MakeupArtist VK p7
Lara/TAEKOOKERAMالبته که کار از انکار گذشته بود و حتی داد و فریادهای تهیونگ هم توانی برای تبدیل واقعیت به توهم نداشت. چشمهاش رو بست، نفسهای لرزون و منظمی به شکل دم و باز دم بیرون داد. چرا جونگکوک درک نمیکرد موضوع سادهای برای گفتن، نیست؟! هیچجوره قرار نبود، از تنش روحی و روانیای که این چند روز داخلش بود، بیرون بیاد.
- اگه. برای. اینه. که. عذابوجدان. خودت. رو. از. اتفاق. گذشته. کم. کنی. اصلاً. راه. خوبی. انتخاب. نکردی.
شمردهشمرده و کاملاً هم تأکیدی جملهاش رو تکمیل کرد. جونگکوک اگه هم میخواست، نمیتونست فقط برای عذابوجدان گذشته همچین دروغی گفته باشه.
- فکر میکنی توی گذشته اینقدر راحت اون تصمیم رو گرفتم و اون کار رو کردم؟!
لحن متأثر و خواهان جواب جونگکوک، نگاه به گِل نشستهی تهیونگ رو به دنبال داشت. جونگکوک آشفتگی، نگرانی و بار روانی تهیونگ بعداز فهمیدن پارهای از جزئیات گذشته رو درک میکرد.
- تو هیچی نمیدونی، کیم تهیونگ... چون اطرافیانت هیچوقت نخواستن که بدونی... بهت حسودیم میشد که تو هرگز مجبور نبودی چیزی رو تحمل کنی که من داشتم پشتسر میذاشتم!
هنوز هم روزهایی که ناگهانی تبدیل به کابوس شدن رو فراموش نکرده بود؛ اون نگاههای پرحرف پدر تهیونگ و ناگهان عقبنشینی عمهاش محال بود روزی از دفترچهی خاطرات ذهنش پاک بشه.
با خستگی، دو دستش رو روی شونههای افتادهی جونگکوک گذاشت و توی صورتش خم شد.
- اصلاً میتونی بفهمی چقدر حرفهات رؤیایی و غیرقابلقبوله؟!
سرش رو تکون داد و با لبخند تلخی که رفتهرفته روی لبش شکل گرفت، تأیید کرد.
- تو یه پسری... مطمئنم اشتباه نمیکنم توی این مورد!
و ای کاش این یک واقعیت نبود. با آه سنگینی که از پس قلب فشرده شدهاش بیرون میاومد، باز هم تأیید کرد.
- پس چطور میتونی فایلی برای من بفرستی که توش نوشته قابلیت باروری داری؟! یک نمونهی موفقیتآمیز بودی که به نسخهی نهایی آزمایش رسیده!
جسمش بهسمت تهیونگ کشیده شد، کاش میتونست زمان رو به گذشته برگردونه و اصلاً راهی به عنوان میکاپآرتیستشدن رو سرلوحه قرار نمیداد. همهچیز از این شغل نحس، شروع شده بود.
با سری کج و نگاهی لرزون، با تکون ریزی که به جسم وارفتهی جونگکوک داد، ادامه داد: «مگه موش آزمایشگاهی بودی؟! چرا سختترین راه رو برای فرار از واقعیت انتخاب کردی؟»
فرار از واقعیت و شوخی با این مسئله؟! پوزخند دردناکی زد و با غمی که لاینتهایی بود، دستش رو بالا آورد و سعی کرد شونههاش رو از زیر فشار دست تهیونگ خارج کنه.
همزمان با ابروهایی درهم و چشمهایی ناراحت، لب زد: «گفتم اگه قراره به اینجا بیای، شنونده باش... باز که زورگوییهاتو به رخم میکشی!»
چقدر این پسر لجباز بود در برابر این اتفاق! جسمش رو رها کرد؛ اما هیچ فاصلهای بینشون کم یا زیاد نشد. جونگکوک همچنان مقابلش قدعلم کرده باقی موند.
- جونگکوک!
- هیچی نگو، بذار من حرف بزنم... گفتنش بهاندازهی کافی دردناک هست تو با تلاشت برای انکار، کار رو فقط برای من سختتر میکنی، آقای کیم!
آهی کشید و انگشتهای مشتکردهاَش رو بالا آورد، از سر استیصال و ناباوری چنگی به کف موهاش زد.




