MakeupArtist VK p13
LARA|TAEKOOKERAMپارت بعدی آخره، شرط نظر رو سریع برسونید عروسکها. 🎀☝🏻
نکته: بچه از رحم طبیعی نیست، جونگکوک از بچگی بدون اینکه بدونه در بدن خودش یه کیسهی شبیهسازی شده از روی رحم گذاشتن. نحوه خارج کردن این کیسه دو روش، با عمل درش بیارن و یا با حاملگی که بعداز عمل سزارین خودبهخود از بین میره... بچه با سکس به وجود نمیاد و من اصلاً نمیفهمم چرا با اونهمه توضیح باز هم گفتید بعداز سکس:/ لقاح مصنوعی که ما فانتزیترش میکنیم، به زبون سادهتر از تخم جونگکوک نطفه رو نمیگیرن و از یه شخص دیگهست؛ اما ویژگیهای ژنتیکی جونگکوک بهخاطر میزبان بودن از طریق دکتر بهش اضافه میشه و ازاونجاییکه نمیخوام سؤالی بمونه باید بگم بدن خود جونگکوک تخم خودش رو اصلاً نمیتونه بپذیره، برای همین از تهیونگ و ترکیب مصنوعی نطفه رو تشکیل میدن... من چیز زیادی از پزشکی نمیدونم و تموم این حرفها از تخیل و ذهن خودمه... ممکنه اشتباه هم باشه؛ اما داستان من تخیلیه.
این توضیحات گفته شده بهخاطر اینه که با پیام بین تهکوک بهتر ارتباط بگیرید.
.
.
.















