MakeupArtist VK p10

MakeupArtist VK p10

Lara/TAEKOOKERAM


سوال آخر پارت رو جواب بدید، نظرتون رو برام بذارید زیر پارت. 💘 امیدوارم این پارت بچسبه به جونتون.

.

.

- اون‌جوری چشمات رو کج نکن، کارو.


بیشتر از این نتونست حرصش رو تنها با فشار انگشت‌هاش روی کوسن مبل خالی کنه، با صدایی که بی‌شباهت به جیغ روی اعصابی نبود، کوسن رو به طرف تهیونگ پرت کرد.


با چهره‌ای برافروخته جواب داد: «گفتم با من حرف نزن، نمی‌بینمت.»


نیشخندی زد و با بسته و باز کردن پلک‌هاش، به‌نشونه‌ی -آره، بابا تو راست می‌گی- سر تکون داد. بیشتر از دست رفتارهای تهیونگ، که انگار هیچ جای این قضیه مشکلی وجود نداره، خونش به جوش می‌اومد.


تهیونگ با قورت‌دادن نوشیدنی کولایی که توی دستش داشت، خطاب به چشم‌های پر از خشمش حق‌به‌جانب گفت: «حرف نزدم. سؤال کردی، جواب دادم... بعدشم، غذا نمی‌خوری؟ یه‌وقت کم‌خوری‌هات بابای بچه رو عصبی نکنه؛ می‌دونی که به‌عنوان -عموش- نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم.»




چشم‌هاش رو با خستگی بست و سرش رو به پشتی مبل، کوبید. دستش رو بالا آورد و با ایجاد یک حلقه‌ی متصل، دو دستش رو مقابل خودش تکون داد.


- دیگه داره حالم از ایتالیا و هرچیزی که بهش مربوطه، به‌هم می‌خوره!


بلافاصله بعداز حرفش، نگاهش روی پیتزای ایتالیایی که مقابل تهیونگ بود، خیره شد. چشم‌هاش رو در جواب نگاه بی‌تفاوت تهیونگ، چرخوند و دوباره اون یکی کوسن مبل رو سمتش فرستاد.


کوسن قبل‌از اینکه به تهیونگ برخورد کنه، روی زمین افتاد.


- آشپز کره‌ایه... البته تو هم تکنیکالی آشپز اصلی بچه‌ای!


چشم‌هاش درشت شد و از جاش بلند. مستقیم سمت تهیونگ رفت و با بلند کردن انگشت اشاره‌اش، مرد رو نشونه رفت. البته تهیونگ بی‌توجه به پسری که مثل یک جوجه تنها جیک‌جیک می‌کرد، از اسلاید داغ پیتزاش لذت برد.


- این‌قدر روی مخم نرو... چرا نمی‌ذاری برم بیرون؟! چرا جیمین جوابم رو نمی‌ده؟ تو تهدیدش کردی؟! اصلاً به تو چه؟! برو پیش همون یونایی که واسه‌اش رگ گردن کلفت می‌کنی!


یک ریز حرف می‌زد، البته تهیونگ می‌دونست جونگ‌کوک از چی ناراحته! از طوری‌که با یونا صمیمیت داشت و توی این دو روزی که خونه‌اش مونده بود، فهمید هر روز با همدیگه صحبت می‌کنن و تهیونگ نقش عموی برتر رو بازی می‌کنه، این حسادت بیشتر هم توی چشم‌هاش نشسته بود!


با کارد قسمتی که برای جونگ‌کوک نگه‌داشته بود، تقسیم‌بندی کرد و بلند شد.


- عادت ندارم موقع غذا یکی بالای سرم بایسته و جیک‌جیک کنه.


قبل‌از اینکه به خودش بیاد، تهیونگ از مچ دستش گرفت و اون رو به‌جایی برد که تا ثانیه‌ی قبل خودش نشسته بود. کنار صندلیش نشست، تهیونگ اسلایس‌های مرتب پیتزا رو جلوش گذاشت و با سر اشاره‌ای بهش کرد.


