Man Behind the Club .
XnvrlndXساعت از ده شب گذشته بود که ماشین مشکی یونجون مقابل ورودی اختصاصی کلاب توقف کرد.
نورهای بنفش و آبی از پشت شیشههای بلند ساختمان به خیابون میتابیدن و صدای موسیقی، حتی از بیرون هم به گوش میرسید. چند نفر از کارکنان به محض دیدن ماشینش به سمت ورودی رفتن.
یونجون از ماشین پیاده شد و دکمهی کتش رو بست. سوییچش رو به یکی از کارکنا داد و قدمهاش رو سمت ورودی کلاب برداشت.
مهمونی که قرار بود ملاقاتش کنه، آدم مهمی محسوب میشد؛ درواقع توی رده سنی خودشون، واقعا یک جینیس محسوب میشد چون تونسته بود توی کمتر از چهارسال، از یه استارتاپ کوچیک تبدیل به یکی از بزرگترین مجموعه های سرمایه گذاری و سرگرمی کره تبدیل بشه.
لی هیسونگ ..
اسمش توی محافل تجاری به اندازهی کافی شناختهشده بود، اما چیزی که باعث میشد مردم بیشتر دربارهش حرف بزنن، ظاهر و شخصیتش بود.
جوون، فوقالعاده خوشچهره، با موهای قهوهای تیرهای که معمولاً به شکلی مرتب روی پیشونیش میریختن، چشمهای کشیده و لبخندی که بهسختی میشد فهمید واقعی بود یا صرفاً بخشی از شخصیت حرفهایش.
هیسونگ بهتازگی تصمیم گرفته بود بخشی از فعالیتهای شرکتش رو به صنعت سرگرمی و میزبانی رویدادهای خصوصی گسترش بده. اون برای برگزاری جلسات غیررسمی با سرمایهگذارها، ملاقات با مدیران شرکتهای بزرگ و حتی میزبانی از مهمونهای خارجی، به مکانی نیاز داشت که هم سطح بالایی داشته باشه و هم حریم خصوصی مشتریهاش رو تضمین کنه
و کلاب یونجون، دقیقاً همون چیزی بود که دنبالش میگشت!
البته، به شرطی که یونجون پیشنهادش رو قبول میکرد.
به محض ورود یونجون به سالن اصلی، مدیر کلاب به استقبالش اومد.
" آقای چوی، آقای لی حدود ده دقیقهست که منتظرتونن. توی سالن خصوصی طبقهی بالان. "
یونجون ساعتش رو نگاه کرد و ابرویی بالا انداخت
" زودتر از چیزی که گفته بودیم رسیده؟ "
" بله. و یه نکتهی دیگه... "
مدیر کمی مکث کرد.
یونجون منتظر نگاهش کرد و سر تکون داد
" چی شده؟ "
" تیم روابط عمومی شرکتشون همراهشونه. ظاهراً قراره امشب یه عکس رسمی از ملاقاتتون منتشر بشه. "
" عکس رسمی؟ "
" بله. فکر میکنم بخشی از برنامهشون برای معرفی همکاری احتمالیه. "
یونجون نفس کوتاهی کشید و دستش رو توی جیب شلوارش فرو برد.
از این بخش ماجرا خبر نداشت، اما چندان هم براش عجیب نبود. هیسونگ بهخوبی میدونست چطور از یه ملاقات ساده، فرصتی برای جلب توجه رسانهها بسازه.
" باشه. فقط مطمئن شو عکاسی زیاد طول نکشه. "
" حتماً، قربان. "
یونجون از پلههای اختصاصی بالا رفت و وارد راهرویی شد که به سالنهای خصوصی منتهی میشد.
هنوز دستش به دستگیرهی در نرسیده بود که یکی از کارکنان در رو از داخل باز کرد.
و همون لحظه، نگاهش به مردی افتاد که کنار پنجره ایستاده بود.
هیسونگ کتوشلوار مشکی خوشدوختی پوشیده بود. ساعت نقرهای ظریفی دور مچش میدرخشید و لیوانی از آب گازدار توی دستش داشت. وقتی صدای باز شدن در رو شنید، برگشت.
