MY Only Peach

MY Only Peach

Phumeow

__________________________

فردا صبح، پوند زودتر از همیشه بیدار شد. هنوز یه کم خستگی سفر توی تنش بود، ولی یه انرژی عجیبی داشت؛ انگار همین فکر که چند ساعت دیگه پووین رو می‌بینه، همه‌ی خستگی‌اش رو محو کرده بود.

بعد از آماده شدن، لباساش رو پوشید و رفت جلوی آینه. چند لحظه به خودش نگاه کرد و موهاش رو مرتب کرد. بعد چشمش به اسپری خوش‌بوکننده‌ی مورد علاقه‌ی پووین افتاد؛ همون عطری که هر وقت روی لباس یا پوستش می‌زد، پووین بیشتر از همیشه بهش نزدیک می‌شد و بوش رو دوست داشت.

پوند لبخند کوچیکی زد و یه مقدار بیشتر از اون اسپری روی بدن و لباسش زد.

«امروز روز مهمیه.»

زیر لب خندید، گوشی و وسایلش رو برداشت و رفت بیرون.

این بار برخلاف روزهای قبل، عجله‌اش از جنس استرس نبود؛ فقط دلش می‌خواست هرچه زودتر برسه. هر دقیقه‌ای که می‌گذشت، اون رو به دیدن پووین نزدیک‌تر می‌کرد.

پوند با ماشین خودش رو رسوند به خونه‌ی پووین. امروز هیچ برنامه‌ای نداشتن؛ نه ایونتی، نه جلسه‌ای، نه کاری که مجبورشون کنه جایی برن. برای همین، تنها چیزی که پوند می‌خواست این بود که چند ساعت رو کنار پووین بگذرونه.

ماشین رو پارک کرد و رفت داخل ساختمان. سوار آسانسور شد و دکمه‌ی طبقه‌ای رو زد که خونه‌ی پووین اونجا بود.

وقتی درهای آسانسور باز شد، اومد بیرون و رفت سمت انتهای سالن؛ جایی که در خونه‌ی پووین بود.

چند قدم مونده به در، ناخودآگاه مکث کرد.

یه سرفه‌ی کوتاه کرد و گلوش رو صاف کرد؛

بعد دستش رو برد بالا و رمز رو وارد کرد.

رمز، تاریخ تولد خودش بود؛ رمزی که حفظش بود و هیچ‌وقت لازم نبود حتی لحظه‌ای بهش فکر کنه.

صدای کوتاه و آشنای خطا اومد.

پوند ابروهاش رو یه کم در هم کشید.

«ها؟»

دوباره رمز رو وارد کرد باز هم اشتباه بود.

چند ثانیه به صفحه‌ی قفل خیره موند. برای اطمینان، تاریخ رو تو ذهنش مرور کرد و دوباره نگاهی به اعداد انداخت.

درست بود.

پس چرا باز نمی‌شد؟

پوند یه قدم از در فاصله گرفت و دستاش رو آورد پایین. برای چند لحظه فقط به در نگاه کرد؛ انگار انتظار داشت خودش جوابش رو بده.

بعد آهسته نفسش رو داد بیرون.

نمی‌دونست پووین رمز رو عوض کرده یا اتفاق دیگه‌ای افتاده، اما همین موضوع کافی بود تا اون حس شیرین هیجان، جاش رو به یه کم نگرانی بده.

پوند همون‌جا ایستاد و برای لحظه‌ای مردد موند که باید چیکار کنه.

پوند آب دهنش رو قورت داد و گوشیش رو از جیبش درآورد. چند لحظه به صفحه‌ی چت پووین خیره موند، بعد شروع کرد به تایپ کردن.

«الان که لعنتی دلتنگتم، باید رمز در رو عوض کنی؟»

پیام رو فرستاد و گوشی رو آورد پایین.

اما چیزی که پوند نمی‌دونست این بود که درست اون طرف در، پووین کاملاً از حضورش خبر داشت.

پووین تازه از حموم اومده بود بیرون. موهاش هنوز خیس بود و حوله‌ی تن‌پوشش رو پوشیده بود.

روی تخت دراز کشیده بود و بی‌حوصله صفحه‌ی اینستاگرام رو بالا و پایین می‌کرد.