- منم اگه جای تو میبودم، قبولش نمیکردم...
اما تهیونگ نذاشت ادامه بده؛ چراکه شونههاش رو گرفت و کاری کرد روی میز مقابل مبلها بشینه. با چهرهای آویزون و اخمهایی افتاده، به تهیونگی که از رگهای متورم گردنش هم میشد فهمید چقدر تحتفشار قرار داره، زل زد.
مقابلش روی زانوهاش ایستاد و از پایین بهش خیره شد.
- خودت یک لحظه به چیزهایی که میگی فکر کن! یعنی چه که اون قابلیت تخمی رو داری؟!
نه به حرفنزدنهای دیروزش، نه به بازیدادنهای پسرک برای مراسم ازدواجی که متعلق به خودش نبود، نه به حالا که مقابلش نشسته بود و با درماندگی ازش سؤال میپرسید.
- من سالهاست دارم بهش فکر میکنم؛ ولی از تلخی واقعیت کم نمیشه!
لبهاش رو گزید و با چشمهایی که امیدوار بود یکجایی از این گفتوگو جونگکوک کم بیاره و دروغ نگه، ارتباط چشمیشون رو ادامه داد.
- سالهاست دارم تلاش میکنم؛ اما خودمم هنوز باهاش کنار نیومدم!
قلبش سنگین و چشمهاش کمکم پر میشد؛ همیشه همین بود. هروقت به تکرار این راز میرسید، ناخودآگاه همهی وجودش روی لرز میرفت.
- سالهاست توی غربت به خودم توی آینه خیره میشم و میپرسم چرا به دنیا اومدم؟ جواب هم یک چیزه... غم، سهم من بود و من باید بهوجود میاومدم برای تحویل گرفتنش!
انگشتهاش به لَهلَه افتاده بود تا که انگشتهای تهیونگ رو که کنارش روی میز قرار داشتن رو بگیره؛ اما مقاومت کرد.






- از کی متوجه شدی؟
بزاقش رو قورت داد و چشمهاش رو از کف سرامیکی نشیمن گرفت. تلاش میکرد تا از ریختهشدن قطرههای اشکش جلوگیری کنه؛ اما بیتابی قلبش و خاطرههای تمامنشدنی ذهنش، اجازه نمیداد.
- وقتی ترکت کردم، فهمیده بودم؛ اما از بچگی این مشکل باهام بوده!
نتونست جلوی ترششدن چهرهاش رو وقتی از ترککردن حرف میزد، بگیره. اخمهاش دیگه از سر دلسوزی نبود، چراکه قلبش مقاومت میکرد و منطقش هم میگفت گول چشمهای پدردرآرش رو نخور.

- یادته بچگیهام چقدر مریض میشدم؟
بیحرف سر تکون داد؛ البته که یادش بود. پسرخوندهی عمهاش توی فامیل به مریضیهای ماهبهماهش معروف بود. اوایلش این مسئله برای تهیونگ به مشکل تبدیل نشده بود؛ اما وقتیکه بزرگترشدن و احساساتی ناخواسته بینشون دستوپا زد، تهیونگ بیشتر واکنش نشون میداد.
- یادته تا آخرین روزهایی که با همدیگه بودیم، دکترم فقط یک نفر بود؟!
باز هم سر تکون داد. عمهاش معتقد بود که دکتر بچگیهای پسر، بهتر از هر دکتر دیگهای میتونه مریضیش رو خوب کنه.
- یادته میگفت یه معدهدرده که قرار نیست، رهام کنه؟!
یادش بود. مگه میشد فراموش کنه؟! بیشتر وقتهایی که مریض بود، با تهیونگ گذشت. اصلاً بچگی جونگکوک، کنار تهیونگ به بزرگسالی ختم شد.



- هیچوقت راجعبه معده نبود، تهیونگ! فقط من برای دونستن واقعیت زیاد خام و بچه بودم.
انتظار و اشتیاقی برای دونستن ادامهی حرفهاش نداشت. میترسید از شنیدن چیزی که قانعکنندهترین دلیل برای جدایی بوده از نظر جونگکوک.
نگاهش تماماً متمرکز شده بود به روی واکنشهای تهیونگ و اینطوری اگه از دیدهاش هم منفور میشد، میفهمید. بلعکس زبونش، وقتهایی که موقعیت حساسی پیش میاومد، صادقانه از سِر درون قلب صاحبشون پرده برمیداشتن.
- بابات وقتی فهمید ما با همیم، واکنش خوبی نشون نداد... قابل حدس هم بود، خودت که میدونستی!
البته که میدونست... از ترس خبردارشدن پدرش، رابطهشون دور از چشم اعضای خانوادهشون بود و کاملاً شخصی و پنهان. تهیونگ بچهی اول بود، وارث همهی میراث کیم بزرگ؛ وارث کیم، پسرباز باشه؟! اصلاً هیچوقت این دو کلمه توی یک جمله استفاده نمیشد.
- اولش گفت من اینقدر دورت موسموس کردم که تو هوایی شدی... تو که جوابی نداشتی بدی، یادته؟! یادته چطوری اشکم رو درآورد؛ ولی خودت نَم پس ندادی؟!
این یک واقعیت بود که تهیونگ اولین نفر برای شکلگرفتن این رابطه، تلاش کرد. شاید اگه جونگکوک واقعاً عضوی از خاندان کیم میبود، حرفهاش رو قبول میکردن؛ اما از پسر پرورشگاهی کسی صداقت انتظار نداشت.
- ولی تو رو ول نکردم، با تموم نارضایتیهای پدرم و عمه!
آره خب، اگه اینطوری نبود، جونگکوک توی همون تلاشنکردنهای تهیونگ برای گفتن واقعیت شروع رابطهشون، کات میکرد باهاش.
- ولم نکردی... برای همین بابات، گذشته رو علیهاَم آورد.
ابروهاش بیشتر از پیش توی هم گره خوردن. قلبش نوید میداد که قرار نیست حرف خوبی بشنوه.
جونگکوک نیاز داشت بین خودش و تهیونگ یک کوه فاصله بندازه و از دور براش گذشته رو فریاد بزنه. این طوری هم طرف مقابل میشنید و هم بازتاب حرفهاش توی صورتش پرت میشد و یک بار دیگه چشمهاش رو باز میکرد.
- نمیدونستم، هیچی از خودم نمیدونستم... بابات بهم گفت که از کجا اومدم و چی توی بدنمه... وجود این همه مشکل، قرار نبود توی زندگی پسرش خدشه وارد کنه.

