Mania

Mania

cheryl .

دستش رو سمت فلیکس دراز کرد و لبخندی زد. 


_ اگر مایل باشی برقصیم 


فلیکس لبخندی زد و همونطور که دستش رو روی دست مینهو می‌‌گذاشت، دست مخالفش رو روی سینه ی خودش گذاشت و تعظیمی کرد. 


"چه سعادتی لی مینهو"


حرفش باعث لبخند مینهو شد، مثل حضورش. 

دست مینهو دور کمرش قالب شد و فلیکس رو به سمت خودش کشید و روی پیشونیش بوسه ای زد و فشار آرومی به کمرش وارد کرد تا وادار به حرکتش کنه. 

دست پسر موطلایی دور گردن مینهو حلقه شده همراه با مینهو حرکت می‌کرد. 


مینهو دستش رو بالا برد تا فلیکس بچرخه، از پشت فلیکس رو توی بغلش فرو برد و پشت گوشش رو بوسید. 


_ دلم برات تنگ شده بود. 


"واقعا؟" 


مینهو دوباره پسر رو چرخوند و به صورتش نگاهش کرد. 


_ باورم نمی‌کنی؟ 


"می‌کنم؛

دل منم برات تنگ شده بود." 


مینهو شونه هاش رو بالا انداخت. 

_ دیگه قبولش ندارم، بعد از من گفتی 


دو دستش رو دور کمر فلیکس گذاشت و پسر رو به خودش نزدیک کرد، پیشونی هاشون رو به هم چسبوند و بینی فلیکس رو آروم گاز گرفت. 


فلیکس چینی به صورتش داد و سرش رو عقب کشید، مینهو به جلو خم شد و قبل از اینکه اعتراض پسر گوش هاش رو پر کنه لب هاش رو نرم روی لب های فلیکس بی حرکت گذاشت. 


حالا ماه ها از اون روز می‌‌گذشت، تمامش برای مینهو داخل ویدیو پلیر مغزش روی تکرار بود. 

حتی صدای نفس کشیدن پسر هم براش واضح بود. 


اما الان اینجا نشسته بود و به فلیکسی نگاه می‌کرد که دستش رو توی دست شخص دیگه ای گذاشته و باهاش می‌رقصه، حسی نداشت. 


فکر نمی‌کرد فلیکس خوشگل شده یا آرزوی خوشبختی ای برای هیچکدوم نداشت، فقط نگاه می‌کرد، می‌خواست جای اون پسر رو‌به‌روی فلیکس باشه و دست پسر رو بگیره و یک بار دیگه باهاش برقصه. 


چشم هاش با حرکات اون دو حرکت و تک تک حرکاتشون رو دنبال و ضبط می‌کرد، کنار هم زیبا بودن؟ نه، مینهو چنین فکری هم نداشت، فلیکس فقط کنار اون زیبا بود و نه شخص دیگه ای.


قرار نبود داستان شبیه سری فیلم های سریع و خشن تموم بشه، مینهو با اسلحه ای سر پسر رو هدف قرار بگیره و صداش رو روی سرش بذاره و فریاد بزنه اون می‌خواد فلیکس فقط با اون به این شکل برقصه، داستان تراژدی تر و واقعی تر از فیلم بود.


مینهو فقط می‌تونست نگاه کنه. 

هیچ کاری نکنه و فلیکس رو با خودش تصور کنه، رویای رقص با آهنگی رو ببینه که حتی ریتمش هم با رقصشون هم خوانی نداشت.


یک روز هم احتمالاً تمام این افکار در مورد فلیکس به پایان خودش نزدیک می‌شد و مینهو از فلیکس و خاطراتش دل می‌کند، حداقل دیگه مثل الان براش اهمیت نداشت، فقط خاطراتی رو به یاد میاورد که یک روز ساخته شده بودن، یک روز هم تموم شده بودن. به بهترین خاطراتش تبدیل شده بودن و حالا..دیگه نبودن. 


مینهو از سرجاش بلند شد و سمت فلیکس و همراهش رفت، کمی مست بود. خیلی کم، فقط باعث شده بود آروم تر بشه، هوشیاریش سر جاش بود و متوجه حرکات و رفتار هاش بود. می‌خواست این کار رو انجام بده. 


دستش رو روی شونه فلیکس گذاشت و فشار آرومی به سر شونه اش وارد کرد، فلیکس به سمتش برگشت، مینهو دلتنگ بود، حالا کاملا دردش رو توی قلبش حس می‌کرد، لبخندی زد چتری های قهوه ایش رو کنار زد.


_ اگر ایرادی نداشته باشه برای یک رقص قرضتون بگیرم؟


جلوی فلیکس خم شد و دستش رو به سمتش دراز کرد، سرش رو بالا گرفت و دید که پسر قد بلند رو‌به‌روی فلیکس لبخندی زد و ازشون فاصله گرفت. 


پس نمی‌دونست مینهو کیه؟ یا نقشی نداشت؟ 

اگر هم می‌دونست باید خیلی سر بسته می‌بود. 


فلیکس دستش رو قفل دست مینهو کرد، دست دیگه ی مینهو دور کمر فلیکس حلقه شدن، قدم هاشون حالا باهم هماهنگ بود و همزمان با هم حرکت می‌کردن.


_ دلم برات تنگ شده بود


فلیکس نگاهی بهش کرد و سرش رو برگردوند، مینهو تک خندی زد. 

_ دوست پسرته؟ 

"نه" 

_ مطمئنی؟

فلیکس سرش رو بالا گرفت و نگاهش رو به چشم های مینهو داد. 

