MakeupArtist VK p12

MakeupArtist VK p12

LARA|TAEKOOKERAM


نظرات رو بذارید که چهارشنبه پارت 13 رو داشته باشیم و شنبه آخرش رو. 🤏💓







- واسه‌ی بدنت خوب نبود. 


با اشاره‌ی تهیونگ به لیوان مشروبش، دست از خیره‌بودن به چشم‌هاش برداشت. قلبش تند می‌زد و بدنش داشت زیر نگاه سوزان تهیونگ، ذوب می‌شد. 


با لحن نرمی، درحالی‌که زیرچشمی بهش نگاه می‌کرد، جواب داد: «تو که دیگه باهام نمیای جلسه‌های دکتر، از کجا معلوم خوب نیست.» 


دستی به گردن عرق‌کرده‌اش کشید و به آسمون تاریک بالای سرش زل زد؛ از دیدن ستاره‌های زیاد و ماه کاملش، سرگیجه گرفت. جونگ‌کوک کمی به نزدیکی تهیونگ اومد، سپس با مکث کنارش دراز کشید و سرش رو، روی بالشت تهیونگ گذاشت. 


- اون شبم که رفتی، همین حال رو داشتم... می‌خوای یه چیزی بهت بگم؟ 


سرش رو چرخوند و به نیم‌رخ غمگینش زل زد. تهیونگ بدون اینکه نگاهش کنه، ادامه داد: «از اون شب به بعد، هیچ‌وقت با کسی مست نکردم؛ حس خوبی بهم نمی‌داد.»


لبش رو زیردندونش کشید و جلوی آوایی که از سر بدبختی می‌خواست سر بده، گرفت. با تموم حس بدش از اون اتفاق، باز هم قبول کرده بود باهاش بنوشه؟ قلبش توی سینه‌اش فشرده شد و چشم‌هاش رنگ غم گرفت. 


- ازم متنفری؟ 

- همیشه این‌طور فکر می‌کردم؛ اما همیشه می‌دونم که تو جونگ‌کوک خودم بودی... اگه اون اتفاق افتاد، به‌خاطر این بود که من اجازه دادم تو اون‌طور فکر کنی.


لبش رو از حصار دندون‌هاش درآورد و با مکث پرسید: «چطور فکری؟»


نفسش بوی مشروب بود، سرش گیج می‌زد و گرمش بود؛ اما برای واکنش نشون دادن، بسیار بسیار احساس خستگی می‌کرد. 


- اینکه اون‌قدری قوی هستم که هرگز جدی آسیب نمی‌بینم. 


بزاقش رو قورت داد؛ به پهلو کاملاً چرخید و کمی بیشتر نزدیکش شد. از حس داغی چشم‌های تهیونگ، چشم‌های خودش هم درد گرفت. 


با نگاهی لرزون که اجزای صورتش رو از چشم می‌گذروند، درحالی‌که دو تا از انگشت‌هاش از پهلوی برهنه‌ی تهیونگ عبور می‌کردن تا به روی سینه‌اش برسند، گفت: «جونگ‌کوک اون روزها، هرگز نمی‌تونست خودش و اطرافش رو قبول کنه... یعنی نشد خودم رو درک کنم، بابات رو درک کنم یا عمه‌ات رو و انگار فقط تو بودی که می‌تونستم خودم رو کنارش خالی کنم؛ اما انگار باز هم اشتباه کردم... خیلی بچگی کردم که با جونت بازی بازی کردم.»


اخم کرد و یه‌لحظه برگشت تا به چشم‌های جونگ‌کوک خیره بشه؛ سیاهی اون دو تیله با آسمون رقابت می‌کرد، اما با این تفاوت که جونگ‌کوک ستاره و ماه چشم‌هاش رو از دست داده. 


- چرا همه‌ش از اون روز حرف می‌زنی، کارو؟ 

- چون همه‌ش می‌ترسم که نکنه نبخشیده باشیم... تو گناهی نداشتی. 

