MakeupArtist VK p8

MakeupArtist VK p8

LARA/TAEKOOKERAM


اینم از آخرین پارت مربوط به بخش چگونگی وجود کیسه. خوب بخونید، نظرات خیلی زیادی بذارید، ترغیب شم آف نزنم تا دو هفته. 💋👈🏻👉🏻

.


.


- از طریق کدوم روش می‌خوای، از بین ببرش؟!


درحالی‌که گونه‌هاش طیف صورتی‌رنگی به خودشون می‌گرفتن، زیرچشمش رو که خیس شده بود، با انگشت پاک کرد. اشک‌های لعنتی مزاحم، همیشه وقت‌هایی که از گذشته یاد می‌کرد، پدرش رو درمی‌آوردن.


نگاهش رو از سیاهی شب گرفت و به جونگ‌کوک داد. اصلاً حواسش بهش نبود. آهی کشید و با چرخش کاملی، درحالی‌که به پنجره تکیه می‌داد، پسر رو خیره‌خیره نگاه کرد.


توی سال‌هایی که گذشت، زیباترین پسرها رو دیده بود؛ اما صادقانه هیچ یک از اون‌ها تحسینش رو درنیاورد. مثل بقیه واسه‌اش عابرپیاده‌ای بودن که از کنارشون رد می‌شد.


اما جونگ‌کوک تنها رهگذر قلبش بود که هربار باز برمی‌گشت روی تاربه‌تار قلب غمگینش.


- اذیت شدی، این چند سال؟!


اگه سکوت شب نبود، جونگ‌کوک زمزمه‌ی آروم تهیونگ رو نمی‌شنید؛ اما با مکث، سرش رو بالا آورد و از پایین بهش نگاه کرد. چهره‌ش زیادی غمگین و ماتم‌زده بود. انگار بزرگ‌ترین شکست عمرش رو داشته.


لبش رو گزید و سرش رو چند مرتبه تکون داد. تهیونگ تحت‌تأثیر فشاری که امشب متحمل شده بود، دوباره پرسید: «شده توی سال‌هایی که گذشت، نفرینم کنی؟»


براقش رو قورت داد و با گیجی چشم‌هاش رو بسته و باز کرد. متوجه‌ منظور تهیونگ نشده بود.


نفس سنگینی از قفسه‌ی سینه‌اش خارج شد و چشم‌هاش رو بست.




از روی پیز بلند شد و با قدم‌های آهسته‌ای به‌سمت تهیونگ رفت و روبه‌روی همدیگه قرار گرفتن.


- به‌خاطر اون شب، می‌بخشیم؟!


تحمل دیدن نگاه دردمند تهیونگ رو نداشت؛ گفته بود که چقدر قلبش مهربون و نازکه وقتی‌که پای هیونگ بچگی‌هاش وسطه!


تهیونگ تکیه‌اش رو از پنجره گرفت و با قدم کوتاهی، فاصله‌ی بینشون رو کم کرد. دیدن صورت صافش حالا که سرخ و کمی ملتهب بود، ناخواسته آزارش می‌داد. مقصر بود که اون گریه کرد.


- برای همه یک بار، برای تو هزار بار می‌تونم بخشنده باشم کارو.


لبخندی که روی لبش کشیده شد، ناخواسته بود؛ اما گفته بود که تهیونگ روزی تنها دوست و همراهش بوده! از اون دوست‌هایی که دیگران از دبستان دارن تا فارغ‌التحصیلی... اما چرک کینه، بدجوری قلب رو سیاه و کدر می‌کنه.


- هنوزم باورم نمی‌شه توی اون پرورشگاه این بلا سرت اومده.


چه بسا که هنوزم اونجا میزبان کودکان بی‌خبری بود که تحت آزمایش قرار می‌گرفتن.


لبش رو گاز گرفت و با نگاهی که ناخودآگاه تیره و ریز شد، پرسید: «کمکم می‌کنی، دست اون پرورشگاه رو برای همه رو کنم؟!»







اما با وجود تموم حس‌های بدی که داشت، برای اینکه فقط خمی به ابروی پسرک نیاد، جواب داد: «کمکت کنم که بعدش توی اینستا ازت پست‌های توهین‌آمیز بسازن، آقای میکاپ‌آرتیست؟»


جوابش دو پهلو بود، به جای اینکه از نارضایتی منطقش چیزی رو بروز بده تنها از نگرانیش برای چهره‌ی اجتماعی جونگ‌کوک گفت.


جونگ‌کوک فهمید که تهیونگ محتاطانه پیش میاد. لبخند زد و سرش رو با فهم این حقیقت، بالا و پایین کرد.