- اول غذات رو بخور... با من کل‌کل نکن... اجازه نداری، جای بری... لج‌بازی هم تا یه‌جایی جذابیت داره، بعداز اون فقط شخصیت رو از چشم می‌اندازه و تو داری از چشمم می‌افتی!
















- می‌دونی که فقط می‌خواستم بترسونمت... بعداز اینکه واسه‌ام از گذشته گفتی، قرار نبود ببرمت خونه‌ی اون.


زمزمه‌ی تهیونگ باعث شد دست از خوردن برای یک لحظه بکشه. لقمه‌اش رو با دردی غیرقابل‌انکار توی فکش، جوید. دلش نمی‌خواست بخوره؛ اما این هم مثل همه‌ی اتفاقات یک‌جور وسواس ذهنی توی وجودش انداخته بود.


- تو نمی‌فهمی، تهیونگ... من واقعاً نمی‌خوام ببینمش... حتی برای یک‌ثانیه.


زمزمه‌ی خش‌دار جونگ‌کوک، نفس سنگین و بی‌صدای تهیونگ رو به دنبال داشت. با تکیه‌ی چونه‌اش به کف دستش، به نیم‌رخ پسرک خیره شد. حتی برنمی‌گشت بهش زل بزنه.


- یونا از گذشته‌ات خبر نداره، نه؟

- هیچ‌کس نمی‌دونه... فقط تویی که به غیر از پدرت و عمه‌ات می‌دونی.


هومی کشید و انگشت‌هاش بی‌اونکه اراده‌ای داشته باشند، به‌سمت صورت جونگ‌کوک رفتن... موهای کنار گوش و شقیقه‌اش واسه‌ی نوازش، التماس انگشت‌های تهیونگ رو می‌کردن.


- پس نباید ازش دلگیر باشی... تو همیشه آدم رُکی بودی، کارو... همیشه از اینکه با احساسات آدم‌ها بازی می‌کنه، سرزنشش کردی... یادته یک بار بهم گفتی اون بهت گفته -احساس هرزه بودن بهش دست می‌ده، وقتی بهش می‌گی نباید این‌قدر توی رابطه‌های مختلف خودش رو رها کنه؟- بعداز اون اتفاقاتی که بینمون افتاد، انگار یک تلنگر بهش زدی... نباید از یونا متنفر باشی، چون اون فکر می‌کرد پسری که دوستشه و با حرف‌هاش بهش احساس بدی داده، یکهویی کاری رو می‌کنه که خودش توی رابطه‌ی چند ساله‌اش انجام داده و همیشه اون رو بابت این‌طور رفتارهایی سرزنش کرده!


اخم کرد و لبش رو به دندون کشید. مزه‌ی گلوش تلخ شد و به فکر فرو رفت. البته که یونا از دید خودش، سرزنشش می‌کرد و قضیه با چیزی که خود جونگ‌کوک تجربه کرده بود، فرق داشت برای اون.


از حس نوازش پوست کف سرش، چشم‌هاش خمار شدن... ناخودآگاه سرش رو به انگشت‌های تهیونگ، فشار می‌داد.


تهیونگ که می‌دونست پسرک آتیشی‌شده داره بهش گوش می‌ده، ادامه داد: «بحث یونا رو ببند... اون فقط وقتی اومد سراغم که خودش هم از تو و کارت متعجب بود... منم اولش فکر می‌کردم، شبیه این دخترهایی که تا دیدن دوستشون با دوست‌پسرش کات کرده و می‌خواد خودش رو بهش بچسبونه... چند بار از خودم دورش کردم؛ همون رفتاری رو داشتم که وقتی کنار تو می‌دیدمش، قضاوتش می‌کردم و تو سرزنشم می‌کردی... اما اون هم بعداز تو، کمی طول کشید تا باهاش کنار بیاد... تو اولین پسری بودی که کنارش احساس راحتی داشته، حتی بیشتر از برادر خودش و تو یکهویی رنگت برای همه عوض می‌شه... ما نمی‌دونستیم چرا رفتی، همون شکلی که تو درک نمی‌کردی که چرا باید یه موقعیت بد شبیه‌سازی کنند.»