صدای وارد کردن رمز رو از پشت در شنیده بود و حتی وقتی صدای خطا دوباره تو سالن پیچید، فقط گوشه‌ی لبش رفت بالا.

پووین می‌دونست کی پشت در ایستاده. اما هیچ عجله‌ای برای باز کردن در نداشت.

نگاهش همچنان روی صفحه‌ی گوشی بود و با انگشتش آروم اسکرول می‌کرد؛ در حالی که لبخند کوچیکی روی صورتش مونده بود.

انگار صدای پوند پشت در، دقیقاً همون چیزی بود که منتظرش بود.

گوشیش رو دوباره آورد بالا و به صفحه نگاه کرد.

پیام جدید پوند رو دید لبخندش یه کم پررنگ‌تر شد.

با خودش فکر کرد: «منم.. منم همینطور...»

پووین چند ثانیه به صفحه‌ی چت خیره موند. بعد انگشتش رو گذاشت روی گزینه‌ی ضبط صدا.

صداش هنوز یه کم گرفته بود؛ از همون خش آرومی که بعد از حموم و خواب روی صداش مونده بود.

«کی بهت گفته می‌تونی بیای در خونه‌م، خون ناراویت؟»

آخر جمله، لحنش رو یه کم کش داد و یه ناله‌ی خیلی خفیف و بازیگوشانه از سر شیطنت کرد، بعد ویس رو فرستاد.

گوشی رو گذاشت روی سینه‌اش و با لبخند به سقف خیره شد.

صدای ویس که از گوشی پوند پخش شد، چند لحظه ساکت موند.

باور نمی‌کرد پووین واقعاً قصد داشت باهاش این‌طوری بازی کنه.

گوشی رو آورد پایین، دوباره به در نگاه کرد و زیر لب گفت:

«خیلی خب... پس بازی می‌خوای؟»

پوند چند ثانیه همون‌جا پشت در ایستاد. بعد گوشیش رو از جیبش درآورد، دوربین جلو رو باز کرد و یه سلفی از خودش گرفت؛ با همون لبخند نصفه‌نیمه‌ای که معلوم بود از این بازی پووین بدش نمی‌آد.

عکس رو برای پووین فرستاد و زیرش نوشت:

«پس منتظر شیطنت‌های بیشترت هستم.»

هنوز چند ثانیه نگذشته بود که پیام سین شد.

پوند با دیدن علامت خوانده شدن پیام، لبخند زد و گوشی رو آورد پایین.

اون طرف در، پووین به محض دیدن عکس و پیام، گوشی رو یه کم از صورتش فاصله داد. انگار انتظار چنین جوابی رو نداشت.

خیلی سریع از جاش بلند شد و روی تخت نشست. حوله‌ی تن‌پوشش رو محکم‌تر دور خودش جمع کرد و دوباره به صفحه‌ی گوشی خیره شد.

چند لحظه فقط به عکس پوند نگاه کرد.

بعد زیر لب، با لبخند کوچیکی که نمی‌تونست پنهانش کنه، گفت:

«چه پررو شدی، پوند...»

حدود یه ساعت گذشته بود.

پوند تمام این مدت پشت در منتظر مونده بود و حتی چیزی هم نخورده بود. هرچقدر سعی کرده بود خودش رو با گوشی و فکرهای مختلف سرگرم کنه، گشنگی و خستگی کم‌کم خودش رو نشون می‌داد. با این حال، هنوز دلش نمیومد برگرده.

بالاخره از جاش بلند شد، نفس کوتاهی کشید و دستش رو برد سمت زنگ.

دکمه رو فشار داد.

اون طرف در، پووین مشغول لباس پوشیدن بود. یه تیشرت آبی‌رنگ انتخاب کرد، دو دکمه‌ی بالایی‌اش باز مونده بود. تیشرت رو از سرش رد کرد و آورد پایین که صدای زنگ در رو شنید.

چند لحظه مکث کرد.

با خودش گفت: «ناراویت هنوز نرفته؟»

شونه‌ای بالا انداخت؛ انگار اصلاً عجله‌ای برای باز کردن در نداشت.

رفت سمت حموم، مسواک زد و صورتش رو شست. بعد از حموم، باکسرش رو همراه یه شلوارک پوشید.

در حالی که موهاش رو با دست مرتب می‌کرد، دوباره نگاهی به خودش تو آینه انداخت.