لبخند زد.
" بالاخره صاحبخونه تشریف آوردن. "
یونجون با خندهی کوتاهی جلو رفت و دستش رو برای دست دادن دراز کرد.
" ببخشید که منتظرت گذاشتم. فکر نمیکردم زودتر از زمان مشخص برسی اینجا "
هیسونگ دستش رو فشرد.
" اشکالی نداره. راستش، داشتم کلاب رو بررسی میکردم. باید اعتراف کنم چیزی که دربارهش شنیده بودم، با چیزی که از نزدیک دیدم فرق داره. "
یونجون به اطراف اشاره کرد.
" امیدوارم فرقش مثبت بوده باشه. "
" خیلی مثبت. "
هیسونگ لبخندش رو کمی عمیقتر کرد.
" فکر میکنم بتونیم همکاریهای بزرگی با هم انجام بدیم. "
یونجون به صندلیهای دور میز اشاره کرد
" پس بهتره بشینیم و دربارهش حرف بزنیم. "
حدود نیم ساعت از شروع جلسه گذشته بود.
روی میز، چند پوشهی مرتب، دو تبلت و پیشنویس قرارداد همکاری قرار داشت. هیسونگ برخلاف چیزی که یونجون انتظار داشت، خیلی مستقیم سر اصل مطلب میرفت. نه وقتش رو با تعریف و تمجیدهای بیمورد میگرفت و نه سعی میکرد با نمایش ثروتش روی تصمیمگیری اون تأثیر بذاره.
دقیق، باهوش و به طرز عجیبی مسلط بود.
" چیزی که من میخوام، صرفاً اجارهی یه سالن برای چند تا مهمونی نیست یونجون "
هیسونگ یکی از پوشهها رو به سمت یونجون سر داد.
" میخوام کلاب شما تبدیل به محل اصلی ملاقاتهای خصوصی مجموعهی ما بشه. جلسات با سرمایهگذارها، قراردادهای بینالمللی، رویدادهای محدود و مهمونیهای خصوصی؛ البته همهچیز با برنامهریزی قبلی و تحت نظارت تیم خودمون انجام میشه و مسئولیتش روی دوش شما و تیمتون نیست "
یونجون صفحات قرارداد رو ورق زد.
" و در مقابل، شما هزینهی ثابت ماهانه پرداخت میکنین و درصدی از درآمد رویدادها هم به کلاب میرسه درسته؟ "
" دقیقاً. البته، هزینهی خدمات اختصاصی جدا محاسبه میشه و طبق همون پرداخت میشه "
یونجون کمی به اعداد روی صفحه خیره شد.
پیشنهاد سخاوتمندانهای بود؛ اونقدر که نمیشد بدون بررسی بیشتر پذیرفتش. درواقع سود خیلی خوبی براش داشت اما یه چیز مهم هم این وسط بود که باید بهش پرداخته میشد
" پیشنهاد خوبیه. اما من روی یه مسئله خیلی حساسم که احتمالا راجبش شنیدی "
سوهیون سرش رو کمی کج کرد و لبخند کوچیکی روی صورتش نشوند
" حریم خصوصی مشتریها.. درسته؟ "
یونجون نگاهش رو بالا آورد و متقابلا به چشمهای پسر زل زد
" دقیقاً. نمیخوام کلاب من تبدیل به جایی بشه که هرکسی با یه دوربین واردش بشه و از مهمونها عکس بگیره و یا شلوغی بیش از حد باعث بشه مشتریای خودم نتونن فضای خودشونو داشته باشن! "
هیسونگ با تأیید سر تکون داد.