موهاش نرم بود و حسی خنک و آروم توی وجود تهیونگ، ایجاد می‌کردن؛ با نوازش کف سرش، درواقع آرامش رو ذره‌ذره به رگ‌های خودش تزریق می‌کرد. هرگز فکرش هم نمی‌کرد بعداز جریانات بتونه دوباره حسی شبیه به یک سکوت آروم و دوست‌داشتنی همراه جونگ‌کوک تجربه کنه.


- به هرکی بگی من با اون گذشته الان با یونا صمیمی شدم، باورش نمی‌شه؛   پس ازت توقع ندارم که بدبینیت رو یک‌ثانیه‌ای از کل وجودت بندازی بیرون... اما لااقل اجازه بده، گذشته‌ای رو که خانواده‌ام خراب کردن، واسه تو درست کنم... من همه‌ی گذشته رو شخم می‌زنم، تا بتونم یکی از اون‌ کسایی رو پیدا کنم که بشه واقعاً بهش اعتماد کرد، از شر اون کیسه خلاصت کنه... اما توی کشور غریب، هرگز زیر تیغ جراحی که خودش قبلاً در جایگاه جنایت‌کار بوده، دراز نکش!









- می‌خواستی با دلیل کابوس‌هام، روبه‌روم کنی.


هیچ گاردی توی لحن بیانش نبود. با کمی تکون‌دادن موهاش، وادارش کرد سرش رو بلند کنه و با اون چشم‌های ساده و پر از غمش بهش زل بزنه.


با لحنی که هیچ نشونه‌ای از اجبار یا تلقین توی خودش نداشته باشه، لب زد: «یک روزی نیازه باهاشون روبه‌رو بشی، چون می‌تونم ببینم یک‌جایی از درونت خالیه و اون پسربچه‌ای که باز رها شده، جواب می‌خواد... اگه فکر می‌کنی اون پسربچه، نیازی به جواب نداره... مسئله‌ای نیست، هیچ‌وقت به دیدنشون، مجبور نمی‌شی... من هم فقط می‌خواستم بهت نشون بدم، سر این موضوع باهات شوخی ندارم؛ مگه الکیه زیردست پزشکی مثل اون که مشخصه مشکوکه، احساس کنی راحتی!»


نفس عمیقی کشید و با کف دست، روی صورتش رو لمس کرد. کلافگی مثل یک نخ کاموا که هیچ سرنخی نداره، توی تنش دوید.


تهیونگ با مکث و ناراضی، دستش رو از توی موهای جونگ‌کوک بیرون آورد تا به پسرک فضای کافی برای فکر به اتفاقات داده بشه.


- من گذشته رو توی گذشته نگه داشتم... سال‌ها توی ایتالیا خودم رو قانع کردم که من نمی‌تونم خانواده‌ای داشته باشم... نمی‌تونم برای آدمی که توی آینده‌ام پیدا می‌شه، گذشته‌ای برای تعریف داشته باشم... ازم نخواه حتی برای جواب سؤال اون پسربچه، برگردم به آدم‌های گذشته‌اَم... خانواده‌ای که توی گذشته‌اَم بودن رو، همون‌جا دفن کردم.


نگفت که تو رو حذف نکردم، چون توی قلبم بودی و قلب رو نمی‌شد از بین ببره! نگفت که سال‌ها تلاش برای فراموشی پسری که همه‌جوره توی گوشت و خونش نفوذ کرده، نتیجه‌ای جز دل‌تنگی‌هایی که اشک‌هاش رو روان می‌کرده، نداشته.


تهیونگ می‌فهمیدش؛ برای همین تصمیم داشت بهش کمک کنه... شاید پدر و عمه‌اش، جونگ‌کوک رو رها کردن و از خانواده بیرون؛ اما تهیونگ، فراتر از عواطف اون دو نفر، با جونگ‌کوک طی کرده بود... یه عشق، یه دوستی و یه پناهگاه مخفی برای هم بودن... عشقی داشتن که احساس می‌کردن نباید فاش بشه، چون اون دو نفر هرچند ناتنی، اما به‌هر‌حال از دید عموم پسرعمه و دایی محسوب می‌شدن.












