منطق‌الطیر سلیمانی

منطق‌الطیر سلیمانی

فرهیختگان


یادداشتی از دکتر مظاهر مصفّا


مقابله و تصحیح و شرح و تعلیق و معرفی منطق‌الطیر فریدالدین عطار نیشابوری به اهتمام استاد نقّاد و سخن‌سنج گوهرشناس نادره‌کار نغزگفتار محمدرضا شفیعی کدکنی از نمونه‌های عالی تصحیح و مقابله و شرح و تفسیر و مشکل‌گشایی و تعلیقه‌نویسی متنهای دشوار و مهم و صاحب‌اعتبار زبان فارسی در طول تاریخ مقابله و تصحیح و شرح و تفسیر است. همتی سیمرغ‌گونه باید و هدایتی هدهدنمونه، عشقی فرهادصفت، بینشی سلیمانی، تا به پشتوانه آن بتوان سر به راهی چنین پرمهابت نهاد و تن به کاری چنین پرصلابت داد. سودای عبارت‌پردازی در سر نیست، غوغای عجز و ناتوانی است از بیان شوق و شور و شعف و وجد و حال، و رضایتی وصف‌ناپذیر در مقابل همتی تهمتنانه و غیرتی چشمگیر.


این بیان حال کسی است که بی هیچ گزافه‌گویی هیچ تصحیح و مقابله و شرح و تفسیری از متنهای کهن را در پنجاه ساله‌ی اخیر از نظر دور نداشته است و بر کمّ و کیف جمله متنهای فراهم آمده چشمی به دقت و همت گماشته است و ریز و درشت خطاها و لغزشهای بزرگان و صاحب‌نامان فن مقابله و تصحیح را به دیده‌ی دقت نگریسته است.


بسیارند از اهل فضل و تحقیق که می‌دانند نوشتن اکنون دیری است که از برای من سخت دشوار است و چنانکه جای دیگر نوشته‌ام هر سرپنجه‌ی من چراغ‌دان پنج شعله یا شمعدان پنج شمعی روز و شب سوزی است که آرام و امان از من گرفته است و نوشتن اکنون دیری است که برای من صعبترین کاری است. در منطق‌الطیر شفیعی تورقی کردم. به نام و نشان و کار کسانی از معاصران و رفتگان باز خوردم که با هر یک خاطره‌ای دارم و با بعضی خاطره‌هایی بسیار؛ بعضی از این خاطره‌ها به نحوی با عطار بی ارتباطی نیست. از جمله این کسان یکی شاعر فقید دکتر مهدی حمیدی شیرازی است. بعد از سیدخندان به طرف شمیران ساختمان بزرگی بود، محل دانش‌سرای عالی بود یا بخشی از دانش‌سرای عالی. ساعتی چند در آن مؤسسه تدریس داشتم. استاد فقید فروزانفر در طبقه‌ی هم‌کف آن مؤسسه درس می‌گفتند. آن قطعه‌ی خون‌بار پشیمانی را در آن مدرس پیش روی ایشان گذاشتم:


آن خامه که بنوشت هجای تو شکستم

وآن دست که بد کرد به جای تو شکستم... 


چند قطره اشک نامه‌ی سروده‌ی مرا خیس کرد. من از پیش استاد به شتاب رفتم و از آن روز تا سه سال بعد پیوسته استاد در جست‌وجوی من بود و از صادر و وارد از من می‌پرسید و پیغام می‌داد و مرا برای امتحان دادن احضار می‌کرد و من از حضور استاد می‌گریختم...


در همان دانش‌سرا استاد مینوی و شاعر فقید دکتر حمیدی را هم در روزی که درس داشتم می‌دیدم. از خاطره‌های به یاد ماندنی آن روزگار یکی آن است که روزی از روزهای اعتصاب دانشجویان در وقت ورود دو سرباز تفنگهای خود را به صورت ضربدری پیش روی من کشیدند و مانع ورود من شدند. مردی از کارکنان دانش‌سرا قدم پیش گذاشت و به گوش جناب سروانی آهسته گفت: «استاد است». جناب سروان گفت: «آخر بش نمیاد». من سر به گوش جناب سروان بردم، به مردی اشاره کردم که خون خان علی از دندانهای او فرو می‌ریخت. گفتم: «جناب سروان به این گاومیش میاد که وزیر ما باشه». جناب سروان پاها را به هم کوبید و سلام نظامی داد و گفت: «خیر قربان! بفرمایید تو.»


در همین روزها بود که حمیدی شیرازی به جان عطار نیشابوری افتاده بود و سروصدای ادیبان و اهل ادب و سنت‌گرایان و شاعران همه جا خاصه در انجمنها بر ضد حمیدی بلند شده بود. مرحوم استاد مینوی هم در همان روز که حمیدی به دانش‌سرا می‌آمد در آن درس‌کده حضور می‌یافت؛ گاهی بحثی و طعن و طنزی در میان ایشان مبادله می‌شد. حمیدی همیشه از من می‌خواست برایش شعری بخوانم، یا از خودم یا از دیگران. یک روز که مینوی هم بود از من خواست تا شعری بخوانم. دو بیتی خواندم بی آن که به یاد عطارکوبی حمیدی در آن روزگار باشم:


یکی پرسید از آن شوریده ایام

که تو چه دوست داری گفت دشنام

که مردم هر چه دیگر می‌دهندم

به جز دشنام منّت می‌نهندنم


حمیدی مبهوت ماند و سرخوش مثل تشنه‌یی که در بیابان بی‌آب چشم به چشمه‌یی روشن کند مات و متحیر ماند. تو گفتی با این دو بیت عشق‌بازی می‌کرد. دو بیت را خواند، چند بار خواند، از حافظه‌ی شگفت و شگفتی‌آور او دور نبود که حتی قطعه و غزلی را یک بار بشنود و بازخوانی کند. تو گفتی با آن دو بیت عیشی می‌کرد و عشقی می‌باخت. گفت: «از کیست؟» ناگهان به یادم آمد که در آن روزها با عطار چه می‌کرد و در ملامت گوینده‌ی بیتی چه مبالغتی روا می‌داشت:


شیخ خرقانی که عرش ایوانش بود

سالها سودای بادنجانش بود


گفتم: «از عطار است.»

گفت: «به دهن عطار زیاد است.»

لحظه‌ای بعد گفت:«درباره عطار باید تجدید نظر کنم.»


نمی‌دانم دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی باری در ذهن شریف و عزیز خود نسبت به آن چه در باب حمیدی شاعر اندیشیده است یا به قلم عزیز خود رانده است تجدید نظری می‌کند یا نه. یادواره‌ی دیگری از آن دو بیت عطار دارم از استادی که در منطق‌الطیر شفیعی با همه عزت و حرمت از او یاد شده است. وقتی در درس استاد فروزانفر پیش از آن که در حضور او یادی از «پیشوا» کرده باشم استاد مبحثی داشت شاید در باب بی‌نیازی و ملامت به من رو کرد و گفت: «آن دو بیت چیست؟» شاید به قوت همت در من تلقین کرد. گفتم: «استاد مقصودتان این دو بیت است:


یکی پرسید از آن شوریده ایام

که تو چه دوست داری گفت دشنام

که مردم هر چه دیگر می‌دهندم 

به جز دشنام منت می‌نهندم...»


[ناتمام]


کتاب ماه ادبیات و فلسفه، دی و بهمن ۱۳۸۳، شماره‌ی ۸۷ و ۸۸


Report Page