لبخند خیلی کوچیکی گوشه‌ی لبش نشست.

پوند هنوز پشت در بود

و از اینکه تونسته بود این‌همه منتظرش بذاره، یه کم احساس پیروزی می‌کرد.

بعد از چند دقیقه، پووین بالاخره رفت سمت در.

دستگیره رو گرفت و در رو فقط حدود ده سانت باز کرد، بدون اینکه زنجیر رو باز کنه. از همون فاصله، سرش رو یه کم جلو آورد و دنبال پوند گشت.

چند لحظه چیزی ندید.

اما درست همون موقع، پوند از کنار چارچوب جلو اومد و صورتش مقابل شکاف در قرار گرفت.

چشم‌هاشون به هم افتاد.

چند ثانیه، هیچ‌کدومشون چیزی نگفت.

پووین اول از همه نگاهش روی چشم پوند ثابت موند؛ همون جایی که جای نیش پشه هنوز یه کم قرمز و متورم بود. اخم کوچیکی کرد و نگاهش رو دقیق‌تر کرد، انگار می‌خواست مطمئن بشه حالش واقعاً خوبه.

بعد دوباره نگاهش رو آورد بالا و با قیافه‌ای کاملاً جدی گفت:

«شما؟»

پوند یه لحظه به صورتش خیره موند؛ بعد چشم‌غره‌ای رفت و با یه قدم کوتاه خودش رو به در نزدیک‌تر کرد.

«همون که براش ناله می‌کنی.»

ابروهای پووین رفت بالا.

لب‌هاش رو به هم فشرد تا خنده‌اش معلوم نشه، اما گوشه‌ی لبش رفت بالا.

«من؟ برای شما؟»

پوند با نگاهی معنی‌دار بهش خیره شد.

«آره. دقیقاً برای من.»

پووین مکث کرد؛ بعد نگاهش دوباره رفت سمت چشم پوند و این بار اخمش یه کم نرم‌تر شد.

«چشمت خوبه؟»

پوند لبخند کوچیکی زد.

«بالاخره نگرانت کردم؟»

پووین با قیافه‌ی جدی نگاهش کرد و گفت:

«نه، نگران نشدم. دیگه می‌رم.»

بعد خواست در رو ببنده.

پوند که انگار منتظر همین لحظه بود، سریع دستش رو آورد جلو و درست قبل از کامل بسته شدن در گفت:

«آخ... دستم!»

صداش اون‌قدر ناگهانی و واقعی بود که تمام شیطنت از صورت پووین پرید.

«چی؟!»

با وحشت زنجیر رو باز کرد و در رو کامل کنار زد. یه قدم جلو اومد و دست پوند رو گرفت.

«دیوونه‌ای؟ این چه کاریه می‌کنی؟»

پوند اول واقعاً از فشاری که به دستش اومده بود درد داشت و صورتش یه کم درهم رفت. اما وقتی پووین دستش رو با نگرانی بین انگشت‌هاش گرفت و آروم شروع کرد به ماساژ دادن، کم‌کم دردش کمتر شد.

پووین با اخم به دستش نگاه می‌کرد و هر چند لحظه یه‌بار آروم روش فوت می‌کرد.

«درد داره؟»

پوند به جای جواب دادن، فقط نگاهش کرد.

پووین دوباره روی دستش فوت کرد و زیر لب گفت:

«گفتم که این کارا رو نکن...»

پوند لبخند خیلی کوچیکی زد.

حالا دیگه تقریباً درد رو حس نمی‌کرد؛ نه فقط به خاطر ماساژ دستش، بلکه به خاطر اینکه بالاخره پووین رو از نزدیک می‌دید.

حتی بیشتر از دست درد، حواسش به صورت پووین پرت شده بود؛ به لب‌هاش که هر بار برای فوت کردن یه کم جلو می‌اومدن.

پوند نگاهش رو از صورت اون نمی‌گرفت.

پووین بالاخره متوجه نگاهش شد، سرش رو آورد بالا و با تردید پرسید:

«چیه؟ چرا این‌طوری نگام می‌کنی؟»

پوند لبخندش رو یه کم پررنگ‌تر کرد.

«هیچی... فقط دلم برای این قیافه‌ت تنگ شده بود.»

