MakeupArtist VK p7

MakeupArtist VK p7

Lara/TAEKOOKERAM



.


- تارت هلو با یه نسکافه، لطفاً.


خلوت‌ترین کافه‌ی دنیا بود، بی‌شک. شاید تنها صدای موجود، متعلق به پنکه سقفی‌ای بود که نامیزان می‌چرخید. میزهای دونفره داشت، به‌رنگ قهوه‌ای تیره با چوب. ناخودآگاه بوی خوبی توی مغزش ثبت می‌کرد.


خستگی‌ دَر کردن توی این نقطه، لذت‌بخش بود اگه واقعاً به جواب سؤالاش می‌رسید. دفترچه‌ی رنگ‌ و رو رفته‌ی ذهنش، اسامی رو به‌کندی به‌یاد می‌آورد و پاهای همیشه خسته از راه رفتن و نرسیدن به مقصدش، میلی برای پیگیری نداشتن.


امیدوار بود که این بار نتیجه‌ای بگیره، امیدی برای ادامه پیدا کنه و شاید هم دلیلی برای موندن. بعداز آخرین دیدار با تهیونگ، دست و دلش لرزیده و تمام کارهای گذشته‌اش، بی‌ارزش شده بود.




















- هوا گرمه، اگه الان نخوریدش خامه‌اَش آب می‌شه و دیگه مزه نمی‌ده.


با صدای مرد میانسالی که چین و چروک صورتش دیگه قابل شمارش نبود، سرش رو از توی گوشیش بیرون کشید. لبخندی زد و با تشکر از مرد، نگاهی به عصرونه‌اَش انداخت.


از صبح تا حالا چیزی نخورده، معده‌اش معترض و اعصابش تضعیف شده بود. نسکافه‌اش رو برداشت، بااینکه گشنه بود؛ اما دلش یه نوشیدنی گرم هوس کرد.


جرعه‌ای از داغی نوشید، پلک‌هاش رو با حس سنگینی اون مایع شیرین و گس، بست. بوش مستش می‌کرد و داغیش، خمار. کاش می‌شد چند ساعت استراحت می‌کرد، کنج همین کافه‌ی خلوت.


- منتظر که نموندی؟


با شنیدن صدای آشنای جیمین، هوم‌کنان سری به دو طرف تکون داد. میلی به دیدن چهره‌اَش نداشت. کاش سریع می‌رفت سر اصل مطلب.


- بعید می‌دونم تهیونگ باور کنه که از کشور خارج شدی.


آهی کشید و پشت‌بندش پلک‌هاش رو باز کرد. تهیونگ بار قبلی بلیط‌ها رو چک کرده بود، این‌ بار می‌خواست زرنگی کنه و اسمش رو توی لیست پرواز صبح جا بده تا که اون مرد به رفتنش شکی نکنه.


اما جیمین مثل همیشه ناامیدکننده عمل کرد. البته، این زرنگی تهیونگ رو بهش گوشزد می‌کرد.


جیمین که نمی‌دونست بین اون دو نفر چه اتفاقی رخ‌داده و دلیل این‌همه موش و گربه بازی‌ها چیه، بی‌خبر طعنه زد: «چیه؟ نکنه یک شب که همه توی حول و ولای مراسم بودن، باز هم لنگ‌هات رو براش باز کردی و اونو هوایی کردی و خودتم مثل همیشه در حال فرار؟!»


جیمین بود و مسخره‌بازی‌های خاص خودش! نمی‌تونست بهش بگه، کاش فقط در همین حد مشکل داشت. کاش فقط مشکل این بود که با تهیونگ باز هم خوابیده بود. البته بیشتر شبیه یه رؤیای تلخ به نظر می‌رسید.


- تهیونگ حق داره! هرکاری هم کرده باشی، آخه کی از همچین هلویی مثل تو می‌گذره؟ دلش لرزید، کیرش هم مثل همیشه‌ تحت‌تأثیرش قرار گرفته. سخت نگیر!


درحالی‌که جیمین از خودش با تارت هلویی اون پذیرایی می‌کرد، یک‌ریز از چرت‌وپرت‌های توهم‌آمیزش می‌گفت. نگاهش با تأسف چهره‌ی دوستش رو رصد می‌کرد. ته ذهنش بهش حق داد که این‌طور نتیجه بگیره؛ هیچ‌کس ماجرا رو اون‌طوری که واقعاً اتفاق افتاد، نمی‌دونست.


شایعه‌ها و حاشیه‌ها رو اون‌ها هم می‌شنیدن و فرصتی برای تأیید گرفتن یا تکذیب، پیدا نمی‌کردن.


- اگه بهم گفته بودی اون کیم لعنتی‌ای که ازدواج کرده، پسرکوچیکه‌ست؛ الان به این حرفت می‌خندیدم.


