MY OMEGA

MY OMEGA

volya

ساعت 10:27 صبح


ماشین جلوی ورودی انبار توقف کرد.

جونگکوک اولین نفر پیاده شد و در رو بست.

گریگوری هم از سمت دیگه پیاده شد و همون لحظه دو نفر از بادیگاردها به سمتشون اومدن.

تهیونگ چند ثانیه داخل ماشین موند، بعد در رو باز کرد و پیاده شد ، جونگکوک همون لحظه برگشت سمتش.

ـ توی ماشین بمون.

تهیونگ در رو بست و نگاه غضبناکی به جونگکوک انداخت.

ـ چرا پیاده شدی؟ دارم بهت میگم توی ماشین بمون.

ـ من از زیر دستات یا کارکنات نیستم که بهم دستور بدی!

گریگوری پوفی کرد و زیر لب گفت:

ـ صبح به خیر خانواده‌ی خوشبخت.

هر سه نفر همراه چند بادیگارد به سمت ورودی انبار رفتن.

محوطه شلوغ بود.

چند کامیون کنار سکو ایستاده بودن و کارگرها داشتن جعبه‌ها رو یکی‌یکی پایین می‌آوردن.

بادیگاردها اطراف محوطه پخش شده بودن و هر چند متر یک نفر ایستاده بود.

جونگکوک چند قدم جلو رفت و با یکی از مسئول‌های انبار دست داد.

ـ گزارش رو گرفتم.

ـ همه‌چی طبق برنامه پیش رفته، رئیس.

جونگکوک نگاهش رو روی کامیون‌ها چرخوند.

ـ تعداد جعبه‌ها؟

ـ صد و هشتاد و چهار تا.

گریگوری فایل روی گوشیش رو باز کرد.

ـ صد و هشتاد و چهار تا ثبت شده.

تهیونگ هم جلوتر رفت.

نگاهش روی محوطه می‌چرخید.

ـ اون یکی چیه؟

همه برگشتن سمت جایی که تهیونگ اشاره کرده بود.

یک کامیون بزرگ، مورب جلوی مسیر ورودی پارک شده بود.

نه جوری که انگار برای تخلیه بار اومده باشه نه جوری که بشه گفت اتفاقی اونجا مونده دقیقاً جلوی مسیر قرار گرفته بود و راه رو بسته بود.

گریگوری اخمش رفت توی هم.

ـ این توی لیست نیست.

جونگکوک چند ثانیه به کامیون نگاه کرد.

ـ راننده‌ش کجاست؟

مسئول انبار سرش رو تکون داد.

ـ نمی‌دونم قربان. وقتی رسیدیم اینجا بود.

جونگکوک خیلی آروم گفت:

ـ هیچ‌کس نزدیکش نشه.

همون لحظه صدای شلیک بلند شد یکی از بادیگاردها فریاد زد:

ـ پناه بگیرین حمله شده!

و دیگری داد زد:

ـ رئیس رو پوشش بدین.

همه‌چی توی چند ثانیه به هم ریخت.

جونگکوک بدون حتی یک لحظه مکث اسلحه‌ش رو بیرون کشید.

ـ تهیونگ!

تهیونگ همون لحظه خودش رو پشت کاپوت ماشین انداخت گریگوری کنار ستون بتنی ورودی پناه گرفت و شروع به شلیک کرد بادیگاردها بلافاصله دور جونگکوک حلقه زدن.

دو نفر جلوش قرار گرفتن، دو نفر پشت سرش و بقیه اطرافش پخش شدن و هرکدوم از یه جهت پوششش دادن.

جونگکوک اما پشت اون‌ها واینستاد.

چند قدم جلوتر رفت و اسلحه‌ش رو بالا آورد.

چند شلیک دقیق پشت سر هم که خورد به وسط پیشونی مهاجم ها

یکی از مهاجم‌ها پشت کامیون پناه گرفت.

جونگکوک بدون عجله موقعیتش رو عوض کرد و از زاویه دیگه شلیک کرد و مطمئن شد بزنه به پاش تا نتونه فرار کنه.

ـ برین دنبالش و بگیرینش!

گریگوری هم از طرف دیگه محوطه رو پوشش می‌داد.

ـ سمت چپ!

جونگکوک سریع برگشت و شلیک کرد یکی از مهاجم‌ها عقب کشید و صدای شلیک‌ها هنوز قطع نشده بود.