پووین چند لحظه ساکت موند و بعد برای اینکه لبخندش دیده نشه، دوباره سرش رو انداخت پایین و مشغول ماساژ دادن دست پوند شد.

پوند که هنوز دستش بین دست‌های پووین بود، یه کم به سمتش خم شد.

لبخند شیطنت‌آمیزی زد و نزدیک گوش پووین آروم گفت:

«نمی‌ذاری بیام تو؟ پاهات خیلی خوشمزه به نظر میان... منم هنوز غذا نخوردم.»

پووین آروم سرش رو آورد بالا و با ناباوری به پوند خیره شد.

«تو واقعاً گرسنه‌ای یا فقط اومدی اعصاب منو خرد کنی؟»

پوند لبخند ملیحی زد.

پووین پاهاش رو به هم نزدیک کرد و با اخم کوچیکی که هنوز روی صورتش مونده بود، به چارچوب در تکیه داد.

«ولی من هنوز قهرم.»

پوند لبخندش رو پنهان نکرد. دستش رو آروم گذاشت روی بازوی پووین و با شیطنت گفت:

«باشه، قهر باش.»

بعد خیلی آروم اون رو یه قدم به داخل هدایت کرد و خودش هم وارد خونه شد. در رو پشت سرشون بست و چند لحظه همون‌جا ایستاد.

پووین برگشت و با نگاه معترضی بهش خیره شد.

«کی گفت می‌تونی بیای تو؟»

پوند شونه‌ای بالا انداخت.

«خودت در رو باز کردی.»

«برای اینکه دستت رو لای در گذاشته بودی، دیوونه.»

پوند در حالی که نگاهش هنوز روی پووین بود، گفت:

«خب... پس الان که اومدم تو، اول بذار یه چیزی بخورم. از صبح هیچی نخوردم.»

پووین با وجود قهرش نتونست لبخند کوچیکی رو که روی لبش اومده بود پنهان کنه.

پووین تازه می‌خواست بگه: «برات یه چیزی آماده می‌کنم...»

که پوند ناگهان یه کم جلو اومد و لب‌هاش رو گذاشت روی لب‌های پووین.

پووین برای لحظه‌ای غافلگیر شد؛ اما خیلی زود واکنش نشون داد. دست‌هاش رو حلقه کرد دور گردن پوند و اون رو نزدیک‌تر کشید.

پوند لبخند محوی زد؛ انگار تمام این مدت فقط منتظر همین لحظه بود.

عقب عقب به سمت تخت هدایت شدن و بالاخره پای پووین به لبه‌ی تخت خورد. از بوسه‌ی محکم و پرولعی که با پوند داشت دل کند و نفس عمیقی کشید.

«خیلی از دستت کفری بودم پوند، اما هنوزم عاشقم... پس دراز بکش.. مثل یه پسر خوب.»

پوند نفس‌نفس‌زنان، آروم نشست و بعد خودش رو روی تشک رها کرد، اما نگاهش لحظه‌ای از پووین جدا نشد.

«کفری بودی...» زیر لب تکرار کرد، انگار طعم کلمه رو می‌چشید.

دستش رو آورد بالا و لبه‌ی پیراهن پووین رو میان دو انگشت گرفت و آروم به سمت خودش کشید.

پووین زانو زد روی تخت، یه پا و بعد پای دیگه رو کنار پوند گذاشت، و کف دستش رو کنار سر پوند روی تشک گذاشت. صورتش رو نزدیک آورد؛ اون‌قدر که نفس‌هاشون قاطی بشه.

پوند آروم دستش رو آورد بالا و انگشت‌هاش رو دور دست پووین گذاشت.

«دلم خیلی برات تنگ شده بود.»

پووین خم شد و دوباره لب‌هاشون به هم رسید و محکم مکید. دهن پوند باز شد و زبون پووین توش چرخید. بدنش همچنان رو بدن پوند می‌پیچید و بالا و پایین می‌رفت.

پوند دستاش رو برد دو طرف تیشرت پووین و پهلو‌هاش رو لمس کرد.

پووین بی‌توجه به لمس پوند فقط روی بوسه تمرکز کرد. وحشتناک دلتنگ مردش بود.

پوند یه کم زیر تیشرت پووین رو بالا کشید و انگشت‌هاش رو آروم روی پوست گرم پهلوش کشید. پووین نفسش یه کم سنگین‌تر شد، ولی از بوسه دست نکشید.

