MakeupArtist VK p9
LARA/TAEKOOKERAM
.
حواستون به حرفهای انتهای پارت باشه؛ بین عکسها متن هست، خوشگلا. 💋
.




















































- کجا داری میبری منو؟ ولم کن... آی دستم...
لباسهایی که واسهاش توی ساکش ریخته بود رو از روی تخت برداشت و بیتوجه به تقلاهای پسرک برای رهاکردن دستش، اون رو بهسمت بیرون از خونه، کشوند.
جونگکوک که میدونست حرفهاش تا چه حدی تهیونگ رو از خودبیخود کرده، لبش رو گاز گرفت و به نیمرخ خونسرد و ساکتش زل زد.
- قرارمون این نبود که از خونهی دوستم بدزدیم!
جیمین یکهویی خونه رو ترک کرده بود؛ باید میفهمید یه ریگی به کفش این دو تا هست.
تهیونگ از جا کفشی یک جفت کفش اسپرت بیرون آورد و جلوی پاهاش انداخت. با چشم بهشون اشاره کرد و گفت: «بپوش.»
اخم کرد و با تکوندادن مچ دستش، نیمنگاهی به نوعی که مرد بزرگتر از دست گرفته بودش، انداخت.
- چطوری؟ دستمو ول کن تا بپوشم...
با مکث و هوف کلافهای دستش رو رها کرد؛ دستبهسینه بالای سرش ایستاد تا کفشهاش رو بپوشه. اگه جونگکوک از تصمیمش عقب نمیکشید، اشکالی نداشت؛ چون تهیونگ خودش شخصاً قرار بود توی این مورد، به کمکش بیاد.
ته دلش میگفت به جبران سالهایی که پسرک توی غربت به تنهایی زندگی کرده، این کار رو انجام میده؛ اما فقط خودش میدونست که چه افکاری از جنس خودخواهی و حسادت پس ذهنش زندگی میکنه!
قلبش تند میزد و با قورت دادن بزاقش، با مکث از جاش بلند شد و به دو چشم تیرهی تهیونگ زل زد. با لحن مرددی پرسید: «کجا میبری منو؟»
نیشخندی زد و با گرفتن آرنج جونگکوک سرش رو چرخوند و به جلو رفت؛ پسرک به ناچار پشتسرش کشیده شد. تهیونگ با دست چپش، آرنج چپش رو گرفته بود و اینطوری کار رو برای راه رفتنش سخت میکرد.
ازطرفی اونقدری اخمهاش توی هم بود که میترسید حرفی بزنه یا اعتراضی کنه.
سوار آسانسور که شدن، بالأخره تهیونگ به حرف اومد و سکوت بینشون رو با خونسردی شکست.
- جای بدی نیست.
با مکث نگاهی به عبارتی که نشون میداد طبقهی چندم هستن، انداخت؛ از عجلهی زیاد، بودن توی این آسانسور بهش احساس خفگی میداد.
- عمه و بابات بهم هشدار دادند که چیزی از گذشته بهت نگم... فکر کردی اگه بفهمن داری واسه من اینهمه تلاش میکنی، واکنششون چیه؟!
سرش رو بهسمت جونگکوک چرخوند؛ اخمهای ظریف بین ابروهاش کاملاً در تضاد با چشمهای درشت مشکیرنگش که سرگرمشده به نظر میاومدن، بود.
کمی روی صورتش خم شد و با اخم، بیخیال لب زد: «واکنششون به تخمم هم نیست؛ آویزهی گوشت کن، کارو.»
لبهاش رو جمع کرد و با گستاخی نگاهش رو توی نگاه سرد تهیونگ نگه داشت؛ عملاً داشت بیاجازه از خونهی جیمین میبردش؟!
- به این کار میگن آدم دزدی، آقای کیم.
- به منم میگن، دزد. یادت رفته؟!
با صدای تیک بازشدن آسانسور از جا پرید و ارتباط چشمیشون قطع شد. از حرص، صورتش سرخ شد و چشمهاش باریک. کاش میتونست جاهاشون رو عوض کنه. تهیونگ بیش از حد اعتمادبهنفس داشت.
با اخم سوار ماشینش کرد و بلافاصله خودش با دور زدن ماشین، پشت فرمون نشست.
نیمنگاهی بهش انداخت، پسرک دستبهسینه و با اخم به جلوش نگاه میکرد، کمربند نبسته بود و پاهاش رو، روی صندلی جمع کرده بود.
- واسه رفتن به ایتالیا هیجان داشتی، حالا واسه ما اخم میکنی؟!
بهش نگاه نکرد، میدونست تهیونگ فقط از روی حسادت داره این کارها رو انجام میده و لعنتی همین هم کمی سر هیجان آورده بودش.
فقط کاش میتونست به پدر تهیونگ زنگ بزنه و بگه پسرش چطوری دنبال توجه و نگاه اونه، بااینکه کاملاً هم از رازش خبر داره!
وقتی دید، جوابی نمیده با حرص و خشم سرش رو بالا و پایین کرد.
- خب پس باید اخمهات رو دائمی کنم... صبر کن، برسیم!
با کنجکاوی و کمی هم ترس برگشت و به نیمرخ تهیونگ زل زد. از چهچیزی حرف میزد؟ با دیدن مقصدی که در پیش گرفت، چشمهاش درشت شد و لبهاش از روی شوک از همدیگه فاصله گرفتن.
- داری چه غلطی میکنی؟ نگهدار... با تواَم... تهیونگ!





نظرتون رو برام بذارید. 💋