- من بخشیدم، بچه... شاید این به‌نفع هر دوی ما بود؛ خیلی از چیزها رو از سر گذروندیم که ما رو بزرگ کرد. 


بزاقش رو قورت داد و آهسته سر تکون داد؛ انگشت‌هاش با پوست داغ تهیونگ بازی می‌کردن و افکارش یکی‌پس‌از‌دیگری به دنبال کلمه می‌گشت.


اما تهیونگ زودتر دست به کار شد و پرسید: «دلیل خاصی داره اینجاییم؟»


لبش رو گزید و بلافاصله با هجوم خون به صورتش، سرتاسر سرخ شد. از نظر تهیونگ این یک واکنش مشکوک بود. به پهلو چرخید و رخ‌به‌رخ پسر شد. 


نفس لرزون و عمیقی کشید، درحالی‌که پنجه‌هاش روی سینه‌ی تهیونگ بودن، بدون نگاه‌کردن به چشم‌های سوزانش، لب زد: «اول می‌خوام دوباره از صمیم قلب ازت عذرخواهی کنم و بگم بابت اتفاقی که از سر گذروندی من شرمنده‌اَم... بعدش... خب.»


مکث کرد، نگاهش ذره‌ذره بالا اومد؛ بالأخره نگاه عمیق تهیونگ با نگاه لرزون خودش روبه‌رو شد. خیلی خجالت‌آور بود که بهش بگه بیا با همدیگه قرار بذاریم؟ نه این بدتر بود که بهش بگه آیا هنوزم بهم حسی داره؟! یا نه، باید بهش می‌گفت هیونگمی یا هیونگمی مثل گذشته که هم هیونگم بودی و دوست‌پسرم؟ خیلی مسخره بود! 


چشم‌هاش رو، روی همدیگه فشار داد. فکش زیر نوازش دست تهیونگ قرار گرفت و بلافاصله چشم‌هاش با حس نزدیکیشون، باز شد. 


بدون مکث گفت: «یه کاری می‌کنم... به قلبت گوش کن؛ چون من سال‌ها برای خفه‌کردن صداش تلاش کردم و نشد... تو خفه‌اش کن اگه از حرکتم خوشت نیومد.»


اخمی روی پیشونیش نشست؛ اما زیاد فرصت نکرد تا متوجه بشه منظورش چیه، چراکه جونگ‌کوک دست دور صورتش گذاشت و با بستن چشم‌هاش به لب‌هاشون اجازه‌ی لمس‌شدن داد. 


ضربان قلبش با اولین گره‌خوردن لب‌های بالا و پایینشون، بالا رفت؛ طوری می‌کوبید که صداش رو توی گوشش می‌شنید. صورتش از خجالت سرخ شد. نفس‌هاشون توی هم مخلوط شد و خیسی لب‌هاشون اشتراک پیدا کرد. از نرمی بوسه‌ای که هنوز از شوکش بیرون نیومده بود، خمار و منگ بود. چون تهیونگ واکنش بدی نشون نداد، بیشتر بهش چسبید و با شجاعت بیشتری لب‌هاش رو مکید و گاز گرفت. از طوری که لبش رو می‌کشید و به لب بالایش بوسه می‌زد، خوشش می‌اومد. 


لرزش دست‌هاش رو با گرفتن صورت تهیونگ، مخفی کرده بود؛ اما قبل‌از اینکه توی عمق بوسه غوطه‌ور بشه، تهیونگ متوقفش کرد. نفس‌نفس‌زنان بدون بازکردن پلکش، با چنگ‌زدن به سرشونه‌ی مرد، توی فاصله‌ی نزدیکی ازش ایستاد. 







- نباید این کار رو توی مستی می‌کردیم... 


هومی کشید و آب دهنش رو قورت داد؛ لب‌هاش از بوسه‌ی جونگ‌کوک خیس بود. دست روی شونه‌اش گذاشت و با فشار کمی کاری کرد که روی کمرش دراز بکشه... روی تنش خیمه زد و از بالا بهش نگاه کرد. 