خیلی چیزها به تهیونگ نگفته بود. شاید باید بیشتر حرف می‌زد؟ اما نه! اون ترحم نمی‌خواست، تهیونگ اگه قرار بود فقط ابراز همدردی کنه، دلداری یا دل‌سوزی، الان وقتش نبود.


نفس پرصدایی کشید و با لبخند کنترل‌شده‌ای سرش رو دوباره بالا گرفت.


- پرسیدی چطوری می‌خوام از بین ببرمش؟!


توجهش جلب شد. با تکون سرش به‌نشونه‌ی تأیید جوابش رو داد؛ هرچند از نگاه ناگهان بی‌تفاوت‌شده‌ی جونگ‌کوک، متعجب بود.


پسرک از غم ناگهان به سردی افتاد. به درجه‌ای که یکهویی حس کرد نباید به چیزی اهمیت بده. می‌تونست تغییرش بده؟! نه. می‌تونست گذشته رو بار دیگه تکرار کنه تا سرگذشتی با تهیونگ نداشته باشه؟! نه. هیچ‌کاری از دست اون برنمی‌اومد.


به‌سمت آشپزخونه رفت، تهیونگ رو پشت‌سر گذاشت و درحالی‌که توی کابینت‌ها دنبال قهوه می‌گشت، همون‌شکلی هم جواب تهیونگ رو داد.


- هنوزم دلم می‌خواد زندگی کنم؛ دکتره می‌گفت حاملگی کم‌خطرتره... پس همین کار رو قراره انجام بدم!


با اخم مشغول خوندن مارک روی پاکت قهوه‌ای که سخت پیداش کرد، شد.

در همین حین، یک ماگ بیرون کشید و با نگاه کوتاهی به قهوه جوش، ادامه داد: «اذیت می‌شم، درد می‌کشم؛ اما می‌تونم چند ماه از شرش خلاص شم.»


روی پنجه‌ی پاهاش بلند شد و با بازکردن کابینت بالایی، یکی از پاکت‌های خرید جیمین رو بیرون کشید. وقت‌هایی که عصبی بود، پرخوری می‌کرد و الان هم به‌طور عصبی دنبال هر ماده‌ای که خوراکی باشه، می‌گشت.


- بدنم از روی فرم می‌افته... خونه‌نشین می‌شم... صورتم به‌خاطر داروهایی که مراقبتین، خراب می‌شه... اما خوب می‌شم!


حرف‌زدن‌هاش هستریک‌طور بود. انگار کلمه‌هاش از خشمش نشأت می‌گرفت نه از صمیم قلبش.


بااینکه هنوزم براش جای تعجب داشت که یک پسر قابلیت باروری داشته باشه، محض رضای خدا، اصلاً همچین چیزی توی کابوس‌هاشم قفل بود؛ اما می‌دونست جونگ‌کوک این لحظه، جونگ‌کوک ده دقیقه پیش نیست.


- اگه درش بیارم، دیگه هرماه نمی‌رم بیمارستان... هرماه نگاه عجیب اون دکتر رو، روی خودم تحمل نمی‌کنم... اگه درش بیارم، دیگه شب‌ها توی تنهایی غربت غصه‌ی تفاوتم رو نمی‌خورم... اگه درش بیارم، دیگه از شروع رابطه با آدم‌های جدید، نمی‌ترسم... اگه درش بیارم... آه، فقط اگه درش بیارم، حالم چقدر خوب می‌شه!


به‌سمت آشپزخونه قدم برداشت؛ اما جونگ‌کوک دست از حرف‌زدن نکشید و با حرصی که حتم داشت خود پسر اصلاً متوجهش نیست، باز هم لب زد: «یه پسر با یه شکم که بزرگ می‌شه، قرار نیست دنیا رو نابود کنه... یه پسر با ویار که عجیب نیست... کی می‌خواد حدس بزنه حتماً یک چیزی سرجای خودش نیست که یک پسر اومده و با حسرت دنبال خوراکی مورد علاقه‌ش می‌گرده! کی شک می‌کنه با بو کشیدن عطر یه شیرینی خوش‌مزه از یه کافه‌ی قدیمی دلش هوس خوردن کرده! هیچ‌کی نمی‌فهمه چرا اون پسر با چشم‌هایی خیس به ویترین نگاه می‌کنه و جلو نمیاد... هیچ‌کس نمی‌پرسه که مگه مرض قند داره که شیرینی نمی‌خوره؟! که آره مرض قند داره... یه نخود توی شکمشه که قند و نمک واسه‌ش سمه... که اگه آسیب ببینه...»