لحنش به‌قدری تلخ، چهره‌اش به‌قدری مغموم و زبونش تیز بود که جیمین هم زبون به دهن گرفت و عقب‌نشینی کرد. جونگ‌کوک آهی کشید و به پشتی صندلی تکیه داد.


چشم‌هاش رو بست و به این فکر کرد که چرا اطرافیان خودش و تهیونگ از هر روشی برای سوءتفاهم ایجادکردن توی این مراسم، استفاده کرده بودن.


قصدشون، دوری برای همیشه بود یا این‌طوری زخم‌ قلب‌هاشون رو تازه‌ کنن؟


جونگ‌کوک مهربون بود، با تموم اوصاف گذشته اون هنوزم ته قلبش هیونگ همیشه حاضر در صحنه‌اش، مورد علاقه‌ترین پسر دنیاش بود. دیدن اینکه اون هم آسیب‌دیده برخلاف تصورات گذشته‌اش، غمگینی بدی روی قلبش می‌ذاشت.


- خوردنت، تموم شد؟ خسته‌اَم باید برگردیم.


جیمین که بعداز حرف جونگ‌کوک از روی خجالت و شرمندگی میلی برای خوردن نداشت، بی‌حرف سری تکون داد و بلند شد. قبل‌از اینکه جونگ‌کوک پولی پرداخت کنه، جیمین از توی جیب شلوارش چند تا اسکناس بیرون آورد و روی میز گذاشت.


وسایلش رو برداشت، کلاه کپش رو روی سرش گذاشت و کوله‌اش رو روی شونه‌اش انداخت. با قدم‌هایی تند، جلوتر از جیمین بیرون رفت. بوی کهنه و آفتاب‌سوخته‌ی کف خیابون، دماغش رو سوزوند. سئول همیشه زیبا نبود.









توی ماشین که نشستن، بلافاصله جیمین کولر رو روشن کرد. صورت سرخ و نم عرق نشسته روی صورت جونگ‌کوک، به‌ نظرش عجیب بود.


وقتی دید جونگ‌کوک از توی کوله‌اَش پرونده‌ی معروفش رو بیرون آورد، با اخم نیم‌نگاهی بهش انداخت.


هیچی نمی‌گفت، و جیمین از سکوتش حس خوبی نمی‌گرفت.


- پرونده‌اَت چطور پیش می‌ره؟ تونستی به‌خوبی آدرس دوستت رو پیدا کنی؟


سرش رو آهسته تکون داد و هومی گفت‌. به‌لطف جیمین توی آدرس پیدا کردن، کارش کمی جلو افتاده بود.


- از چند نفر پرسیدم... تا تونستم پیداش کنم.


از جیمین ممنون بود که نپرسید اون دوست کیه که حتی آدرسش هم بلد نیستی. با اخم با خودکارش زیر اسم دوستش رو خط کشید. از اون هم کمک چندانی نتونست بگیره.


- اگه ناراحت نمی‌شی، می‌تونم بپرسم موضوع اون پرونده چیه؟!


لبخند کم‌رنگی زد و آهی کشید. بالأخره طاقت نیاورده بود و این سؤال رو پرسید. هرکسی این پرونده رو می‌بینه، کنجکاو می‌شه.


- اگه ناراحت نمی‌شی، این راز خودم بمونه. نمی‌خوام راجع بهش صحبت کنم.










- فکر نمی‌کردم اون‌طوری که تو گذاشتی رفتی، گذشته‌ای برای پیگیری داشته باشی.


به‌طرف جیمین برگشت، نگاه توی چشم‌هاش، صاف و ساده بود. هیچ طعنه یا کنایه‌ای نداشت، جز کنجکاوی محض. گذشته‌اش نه قابل گفتن برای دیگران بود و نه قابل مرور برای خودش.


توی این کره‌ی خاکی اگه از وجود همچین گذشته‌ای برای دیگران پرده برمی‌داشت، قطعاً به‌عنوان دیوانه‌ترین آدم این شهر به نزدیک‌ترین تيمارستان منتقل می‌شد، حتی اگه ثابت‌کننده‌ترین مدارک رو داشته باشه.


با مکث جواب جیمین رو داد: «خودمم فکر نمی‌کردم روزی برای کالبد شکافی گذشته پا به سئول بذارم.»


جیمین جواب جونگ‌کوک رو گرفت و ترجیح داد راجع به اون بحثی نکنه. از قرار معلوم اون پسر، رازهای خوبی برای گفتن نداشت.