تهیونگ خودش رو پشت کاپوت جمع کرده بود.

دست‌هاش می‌لرزید و سعی می‌کرد نفسش رو کنترل کنه، ولی هر بار صدای تیر می‌اومد، شونه‌هاش تکون می‌خورد ، تک به تک یادآوری گذشته ای بود که هرروز ازش فرار می کرد.

چند متر اون‌طرف‌تر جونگکوک دوباره شلیک کرد.

این بار یکی از مهاجم‌ها از پشت کامیون بیرون اومد و شروع کرد به دویدن.

گریگوری سریع گرفتش.

ـ جونگکوک راستت!

جونگکوک برگشت که مهاجم دیگه‌ای از سمت راست شلیک کرد.

جونگکوک خودش رو دقیقه نود کنار کشید و جواب شلیک رو داد.

بعد با حرکت دست به بادیگاردها علامت داد.

ـ عقب!

چند نفر از افراد اورخوفسکایا جلو رفتن.

مهاجم‌ها که فهمیده بودن دیگه نمی‌تونن جلو بیان، شروع کردن به عقب کشیدن.

یکی از اون‌ها سمت ماشین‌ها دوید.

گریگوری اسلحه‌ش رو پایین نیاورد تا لحظه آخر شلیک کرد.

ـ دارن فرار می‌کنن!

جونگکوک چند ثانیه نگاهشون کرد بعد نگاهش افتاد سمت کاپوت ماشین.

تهیونگ نشسته بود و داشت می‌لرزید؟

جونگکوک همون لحظه سمتش دویید و چونه اش رو گرفت و بالا آورد

ـ الکسی...

ـ ته..

ـ تهیونگ؟؟

جوابی نیومد و جونگکوک کنار کاپوت زانو زد.

ـ تهیونگ، نگام کن.

تهیونگ سرش رو بالا آورد و صورتش خیس شده بود.

جونگکوک برای چند ثانیه مات نگاهش کرد و بعد اسلحه اش رو روی زمین رها کرد و با دستاش شروع به گشتن تمام بدن پسر کرد

ـ هی زخمی شدی؟ چیشده؟

تهیونگ سرش رو تکون داد.

ـ نه...

صدای تهیونگ می‌لرزید و نفسش بالا نمیومد

سرگئی بازوهاش رو گرفت و سمت خودش کشیدش

ـ پس چرا این‌طوری می‌لرزی ، چیشده؟

نگاهش روی یکی از مهاجم‌های زخمی ای بود که داشت از محوطه دور می‌شد.

ـ جونگکوک...

ـ چی؟

تهیونگ با دست لرزون به بدنه کامیون اشاره کرد.

ـ اون علامت...

جونگکوک برگشت سمت کامیون روی بدنه‌ی پشتی، یه علامت کوچیک حک شده بود چرا خودش متوجه نشده بود...

- اون علامت مال فا... فابریه ، انزو فابری

جونگکوک با نگرانی نگاهش کرد و با علامت سر گفت که بگیرنش

ـ ششش...چیزی نیست ، منو ببین

تهیونگ سرش رو تند تکون داد و جوشش اشک از چشم هاش شروع شد

ـ اون آدم‌ها رو فابری فرستاده..من. من میدونستم...

صدای تهیونگ شکست و جونگکوک اخمش بیشتر شد.

ـ تهیونگ!

ـ من باید می‌فهمیدم... تقصیر منه ، آدم هات اونا... اونا زخمی شدن...من باید می فهمیدم ، طعمه من بودم...من بودم...الان پ. پخش....الان توی روسیه پخش شدن.

حرکات هیستیریک پسر داشت نگرانش می کرد و سعی داشت لرزش شدید بدنش رو کنترل کنه ، خیلی دوست داشت بدونه که چیشده یا پسر چرا انقد از اون فابری میترسه. اما ترجیح داد وقت بهتری رو برای اطلاعات بیشتر انتخاب بکنه

و دست هاش رو به زیر رون پسر گرفت و مثل پر سبکی از روی زمین خاکی بلندش کرد و داخل ماشین نشست ، منطقی ترین تصمیم همین بود چون دوست نداشت کسی جز خودش این ساید آسیب دیده ی پسر رو ببینه. اهرم صندلی راننده رو فشار داد و صندلی رو به عقب فرستاد تا پسر توی بغلش احساس راحتی بکنه

ـ تقصیر تو نیست.

ـ چرا هست!

