MakeupArtist last part

MakeupArtist last part

LARA|TAEKOOKERAM

به آخرین پارت خوش اومدید. 🎀

.







































































یک سال بعد: 


- عاهه... اومم. 


ران‌هاش در اثر لرزش مدام به‌هم نزدیک می‌شدن و با فشار دست‌های مردی که توی آغوشش نشسته بود، دوباره باز می‌شد. 


- خیلی بزرگه... آههه.


سرش عقب رفت، دندون‌های تهیونگ توی گردنش فرو رفت و برای بارصدم کبودی‌های متعدد خودش رو توی گردن و شونه‌اش گذاشت. عرق کرده بود و خیسی داغ دهن تهیونگ، حالش رو دگرگون می‌کرد. 


آلتش لای انگشت‌های تهیونگ فشرده می‌شد، بیضه‌هاش توی مشتش گرفتار و ورزیده می‌شد. روی آلت تهیونگ سواری می‌گرفت و زیر آماج کوبش‌های تندش به روی پروستاتش، کل پایین‌تنه‌اش خیس از عرق بود. 


گرما توی پایین‌تنه‌اش جمع شده بود و جمع‌شدن نوک انگشت‌های پاش به داخل، نشون از نزدیک بودنش می‌داد. 


طی یک سال گذشته، بارها و بارها توسط تهیونگ به تاراج رفته بود؛ طوری که انگار هیچ مأموریتی جز گاییدن سوراخش طی یک روتین منظم نداشت.


- نمی‌تونم دست از گاییدن سوراخت بردارم، اون تتوی کوفتی داره کارمون سخت می‌کنه! 


بین چهره درهم کشیدن‌هاش و لمس شکمش که با آلت تهیونگ پر بود، لب به نیشخند باز کرد. تتوی کمرش که می‌گفت -لطفاً متوقف نشو تهیونگ- بد به مرد، حس جنون می‌داد. 


- این‌قدر واسه‌اَم سستی، ته؟ 


آخی گفت و به دستش چنگ زد، طوری روی شیار آلتش ناخن می‌کشید که پسرک حسی شبیه درد رو توی نیپل‌های سیخش احساس می‌کرد. 


تهیونگ با دست آزاد، درحالی‌که بهش هندجاب می‌داد و سرعت ضربه زدن توی سوراخش رو برای روانی‌‌کردن پسرک کم می‌کرد، نیپلش رو لای انگشت گرفت و فشرد. 


- واسه‌ت روی زانوهامم، عروسک. 

- عاحه... فاک... تهیونگ... دارم میام... 


نحوه دخول و خروج تهیونگ توی سوراخش، یک تصور کند توی ذهنش به وجود آورده بود و درحال دیدن بازشدن سوراخ تنگش دور آلت تهیونگ بود.


خیلی تصور خیس و لزجی بود. حس رگ‌های کلفتش روی ورودی حساسش بد به دلش چنگ می‌انداختن... حرکت دستش روی آلتش تندتر شد و محکم‌ و طولانی‌تر ضربه‌هاش رو روی پروستات کوبید و نگه داشت. جونگ‌کوک به دیوانگی می‌رسید. 


- دارم میام... آخ... درش نیار... لطفاً همین‌طوری منو بکن... لطفاً. 


گرما رو زیردلش احساس کرد و با حس قلقلک روی پروستات داغون‌شده و داغش، بدنش لرز گرفت و نفسش خشک شد. پاهاش شدید لرزید و دور آلت مرد منقبض شد، زانوهاش به هم نزدیک شد و دست تهیونگ رو لای پاش نگه داشت... خارج شدن کامش رو از آلتش حس کرد و هم‌زمان که دست تهیونگ و شکم خودش رو کثیف می‌کرد، خالی‌شدن تهیونگ رو توی خودش هم حس کرد. 


مثل اینکه کاندوم‌ها هم دیگه جلودار عطش تهیونگ نبودن... باید به‌خاطر جنسیت‌هاشون که مذکر بود، همیشه وسایل مراقبتی رو رعایت می‌کردن؛ اما تهیونگ همیشه کم می‌آورد. 


- تا آخرین قطره رو توت خالی کردم... 

- داغم‌‌... باید حمومم بدی. 


موهاش رو از روی صورت رنگ‌پریده و خیس از عرقش کنار زد. اگه حموم جونگ‌کوک نمی‌کرد تا باسنش رو از کامش خالی کنه، کمر درد می‌گرفت. 


درحال نوازش موهاش بود، بااینکه کل وزن پسر بهش تکیه داده شده بود، اما نمی‌تونست دست از پرستش فک زیباش، دماغ نازش و چشم‌های بسته و درشتش برداره... بوسه‌ای روی چونه‌اش گذاشت و نفس عمیقی کشید. 


با گرفتن پایین آلتش، درحالی‌که حواسش بود دردش نیاد، ازش بیرون کشید. 


- هاح... دردم گرفت. 


لبخند عذرخواهانه‌ای زد و پسرک رو، روی تخت گذاشت. سوراخش ملتهب، سرخ و نبض‌زن بود. وقتی دید کام سفید‌رنگش از لای سوراخ باسنش به بین لپ‌هاش سرخ می‌خوره، لیسی به لبش زد. 


مابین پاهاش ایستاد... روی زانوش رو بوسید و توی صورت پسرکی که با کف دست راستش شکمش رو چنگ زده بود، متمرکز شد. 


- خیلی خوشگلی. 

- هوم. 