بالاخره پوند یه کم ازش فاصله گرفت، نفس‌نفس‌زنان به تیشرت آبی‌رنگ پووین نگاه کرد و گفت:

«این رو دربیار.»

پووین یه لحظه به چشم‌هاش نگاه کرد. بعد بدون اینکه چیزی بگه، دستش رو برد پایین و تیشرت رو از تنش کشید بیرون.

پوند زیرش غلت زد و جاشون رو عوض کرد. حالا پووین زیرش بود.

پوند خم شد و بدون معطلی، دهنش رو گذاشت روی نیپل برجسته‌ی پووین. با زبونش آروم دورش چرخید و بعد محکم مکید.

پووین سرش رو به عقب پرت کرد و یه نفس بریده از دهنش بیرون اومد. دستش رفت تو موهای پوند و مشتش رو محکم کرد.

«پوند...»

پوند جوابی نداد؛ فقط نیپل رو رها کرد و رفت سراغ اون یکی. دستش هم آروم روی شکم پووین می‌کشید و پایین‌تر می‌رفت.

پووین لبش رو گاز گرفت و ناخن انگشت اشاره‌اش رو بین دندوناش گرفت.

پوند سرش رو آورد بالا و نگاهی به صورتش کرد. دید پووین چشم‌هاش نیمه‌بسته‌ست و داره سعی می‌کنه صداش رو کنترل کنه.

پوند گوشه‌ی لبش بالا رفت. آروم زبونش رو روی نیپل کشید و همون لحظه دستش رو از روی شکم پووین سر داد پایین‌تر.

پووین نفسش رو تو سینه حبس کرد و پاهاش رو یه کم جمع کرد.

پوند با لبخند خیلی کوچیکی سرش رو آورد کنار گوشش و آروم گفت:

«چیه؟ داری جلوی خودت رو می‌گیری؟»

پووین چشماش رو باز کرد و گفت:

«رک باشم؟ منو بکن.»

پوند با تعجب نگاهش کرد.

پووین ادامه داد: «لعنتی... حتی برات کلی نود گرفته بودم ولی باهام لج کردی، حتی رفتی تو اون افتر پارتی نوشیدی.. فقط بیا باهم سکس کنیم آروم بشم.»

پوند دستاش سست شد و حس کرد جریان خون داره به پایین تنه‌اش هجوم میاره.

عضو سفت شده‌اش رو پووین حس کرد.

پوند چند لحظه بالای سرش خشک شد. نگاهش رفت سمت چشم‌های پووین؛ چشم‌هایی که یه کم برق افتاده بود توشون.

«نود گرفته بودی؟»

پووین با اخم کوچیکی سرش رو برگردوند.

«الان وقت این حرفا نیست، پوند.»

پوند خم شد و پیشونیش رو گذاشت روی پیشونی پووین. صداش یه کم گرفته بود.

«چرا هیچی نگفتی؟»

پووین دستش رو آورد بالا و پشت گردن پوند رو گرفت و به سمت خودش کشید.

«بعداً... بعداً همه چی رو می‌گم. الان فقط...»

پوند حرفش رو قطع کرد؛ لب‌هاش رو گذاشت روی لب‌های پووین و این بار خودش محکم‌تر بوسید.

دستش رفت سمت کشوی کنار تخت و بدون اینکه نگاهش رو از صورت پووین بگیره، دنبال چیزی گشت.

کاندوم و لوب رو در آورد و کمرش رو راست کرد.

شلوارک پووین رو آروم پایین کشید و به باکسر خوش‌رنگش خیره شد.

پووین زیر نگاهش یه کم خودش رو جمع کرد، ولی پوند دستش رو گذاشت روی رانش و آروم نگهش داشت.

«خودت گفتی رکی.»

پووین پوزخند کوچیکی زد.

« رک گفتم بکنم، نگفتم خیره بشی.»

پوند لبخند زد و با دو انگشت، لبه‌ی باکسر رو گرفت و کامل پایین کشید.

پووین بدنش رو شل کرد.

پوند لباسای خودشم در آورد و بعد وسط پاهای پووین نشست. یه مقدار لوب رو ریخت رو انگشتاش.