" موافقم. اول اینکه هیچ تصویری از جلسات خصوصی بدون اجازهی طرفین منتشر نمیشه. عکسهای تبلیغاتی هم از قبل هماهنگ میشن؛ و مورد دوم، نگران شلوغی ها اصلا نباش. جلسات کاملا برنامه ریزی شدن و توی محوطه وی آی پی برگزار میشن و اصلا به مشتریهات سخت نمیگذره "
مکث کوتاهی کرد و بعد با لبخند ادامه داد
" البته راجب عکس گرفتن ... امشب رو فاکتور بگیر چون این یکی رو قبلاً با تیم روابط عمومی هماهنگ کردم. "
یونجون خندید و سرش رو تکون داد.
" پس ظاهراً از قبل تصمیم گرفته بودی که امشب عکس بگیریم. "
" من معمولاً برای چیزهایی که میخوام، از قبل برنامه میریزم. "
" اینو از روی قراردادت هم میشه فهمید. "
هر دو همزمان خندیدن و کمی از نوشیدنی ای که جلوشون قرار داشت، نوشیدن.
همون لحظه، در سالن باز شد و عکاس همراه با مسئول روابط عمومی وارد شد.
" آقای لی، آقای چوی، اگه آمادهاین میتونیم چند تا عکس بگیریم؟ "
هیسونگ از جاش بلند شد و کت خودش رو مرتب کرد.
" حتماً. "
بعد رو به یونجون کرد و دستش رو سمتش دراز کرد
" آماده ای؟ "
یونجون نگاهی به دستی که سمتش دراز شده بود کرد. دستش رو گرفت و از جاش بلند شد؛ دستی به لباسش کشید و با لبخند به دو نفری که منتظرشون بودن نگاه کرد
" بریم. "
عکاسی بیشتر از پنج دقیقه طول نکشید. درست طبق چیزی که یونجون به دستیازش گوشزد کرده بود.
اول، هر دو کنار میز ایستادن و با پوشهی قرارداد در دست، رو به دوربین لبخند زدن. بعد چند عکس در مقابل لوگوی کلاب گرفته شد و در آخر، عکاس ازشون خواست کنار پنجره بایستن.
هیسونگ کمی به سمت یونجون متمایل شد و دستش رو روی شونهی اون گذاشت.
" یه لبخند واقعیتر بزن آقای چوی! نه اینکه انگار داریم عکس کارت شناسایی میگیریم. "
یونجون خندید و سرش رو تکون داد
" تو که انگار برای جلد مجله آماده شدی. "
" خب، شاید چون قراره فردا جلد چند تا مجله باشم؟ "
یونجون سرش رو تکون داد و این بار با لبخند طبیعیتری رو به دوربین ایستاد. یکی از دستاش رو توی جیب شلوارش فرو برد و دست دیگش رو روی کمر هیسونگ قرار داد.
فلاش دوربین روشن شد و عکس ثبت شد.
عکسی که توی اون، هیسونگ با اون لبخند مطمئنش دستش رو روی شونهی یونجون گذاشته بود و یونجون هم با آرامش کنارش ایستاده بود.
واقعا عکس بینظیری شده بود.
دو پسر جوون، موفق، خوشپوش و بهطرز آزاردهندهای جذاب.
عکاس دوربینش رو پایین آورد و با لبخند رضایتمندی نگاهشون کرد
" عالیه. فکر میکنم همین عکس برای انتشار فردا مناسب باشه. "
هیسونگ نگاهی به صفحهی دوربین انداخت و با رضایت لبخند زد.
" موافقم ، عالی شده."
بعد رو به یونجون کرد.
" امیدوارم با منتشر شدنش مشکلی نداشته باشی "
یونجون شونهای بالا انداخت
" تا وقتی که متن خبر دربارهی همکاریمون باشه، مشکلی ندارم. "
هیسونگ دستش رو دوباره دراز کرد.
" پس به سلامتی یه همکاری طولانیمدت!! "
یونجون دستش رو فشرد.
" به سلامتی. "
اما درست زمانی که هر دو به سمت میز برمیگشتن، هیسونگ دوباره صداش زد.
" راستی، یونجون؟ "
یونجون برگشت و نگاهش کرد
" بله؟ "
هیسونگ با لبخند آرومی بهش نگاه کرد.