وقتی تهیونگ بلند شد و قصد رفتن کرد، بلافاصله با تنگی نفسی که ناشی از شرمندگی، پشیمونی و عذاب‌وجدانی صادقانه بود، پشت‌سرش از پشت میز بلند شد.


با سری پایین و انگشت‌هایی که از روی استرس می‌فشرد، خطاب به تهیونگ با تأسف عمیقی گفت: «هیچ‌وقت فرصتش رو نداشتم که بگم چقدر بابت اون اتفاق متأسفم... پدرت، تموم اون کارها رو به‌خاطر تو کرد و من نمی‌تونستم بپذیرم برای تو، مفهوم خانواده رو برای من نابود می‌کنه؛ تو یک‌جورهایی، کیسه‌بوکس اشتباهی من شدی... اما من واقعاً اون لحظه به بعدش فکر نمی‌کردم... هرلحظه‌ای که بیشتر می‌گذره، بیشتر خجالت می‌کشم از اینکه اینجام... تو مجبور نیستی من رو تحمل کنی، منم دلم نمی‌خواد بعداز اون‌همه سختی‌ای که کشیدی، جلوی چشم‌هات راه برم و به این فکر نکنم اگه واقعاً بلایی سرت می‌اومد، چی‌کار می‌کردم.»











- تو چیزی به من بدهکار نیستی، کارو.


شاید آدمی نبود که عشق رو زیاد نشون بده؛ اما واقعاً وقتی‌که اولین بارها رو با جونگ‌کوک طی کرد، یک‌جورایی خودش رو بابت اینکه پسری رو که از خودش کوچک‌تره توی موقعیتی قرار داده که اگه تحرکات اون نبود، به طرفش نمی‌اومد، عشق و علاقه رو جدی گرفت.


هیچ‌وقت از روی شوخی یا محض کسب رضایت جونگ‌کوک، بهش ابراز علاقه یا نگرانی نمی‌کرد... صادقانه‌ترین ورژنش رو در رابطه با جونگ‌کوک از خودش نشون داد. احساس مسئولیت، احساس مراقبت ازش، احساس پشتیبانی از خواسته‌هاش و احساس جبران هر خلائی که توی وجود پسر هست، تمومیشون باعث می‌شدن که رابطه‌اش رو با جونگ‌کوک جدی بگیره.


اما تنها زمانی‌که نیاز بود واقعاً به همه نشون بده این علاقه یک‌طرفه نیست و سکوت کرد، اونجا واقعاً مقصر بود... اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد، کوتاهی اون موقعش به این‌همه سال سکوت منجر بشه.


- موقعیت عجیبیه، می‌دونم... رابطه‌ی ما هم رابطه‌ی سالمی نیست... من و تو دیگه اون آدم‌هایی نیستیم که حتی با وجود ناراحتی و قهرهامون، باز یواشکی و به دور از چشم بقیه، همدیگه رو ببوسیم تا یکی بالأخره قلبش راضی بشه و سکوت رو بشکنه... ما اون پسرهایی نیستیم که از زندگی هم با جزئیات کامل، خبر داشته باشیم... بعداز اتفاقات اخیر، مطمئنم هر کدوم یک‌جور دیدگاه متفاوت داریم... می‌دونم حس می‌کنی خیلی مسخره‌ست که الان اینجا مقابل همدیگه باشیم، با هم زندگی کنیم اون هم وقتی‌که ما تا همین چند روز پیش، طی یک هفته‌ی پر از تنش، همدیگه رو تا می‌تونستیم با حرف‌هامون و کارهامون، با پنهان‌کاری‌ها، آزار دادیم... اما یه چیز رو نباید فراموش کنی کارو...


مکث کرد، به نگاه خیره و درشت جونگ‌کوک، لبخند زد. مثل بچگی‌هاش وقت‌هایی که با تهیونگ تیم می‌شد تا در برابر دوست‌هاشون بازی کنن و منتظر می‌موند تا نقشه‌ی هیونگش رو بشنوه، الان هم با دقتی شبیه به بچگی‌هاش بهش نگاه می‌کرد... تهیونگ هرچقدر نمی‌خواست مقایسه کنه، باز هم قلبش چنان توی سینه تیر می‌کشید از شباهت‌های الان و شباهت پسری که توی خاطراتش هر لحظه زندگی می‌کرد، که انگار در آستانه‌ی یک مرگ قرار داره.