پووین یه نفس عمیق کشید و دستش رو برد بالا، پشت گردن پوند رو گرفت.

پوند خم شد، پیشونیش رو گذاشت روی پیشونی پووین و آروم گفت:

«اگه درد داشت بگو.»

پووین سرش رو تکون داد.

پوند انگشت اولش رو آروم گذاشت و کم‌کم جلو برد. پووین نفسش رو تو سینه حبس کرد و ناخن‌هاش رو تو پوست پشت گردن پوند فرو کرد.

پوند متوقف شد.

«سختش نکن..بدنتو راحتش بزار.»

پووین چشماش رو بست و یه نفس آروم کشید. بدنش یه کم بازتر شد.

پوند انگشتش رو آروم جلو برد و این بار پووین فقط یه ناله‌ی خیلی خفیف از ته گلوش دراومد.

پوند شروع کرد به مارک کردن ترقوه و گردن پووین.

پووین ناله‌هاش کش دار می‌شد و پاهاشو بیشتر از هم باز می‌کرد.

اون‌قدر خودش رو به دو انگشت پوند فشار می‌داد که پوند غرید و گفت:

«فاک... هورنی بوی.. یه کم صبر کن.»

پووین با لبخند خسته‌ای نفسش رو بیرون داد.

«صبر کردم... یه ساعت پشت در منتظر موندم، یادت رفته؟»

پوند زیر لب خندید و انگشت‌هاش رو آروم‌تر حرکت داد.

«اون تقصیر خودت بود.»

«خب... الان جبران کن.»

پوند یه انگشت دیگه اضافه کرد و پووین رو بازتر کرد.

پووین سرش رو به عقب پرت کرد و یه ناله‌ی بلندتر از دهنش بیرون اومد. دستش رو از پشت گردن پوند برد و مشتش رو دور ملافه پیچید.

پوند نگاهش کرد؛ به صورت برافروخته‌اش، به لب‌های نیمه‌بازش، به گردنی که پر از جای لب‌هاش شده بود. چیزی تو سینه‌اش سنگین شد.

انگار دلتنگ پسرش بود؛ ولی نمی‌تونست اسمی براش بذاره.

پووین نفس‌نفس‌زنان سرش رو آورد پایین و به چشم‌های پوند نگاه کرد.

«پوند...»

پوند انگشت‌هاش رو آروم بیرون کشید. دستش رو پاک کرد و کاندوم رو باز کرد.

پووین به حرکت‌هاش نگاه می‌کرد؛ بی‌حرف، فقط با نگاه خسته و منتظر.

پوند خودش رو بالا کشید، سرش رو آورد کنار گوش پووین و آروم گفت:

«فقط کم نیار که من خیلی تشنه و گرسنه‌ام.»


پووین چشمکی زد و پاهاش رو آورد بالا، روی شونه‌ی پوند گذاشت.


«حتماً.»

پوند لبخند کوچیکی زد و آروم جلو رفت.

خودش رو روی پووین تنظیم کرد و با یه حرکت نصف عضوش رو داخل فرستاد.

پووین نفسش رو تو سینه حبس کرد. ناخن‌هاش تو شونه‌های پوند فرو رفت و چشماش رو بست.

پوند متوقف شد، پیشونیش رو گذاشت روی پیشونی پووین.

«نفس بکش»

پووین یه نفس لرزون کشید و سرش رو تکون داد.

پوند آروم‌تر جلو رفت. این بار پووین ناله‌ی خفه‌ای کشید و پاهاش رو دور کمر پوند قفل کرد.

پوند شروع کرد؛ آروم و عمیق. هر حرکتش با یه نفس بریده از پووین جواب می‌گرفت.

پووین دستش رو برد تو موهای پوند و مشتش رو پر کرد.

«پوند...»

پوند سرش رو آورد پایین، لب‌هاش رو گذاشت روی گردن پووین

جواب پووین رو نمی‌داد، چون می‌دونست به خاطر درد اولیه‌ست و طبیعیه.

بدن نرم پووین تو تشک فرو می‌رفت و کمر زدن پوند کم‌کم سرعت می‌گرفت و بدن پووین رو جابه‌جا می‌کرد.

پووین دهنش نیمه‌باز بود و به خاطر فشار هر ضربه، چشماش رو میبست.