تهیونگ دستش رو روی صورتش گذاشت و به وفور وضعیت نفس کشیدنش داشت بدتر میشد.

ـ وسایل من توی اون محموله بود... عکس‌هام... گردنبندم... اون یاقوت... بعد امروز اینا اینجا اینا...

نفسش دوباره تند شد.

ـ من همه‌چیو آوردم اینجا...

جونگکوک محکم بازوش رو گرفت.

ـ تهیونگ، نگام کن.

تهیونگ نگاهش نمی کرد ، مثل این بود که توی گردباد افکارش گیر کرده باشه

ـ تو هیچ‌کس رو اینجا نیاوردی ، منو نگاه کن فقط.

ـ ولی.. محمول...

نفس پسر بالا نمیومد و صورتش رو به سرخ شدن می رفت

ـ کیتی...نفس عمیق بکش ، هی..با من بشمار ، یک ، دم ، دو ، بازدم...

مشکل این بود که تهیونگ دهنشو نمی‌بست تا از بینی نفس بکشه.

دو طرف صورت اشکی پسر رو گرفت و لب هاش رو روی لب های خیس از اشکش گذاشت و نفسش رو کوتاه به داخل دهنش فوت کرد و تا خواست عقب بکشه الکسی یقه کتش رو گرفت و بوسه ی کوچیکی روی لب زیریش نشوند.

با چشم های گشاد شده به موقعیتشون نگاه می‌کرد

دست های چنگ شده ی پسر دور یقه اش ، وقتی که روی پاهاش نشسته و تنفس درستی نداره و همچنین لب های ملتهب و چشمای اشکیش...

سرش رو چند اینچ عقب کشید و به لب هاشون فاصله داد که امگا به رغم ضربان قلب دیوانه وارش نفس عمیقی گرفت و کم کم رنگ صورتش داشت پراکنده میشد و حتی رگ های برآمده گردنش داشتن بهتر میشدن

ـ خوب-..

الکسی اینبار دست هاش رو از یقه ی کت به سمت صورت سرگئی کشید و با قاب گرفتن گونه هاش با دست هاش ، لب هاش رو روی لب های مرد کوبید و بوسه ی تازه ای رو از سر گرفت ، دست های مرد از زیر پالتوش رد شد و کمرش رو جلوتر کشید و متقابل جواب بوسه اش رو با مک های ریزی روی لب هاش میداد

این بوسه بیشتر شبیه جنگ نرم بود... جنگی به نرمی لب های امگای توی بغلش

چون سرگئی میتونست بی اغراق بگه که نرم ترین لب هایی بود که بوسیده بود ،دلش میخواست زیاده‌روی بکنه و تا جایی که امگا بی هوش بشه و انتقام تمام حرص خوردن هاش بخاطر امگا رو از لب های شیرینش بگیره ، اما سرش رو آروم عقب کشید و پیشونیشو به پیشونی پسر تکیه داد.

نفس های پسر روی لب های خیس از بوسه اشون خالی میشد ، و سرگئی تمام مدت فقط کمر باریکش رو نوازش کرد و همراه باهاش نفس های عمیقی کشید

کم کم داشت به حالت استیبلی می‌رسید و خودش به آرومی نفس میکشید

و وقتی که کاملا آروم شده بود ،جونگکوک عقب کشید و به پشتی ماشین تکیه داد و توی چشم هاش نگاه کرد و خیلی جدی گفت:

ـ این آدم‌ها اومدن سراغ تو. این یعنی تو هدفی، نه اینکه مقصر باشی ، نه من و نه هیچ یک از آدم هایی که اینجان نمیتونیم تورو مقصر بدونیم ، حقش رو نداریم.

تهیونگ چیزی نگفت ، فقط نفس‌های کوتاهش رو ادامه داد.

جونگکوک دستش رو پشت گردن تهیونگ گذاشت و آروم کشیدش جلو و سرش رو روی شونه خودش گذاشت.

ـ آروم نفس بکش ، من اینجام.

گریگوری از چند قدم اون‌طرف‌تر برگشت سمت ماشین و با چند تقه به پنجره صداش کرد

ـ جونگکوک...

جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه گفت:

ـ چیه؟

گریگوری به کامیون اشاره کرد.

ـ فکر کنم بهتره اینو ببینی.

جونگکوک چند ثانیه به تهیونگ نگاه کرد و با کشیدن انگشت شصتش روی گونه اش رد اشک های خشک نشده اش رو پاک کرد و پسر رو از روی پاهاش بلند کرد و بعد بلند شد.