برای اینکه زحمات جیمین رو بی‌جواب نذاره و اون رو با حرف‌نزدن‌هاش درباره پرونده برنجونه، با لبخند واقعی‌ای گفت: «همینکه توی این پرونده بهم کمک کنی آدرس‌ها رو پیدا کنم، انگار کل پرونده رو واسه‌ام حل می‌کنی!»


برای جیمین شاید این مفهوم رو داشت که یک پرونده‌ی حقوقی‌ای چیزی روی میز باشه؛ پس پسر چندان متعجب نمی‌شد از گفته‌های جونگ‌کوک.


وظیفه‌امه‌ای لب زد و سپس سرش رو کج کرد و شونه‌ای بالا انداخت.


- تهیونگ دنبالته... دیر یا زود می‌فهمه اومدی خونه‌ی من؛ چه‌غلطی باهاش کنم؟!









- اگه اومد، تو برو بیرون و ما رو تنها بذار!


جیمین با ابروهای بالارفته و چشم‌های شیطنت‌آمیز لبخند محوی زد و یک دور برگشت و توی صورت جونگ‌کوک زل زد. پسر با کف دستش صورتش رو عقب زد.


- حواستو بده به جلو احمق! قرار نیست منو تهیونگ تختت رو به‌ گند بکشیم.

- بیا امیدوار باشیم، تو وا ندی.


جیمین بیچاره به چه‌چیزهایی فکر می‌کرد؛ درحالی‌که نمی‌دونست بین اون و تهیونگ، یک دیوار یخی مستحکم ایستاده و هیچ‌کدوم بلد نیستن روی یخ چطوری راه برن.

.


.


.





























مقابل همدیگه نشسته بودن، یکی پر از حرف بود و یکی پر از درد. یکی از شروع می‌ترسید، یکی از چطوری پایان‌دادن به این بحث. یکی از غم چشم‌ اون یکی بیزار بود، یکی از نگاه ناخوانای دیگری. یکی از گذشته می‌ترسید، یکی از گذشته فرار می‌کرد.


- منظورت از اون فایل چی بود؟!


برخلاف نگاه پرتردید تهیونگ، لحنش صامت بود. می‌دونست اینجا چیزی برای مخفی‌کردن نداره. فقط ای کاش موقعیت بهتری برای گفتن از گذشته، پیدا می‌کرد.


لبخند کم‌رنگی زد و با مکث سؤالش رو با سؤال جواب داد: «هرچیزی که بود، قرار نبود تو رو به اینجا برسونه. چرا اومدی اینجا؟»


پوزخندی زد و سری بالاوپایین کرد. جونگ‌کوک، شمشیر از رو بسته بود؟!


- باور نمی‌کنم... نمی‌تونی یک فایل برای کسی بفرستی که برخلاف قانون طبیعته و بعد انتظار داشته باشی اون پی ماجرا رو نگیره!


باید جیمین اینجا بود و می‌دید که چقدر قراره با کنایه با همدیگه حرف بزنن؛ نه اینکه تا لحظه‌ی آخر مدام تکرار کنه، از کاندوم توی کشو استفاده کنید و تهیونگ رو با نگاه خجالت‌زده‌کننده‌اش جلوی در می‌دید!


- چرا اومدی اینجا؟ سال‌هاست که راهمون جدا شده.

- می‌پرسی، چرا؟! شاید بهتر باشه یه نگاه به اون فایل کوفتی می‌انداختی و بعد دکمه‌ی سند رو می‌زدی!


درحالی‌که نگاه تند و تیزش موشکافانه جسم جونگ‌کوک رو رصد می‌کرد، با انگشت اشاره هیکلش رو از نظر گذروند و با قیافه‌ای جمع‌شده لب زد: «به عنوان ارسال‌کننده‌ی اون فایل، جنسیتت قابل قبول نیست!»


- وقتی اینجایی یعنی فایل تا حدودی تو رو مجاب کرده!


زبونش رو به دهن گرفت، تیرگی نگاه ناراضیش حال جونگ‌کوک رو کمی کدر کرد‌. کاش می‌تونست جاهاشون رو عوض کنه، به‌طوری گذشته رو به تهیونگ نشون می‌داد که انگار صحنه‌ی یک فیلم روی نمایشگر رفته.


با درماندگی چشم‌هاش رو به زمین دوخت و سپس با آهی گفت: «نباید به دیدنم می‌اومدی... نه می‌تونی حرف‌هام رو بپذیری و نه می‌تونی درد نباشی.»


دست‌به‌کمر از جای خودش بلند شد و لبه‌ی کتش رو از پهلوش فاصله داد. از شدت بی‌خوابی، نورون‌های مغزیش به تقلا افتاده بودن و ویزویز می‌کردن.


- متوجه هستی که چه‌چیزی برای من فرستادی، بچه؟! این اصلاً شوخی قشنگی نیست.