اون‌قدری محکم شونه‌هاش رو چنگ‌زده و پلک‌هاش رو به‌هم می‌فشرد که انگار بدترین سناریوی ممکن توی سرش نشسته. سرش رو خم کرد و روی چونه‌ش رو بوسید و دیدن انقباض بدنش، بوسه‌های نرمش رو گوشه‌ به گوشه‌ی صورتش گذاشت و با گرفتن یکی از دست‌هاش، سعی کرد چنگش رو از شونه‌ش باز کنه. 


بین پاهاش فاصله انداخت و پایین‌تنه‌اش رو، روی پایین‌تنه‌ی پسرک قرار داد. لب‌هاش زیر چشم‌هاش رو بوسید و اون‌موقع بود که پلک‌هاش از هم فاصله گرفتن. 


- چیه، جوجه! فکر کردی ردش می‌کنم؟ 


پلک نرمی زد و آب دهنش رو برای بار هزارم قورت داد. نگاهش از چشم‌های خمار و غمگین تهیونگ گذر کرد و به فاصله‌ی کم بین بدن‌هاشون افتاد. خون به صورتش هجوم آورد و دوباره بالا اومد تا چشم‌هاش رو ببینه. 


- به‌ گمونم منم باید دوباره عذرخواهی کنم بابت مراسم یونا؟ 


گوشه‌ی لبش رو با انگشت شست نوازش کرد و با مکث خم شد، لب زیرش رو بین دو لبش گرفت و کشید. آهی آروم کشید و با لمس کمر برهنه‌اش به پاهاش فرصتی برای حلقه‌شدن دور تهیونگ داد. 


- دوستم داری؟ 

- اهوم. 

- ولم که نمی‌کنی؟ 

- نه. 

- خسته نمی‌شی ازم؟ 

- نچ. 


پلک زد، شکمش با نشستن دست تهیونگ روی پوستش منقبض شد. دلش بد برای لمس‌های تهیونگ و شنیدن صدای بَمش توی این فاصله ازش تنگ شده بود. 


مستی، نه از سرش بلکه از جانش پریده بود؛ طوری خمار اون بوسه شده بود که دلش می‌خواست تا صبح روی همین پشت‌بام مقابل لنز آسمون یک به یک، بارها اون دو لعل رو ببوسه. 


- فقط امشب بوس داشتیم؟ 


مکث کرد و دستش رو از روی شونه‌ی تهیونگ جدا؛ صادقانه برای چیزهای بیشتری آماده شده بود، برای همین شلوارک پوشید. دستش پایین رفت و کمی بندش رو شل کرد. 


به نوعی با این حرکت و پلک نرم چشم‌هاش، ازش دعوت کرد تا کارش رو ادامه بده. 


- چه پسر خوبی... گشنه‌ام هم بودم. 


شکمش داغ کرد و انگشت‌های پاش به داخل جمع شدن... تهیونگ با نوازش پوست گرم شکمش، آهسته‌آهسته با دست آزادش شلوارکش رو پایین کشید و یک لحظه هم از ارتباط چشمی بینشون فرار نکرد. 


خداروشکر بالاتنه‌هاشون به‌خاطر گرما از اول لخت بود. قبل‌از اینکه کامل از شر شلوارک خلاصش کنه، بی‌هوا خم شد و نیپل سمت راست جونگ‌کوک رو بین لب‌هاش گرفت. 


چشم‌هاش بلافاصله بسته شد و لب‌هاش باز؛ حس عجیبی داشت، بدنش بدجوری حساس بود و همین‌طوریش هم مطمئن بود که قراره سریع‌ترین ارضاشدن تاریخ رو داشته باشه. 