ـ اینجا بمون.

تهیونگ سریع مچ دستش رو گرفت ، جونگکوک مکث کرد.

نگاهش رفت روی دست تهیونگ.

ـ برمی‌گردم.

تهیونگ آروم دستش رو ول کرد ، جونگکوک پیاده شد و برگشت سمت کامیون.

گریگوری منتظرش بود که وقتی دیدش باهاش همقدم شد و به سمت کامیون حرکت کردن

ـ چیشده؟

ـ کابین کامیون...چطوری بگم.

ـ میشنوم.

گریگوری جلوتر راه افتاد و در هارو براش باز کرد

ـ بهتره ببینی.

وقتی سرگئی پا گذاشت داخل کابین چیزهایی که میدید حالش رو به هم زد...

اینا عکس هایی از بچگی الکسی بودن...

نوزادی...

3 سالگی..

5 سالگی...

7 سالگی...

و همینطور ‌عکس ها ی الگوی دو ساله داشتن تا 17 سالگی...

همه ی عکس ها یا پنهونی گرفته شده بودن یا وقتی که پسر تماماً لخت بود

عکس 17 سالگی بزرگ و دقیق درست انتهای کامیون چسبونده شده بود ، نگاه پسر ترسیده و اشکی بود و سعی می کرد قسمت های خصوصی بدنش رو با دست بپوشونه ، مثل این بود که عکس به زور گرفته بشه

گوشه ی لبش زخمی بود و چند جایی از بدنش کبودی های بزرگ و خونی دیده میشد... قلب مرد توی سینه اش فشرده شد و نگاه کلی ای به داخل کامیون انداخت... گوشه و کنارای عکس ها پر بود از جواهرات و الماس ، لباس زیر های فانتزی و انواع اقسام سکس توی ها...

برگشت سمت گریگوری ای که سرش رو پایین انداخته بود و منتظرش بود.

ـ میخواستن ببرنش؟...لعنتی ، اونا اومدن که تهیونگ رو بگیرن؟

گریگوری چند ثانیه چیزی نگفت نگاهش رو از داخل کابین گرفت و انداخت روی سرگئی.

ـ آره.

سرگئی هنوز به عکس‌ها خیره مونده بود.

ـ مطمئنی چیزی که میخوان تهیونگه نه توجه ما؟

ـ خودت داری می‌بینی.

سرگئی دستش رو جلو برد و یکی از عکس‌ها رو از دیواره جدا کرد چند ثانیه بهش نگاه کرد و بعد با حرص مچاله‌ش کرد.

ـ میشه ردیابی کرد از کجا اومدن؟

ـ نمی‌دونم، ولی اینجا فقط عکس نیست.

گریگوری به گوشه‌ی کابین اشاره کرد.

ـ اون جعبه رو ببین.سرگئی برگشت سمت جعبه‌ی فلزی کوچیکی که کنار عکس 17 سالگی تهیونگ بود خم شد و درش رو باز کرد.چند پوشه داخلش بود.

یکی رو بیرون کشید.

اسم روی جلدش فقط یک کلمه بود:

TAEHYUNG

سرگئی چند ثانیه همون‌طور موند.بعد پوشه رو باز کرد داخلش اطلاعاتی از الکسی بود.

تاریخ تولد.

محل تولد.

مهد کودک.

مدرسه.

تاریخی که هیت شده.

آدرس‌های قدیمی.

اسم آدم‌هایی که سال‌ها پیش باهاشون ارتباط داشت.

حتی مسیرهایی که در بعضی سال‌های زندگی‌اش رفت‌وآمد کرده بود.

مسافرت هایی که تنها رفته بود

مسافرت هایی که با دوستاش رفته بود

مسافرت هایی که با خانواده اش رفته بود..

زیر و بم زندگی پسر ، رنگ مورد علاقه اش ، غذاهایی که بهشون آلرژی داره ، ازشون بدش میاد یا خوشش میاد...همه چیز بلا استثنا همه چیز.

گریگوری خیلی آروم گفت:

ـ این دیگه کار یه نفر نیست که همین امروز تصمیم گرفته تهیونگ رو پیدا کنه ، کسیه که توی گذشته تهیونگ حضور داشته

سرگئی صفحه‌ها رو یکی‌یکی ورق زد و هرچی جلوتر می‌رفت، اخمش بیشتر می‌شد.

