Managerial oversight.

Managerial oversight.

valen

جلسه‌ی کادر مدرسه فضای سنگینی داشت و هوا انگار توی اتاق حبس شده بود؛ پنجره‌ها بسته، پرده‌ها نیمه‌کشیده و نور کم‌رنگ ظهر روی میز چوبی بزرگ وسط اتاق افتاده بود. صدای ورق خوردن کاغذها و صاف کردن گلوها، تنها صداهایی بودن که سکوت خفه‌کننده‌ی فضا رو می‌شکستن.

به‌تازگی چند نفر از معلم‌ها وظایفشون رو درست انجام نمی‌دادن و نتیجه‌ش این شده بود که حالا همه باید دادهای مدیر رو تحمل کنن.

دست‌های هیسونگ دو طرف میز قرار گرفته بودن و انگشت‌هاش محکم روی چوب فشار داده می‌شدن. فکش قفل شده بود و رگ کنار گردنش پیدا.

«همین که گفتم!!! حقِ دوست شدن با هیچ دانش‌آموزی رو ندارید! خصوصاً شما، جناب آقای ریکی.»

نگاه تیز و چشم‌های ریز شده‌ی مدیر لی روی معلم تازه کار ثابت موند.

نیکی که تا اون لحظه ساکت نشسته بود، سرش رو پایین انداخت.

همه می‌دونستن، پسر همیشه به صمیمیت با شاگردهاش معروف بود. لبخند و شوخی‌هاش مهربونیش..دانش‌آموزها دوستش داشتن و حالا، دوست‌پسر حسودش که مدیر مدرسه بود، جلوی همه مرزش رو مشخص کرده بود.

هیسونگ برگه‌های روی میزش رو مرتب کرد. حرکت‌هاش دقیق و کنترل‌شده بودن، اما از لحنش معلوم بود که زیر اون آرامش ظاهری، آتیش خوابیده.

صداش رو صاف کرد و گفت:

«خب. همگی مرخص هستید. برید سر کلاس‌ها تا بیشتر از این بی‌نظمی پیش نیاد. یانگ، لطف کن ترتیب یک اردوی آموزشی برای سال‌دومی‌ها بده و از بچه‌های بی‌نظم بخواه فردا حتماً با والدین‌شون بیان مدرسه. همه‌گی مرخص هستید…غیر از شما، جناب نیشیمورا.»

قلب نیکی محکم زد..کم‌کم دفتر خالی شد و صدای بسته شدن در، آخرین صدایی بود که سکوت رو کامل کرد.

حالا فقط خودش بود و هیسونگ.

نیکی سرش رو بالا آورد، نگاهش مستقیم داخل چشم‌های مرد قفل شد و چند ثانیه گذشت و هیچ‌کدوم حرفی نمی‌زدن..هیسونگ از پشت میز بلند شد، کُت مشکی خوش‌دوختش رو از تن درآورد و با دقت روی میز گذاشت. آستین‌های پیراهن سفیدش رو بالا زد؛ پارچه‌ی تمیز و اتوکشیده دقیق روی بازوهاش می‌نشست و خطوط بدنش رو برجسته‌تر نشون می‌داد.

قدم‌هاش آهسته اما مطمئن بود.

صدای کفش‌هاش روی کف‌پوش اتاق می‌پیچید.

نیکی روی صندلی چرم نشسته بود و ظاهرش آروم بود، اما نفسش کمی سنگین‌تر از حالت عادی بالا و پایین می‌رفت. نمی‌تونست از نگاه هیسونگ چیزی بخونه و این یعنی هر لحظه ممکن بود غافلگیر بشه.

هیسونگ کراوات مشکی و براق دور گردنش رو شل کرد و پارچه از زیر انگشت‌هاش سُر خورد و کراوات رو کامل درآورد و بدون هیچ حرف اضافه‌ای دور گردن نیکی انداخت.

ادامه‌ی پارچه رو توی دستش پیچید و کشید، سر پسر ناخواسته جلو اومد.