سفتی نیپلش دوست‌داشتنی بود، کاملاً در تضاد با بیضه‌های نرمش که بین انگشت‌هاش می‌فشرد. با یادآوری حرف‌های روزهای گذشته‌ی جونگ‌کوک، با حرص نیپلش رو مکید و گاز گرفت. گرمای آلتش، حس خوبی داشت و اون سرمایی که از هوا به‌سمتش می‌اومد، حالش رو دگرگون می‌کرد. 


- خیسش کن. 


انگشت‌های تهیونگ بین لب‌هاش گذر کرد، با نگاهی خمار و زیر چشم‌هایی سرخ، به اون انگشت‌های بلند لیس‌های عمیق و خیس زد. درحالی‌که انگشت توی دهنش تکون می‌داد، زبون روی نیپلش می‌چرخوند، از آلتش گذر کرد و به سوراخش رسید. خشک، بسته و داغ به نظر می‌اومد. 


- نمی‌دونی چقدر دلم می‌خواست یک بار، فقط یک بار دیگه ببینم مال منی.


انگشت‌هاش رو از دهنش بیرون آورد، جای دست‌هاش رو عوض کرد و با مکث سعی کرد سوراخش رو باز کنه. باورش نمی‌شد به این سرعت درحال تجربه‌ی چیزیه که فکر نمی‌کرد هرگز دوباره انجامش بده. 


لب‌هاش از درد بازشدن سوراخش با دوتا انگشت‌های تهیونگ، از هم فاصله گرفتن و آه آرومی کشید. دستش رو دور گردن تهیونگ حلقه کرد و سرش رو پایین آورد. سرش رو کج کرد و با صدا لب‌هاشون رو به هم رسوندن. 







- آه... حس عجیبی داره.


نگاهی توی چهره‌ی سرخ و نمناکش انداخت؛ می‌فهمید چه حسی داره، اون بعداز چند سال دوباره حسی رو تجربه می‌کرد با کسی که دوسش داشت.


- یعنی توی این سال‌ها... 

- حتی نمی‌تونی تصور کنی چقدر از آدم‌ها متنفر بودم... سکس؟ حالم ازش به‌هم می‌خورد. 


پلک‌هاش با حس کشیده‌شدن انگشت‌های باریک تهیونگ با دیواره‌هاش به روی هم نشستن. خیلی زیادی بود؛ اما نمی‌تونست به تهیونگ بگه دست نگه دار، چون بیشتر از هر چیزی می‌خواستش. 


با حس تنگ‌شدن یک‌باره سوراخ باسنش به دور انگشت‌هاش، نگاهش به روی صورت درهمش نشست؛ با خطور فکری، کمی جا خورد و ترسید. 


- کارمون، آسیبی بهت نمی‌زنه؟ 


سرش رو با آهی به دو طرف تکون داد. دستش رو به‌سمت آلتش برد و با لمسش، هم‌زمان که به خودش هندجاب می‌داد، گفت: «نه... فقط زودتر بیا انجامش بدیم... بدنم عادت نداره!» 


سر تکون داد و از روی تنش بلند شد و روی زانوهاش نشست... خم شد و از گوشه‌ی بالشت کنار گرفت و برداشتش، جونگ‌کوک رو، روی شکم گذاشت و بالشت رو زیرش قرار داد. 


- پاکش نکردی. 


لبش رو گزید و دست‌هاش رو زیر چونه‌اش جمع کرد. می‌دونست منظورش تتوشه، کمی باسنش رو بالا گرفت تا قوسش، اون تتوی دوست‌داشتنی رو خوب به چشم صاحبش بیاره. 


دست روی دو لپش گذاشت و از هم فاصله‌شون داد، سوراخش نبض می‌زد و کمی مرطوب بود. هیچ چیزی کنارشون نداشتن و این کار رو سخت می‌کرد. 


از بزاق دهنش برای خیس‌کردنش استفاده کرد. شلوارش رو پایین کشید و با آزادکردن آلتش از شورتش، اون عضو قطور‌شده رو به مابین لپ‌هاش جا داد. 