پوند یه کم سرش رو آورد بالا و به صورتش نگاه کرد. دید پووین لبش رو گاز گرفته و نفس‌هاش بریده‌بریده‌ست.

آروم سرعتش رو کم کرد.

«هنوز درد داری؟»

پووین با زبون خشکی لبش رو تر کرد و سرش رو تکون داد.

«نه... نه دیگه درد نیست.»

پوند خم شد، یه بوسه‌ی کوتاه روی لبش گذاشت و دوباره شروع کرد؛ این بار عمیق‌تر.

پووین پاهاش رو محکم‌تر دور کمرش قفل کرد و یه ناله‌ی کش‌دار از ته گلوش بیرون اومد.

شروع کرد نامفهوم حرف زدن.

تخت جیرجیر صدا می‌داد.

«پوند تو... فقط باید با من بخوابی... به کسی دست نزن.. با دیدن کسی چشاتو قلبی نکن، توله‌ی سگ من.»

پوند یه کم سرش رو آورد بالا و به صورت پووین نگاه کرد.

پووین چشماش نیمه‌بسته بود و معلوم بود تو حال خودش نیست. ولی پوند هر کلمه‌ش رو شنید.

لبخند کوچیکی زد و سرش رو آورد کنار گوشش.

«توله‌ی سگ خودت؟»

پووین با ناله‌ی خفه‌ای سرش رو تکون داد.

«آره... مال خودم.»

پوند یه ضربه محکم زد و پووین پشتش رو قوس داد.

«پس تو هم فقط مال من.»

پووین ناخن‌هاش رو تو کمر پوند فرو کرد.

سکس به اوجش رسیده بود. پووین اصلاً توجه نمی‌کرد هر ثانیه پوند چقدر کمر می‌زنه؛ فقط پاهاش بی‌حس شده بود.

ناله‌هاش دیگه بی‌وقفه بود. سرش رو از این طرف به اون طرف می‌چرخوند و مشت‌هاش ملافه رو ول نمی‌کرد.

پوند هم دیگه آروم نبود... نفس‌هاش سنگین شده بود و پیشونیش خیس عرق.

کم مونده بود تو کاندوم خالی بشه. یهو ایستاد.

پووین با چشم‌های نیمه‌بسته و گیج نگاهش کرد. نفهمید چرا وایساد.

پوند نفس عمیقی کشید و دستش رو گذاشت روی کمر پووین.

«پاشو... یه کم جابه‌جا شیم.»

پووین با دست‌های لرزون خودش رو کشید بالا. پوند کمکش کرد که چهار دست و پا بشه.

پووین سرش رو گذاشت روی بالش و کمرش رو قوس داد. پاهاش هنوز می‌لرزید.

پوند از پشت خم شد، پیشونیش رو گذاشت بین شونه‌هاش و آروم گفت:

«این‌طوری بهتره؟»

پووین فقط سرش رو تکون داد.

با رضایت پووین دوباره واردش شد. این‌طوری دخول عمیق‌تر بود.

پووین بی‌حال گفت:

«گود بوی.. فاک می... آه... فاااک.»

پوند دستش رو برد دور کمر پووین و محکم‌تر به خودش کشید.

«چی گفتی؟»

پووین بین نفس‌های بریده‌اش زمزمه کرد:


«گفت..م... گود بوی... تو خوبی... فاک...»

پوند یه حرکت محکم‌تر زد و پووین تقریباً فریاد کشید.

«این‌طوری خوبه؟»

پووین فقط سرش رو تکون داد. دیگه توان حرف زدن نداشت.

تخت زیرشون می‌لرزید و صدای برخورد بدن‌هاشون تو اتاق می‌پیچید.

پوند سرش رو آورد کنار گوشش.

«بگو مال کی‌ای.»

پووین با صدای خفه‌ای گفت:

«مال تو..ام»

پوند چشماش رو بست و یه نفس عمیق کشید.

چند ضربه دیگه کافی بود.

پوند خودش رو خالی کرد تو کاندوم و همزمان لاس‌های جنسی زیر گوش پووین زمزمه کرد که پووین فقط با ناله جوابش رو داد و با چند تا حرکت دست، خودشم خالی شد.

پوند چند لحظه تو همون حالت موند؛ نفس‌نفس‌زنان، با پیشونی خیس و تکیه داده به کمر پووین.