با صدای هقهق کوتاهی، هوشیار شد؛ با درک اینکه این صدا درست زیر گوشش و خیسیش روی سینهش نشسته، پلکهای سنگین و خستهاش از هم باز شدن.
تاری دیدش رو با چند بار پلکزدن برطرف کرد، سپس با درک اطرافش و شناسایی جونگکوک بهعنوان کسی که داشت گریه میکرد، روی آرنجش خیز برداشت.
- چی شده، عزیزم؟ ببینمت... جونگکوک؟
با تلاش تونست کمی از خودش فاصلهش بده، با تشکر از هوای خاکستری صبح، میتونست سرخی غیرعادی صورت و چشمهاش رو ببینه.
ته دلش خالی شد و با نگرانی بیشتری، جسمش رو به حالت نشسته درآورد.
با تردید و گیجی پرسید: «کجات درد میکنه؟ اذیتی؟ توی خواب زدم توی شکمت؟ چی شده، کارو! چرا گریه میکنی؟»
هقهق بلند شد و صدای نفسگرفتنهای شکستهش، چاقو توی قلب ترسیده و ناآگاه تهیونگ وارد میکرد.
خم شد و از روی میز کنار تخت لامپ رو روشن کرد و دستمال برداشت.
جونگکوک هیچی نمیگفت و همچنان اشکهاش گولهگوله روی گونههای تپلشدهش میریخت. سرخی شیرینی بود؛ اگه میفهمید علتش درد نیست.
صورتش رو قاب دستش گرفت و خم شد، توی چشمهاش زل زد و پرسید: «بریم دکتر؟ نمیدونم مشکل کجاست... داری میترسونیم، اگه حالت بده بهم بگو.»
نفس لرزونی کشید و بین لبهاش فاصله انداخت... توی صورت تهیونگ زل زد و حالت نگرانش، ته دلش رو قرص میکرد. فکر میکرد فقط خودشه که با حال بدش، میمیره و زنده میشه.
- خواب بد دیدم.
اولین بارش نبود... جونگکوک بهطور میانگین دو شب یک بار خواب بد و پریشون میدید، سپس تا یک ساعت گریه میکرد و هذیون میگفت.
لبخند غمگینی زد و با مکث پرسید: «میخوای تعریفش کنی؟ من حرفهات رو میشنوم.»
قلبش رو لمس کرد و چشم از تهیونگ گرفت. صدای تالاپ تلوپ قلبش قدر زیادی بلند بود، هنوز هم مزهی تلخ کابوسش رو زیر زبونش حس میکرد و انگار واقعیت بود، نه یک خواب پریشون دیگه.
صورتش رو نوازش کرد و رد اشکها رو با دستمال پاک. خوب بود که کمکم اشکهاش کمتر میشد و نفسهاش عادی... استرس و ترس واسهش خوب نبود.
- من... من کار اشتباهی کردم؟
اخم کرد و گیج بهش خیره شد. متوجه منظورش نبود، چهکار اشتباهی؟!
جونگکوک با بالاکشیدن دماغش، درحالیکه مچ هر دو دست تهیونگ رو با دستهاش میگرفت، ادامه داد: «من بچگی خوبی نداشتم... نمیدونستم چه بلایی سرم آوردن... خبر نداشتم که... اذیتم کردن، گریهام رو درآوردن و تو رو از خودم گرفتم... سالها توی غربت ترسیدم و زندگی کردم... اون هم فقط بهخاطر این کیسه... اشتباه کردم که از این روش برای خلاصی از دلیل زندگی افتضاحم، استفاده کردم؟»
سؤال جونگکوک بهتنهایی خودش ترسناک بود، دیدن اون برق مُرده و پر از ترس توی چشمهاش، تهیونگ رو برای به وحشت انداختن ترغیب میکرد؛ اما ازاونجاییکه پسرک توی حال و حوصلهی عادیای نبود و میدونست هر کلمه چقدر توی روحیهش تأثیر داره، کمی بیشتر برای جواب، مکث کرد.
جونگکوک، تموم مدت با سکسکه بهش نگاه میکرد. لرزش چشمهاش، اون رو آشفتهتر نشون میداد... کاش میتونست یه راهحلی برای پایاندادن به این کابوسهای شبانه، پیدا میکرد.
- تو خوشحالی رو حس نمیکنی؟
سؤال تهیونگ اگرچه آروم پرسیده شد؛ اما برای جونگکوک، حس غریب و غیر منتظرهای ایجاد کرد. انگار از یه گودال کوچک به یه گودال بزرگ پرت شد.
مردمکهای دودوزن پسرک، لرزش شیرینی توی قلب تهیونگ به پا کردن.
- خوشحالی یعنی چی؟
- نمیدونم، ولی به گمونم وقتی فکر میکنم توی زندگی دربرابر تموم دردها و نداشتههام، باز تو رو دارم و احتمالاً هم یه بچهی خوشگل، اونجایی از قلبم که خنک میشه و آروم، یعنی خوشحالی و خوشبختی... بودنتون اشتباه نیست، دقیقاً وقتی داشتم کاملاً از لذت زندگی دور میشدم، تو رو دوباره به دست آوردم.
پلک نرمی زد و با مالیدن چشمهاش، قطرههای باقیموندهی اشک رو از کاسهی چشمش فراری داد. خوابی که دید، اونقدری واقعی به نظر میاومد که انگار درحال تجربهکردن اون لحظه بود.
بهسختی از لابهلای بغضی که از ترس نشأت میگرفت، زمزمه کرد: «خواب یه بچه رو دیدم... بهم گفت چرا از دردت نگذشتی؟ منو به دنیا آوردی که به چی برسی؟ منم مثل تو قراره سختی بکشم، ارزشش رو داره؟ مدام با غم بهم نگاه میکرد، گلایههاش اونقدری واقعی بودن که میترسم.»
بچهدارشدن جونگکوک، بدهای زیادی داشت؛ مثل احتمال ناقص بودن یا مشکلدارشدن بچه! پسرک شبانهروز به این احتمال فکر میکرد و میترسید حالا هم از نظر تهیونگ، طبیعی بود که شبها کابوس ببینه.
توی حال خودش بود که دوباره صدای جونگکوک بلند شد.
- من میخواستم از دردم، یه نقطهی قوت بسازم... میخواستم خانوادهای رو که بهخاطر این کیسه از دست دادم، بهخاطرش دوباره با تو بسازم... من فقط میخواستم از چیزی که همیشه ناراحتم کرده، یه دلیل برای خوشی و دلگرمی، داشته باشم... چیزی که همهچیز رو ازم گرفت، دوباره تبدیل به چیزی بشه که همهچیز بهم میده.
تهیونگ درکش میکرد. جونگکوک واقعاً آسیب دیده بود و نیاز داشت تا به یه دلیلی برسه که بتونه دوباره اعتمادبهنفس زندگی داشته باشه.
نگاه غمزدهی تهیونگ، روی تبخال گوشهی لب جونگکوک نشست. از فکر و خیال زیاد، اون نقطهی بد شبیه یه یادآوری بدتر بود.
- بهش فکر نکن، کارو... اگه بدونیم بچه مشکل داره، نمیذاریم به دنیا بیاد.
این چیزیه که جونگکوک نیاز داشت بشنوه... همهش میترسید که نکنه با امتحان شانسشون برای بچهدارشدن از خون خودشون، تهیونگ درصورت مشکلدارشدن بچه، اجازه نده اون رو سقط کنه.
اما انگار این تفکر هم بهخاطر هورمونهای بههمریخته و حالت غیرعادیش بود؛ وگرنه تهیونگ فهمیدهتر از تفکرشه.
برای اطمینان خاطر بیشتر، اضافه کرد: «من از روز اول تو رو طوری دیدم که نمیدونستم این قابلیت رو داری و حالا هم قرار نیست ازت سواستفاده کنم... اصلاً چطوری میتونم بگم دوست دارم، اگه تنها چیزی که بهش فکر کنم، بچهای باشه که تو بهم میدی؟»

- خیلی بچگانهست که وقتی هم تکون میخوره و هم بزرگتر شده، دارم از ترس بیخوابی میکشم؟
لبخند زد و با دوباره درازکردن جسم خستهی جونگکوک، پشتسرش رفت و دستهاش رو دورش حلقه کرد.
- فقط چهار ماه دیگه باید تحملش کنی... بعدش اون حبهی انگور اونورت دراز میکشه و ما اولین قاب خانوادگیمون رو میبینیم.
تصورش شیرین بود، اونقدری شیرین که لبخند به لبش اومد و نفسش از لحظات قبل، راحتتر بیرون رفت.
سرش رو با حس لمس دست تهیونگ و تکون خوردن اون وروجک زیر دست پدرش، پایین برد. گرمش بود و شبها لخت میخوابید، برای همین الان بزرگی اون گردیای که یک جنین درحال رشد درونش داشت، جلوی چشمش شبیه یه رنگینکمان زیبا جلوه میکرد.
اما خجالتآور هم بود.































نظراتون رو بذارید، بوسیدن همهتان.