- خیلی رؤیایی. 

- آه. 

- مال منی. 


لبخندی روی لب لرزون جونگ‌کوک نشست... مال اون بود، چقدر حس خوب به قلبش راه داد. شکمش رو رها کرد، دست‌هاش رو از هم فاصله داد و با زبون بی‌زبونی توی چشم‌هاش زل زد. نیازمند بغلش بود. 


- مال خودت رو بغل نمی‌کنی، آقا؟ 

- مال خودمی؟ 

- یه نگاه به پایین بنداز‌‌... مال توئه! 


اما نگاه تهیونگ روی پایین‌تنه نبود. روی سمت چپ سینه‌اش که با جای دندون‌هاش سرخ شده بود، افتاد. قلبش رو می‌خواست‌... نگاه جونگ‌کوک که حرفش رو خونده بود، لرزید. 


آب دهنش رو قورت داد و زمزمه کرد: «کمی بچرخی، بچه‌مون رو هم می‌بینی‌‌... تردیدت چیه؟ من دوست دارم.» 


نفس راحتی کشید و درحالی‌که روی جسمش می‌رفت، دست چپش رو به زیر بالشت سُر داد. چشم‌بسته روی لب‌های نرم و پفکی جونگ‌کوک رو با بوسه‌ای گرم کرد. با حس جعبه‌ی مخملی، اون رو بیرون کشید. 


می‌ترسید، و ترسش با بوسیدن لب جونگ‌کوک همراه با گاز زدنش پنهان هم شد؛ اما نه‌طوری‌که نفهمه یه اشکالی هست. 


- ما یه خانواده‌ایم، کارو. 

- البته. 

- من فکر کردم باید ثبتش کنیم. 

- حتی اگه ثبت نشه، من و تو یه خانواده‌ی کوچولو داریم! 


می‌دونست چه اتفاقی قراره بیفته، برای همین چشم‌هاش برق می‌زد. با به چنگ گرفتن شونه‌های تهیونگ، به دست‌هاش که جعبه‌ی مخملی و قلبی‌ای رو باز می‌کرد، بغض به گلوش نشست. 


با خجالت نیم‌نگاهی به جونگ‌کوک انداخت. 


- می‌دونم حلقه رو دوست نداری! 


قبلاً از تهیونگ توی عالم مستی حلقه گرفته بود، چون از هم جدا شدن بعد از اون، دیگه هیچ‌وقت دلش نخواست حلقه‌ای بگیره‌. این رو چند وقت پیش باز هم توی مستی به تهیونگ گفته بود. 


- باهام ازدواج می‌کنی، جونگ‌کوک؟ 


لب‌هاش از هم فاصله گرفت... گردنبندی با پلاک قلبی بود. یه گوشه از قلب کنده شده بود و با دیدن اون یکی گردنبند که سمت دیگه‌ای از اون کنده شده بود، ضربان قلبش کند شد. 


- این برای ماست؟! 

- آره. 


همراه با آهی سر تکون داد. کمی خم شد، توی صورتش نگاه کرد و دوباره از پسر پرسید: «باهام ازدواج می‌کنی، جونگ‌کوک؟» 


سر تکون داد و با اشک‌هایی که از چشم‌هاش می‌لغزید روی گونه‌اش لب زد: «تو یه دیوانه‌ای! معلومه... برای همه‌ی زندگیم، آره.» 


با ذوق خندید، دستش رو دور گونه‌اش حلقه کرد و روی نوک دماغش رو با بوسه‌ای نرم، بوسید. حس خوبی داشت... الان می‌دونست مال همدیگه‌ان و چی بهتر از این؟! 


- سه تا گرفتم... 


با تعجب بهش خیره شد... انتظار بوسه می‌کشید... بدن‌های برهنه‌شون به همدیگه چسبیده می‌شد و گاهی هم دور... دلواپس بودن. 


تهیونگ گردنبند خودشون رو روی شکم جونگ‌کوک گذاشت و سومین رو از توی جعبه بیرون آورد. 


- اینم برای بچه‌مون گرفتم. 


نفس جونگ‌کوک با درک معنای پشت این هدیه، برید. اشک‌هاش بی‌وقفه به روی گونه می‌اومد‌... حتی تهیونگ هم احساساتی شده بود و قطره‌های کمی از اشک روی گونه‌ش دیده می‌شد. 


- این برای هاروئه؟ 


سر تکون داد. بچه‌شون مشکل نارسایی قلبی داشت، تهیونگ سه تا پلاک برای درخواست ازدواج از جونگ‌کوک خریده بود... دو تاشون یه گوشه از قلب کنده شده، و پلاک سوم انگار گوشه‌هایی جداگونه به خودش چسبونده. 


دیوانه کننده بود... زیباترین شکلی بود که تهیونگ می‌تونست ازش بخواد تا ابد با هم باشن... سختی و مشکلات بود، از بین نمی‌رفت... نگاه‌ها اذیت می‌کرد و مردم عادی نبودن؛ اما اشکالی چی داشت توی قهر و شادی با هم به زندگی بپردازن؟ هیچی نبود. 


تهیونگ با برون‌ریزی احساسی جونگ‌کوک، لبخند بغض‌آلودی زد و پسرک رو به آغوش کشید. 


- گریه نکن، کارو... من خیلی دوست دارم‌ها. 








.

من از پایان خیلی راضیم، امیدوارم شما هم همین‌طوری باشید. خیلی جایگاه ویژه‌ای توی قلبم داره و عاشقشم.

Report Page