آب دهنش رو قورت داد... چشم‌های لعنتیش، چرا می‌سوختن. قلبش رو از روی تیشرت، مالید. چرا ناخونک می‌زد! مگه یک بچه‌ی لعنتی توی شکمش بود که از الان ساز ناسازگاری می‌زد؟!


بغضش رو با آب دهنش قورت داد؛ با دست‌های لرزون، چیپسش رو باز کرد. بدنش از استرس عرق سرد کرده بود و چشم‌هاش می‌لرزید. وقتی‌که مشتی از چیپس رو توی دهنش می‌ذاشت، نصفش روی زمین ریخت و صدای خرد شدن دونه‌های سیب‌زمینی، چنان توی مغزش بلند بود که پاکت چیپس از دستش رها شد و سپس جسمش بود که از روی لرز، روی زمین کشیده شد.


تهیونگ با قدم‌های بلندی خودش رو بهش رسوند و با اخم و تعجب خیره به حرکت هستریک‌وار جسمش، سعی کرد با لمس بازوهاش از جاش بلندش کنه. اما جونگ‌کوک دستش رو پس زد و سرش رو بین دو رانش پایین انداخت.


- بهم دست نزن!


دستش رو عقب کشید و به موهاش زل زد. چطوری این‌قدر سریع چهره و حالش عوض می‌شد!


- هیچ‌کس جز تو نمی‌دونه... هیچ‌کس نمی‌دونه اومدم جزییات پرونده‌ای که پزشکم نیاز داره برای انجام این پروسه رو تکمیل کنم... می‌ترسم برم پیش یکی از دکترهای اون پرورشگاه... اگه نذارن برگردم چی؟... من می‌ترسم!












شونه‌هاش رو لمس کرد؛ اما جونگ‌کوک با تکون‌دادن کتفش، دستش رو از روی خودش کنار زد. مشخص بود، دلش گرفته و نمی‌خواد لمس بشه.


با صدایی گرفته و خش‌دار گفت: «مگه مهمه اصلاً یک پسر چرا میاد خرید؟ از کی تا حالا مردم می‌پرسن چرا حالت بده؟ تا الان کسی وقتی غمگین بودم، سؤالی نکرده... اون‌موقع هم نمی‌کنه!»


امشب، برای تهیونگ از توان تحملش خارج بود. هنوز کامل ماجرا رو هضم نکرده بود، تازه جونگ‌کوک می‌گفت قصد داره حامله بشه. مگه شوخیه؟! اصلاً مگه نگفته بود که خطرناکه؟! نکنه این‌قدر به فکر خودش بود که به این توجه نمی‌کرد که بچه ممکنه ناقص به دنیا بیاد؟! یعنی دوست داشت که خودش از شر اون کیسه خلاص شه؛ اما پای یه طفل معصومی رو به زندگی باز کنه که حتی نمی‌تونه تضمین سلامتیش رو کنه؟! این جونگ‌کوک بی‌رحم، زیادی واسه‌ی تهیونگ غریبه بود.


- شاید برای خلاص شدن از اون کیسه راه دیگه‌ای هم باشه که نه تو آسیب ببینی، نه اینکه مجبور بشی یه کوچولوی غمگین‌تر از خودت به این دنیای کثیف بیاری!


سرش رو یک‌کوچولو که فقط بتونه چشم‌هاش رو بالا بگیره و تهیونگ رو نگاه کنه، بلند کرد.


با لحنی که جای هیچ شکی نداشت، جواب داد: «هیچ راهی نیست... این کیسه تا وقتی بدنم جوان و سرحاله، مشکلی ایجاد نمی‌کنه... بعدش... بعد... می‌شه... می‌شه.»


زبونش نچرخید که از عوارض بعداز طولانی مدت بودن اون کیسه به وجود میان، حرفی بزنه. تهیونگ سخت نبود واسه‌ش حدس ادامه‌ی حرف‌ قطع‌ شده‌اش!


لب‌هاش از روی ناامیدی و عجز از همدیگه فاصله‌ گرفتن. چرا نمی‌تونست با یه ماشین زمان به گذشته برگرده! لعنتی اشک‌های پسر مثل همیشه، قلبش رو می‌سوزوند. اون هم نه ساده، بلکه عمیق و جان‌کش‌!


دستش رو، روی موهای نرمش گذاشت؛ توی این زاویه که توی خودش مچاله شده بود، مثل کبوتر زخمی‌ای بی‌آشیانه به نظر می‌رسید تا اون پسرک سرکش سال‌های قدیم و نوجوانی که تهیونگ به یاد داشت.