" شنیدم یه پسر کوچولو داری "
لبخند یونجون ناخودآگاه تغییر کرد.
" یوجین؟ آره. "
" چند سالشه؟ "
" پنج سالشه. "
" چه جالب. "
هیسونگ لیوانش رو برداشت.
" من همیشه به آدمهایی که با وجود مسئولیتهای بزرگ، برای خانوادهشون وقت میذارن احترام میذارم. "
یونجون برای لحظهای ساکت موند؛ لبخند کوتاهی زد و سرش رو پایین انداخت و به لیوان نوشیدنیش نگاه کرد
" سعی میکنم این کار رو بکنم. "
هیسونگ نگاهش کرد، انگار میخواست چیزی بگه، اما در نهایت فقط سر تکون داد و بحث رو به سمت قرارداد برگردوند.
یونجون هم چیزی نپرسید. با این حال، اسم یوجین از ذهنش بیرون نمیرفت؛ دلش میخواست هرچه زودتر کارش تموم بشه و به خونه برگرده.
نزدیک نیمهشب بود که جلسه بالاخره تموم شد.
هیسونگ همراه با تیمش از کلاب بیرون رفت و قبل از سوار شدن به ماشین، برای آخرین بار با یونجون دست داد.
" بهزودی دوباره میبینمت. "
یونجون لبخند زد و به ارومی دستش رو فشرد
" منتظرت هستم. "
" راستی، چوی یونجون "
یونجون بدون جواب دادن منتظر نگاهش کرد تا حرفش رو کامل کنه
هیسونگ در ماشین رو باز کرد، چشمک زد و با لبخند شیطنتآمیزی حرفش رو کامل کرد
" دفعهی بعد، امیدوارم یه فرصت داشته باشیم که بدون قرارداد و دوربین با هم صحبت کنیم. "
یونجون فقط خندید
" اگه فرصت خالی پیدا کردم، حتماً. "
هیسونگ سوار ماشین شد و چند ثانیه بعد، خودرو از محوطه خارج شد.
یونجون به رفتنش نگاه کرد و بعد نفس خستهای کشید.
شب طولانیای بود و دلش یه استراحت حسابی میخواست.
اما چیزی که نمیدونست این بود که تا چند ساعت دیگه، اون عکس قرار بود بیشتر از چیزی که تصور میکرد، سر و صدا به پا کنه.
یونجون کش و قوسی به بدنش داد، خواست سمت ماشینش بره که یکی از کارکنان کلاب، با عجله سمتش دویید
" آقای چوی!! "
با شنیدن صدای پسر، سمتش برگشت ، اخم ریزی روی صورتش نشوند و بهش نگاه کرد
" چیشده؟! "
" یه مشکلی توی کلاب داریم..! "
- 9 صبح روز بعد -
بومگیو به آرومی پلکهاش رو باز کرد و چند ثانیه طول کشید تا خواب از سرش بپره. دستش رو روی صورتش کشید و خمیازهی کوتاهی کشید، بعد نیمخیز شد و نگاهی به اطراف انداخت.
خونه ساکت بود.
نگاهش ناخودآگاه به ساعت دیواری افتاد.
بومگیو کمی اخم کرد و گوشیش رو از روی میز برداشت. صفحه رو روشن کرد و نگاهی به پیامهاش انداخت، اما خبری از یونجون نبود.
ابروهاش رو بالا انداخت.
تنش رو کش و قوس داد و دستی به کمرش کشید. کاناپه اونقدرا هم برای خوابیدن مناسب نبود!
میخواست اینجا منتظر یونجون بشینه اما نفهمید چه ساعتی تسلیم خواب شد.
فکر نمیکرد جلسه یونجون انقدر طول بکشه و در نهایت، به خونه هم برنگرده.
گوشی رو توی دستش چرخوند و زیر لب با خودش حرف زد
"این دیگه کجا مونده؟"
چند لحظه به صفحهی خاموش گوشی خیره موند. بعد شونهای بالا انداخت و از جاش بلند شد.
