنم درست بشه؟ قول میدم دیگه اونجوری صدات نک_"
" ادامه نده لی هیسونگ... نبخشیدم چون کار اشتباهی نکردی."
جیک گفت و دوباره به بالکن نگاه کرد. لحن خونسردی داشت و لبخند کمرنگی روی لب داشت.
اما، حالا و اینجا بود که هیسونگ بالاخره فهمید مشکل از کجاست. حرفهای جیک مثل کتاب راهنما همه چیز رو برای هیسونگ واضح می کرد. احساس افتضاحی داشت اما میدونست میتونه درستش کنه. هیسونگ میدونست جیک واقعا نیمهی دیگهش هست و نمیخواست این فرصت طلایی رو از دست بده. عجلهای نداشت، اما این دلیل نمیشد به خودش اجازه بده که هیچ موقعیتی از دستش لیز بخوره.
دستش رو پشت جیک گذاشت و به سمت بالکن هدایتش کرد، و وقتی مطمئن شد هر دو به اون سمت حرکت میکنند دستش رو شل کرد و رو کمر پسر کوتاه تر گذاشت.
تا هیسونگ در شیشه ای بالکن رو ببنده و کمی پردهها رو بکشه تا دید به بالکن رو کمتر کنه، جیک کمرش رو به میلههای بالکن کوچیک یک متر در نیم متری چسبونده بود.
هیسونگ رو به روش، و در حقیقت کاملا چسبیده بهش ایستاد و دستهاش رو در طرف بدن پسر به میلهی بالکن تکیه داد. جیک با بازیگوشی کمی از گیلاس مشروب که هنوز توی دستش بود رو مزه کرد و هیسونگ هم با نگاه خیرهای که لحظهای از جیک فاصله نمیگرفت، ستایشش کرد.
" خب، چه مزهایه؟"
جیک ابروهاش رو بالا انداخت و به گیلاس شفاف نگاه کرد.
" خوبه. میتونی امتحانش کنی."
هیسونگ دستش رو زیر چونهی جیک گذاشت و صورتش رو برگردوند و مک کوچیکی به لبهاش زد.
" قطعا از شامپاین بهتره. "
جیک اما، پلکهاش رو روی هم گذاشته بود. سعی میکرد خیلی نشونش نده ولی واقعا خجالت کشیده بود. میدونست حسی که به هیسونگ داره به چیزی که بینشون توی دبیرستان بود اصلا شبیه نیست، اما با این حال چیزی نبود که بخاطرش هیجانزده نشه.
هیسونگ لبخند عمیقی به خاطر واکنش کیوت پسر روبه روش روی لب داشت. پلکهای جیک که از هم باز شدن و نگاهش که تقریبا هرجایی به غیر چشمهای هیسونگ رو هدف میگرفتن باعث شد پسر بزرگتر حرف دلش رو به زبون بیاره، تا شاید بتونه نگرانی رو به حداقل برسونه.
"برام مهم نیست آدمهای گذشتهت چه حرفی زدن جهیونی. تو پرنسس منی، و من هرجوری که هستی از ته قلب دوستت دارم."