- گفتی اون پزشک، برای زمان پرورشگاه بوده... از کجا معلوم هدفش چیز دیگه‌ای نباشه؟!


با توی هم کشیدن ابروهاش، بی‌مکث پرسید: «منظورت چیه؟»


تهیونگ با بالا انداختن شونه‌هاش و بعد لنگه‌ای از ابروهاش، صادقانه به حرف اومد: «به این فکر کردی که شاید بخواد از طریق تکمیل بارداری تو اون شکست افتضاح توی پرونده‌اش رو پاک کنه؟!»


وقتی کلمه‌ی -بارداری- رو لب می‌زد، ناخودآگاه توی ذهنش هزاران سؤال و جواب شکل می‌گرفت. هزاران میخ که توی قلبش فرو می‌رفت و از مغزش به بیرون راه پیدا می‌کرد.


سرش رو به دو طرف تکون داد و با تردیدی که همین‌الانشم روی چشم‌ها و عواطفش سایه انداخت، راست نشست.


- ممکن نیست... خودش گفت چند تا از اون بچه‌ها رو از شر کیسه خلاص کرده!


ولی اون با چشم خودش ندیده بود، دیده بود؟! و این سؤال نیازی نبود که از زبون تهیونگ پرسیده بشه، بلکه از چشم‌های حق‌‌به‌جانب پسربزرگ‌تر به فهم جونگ‌کوک رسید.


گلوی خشک‌شده‌اش با قورت‌دادن بزاق تلخش، سوخت؛ اما بی‌توجه به اون سوزش، دوباره به حرف اومد.


- بارداری ساده نیست.

- یعنی چی؟! چطور توی سال‌هایی که با همدیگه بودیم، اتفاقی نیفتاد؟!


با اخم و ناگهانی پرسید. مگه نگفته بود که از بچگی کیسه‌ای توی شکمش گذاشتن، پس چطور از رابطه‌جنسی‌هایی که داشتن پسرک باردار نشد؟!


جونگ‌کوک با مکث چشم از چشم‌های تیره و پرسوال تهیونگ گرفت؛ دلش به شور افتاد و دوباره جسمش از عرق سرد، خیس شد. چطوری باید بهش می‌فهموند با مورد ساده‌ای روبه‌رو نیست... لعنتی هر لحظه بیشتر از قبل زیر سؤال می‌رفت.


- با رابطه که بچه درست نمی‌شه!

- ببخشید؟!


با خنده‌ای ‌که ناخواسته روی لبش شکل گرفت، دست روی شونه‌ی پسر قرار داد و سعی کرد سرش رو سمت خودش برگردونه! داشت مسخره‌اش می‌کرد؟! نکنه اینم بازی جونگ‌کوک بود؟!


تپش قلب گرفت و دنبال راه فرار از زیر نگاه سوراخ‌کننده‌ی تهیونگ گشت؛ اما لعنتی، فشار دستش رو هر لحظه روی شونه‌هاش بیشتر می‌کرد و اجازه نمی‌داد از جای خودش بلند شه.


- وایسا... منظورت چیه؟! داری مسخره‌ام می‌کنی، جونگ‌کوک؟

- نه!

- پس موضوع چیه؟! می‌گی می‌تونی باردار شی... بعد می‌گی رابطه نه! اصلاً خودت معنای حرف‌هاتو می‌فهمی؟!


چشم‌هاش رو بست و سعی کرد با چند تا نفس عمیق روی تپش بالای قلبش کنترل پیدا کنه. فشار تهیونگ، فقط کار رو برای حرف‌زدن اون، سخت می‌کرد.


چند بار لب‌هاش رو تر کرد؛ اما کلمه‌ها از گلوی خشک‌شده‌اش بالا نمی‌اومدن.


- با... با رابطه اتفاقی نمی‌افته.


تهیونگ اخم عمیقی کرد؛ این رو قبلاً هم شنیده بود، چرا کامل حرف نمی‌زد.


- یعنی چی؟


جونگ‌کوک نگاهش رو ازش دزدید و به کف زمین زل زد.


- این چیزی که توی بدنمه... مثل رحم طبیعی کار نمی‌کنه.


چند ثانیه سکوت کرد؛ گفتن ادامه‌ی جمله، سخت‌ترین اعتراف عمرش حتی بعداز گفتن واقعیت به تهیونگ، بود.


- یه اندام مصنوعیه... برای اینکه فعال بشه باید توی محیط آزمایشگاهی لقاح انجام بدن.