بعد آروم عضوش رو بیرون کشید.

پووین همون‌طور چهار دست و پا مونده بود. دست‌هاش می‌لرزید و پاهاش بی‌حس اما نفس‌هاش هنوز تند بود.

پوند کاندوم رو درآورد، بست و انداخت سطل کنار تخت.

بعد دستش رو گذاشت روی کمر پووین.

«می‌تونی دراز بکشی؟»

پووین سرش رو تکون داد ولی یه ذره هم تکون نخورد.

پوند خودش کمکش کرد که دراز بکشه. پووین با یه ناله‌ی خسته روی تخت ولو شد.

پوند کنارش دراز کشید و سرش رو گذاشت روی بالش. چند به خودشون فرصت دادن نفس هاشون هماهنگ بشه.

بعد پوند سرش رو چرخوند و به پووین نگاه کرد. پووین چشماش بسته بود، ولی لبش یه لبخند خیلی کوچیک داشت.

پوند آروم گفت:

«زنده‌ای؟»

پووین یه چشمش رو باز کرد.

«تقریباً... میشه گفت »

پوند گفت:

«جدی معذرت می‌خوام.. می‌دونی من واقعاً دلم برات تنگ شده بود اون‌شب.. فقط می‌خواستم داشته باشمت.»

پووین سری تکون داد.

«دیگه گذشته.»

پوند موهای به‌هم‌ریخته‌ی پووین رو نوازش کرد.

«من به جهیون گفتم.. راجبت.»

پووین با تعجب سر برگردوند.

«چی؟»

پوند لبخند زد. «اون پرسید که پارتنرت کیه؟ و من گفتم اسمش پووینه و اون خیلی پرفکته... گفتم که مال اونم.»

پووین چند لحظه ساکت موند. بعد آروم خودش رو کشید بالا و به پوند تکیه داد.

«واقعاً اینو گفتی؟»

«آره.»

پووین سرش رو گذاشت روی سینه‌ی پوند و نفس عمیقی کشید. یهو به سر پوند زد که گوشی رو در بیاره و عکس بگیره.

پووین با خستگی غرید: «نگیر الان، زشت و به‌هم‌ریختم.»

پوند گوش نداد و سلفی رو گرفت؛ اما پووین سرش رو کرده بود تو گردن پوند و صورتش معلوم نبود.

پوند به عکس نگاه کرد و خندید. «این که فقط من توشم.»

پووین با همون حال خسته، سرش رو یه کم آورد بالا و به دوربین نگاه کرد. چشماش نیمه‌بسته بود و موهاش کاملاً ریخته بود رو صورتش.

پوند دوباره گوشی رو آورد بالا.

«این یکی خوبه.»

پووین خواست سرش رو برگردونه که پوند دستش رو گذاشت پشت گردنش.

«یه لحظه وایسا.»

عکس گرفته شد.

پووین خودش رو عقب کشید و دوباره سرش رو گذاشت روی سینه‌ی پوند.

«بده ببینم.»

پوند گوشی رو نشونش داد.

پووین به عکس نگاه کرد؛ صورتش خسته و برافروخته بود، ولی یه چیز تو چشماش بود که خودش هم نمی‌تونست انکارش کنه.

«پاکش کن.»

پوند گوشی رو کشید عقب.

«عمراً.» پووین با اخم کوچیکی نگاهش کرد، ولی حرفی نزد. «برای کسی نفرست.»

پوند گوشی رو بست و گاز محکمی به بازوی پووین زد. پووین بلند شد.

«آخ! چته؟» بازوش رو ماساژ داد و چشم‌غره‌ای رفت. «دیوونه‌ای پوند.»

پووین دوباره خودش رو انداخت روی تخت و سرش رو گذاشت روی بالش. «برو یه چیزی بیار بخوریم، از صبح هیچی نخوردی.» پوند از جاش بلند شد و شلوارش رو کشید بالا. «تو چی می‌خوری؟» پووین چشماش رو بست.

«هرچی خودت می‌خوری.»

پوند به سمت آشپزخونه راه افتاد، ولی قبلش یه نگاه دیگه به پووین انداخت که با موهای ریخته و گردن پر از جای لب، داشت سعی می‌کرد چشماش رو باز نگه داره... زیادی سکسی بود.

Report Page