متقابلا بلند شد و با گام‌های بلندی خودش رو به مقابلش رسوند. نگاه مرد از بالا توی چشم‌هاش نشست و تیرگی مردمک‌هاش، ته دل بیچاره‌ی پسری که هنوزم آسیب‌پذیر بود از لحاظ قلبی، لرزوند.


با لحنی که ناخواسته و تحت‌تأثیر جدیت چشم‌های تهیونگ آروم شده بود، جواب داد: «اگه قراره حرف‌هام رو بشنوی، باید قول بدی که با واقعی بودن اون‌ها کنار بیایی نه اینکه با دانش خودت سعی کنی انکار کنی.»


البته که کار از انکار گذشته بود و حتی داد و فریادهای تهیونگ هم توانی برای تبدیل واقعیت به توهم نداشت. چشم‌هاش رو بست، نفس‌های لرزون و منظمی به شکل دم و باز دم بیرون داد. چرا جونگ‌کوک درک نمی‌کرد موضوع ساده‌ای برای گفتن، نیست؟! هیچ‌جوره قرار نبود، از تنش روحی و روانی‌ای که این چند روز داخلش بود، بیرون بیاد.


- اگه. برای. اینه. که. عذاب‌وجدان. خودت. رو. از. اتفاق. گذشته. کم. کنی. اصلاً. راه. خوبی. انتخاب. نکردی.


شمرده‌شمرده و کاملاً هم تأکیدی جمله‌اش رو تکمیل کرد. جونگ‌کوک اگه هم می‌خواست، نمی‌تونست فقط برای عذاب‌وجدان گذشته همچین دروغی گفته باشه.


- فکر می‌کنی توی گذشته این‌قدر راحت اون تصمیم رو گرفتم و اون کار رو کردم؟!


لحن متأثر و خواهان‌ جواب جونگ‌کوک، نگاه به گِل نشسته‌ی تهیونگ رو به دنبال داشت. جونگ‌کوک آشفتگی، نگرانی و بار روانی تهیونگ بعداز فهمیدن پاره‌ای از جزئیات گذشته رو درک می‌کرد.


- تو هیچی نمی‌دونی، کیم تهیونگ... چون اطرافیانت هیچ‌وقت نخواستن که بدونی... بهت حسودیم می‌شد که تو هرگز مجبور نبودی چیزی رو تحمل کنی که من داشتم پشت‌سر می‌ذاشتم!


هنوز هم روزهایی که ناگهانی تبدیل به کابوس شدن رو فراموش نکرده بود؛ اون نگاه‌های پرحرف پدر تهیونگ و ناگهان عقب‌نشینی عمه‌اش محال بود روزی از دفترچه‌ی خاطرات ذهنش پاک بشه.


با خستگی، دو دستش رو روی شونه‌های افتاده‌ی جونگ‌کوک گذاشت و توی صورتش خم شد.


- اصلاً می‌تونی بفهمی چقدر حرف‌هات رؤیایی و غیرقابل‌قبوله؟!


سرش رو تکون داد و با لبخند تلخی که رفته‌رفته روی لبش شکل گرفت، تأیید کرد.


- تو یه پسری... مطمئنم اشتباه نمی‌کنم توی این مورد!


و ای کاش این یک واقعیت نبود. با آه سنگینی که از پس قلب فشرده‌ شده‌اش بیرون می‌اومد، باز هم تأیید کرد.


- پس چطور می‌تونی فایلی برای من بفرستی که توش نوشته قابلیت باروری داری؟! یک نمونه‌ی موفقیت‌آمیز بودی که به نسخه‌ی نهایی آزمایش رسیده!


جسمش به‌سمت تهیونگ کشیده شد، کاش می‌تونست زمان رو به گذشته برگردونه و اصلاً راهی به عنوان میکاپ‌آرتیست‌شدن رو سرلوحه قرار نمی‌داد. همه‌چیز از این شغل نحس، شروع شده بود.


با سری کج و نگاهی لرزون، با تکون ریزی که به جسم وارفته‌ی جونگ‌کوک داد، ادامه داد: «مگه موش آزمایشگاهی بودی؟! چرا سخت‌ترین راه رو برای فرار از واقعیت انتخاب کردی؟»


فرار از واقعیت و شوخی با این مسئله؟! پوزخند دردناکی زد و با غمی که لاینتهایی بود، دستش رو بالا آورد و سعی کرد شونه‌هاش رو از زیر فشار دست تهیونگ خارج کنه.


هم‌زمان با ابروهایی درهم و چشم‌هایی ناراحت، لب زد: «گفتم اگه قراره به اینجا بیای، شنونده باش... باز که زورگویی‌هاتو به رخم می‌کشی!»



Report Page