_ راجع به منم همین رو می‌گفتی 

دستش رو دور بدن فلیکس چرخوند و به سمت زمین متمایلش کرد

_ اما شب ها باهام می‌خوابیدی و توی گوشم زمزمه می‌کردی که دوستم داری 

دستش رو از دور فلیکس باز کرد و اون رو طرف خودش کشید، مینهو هنوز هم لبخند روی لب هاش رو نگه داشته بود.

آروم شروع به حرکت کرد، لب هاش رو به سمت گوش فلیکس برد؛

_ من رو می‌بوسیدی و خواستنم رو کنار گوشم زمزمه می‌کردی، لی فلیکس، می‌خوای باور کنم داری راستش رو می‌گی؟ 


فلیکس حالا بغض داشت و دیگه به مینهو نگاه نمی‌کرد، مینهو نمی‌تونست تصمیم بگیره پسر روبه‌روش می‌خواست از مینهو فرار کنه یا از نگاه کردن به چشم هاش می‌ترسه؟ 

_ فلیکس 

مینهو روی صورت فلیکس خم شد و با نگاه کردن به چشم هاش و بردن سرش داخل گردنش مجبورش کرد به بالا نگاه کنه، سرش رو کنار گوشش برد و جایی نزدیک به گونه اش رو بوسید. 


دست های فلیکس رو رها کرد و بدنش رو از خودش فاصله داد و رو‌به‌روش ایستاد. 

_ دلم برات تنگ شده بود فلیکس، جدی می‌گم


"میدونم" 


_ واقعا؟


فلیکس ابروهاش رو بالا انداخت؛

"چی واقعا؟"


_ واقعا می‌دونستی دلم برات تنگ می‌شه و انقدر خودت رو ازم دریغ کردی؟ 


مینهو شکسته بود، فلیکس با قلبش این رو احساس می‌کرد، چیزی نبود که فقط با قلب بشه حس کرد، می‌تونست ببینتش، لمس کنه و حتی می‌شنید، صدای شکستنش رو، صدای مینهو شیطنت قبلی رو نداشت و غمگین بود. 

مینهو غمگین بود و فلیکس جز این کلمه هیچ کلمه ی مناسب دیگه ای برای توصیف حال حاضر مینهو پیدا نمی‌کرد. 


"آره می‌دونستم"


بغض مینهو و لبخندش در تضاد بودن، مشخص می‌کرد به پسر بزرگ تر سخت تر از چیزی که توی افکار می‌گنجید گذشته. خسته بود و می‌خواست استراحت کنه، اما قلبش برای آدم رو‌به‌روش می‌تپید و خواستنش رو فریاد می‌زد.

با خودش کلنجار رفته بود تا بتونه نبودن فلیکس رو قبول کنه، باهاش کنار بیاد، بگذره، همونطور که فلیکس گذشته بود.


پس چرا مینهو نمی‌تونست؟ برای یک نفر همیشه سخت تره، اما دلیلش چیه؟ عادلانه نیست. هر دو نفر باید به یک اندازه درد بکشن و خوشحالی کنن، حتی اگر خودخواهی محسوب بشه.


مینهو از فلیکس فاصله گرفت، تعظیم نود درجه ای کرد و دستش رو توی دستاش گرفت و به روی دستش بوسه ای زد. 

_ پس چرا نمی‌تونم درک کنم فلیکس؟ تنها راه دلتنگ کردن من بود؟ 

باید به قلبم واقعا آسون تر می‌گرفتی 

من خسته تر از اونچه فکر می‌کنی ام. 

رو به روی فلیکس قرار گرفت و دست هاش رو روی شونه های پسر کشید. 

_ خواهش می‌کنم اگر می‌دونی چطوری باید کاری کنم که باعث شه از داخل زندگیم کاملا محو شی، طوری که انگار تا الان هیچ ثانیه ای داخلش حضور نداشتی، بهم بگو. 

حرف های مینهو قلب فلیکس رو نشونه گرفته بود و داشت متلاشیش می‌کرد، پسر کوچک تر می‌خواست کف سالن بشینه و گریه کنه، طوری گریه کنه که کل سالن رو با اشک هاش پر کنه. 

_ اما بازم ممنونم ازت، با تمام اتفاق هایی که افتاد، باعث شدی شاد ترین خاطرات عاشقانه ام ساخته بشن و من هم یکی ازشون داشته باشم. 

مینهو نفس عمیقی کشید و خندید. 

_ خیلی بیشتر از یکی 

اما الان، فقط می‌خوام دست از سرم برداری، حتی با اینکه الان منظوری نداری که بخوای بهم آسیب بزنی فلیکس اما داری اینکارو می‌کنی. 

قدم هاش رو به سمت عقب برداشت و دست هاش از روی شونه های پسر افتادند و پشت سر خودش در هم گره خوردند. 

اشکی روی گونه اش لغزید و به آرومی، رو به صورت فلیکس لب زد؛ 


_ دوستت دارم، اما دیگه کنارت احساس آرامش ندارم 

بین این دو، فرق زیادی هست که امیدوارم، هیچوقت درکش نکنی. 


چرخید و با قدم های شمرده از فلیکس دور شد، فلیکس احساس می‌کرد همراه با هر قدم مینهو نفسش داخل سینش حبس می‌شه و اشک هاش برای سرازیر شدن تلاش بیشتری می‌کنن. 

چیزی نبود که فلیکس بخواد به خاطرش اشک بریزه و سوگواری کنه. 

چیزی مربوط به اون دو باقی نمونده بود، زمان زیادی بود که خوشحالیِ بین اون دو بال هاش رو به هم زده بود و از بینشون فرسخ ها فاصله گرفته بود.


مانیا به معنای شیداییِ، عشقِ وسواس گونه؛ تجربه ی بالا و پایین های عاطفی بزرگ، عاشقانی که به شدت مالک و حسود هستند.



Report Page