سرش رو پایین انداخت و با انگشتهای دستش بازیه نرمی رو شروع کرد، همزمان شروع کرد به حرفزدن و اصلاً هم حواسش به چشمهاش که خیس میشد، نبود. چشمهایی که اشکها، به شکل دونهای از لای مژههای سیاهرنگش به پایین میریختن.
- همهچیز از پرورشگاه شروع شد... از طمع دکترهایی که به فکر داشتن یک دانش، ورای طبیعت بودن... قربانیها هم طبق معمول پسربچهها و دختربچههای بیخانواده بودن... بچههایی که بعضاً در ازای پول خریداری میشدن و به اون پرورشگاه منتقل... نمیدونم چند تا مثل من توی این دنیا وجود داره؛ اما میدونم توی پرورشگاهی که بودیم، نصفمون مثل همیم.



- منم نمیدونستم توی اون پرورشگاه این کارها رو میکنن... بابات بهخاطر قدرت و نفوذی که داشت، فهمید... فکر میکردم بیماریم یه معده درده؛ اما تموم مدت درگیر یه پروژهای بودم که هرگز به اشتباه هم به وجودش شک نکردم... باید از تیم قوی اونجا تشکر کنم... بیمارستان، دکتر و هر چیزی که برای بیخبر نگهداشتن ما بچهها نیاز بود رو در اختیار داشتن.



تیغهی دماغش لزج از اشکهای شور بود و لبهاش حتی ثانیهای از حرکت دست برنمیداشتن.
- اون زن که مثلاً مادرم بود، میدونست من چه فرقی دارم؛ اما این پدرت بود که تحقیرآمیز واقعیت رو توی صورتم زد... به بدترین شکل ممکن تصور یک آینده رو ترسیم کرد که اگه من توش باردار بشم، چطور قراره پسرش سر بلند کنه... کینه به دل گرفتم.
از پولدارهایی که میتونست با تکیه به پول و قدرت، هرکاری که دلشون میخواد انجام بدن، متنفر بود؛ از تهیونگ که هیچی از دردهای اونموقعش نمیدونست و باز پول رو به رخش میکشید، اون زمان بد کینه به دل گرفت. جونگکوکی که از پول و قدرت درد گرفته بود، با اشارههای تهیونگ فقط حالش بدتر میشد.
چشمهای خیسش رو از زمین گرفت و به تهیونگ زل زد. از نگاه منتظرش خوشش نیومد؛ میدونست منتظره که بدونه چرا اون باید تاوان میداد.
- پدرت، تنها زنی رو که فکر میکردم مادرمه با وسوسهها و حرفهایی پر از توهینش ازم گرفت... تو رو هم ازم گرفت... واقعیت خودم رو ازم گرفت... بهم راز کثیفی رو گفت که نمیدونستم... میتونی بفهمی پدرت روح منو چطوری کشت؟! مادرم بود، دوستم داشت... فکر میکردم دوستم داره، اون مادر بود... میدونست با این وجود با پدرت همراهی کرد... وقتی اون رهام کرد، چطوری تو پام میموندی؟!
تهیونگ جوابی برای گفتن نداشت، چون الان درک میکرد که پسر مقابلش بهخاطر ترکشدنها و روبهرویی با راز بچگیش، شوکه و ترسیده شده و از روی این عواطف بههمریخته دست به انجام هرکاری زده!
پس وقتی پدر تهیونگ، مادرش رو ازش گرفت بیتوجه به اینکه جونگکوک هیچکس رو توی زندگی نداشت، پسرک سادهلوحانه خواسته از طریق آسیب به تهیونگ، آسیبی که خودش دیده رو بهش نشون بده.
با لبهای خیس از اشک، با لحن خشداری پرخاشگرانه ادامه داد: «میتونی بگی بچگانه عمل کردم؛ میتونی بگی کارم منطقی نبوده؛ اما تو توی هیچ لحظهای که من بودم، نبودی... پس اهمیتی نداره که درکم نمیکنی!»