ـ چند ساله که دنبالشه؟ لعنتی اینجا تاریخ تک تک هیت هاش نوشته شده ، حتی مژه هاش... نوشته تهیونگی وقتی 17 سالش بود 196 مژه توی پلک بالایی چشم راستش داشت.

ـ شاید کل زندگیش.

سرگئی پوشه رو بست.

ـ کسی به اسم انزو فابری چقدر توی روسیه نفوذ داره؟

ـ هنوز نمی‌دونیم.

سرگئی از کابین بیرون اومد و روی زمین پرید.

ـ می‌خوام بدونم.

گریگوری پشت سرش پایین اومد.

ـ جونگکوک...

سرگئی برگشت.

ـ چیه؟

گریگوری چند لحظه مکث کرد.

ـ اون پسر قبل از اینکه ما برسیم اینجا می‌دونسته اینا کی‌ان.

سرگئی نگاهش کرد.

ـ یعنی؟

ـ یعنی احتمالاً این اولین باری نیست که تهیونگ این علامت رو می‌بینه...شاید داره مارو به تله میکشونه.

سرگئی اخم کرد و اسلحه اش رو زیر گلوی گریگوری فشار داد.

ـ حرف مفت نزن گری ، اگر میخواست مارو بفروشه چرا الان اینجا عکسای لختش آویزونه یا داشت درحد خفگی شوک عصبی می گذروند؟ بار دیگه که خواستی راجع به امگام همچین فکری کنی بدون زحمت دادن به من ماشه رو توی مغزت بچکون!

نگاهش رفت سمت ماشین.

تهیونگ هنوز داخل ماشین نشسته بود ، دست‌هاش رو به هم قفل کرده بود و از پشت شیشه به محوطه نگاه می‌کرد.

ـ باشه باشه... ببخشید فکر احمقانه بود

سرگئی چند قدم عقب کشید و برگشت و به سمت ماشین رفت گریگوری پشت سرش گفت:

ـ الان می‌خوای ازش بپرسی؟

سرگئی درجا ایستاد و برگشت سمتش

ـ نه. این ماجرا رو خودم حل میکنم ، هیچکس حق نداره بهش بگه اینجا چی دیده و چه اتفاقی افتاده ، هیچکس حق نداره بترسونتش!

گریگوری چند ثانیه نگاهش کرد و بعد سر تکون داد.

ـ با اینا چی کار کنیم؟

سرگئی برگشت سمت کامیون.

ـ زنگ بزن بابا برات نیروی پشتیبانی بفرسته ، بگردین ببینین جی پی اسش کجاست غیب فعالش کنید و کامیون رو بدون اینکه به داخلش دست بزنید بفرستید توی پارکینگ ، تهیونگ رو ببرم خونه میرم سراغ بازجویی ازشون اون موقع به دردم میخوره

ـ عکس‌ها؟

بعد بدون اینکه منتظر جواب گریگوری بمونه، برگشت سمت ماشین در رو باز کرد که تهیونگ سریع سرش رو بلند کرد.

چشم‌هاش هنوز قرمز بود.

سرگئی نشست و در رو بست چند ثانیه فقط نگاهش کرد و بعدش صندلیش رو جلو کشید تا بتونه رانندگی بکنه ،

تهیونگ آروم پرسید:

ـ چی بود؟

سرگئی ماشین رو روشن کرد و به کمربند پسر اشاره کرد

ـ جاده ناهمواره ، کمربندت رو باید ببندی.

ـ جونگکوک...

ـ بله کیتی؟.

ـ چیزی پیدا کردی؟

سرگئی نگاهش کرد.

ـ آره.

تهیونگ رنگش پرید.

ـ چی؟

سرگئی دستش رو روی دست لرزون پسر گذاشت.

ـ چند تا مسلسل مکانیکی و اسلحه های سنگین ، چیزی که نیاز نیست تو بابتش نگران باشی عسل.

سرگئی خیلی آروم ادامه داد:

ـ میریم خونه و باهم راجع به بعضی چیزها منطقی صحبت میکنیم و بعدش تصمیم میگیریم ، باهم همونطوری که تو میخوای، باشه؟

تهیونگ نگاهش کرد وسرش رو به شیشه تکیه داد

ـ باشه

دستش هنوز روی دست سرگئی بود.و سرگئی هم دستش رو کنار نکشیده بود و در عوض بیشتر نگهش داشته بود

Report Page