Madness

Madness

L

خنجر نقره‌ای را به گلوی پسرک فشرده بود، خون همانند فواره‌ای به صورتش پاشیده بود و لبخند شکسته‌اش را با رنگ قرمز تیره تزیین کرده بود، نفس نفس می‌زد و انگشتان قلاب شده‌اش به دسته خنجر می‌لرزید، هنگامی که بلاخره به خودش آمد و قلبش از آن حالت دیوانه‌وار و مریض‌حال آرام گرفت، بلاخره متوجه شد که چیزی که از آن هراس داشت و تمام تلاشش را برای دوری از آن میکرد، اتفاق افتاد. او کسی را که دوست داشت به نابودی کشانده بود، هان جیسونگ عزیزش.

اما با این حال هم، نمی‌توانست نادیده بگیرد چگونه چهره رنگ پریده و نیمه‌جانِ جیسونگ در نظر او پرستیدنی بود، قهقهه‌ای سر داد و صدای خش افتاده‌اش در فضای کوچک اتاق پژواک یافت و بلاخره لب‌هایش را به لب‌های خیس از خون پسرک رسوند و تا می‌توانست خود را از آنان سیرآب کرد. جیسونگ حال خوشی نداشت و کم‌کم چشمانش سیاهی می‌رفت، اما همچنان توان نگاه کردن به مینهو را داشت، توان نگاه کردن به عزیزترین فرد زندگی‌اش. او ناراحت نبود، هرگز! ذره‌ای هم احساس ناراحتی و ناامیدی نمی‌کرد که گلوی او توسط خنجر معروف لی مینهو بریده شده، بلکه به خودش افتخار هم می‌کرد که به همچون مرگ زیبا و تراژدیکی دست یافته.


مینهو مردی بود که بدون دیدن زجر در چشمان همنوعان خود، هرگز نمی‌توانست شادی‌ای که روحش تمام عمر دنبال آن می‌دوید را حس کند، اما فقط کافی بود که آن خنجر معروف نقره‌ای را در گلوی کسی فرو ببرد، زیر فواره خون او غرق شود و دستانش خونی مالین شوند، آن هنگام بود که می‌توانست از ته دل بخندد و دوباره آن حس جنون‌آمیز شادی را در رگ‌هایش حس کند. با این حال، او سوگند خورده بود که دستی به معشوقه‌اش نزند و نیازش را با انسان‌های دیگر برطرف کند، اما در شبی که بی‌نهایت احساس غم می‌کرد و بدنش از نیاز به آن شادی می‌لرزید، خنجرش را بیرون کشید و به نزدیک ترین شخص حمله کرد، کسی که با او در یک تخت به خواب می‌رفت و در یک تخت بیدار می‌شد. خنجر را تا حدودی در گلوی او فرو برد و صورتش را زیر فواره خون او قرار داد، بله؛ دوباره خون در رگ هایش می‌جنبید و لب‌هایش به او اجازه لبخند میدادند! اما به چه بهایی؟ آیا ارزشش را داشت؟

Report Page