گرمای خیسش، آلتش رو به گرم‌شدن واداشت. مست نبود؛ اما به‌خاطر اون حس سنگینی و منگی سرش، هیچ ایده‌ای نداشت چطوری باید انجامش بده.


انگار توی حباب گیر کرده بود و نمی‌خواست با کوچک‌ترین فشار، اون رو به ترک‌بردن بندازه. 


حس نوک آلت بزرگش، داغی عجیبی زیر دلش انداخت... عضوش رو گرفت توی دست و لبش رو گزید... تصور می‌کرد که چطوری قراره توی خودش اون رو جای بده. 


- گفته بودی می‌خوای شکمت رو با تخم‌های یه ایتالیایی پر کنی؟!


به کل انگار فراموش کرده بود که نحوه‌ی بچه‌دار شدن جونگ‌کوک چطوریه و با تصور اینکه اگه جونگ‌کوک با شخصی غیر از خودش وارد رابطه می‌شد، اخم‌هاش شدیدتر توی هم رفت. 


بی‌مکث نوک آلتش رو بعداز دو بار فشردن به سوراخش، داخلش فرستاد و بی‌توجه به ناله‌ی عمیق و تو گلویی پسرک، با گرفتن باسنش، لگنش رو به جلو فرستاد و تاجایی که بیضه‌هاش به پوست باسنش سیلی بزنه آلتش رو داخل برد. 


- فاک... 


چشم‌هاش رو بست و سرش رو بالا گرفت... عرق روی پوستش غلت می‌زد و سرش نبض... باورش سخت بود... بالشت رو برای کنترل میزان دردی که با ناله می‌خواست نشون بده، گاز گرفت. حس بزرگیش، زیردلش رو به نبض زدن انداخت؛ اما هیچ حرکتی نکرد و خودش رو به ریتم نرم تهیونگ سپرد. 


لگن زدن‌هاش آهسته‌آهسته زیاد می‌شد، دست روی کمرش می‌کشید و با خم شدن روی تیغه‌ی کمرش بوسه می‌ذاشت. سوراخش می‌سوخت و باز و بازتر می‌شد. 


- دلم براش تنگ شده بود... آه، ته! 


چشم‌هاش رو محکم به هم فشرد. نوازش نوک آلت مرد به روی پروستاتش به‌تنهایی می‌تونست به کام برسوندش... انگشت روی شیار آلتش کشید و از بازی با خودش، سعی کرد حواسش رو از درد و سوزش باسنش پرت کنه و تموم تمرکزش روی موج لذتی باشه که از تکون خوردن‌های تهیونگ بهش وارد می‌شه. 


- بعداز اینکه کیسه رو درآوردی... هاع... فاک... بیشتر انجامش می‌دیم. 


به‌سختی درحالی‌که کمرش از سنگینی‌ای که حس می‌کرد، روی زانوهاش ایستاد و خودش دست‌به‌کار شد تا باسنش رو هم‌زمان با تهیونگ تکون بده.


مالش‌رفتن پروستاتش حس خوبی داشت، اون‌قدری خوب که دلش رضای تموم شدن نمی‌داد. پاهاش به‌لطف سنگینی تهیونگ، عملاً با بسته بودن هیچ فرقی نداشتن... نمی‌تونست تکون بخوره... با گرفته‌شدن دست‌هاش توسط دست‌های تهیونگ، خیلی کارش سخت‌تر شد، نمی‌تونست خودش رو لمس کنه. 


- آههــــه... آه... اومم... اونجا... بیشتر می‌خوام... 


همون نقطه‌ای که نرم‌تر از بقیه‌ی جاها بود رو دوباره با کشوندن نوک آلتش به روش، هدف تکون‌هاش قرار داد. پلک‌هاش رو بست و بدنش موجی از لذت گرم پذیرا شد. 


- می‌خوام... با تو... اههه... محکم‌تر... خانواده‌‌م رو...‌ داشته باشم... 