هیسونگ خم شد، اون‌قدر نزدیک که نوک بینی‌شون به هم خورد. نفس‌های گرم‌شون با هم قاطی شد.

سرش رو کمی کج کرد و با نگاه سرد و مالکانه‌ای داخل چشم‌های نیکی خیره شد.

«که با همین چشم‌ها بهشون نگاه می‌کنی؟ با همین چشم‌هایی که برای منن؟ حالا من کاری میکنم تا کاملآ برای من اشکی بشن.»

نیکی، همیشه و همه جوره عاشق رفتارهای هیسونگ بود و تخس و شرّ بودن هیسونگ یکی دیگه از اون رفتارها بود.

نیکی پوزخندی زد و زبونش رو روی لب‌هاش کشید، هردو دستش رو بالا آورد و روی کمربند چرم و مشکی رنگ هیسونگ گذاشت:

«با کمال میل مدیر لی.»

هیسونگ پوزخندی زد و کمربندش رو باز کرد، آروم آروم باکسر مشکی رنگ‌ش رو پایین داد و توی همون حین که داخل چشم‌های پسر خیره شده بود، خم شد و با کمربندش هردو دست نیکی رو بست تا دیگه مزاحمش نشه.

حالا دیک هیسونگ کاملا رو به روی صورت و لب های پسر بود‌. هیسونگ با قدرت از بالا به داخل چشم های نیکی نگاه میکرد و دیک سفت شده‌ش رو روی لب‌های گوشتی و درشت نیکی می‌کشید و با یک دستش کراوات رو گرفته بود و با دست دیگه‌ش چنگ محکمی به موهای بلوند پسر زد، سر نیکی رو جلو آورد و دیک‌ش رو کاملاً وارد دهنش کرد، نفس لرزونی از داغی و درشتی لب‌های نیکی کشید و بعد اون پوزخند دیوانه‌واری زد، کراوات رو بیشتر کشید تا صورت پسر سرخ بشه و کمرش رو به سمت جلو داد تا کاملاً خودش رو داخل دهن نیکی جا بکنه، گره دستش رو داخل موهای نیکی محکم‌تر کرد و شروع به کمر زدن داخل دهن پسر کرد.

چشم‌های نیکی که دقیقا از بین پاهای هیسونگ بهش خیره شده بود پر اشک و قرمز شده بودن و پری‌کام هیسونگ‌ روی تمام لب‌ها و دور دهنش رو پر کرده بود.

مرد تند تند داخل دهن نیکی کمر میزد و پسر مراقب این بود که کاری نکنه تا دوست پسرش آتیشی تر بشه، زبونش رو ماهرانه روی عضو مرد میکشید و همون‌طور که با چشم‌های اشکی و مظلومی از بین پاهای هیسونگ بهش نگاه میکرد، مک‌های محکمی به عضو مرد داخل دهنش میزد. هیسونگ دستش رو پشت گردن معلم تازه کار گذاشت و با تمام قدرت دیک خودش رو داخل دهن و گلوی پسر فرو برد. دیدن برجستگی سر عضوش داخل گلوی نیکی، اون چشم‌های خمار و سرخ از اشک و گونه‌هایی که بخاطر وجود مرد داخل دهنش باد کرده بودن.

کاری کرد که بعد از چند دقیقه، هیسونگ دیک‌ش رو درآورد و تمام کامش رو روی صورت سرخ شده و چشم‌های سرخ و اشکی پسر ریخت، همون‌طور که نفس نفس میزد خندید و خم شد آروم روی لب‌های نیکی رو بوسید و دست‌های پسر رو باز کرد، نیکی که مچ دست‌های خودش رو می‌مالید بلند شد و این‌بار اون داخل صورت هیسونگ‌ خم شد: «بهت قول میدم

فردا نتونی حتی روی صندلی مدیریت خودت بشینی لی. هرچقدر اینجا تو رئیسی، توی تخت من دوبرابر این رئیس‌م. پس مشتاق اینم تا برسیم خونه.»

Report Page