با کشیدن لب‌هاش به روی همدیگه، گلوی صاف کرد و ادامه داد: «ما یه قول و قراری باهم داشتیم... توی موقعیت‌های سخت و دشوار، جایی که فکر می‌کنیم کسی رو نداریم برای اینکه بهش دست دراز کنیم برای اعتماد، اون روز اگه حتی قلب‌هامون متعلق به همدیگه نبود، به‌خاطر یک رابطه‌ی دیگه که با هیچ‌‌چیزی نمی‌تونه از بین بره، باز هم به‌سمت همدیگه برگردیم تا توی سختی کنار هم باشیم... فراموش کردی قول‌هامون رو؟»










- گفتم ما رابطه‌مون از نظر بقیه ممکنه مسخره باشه... اما مهم اینه که ما کامل از ماجرا خبر داریم و اون‌ها فقط یه گوشه‌ای ازش رو می‌دونن و از همون یک‌تیکه قضاوت می‌کنن... مثل یونا که سرزنشت کرد، بدون اینکه گذشته‌ی تو رو بدونه... مثل جیمین که اون هم چیزی نمی‌دونه... حتی مثل خودت که نمی‌دونستی من چی کشیدم و مثل من که حتی نمی‌دونستم، مشکل از من نبوده که تو ترکم کردی... عوامل دست‌به‌دست هم می‌دن تا ما قدر لحظات رو بدونیم.


و واقعاً هم مشکل از اساس تهیونگ نبود... چون اون نمی‌دونست و اینکه ندونسته مورد ظلم واقع بشی، خیلی داره تا اینکه دونسته بهت ظلم بشه.


نفس عمیقی کشید و سری تکون داد. لعنتی گلوش می‌خارید و بغض داشت. الان دوست داشت تهیونگ رو بغل کنه و صمیمی‌تر از هر وقت دیگه‌ای ازش عذرخواهی کنه... چون اون واقعاً شاید حتی بیشتر از خودش درد کشیده باشه.


این تفکر رو تهیونگ هم نسبت به جونگ‌کوک داشت؛ نمی‌دونست چطور باید دیوار بینشون رو فرو بریزه. امیدوار بود، یک تغییری رخ بده؛ پسرک چیزی بگه... واقعاً با گذشت اون‌همه اتفاق، همچنان دوستش داشت و هیچ‌وقت طی این سال‌ها نتونست کسی رو مثل اون دوست داشته باشه.


برای عوض کردن بحث، با لحن نه‌چندان جدی‌ای که برای تهیونگ اصلاً هیچ شوخی‌ای نداشت، پرسید: «بااین‌حال می‌ذاری برم بیرون؟»


اخم کرد و با خرخر ناراضی‌ای، بعداز اینکه ابروهاش رو بالا می‌انداخت با نهایت خونسردی جواب داد: «اون‌قدری چموش هستی که این اجازه رو تا وقتی‌که نسبت به سلامتت مطمئن نباشم، با کمال رضایت بهت ندم!»


درحالی‌که واقعاً از این روی کنترل‌گر تهیونگ خوشش می‌اومد، تصنعی‌ای با اخمی که کرد، کنایه‌وار گفت: «مطمئن باش اگه بخوام برم پیش اون ایتالیایی، خونه‌ات نمی‌تونه جلوم رو بگیره.»


لنگه ابرویی بالا انداخت و با چشم‌هایی که تمسخرآمیز بهش نگاه می‌کردن، پرسید: «اگه این‌قدر برای بچه عجله داری، چرا از محصول وطنی استفاده نمی‌کنی؟»


صورتش در ثانیه سرخ شد وقتی‌که کلمه رو با خود تهیونگ جابه‌جا کرد.


- دردش فقط تحمل چند ساعت روی تخت بودنه!














































قرار نیست ده پارت ناراحت و اعصاب خرد بشید و توی دو پارت شاد و تمام... بهم اعتماد کنید، جواب سؤالم رو هم بدید. 💋🦋



Report Page