احتمالاً جلسهشون طولانی شده بود یا بعدش کاری پیش اومده بود. بههرحال یونجون صاحب یه کلاب بزرگ بود و بومگیو کموبیش میدونست که کارهاش همیشه طبق برنامه پیش نمیرن..
به سمت آشپزخونه رفت تا برای خودش یه لیوان آب بیاره. هنوز مشغول نوشیدن آبش بود که چشمش به گوشی افتاد؛ همونطور که روی کانتر گذاشته بودش، صفحه با دریافت یه اعلان روشن شد.
یکی از صفحههای خبری که دنبال میکرد، پست جدیدی منتشر کرده بود. بومگیو از روی عادت روی اعلان ضربه زد و پستی باز شد.
تیتر خبر با حروف درشت بالای صفحه دیده میشد.
«همکاری بزرگ در راه است؟ لی هیسونگ و چوی یونجون در ملاقات خصوصی شب گذشته دیده شدند!»
بومگیو کمی سرش رو چرخوند و چشمهاش رو روی کلمات تیتر چرخوند
"هیسونگ؟ ملاقات خصوصی؟"
اسم براش آشنا نبود؛ اسلاید رو عوض کرد و روی عکسی که ظاهر شد، ناخودآگاه مکث کرد.
مرد جوونی با کتوشلوار مشکی کنار یونجون ایستاده بود. موهای تیرهش با دقت حالت داده شده بودن و چهرهی خوشتراشش، در کنار لبخند مطمئنش، توجه آدم رو جلب میکرد. ظاهرش بیشتر شبیه مدلهای مجلههای مد بود تا کسی که قراره ساعتها دربارهی قراردادهای تجاری حرف بزنه.
بومگیو کمی زوم کرد.
"اوه..."
نگاهش از صورت هیسونگ به نوشتهی زیر عکس رفت.
《 لی هیسونگ، مدیرعامل گروه تجاری HS، یکی از جوانترین چهرههای موفق در صنعت سرمایهگذاری و سرگرمی، شب گذشته برای مذاکره دربارهی همکاری بلندمدت با مجموعهی تفریحی چوی یونجون در کلاب اختصاصی او حضور یافت. 》
بومگیو با علاقهی بیشتری به خوندن ادامه داد.
طبق چیزی که نوشته بودن، ظاهراً هیسونگ قصد داشت بخشی از جلسات کاری و ملاقاتهای خصوصی شرکتش رو در کلاب یونجون برگزار کنه. طبق خبر، این همکاری میتونست یکی از قراردادهای مهم هر دو مجموعه باشه و قرار بود جزئیات بیشتری در روزهای آینده اعلام بشه.
بومگیو دوباره به عکس برگشت.
این بار عکس دیگهای بود؛ هیسونگ و یونجون کنار پنجرهی سالن خصوصی ایستاده بودن، هیسونگ کمی به سمت یونجون متمایل شده بود و دستش رو روی شونهی اون گذاشته بود. هر دو به دوربین نگاه میکردن و لبخند میزدن.
بومگیو چند ثانیه به عکس نگاه کرد و بعد آروم سرش رو تکون داد
"خب، چه خوشگله..."
خودش هم متوجه نشد چرا این جمله رو با صدای بلند گفته بود. لبش رو گزید و اینبار با مکث، وارد صفحهی شخصی هیسونگ شد.
صفحهش پر از عکسهای رسمی، مراسمهای شرکتی، سفرهای کاری و چند تصویر از زندگی روزمرهش بود. تعداد دنبالکنندههاش هم کم نبود.
رندوم یکی از عکسهاش رو باز کرد؛ هیسونگ با یه پیراهن سفید ساده کنار پنجرهای بزرگ ایستاده بود و با لبخند به دوربین نگاه میکرد.
چند لحظه به عکس خیره موند و بعد زیر لب غر زد
"واقعاً وقت میکنی اینهمه خوشگل باشی و شرکت هم بچرخونی؟"
گوشی رو پایین آورد و لیوان آبش رو روی کانتر گذاشت.