- یعنی...

- اسپرم و این‌ها رو بیرون از بدن بارور می‌کنن. بعد جنین اولیه رو با یه سیستم مخصوص داخل اون کیسه منتقل می‌کنن؛ همون‌جا رشدش شروع می‌شه!


با اخم درحالی‌که سعی داشت کمی از تهیونگ فاصله بگیره، ادامه داد: «برای همین... هیچ‌وقت امکان نداشت فقط با رابطه... باردار بشم.»


نگاه تهیونگ کم‌کم از ناباوری به شوک تبدیل شد؛ انتظار نداشت این اتفاق تا این حد پیچیده باشه.


- از اول همه‌چیز زیر نظر پزشکه حتی، دارو، دستگاه پایش، تنظیم هورمون‌ها... همه‌چیز. حتی کوچک‌ترین خطا ممکنه باعث بشه توی خطر بیفتم!


برای اون آدم‌ها، جونگ‌کوک و امثال اون هیچ‌وقت آدم نبودن؛ فقط یه موش آزمایشگاهی برای یه پروژه‌ی غیرانسانی بودن. تهیونگ تنها کاری که توی این لحظه می‌تونست انجام بده این بود که فقط نگاهش کنه. مغزش بین جمله‌های جونگ‌کوک گیر کرده بود!


دستش رو آهسته از روی شونه‌ی پسر برداشت و با صدایی که به‌زور آروم نگهش داشته بود، پرسید: «و تو قرار بود با اسپرم کی انجامش بدی؟!»


جونگ‌کوک سرش رو بالا آورد. انتظار این سؤال رو داشت؛ اما جواب‌دادنش باز هم گلوش رو خشک کرد.


- هنوز قطعی نیست.


تهیونگ ابروش بالا رفت و پوزخند زد. جونگ‌کوک نگاهش رو از چشم‌های تیره‌ی اون دزدید و آروم گفت: «یه نفر هست... چند وقتیه باهاش آشنا شدم... ایتالیاییه... پزشکه.»


لب‌های تهیونگ از هم فاصله گرفت؛ اما هیچ صدایی بیرون نیومد... باید از این حرف می‌زد که شوک شده بود... جونگ‌کوک نگاهش نمی‌کرد، حرف‌هاش هم به جای اینکه شوخی به نظر بیان، جدی و غمگین زده می‌شد.


- خودش پیشنهاد داد کمکم کنه!


انگشت‌های تهیونگ ناخودآگاه مشت شد.


- کمک؟!


پوزخند کوتاه و بی‌جونی روی لب جونگ‌کوک نشست.


- از نظر خودش، آره.


تهیونگ از جای خودش بلند شد و قدمی به جلو برداشت. ناخودآگاه حرص می‌خورد. امشب نباید تا این حد پیش می‌رفتن... قابل تحمل‌ نبود، می‌ترسید رفتار ناعاقلانه‌ای از خودش بروز بده.


- این آدم رو از کجا می‌شناسی؟


حین اینکه از جونگ‌کوک سؤال می‌پرسید، گوشیش توی جیبش لرزید و باعث شد لحظه‌ای کوتاه حواسش پرت اون بشه.


جونگ‌کوک که متوجه اون نبود، با اخم، درحالی‌که پوست اطراف ناخنش رو از روی استرس می‌کند، جواب داد: «بعد از اینکه پرونده‌م رو از توی مرکز پزشکی پیگیری می‌کردم، باهاش آشنا شدم. روی پرونده‌های نادر تحقیق می‌کنه... حداقل چیزی که خودش گفته، همینه.»


تهیونگ چند ثانیه خیره نگاهش کرد بعد با لحنی که نگرانی توش از خشم پررنگ‌تر بود، گفت: «و تو می‌خواستی همچین تصمیمی رو... با یه آدمی که تازه شناختیش بگیری؟»


جونگ‌کوک پلک‌هاش رو بست و آهی کشید. تهیونگ نمی‌تونست اون رو و تصمیم‌هاش رو درک کنه.


- وقتی آدم سال‌ها دنبال یه راه‌حل می‌گرده... اولین نوری که ببینه، شبیه نجات به نظر میاد!


نگاهش دوباره روی تهیونگ نشست و با غمی که تازه دوباره روی چشمش نشسته بود، گفت: «نمی‌گم بهش اعتماد دارم... فقط... خسته‌ام از اینکه هیچ راه دیگه‌ای جلوی پام نیست.»












.....


انگور پارت نکنید، من تموم امیدم به شماست. 😭👈🏻👉🏻

Report Page