گوشش نبض می‌زد، گردنش داغ بود و زبونش کویر... چیزی نمی‌شنید جز اینکه اون پسر می‌خواست باهاش خانواده باشه. پسری که دوست داشتنش درد داشت، دوست نداشتنش مصیبت بود. پسری که همه‌ی آرزوهاش رو یک شب خاکستر کرد و پسری که همون یک شب رو برای زیرورو کردن دوباره‌ی قلبش نیاز داشت. 


طوری فرسایشی و تند توی سوراخش می‌کوبید و اصلاً اهمیتی به گردنش که چطور بر اثر موج لذت و درد برافراشته شده بود، نمی‌داد که انگار هیچ لذتی اندازه‌ی حس گرما و تنگی سوراخش مهم نیست. 


- ازم نخواه دست نگه‌دارم، وقتی‌که روی کمرت تتو شده لطفاً متوقف نشو، تهیونگ! 


اون پسر رو یک روزی به‌اندازه‌ای که دست هیچ یک از موجودهای پلید دنیا بهش نرسه، از اینجا دور می‌کرد. اون‌قدری دور که فکر کنه این اولین روز زندگیش روی کره‌ی زمین و فقط همدیگه رو می‌شناسن. 


- بهم‌ نگو فقط برای اون کلمه داری این‌قدر خشن به‌فاکم می‌دی؛ می‌خوای یک‌شبه، بابایی بشی؟ 


خودش هم از صدای از شهوت‌ زیرشده‌اش تعجب کرد... سیلی‌هایی که از برخورد پوست‌هاشون، توی گوشش می‌نشست؛ یک‌جوری تپش قلبش رو بالا و پایین می‌کرد که در حد فاک، مغزش رو خاموش می‌کرد. 


- مطمئن نیستم دلم بخواد طوری صدام کنی که یه بچه ممکنه روزی صدام کنه! 


نیشخندی زد و دوباره لب زد: «منظورت بابایی تهیونگ؟ آخ... فاک! دردم گرفت... آه.»


شاید اگه به‌جای بستن دست‌وپای پسرک هورنی‌‌شده‌ی زیرش، فقط دهنش رو می‌بست و بعد بارها و بارها کیرش رو، روی پروستاتش می‌کوبید، صحنه ارضاکننده‌تری می‌شد! 


- از همون روزی که پاهات رو، روی شونه‌هام گذاشتی... دیگه هرگز حتی اجازه نداشتی، توی ذهنت فانتزی این رو داشته باشی که پاهات روی شونه‌های یکی دیگه بلرزه چه برسه به واقعیت! 


چهره‌اش از درد و لذت جمع شد... انگشت‌ها و کف پاهاش به گزگز افتاد، از داغ‌شدن یکهویی تنش و نشستن عرق روی گردنش، حالش بد شد. 


تهیونگ با خم شد و بوسیدن گردنش، دست آزادش رو به آلت پسر رسوند و با گرفتن اون گوشت سفت‌شده، اون رو پمپ کرد. 


مزه‌ی پوست گردنش نیمه‌شور و شیرین بود... مک زد و با صدا توی گردنش نفس کشید... خودش رو اون‌قدری عمیق و طولانی توی سوراخش تکون و نگه می‌داشت که نفس جونگ‌کوک توی سینه‌اش حبس و لب‌هاش برای بلندترین ناله‌های بی‌شرمانه‌اش از هم فاصله گرفتن... 


- آههــــه... دوباره... دوباره... همون‌جا... محکم‌تر... سریع‌تر... عاهه. 


با شنیدن صدای جونگ‌کوک، انگار جون بیشتری گرفت؛ زیر گوشش رو با بزاقش خیس کرد و با لب‌هاش مکید... طوری‌که لرز رفتن جسمش رو به چشم دید. 


نزدیک بود، اون‌قدری نزدیک که تابه‌حال هرگز این‌شکلی ارضا نشده بود.


 



نظراتون رو بذارید، بوسیدن همه‌تان.


Report Page