راستش، بیشتر از خود خبر، این موضوع براش جالب بود که یونجون با همچین آدمی قرار کاری داشته. تا جایی که میدونست، یونجون معمولاً دربارهی شریکهای تجاریش خیلی حرف نمیزد؛ اما این یکی ظاهراً اونقدر مهم بود که از ملاقاتش عکس رسمی منتشر کرده بودن.
بومگیو دوباره صفحهی خبر رو باز کرد و این بار به عکس اول نگاه کرد.
یونجون هم مثل همیشه مرتب و خوشپوش بود. کت مشکی، موهای حالتدادهشده و همون لبخند آشنایی که بومگیو از شب قبل به خاطر داشت.
چشمهاش کمی روی صورت یونجون موند، بعد گوشی رو قفل کرد و شونهای بالا انداخت.
"به من چه، کارشه دیگه."
گوشی رو روی کانتر گذاشت و تصمیم گرفت فعلاً به جای کنجکاوی دربارهی زندگی کاری یونجون، به فکر صبحونه باشه.
هنوز درست تصمیم نگرفته بود چی بخوره که صدای قدمهای کوچیکی از راهرو بلند شد.
"بومی هیونگ؟"
یوجین با موهای نامرتب و عروسک کوچیکش توی بغل، از اتاق بیرون اومده بود. چشمهاش هنوز کمی خوابآلود بودن و با دیدن بومگیو، لبخند کوچیکی روی صورتش نشست.
"صبح بخیر، یوجینی."
بومگیو دستش رو به سمتش دراز کرد و پسر کوچیک با قدمهای تند خودش رو بهش رسوند.
"صبح بخیر!"
بومگیو خم شد و موهاش رو نوازش کرد و به ارومی دستش رو دور بدن کوچیک پسر حلقه کرد
"خوب خوابیدی؟"
یوجین سر تکون داد و بعد نگاهی به اطراف انداخت. انگار دنبال کسی میگشت.
"بابایی کجاست؟"
بومگیو برای لحظهای مکث کرد.
"بابایی هنوز برنگشته."
"رفته سر کار؟"
"آره، فکر کنم کارش طول کشیده."
پسر کوچیک کمی لبهاش رو جلو داد.
"پس کی میاد؟"
بومگیو خندید و گونهش رو آروم نیشگون گرفت.
"نمیدونم نینی. ولی احتمالاً بهزودی میاد.. بیا ما یه صبحونه خوشمزه درست کنیم و بخورم!"
یوجین لبخند زد و دستاش رو به هم کوبید
"قبوله بومی هیووونگ"
بومگیو، پسر کوچیکتر رو روی صندلیش نشوند و خودش پشت گاز ایستاد. پنکیک گزینه خوبی برای صبحونه بنشطر میرسید پس تصمیم گرفت یه پنیکیک درست کنه تا یوجین با شکلات ترکیبش کنه و باهم بخورنش.
برای لحظه ای، چشمش به گوشیش افتاد که روی کانتر بود و صفحهش هم همچنان خاموش بود.
بی اراده، لبهاش رو جلو داد و به تصویری که دیده بود فکر کرد.
به صورت هیسونگ و میزان شیک بودنش!
و طوری که انگار با یونجون صمیمی بودن..
"بومی هیونگ!"
صدای یوجین خیلی سریع اونو از افکارش بیرون کشید. چرخید و به پسر بچه نگاه انداخت
"جانم؟"
"پنکیکم سوخت؟"
بومگیو سریع به ماهیتابه نگاه کرد و چشمهاش گرد شد.
"وای، نه!"
سریع پنکیک رو برگردوند. خداروشکر نسوخته بود! فقط یکم رنگش تیره شده بود.
اهی کشید و سر تکون داد؛ بهتر بود حواسش رو به کارش جمع کنه نه چیزایی که هنوز سر و ته مشخصی نداشتن!
و .. یونجون هم بالاخره به خونه برمیگشت.
شاید اونوقت راجب دیشب، ملاقات خصوصی و عکس ها ازش سوال میپرسید.