MY OMEGA
volyaچند دقیقه بعد دوباره بحث برگشت سمت کار و خانواده.
تا اینکه ولنتینا که تا اون لحظه بیشتر ساکت بود، چنگالش رو گذاشت کنار بشقاب.
ـ یه سؤالی هم من دارم.
همه نگاهها رفت سمتش.
ولنتینا مستقیم به سرگئی و الکسی نگاه کرد.
ـ بعد ازدواج قراره کجا زندگی کنین؟
الکسی بدون مکث گفت:
ـ سنپترزبورگ.
سرگئی هم همون لحظه گفت:
ـ مسکو.
سکوت.
الکسی خیلی آهسته سرش رو سمت سرگئی چرخوند.
ـ چی گفتی؟
سرگئی کاملاً خونسرد بود.
ـ مسکو.
ـ چرا؟
ـ کار و خانواده من اینجاست.
ـ کار و خانواده من هم سنپترزبورگه.
ـ میدونم.
ـ پس؟
ـ پس مسکو.
الکسی چنگالش رو گذاشت پایین.
ـ نه.
سرگئی نگاهش کرد.
ـ نه؟
ـ سنپترزبورگ.
ـ الکسی...
ـ سنپترزبورگ.
ولنتینا به بقیه نگاه کرد.
گریگوری خیلی آروم به آندری گفت:
ـ شروع شد.
آندری زیر لب خندید.
الکسی یه نفس عمیق کشید و سعی کرد خودش رو جمع کنه.
ـ باشه.
سرگئی ابروش رو بالا برد.
ـ باشه؟
الکسی لبخند زد.
ـ سنپترزبورگ.
سرگئی چند ثانیه نگاهش کرد ، بعد خیلی عادی گفت:
ـ امگای من هرجایی که الفاش بخواد میمونه.
الکسی لبخندش همون لحظه جمع شد ، چنگالش رو روی میز گذاشت.
ـ اشتها ندارم.
هانگسون گفت:
ـ الکسی... بشین عزیزم
ـ واقعاً سیر شدم ممنونم از زحمات همگی.
بلند شد.
صندلی عقب رفت و سرگئی هیچ حرکتی نکرد فقط نگاهش کرد.
الکسی بدون اینکه به کسی نگاه کنه از سالن رفت بیرون.
در سالن که بسته شد، چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت ، گریگوری نگاهش کرد.
ـ سرگئی؟
سرگئی خیلی عادی چاقو و چنگالش رو برداشت.
ـ چیه؟
ـ نمیری دنبالش؟
ـ نه.
و شروع کرد به خوردن استیکش ، آندری با تعجب نگاهش کرد.
ـ همین؟
سرگئی یه تیکه از استیکش برید و توی دهنش گذاشت
ـ خودش گفت اشتها نداره.
ـ ولی...
سرگئی نگاهش کرد.
ـ ولی چی؟
آندری چیزی نگفت ، سرگئی خیلی معمولی به غذاش ادامه داد.
هانگسون چند لحظه به در نگاه کرد، بعد برگشت سمت بشقابش.
یکاترینا هم لیوانش رو برداشت.
- خب... کسی سالاد میخواد؟
گریگوری دست مادرش رو فشرد و لبخندی به روی زن زد
ـ من دارم.
پولینا هم شروع کرد به خوردن ، کمکم بقیه دوباره مشغول شام شدن.
سرگئی هم همونطور عادی سر میز نشسته بود و غذا میخورد.
انگار نه انگار چند دقیقه قبل همسر آیندهاش با عصبانیت میز شام رو ترک کرده بود.
ساعت 9:27 شب
الکسی در اتاق رو محکم بست و همونجا چند ثانیه وایساد هنوز حرصش از سر میز پایین نیومده بود که با دهن کجی گفت:
ـ امگای من هرجایی که الفاش بخواد میمونه...
دوباره جمله توی سرش تکرار شد.
ـ عوضی...
پیراهنش رو از تنش درآورد و پرت کرد روی مبل ، راه حموم مستر رو پیش کشید و بین راه دونه دونه لباسهاش رو درمیآورد که وارد کابین شد
آب گرم رو باز کرد و رفت زیر دوش.
تمام مدت سعی کرد به شام فکر نکنه، ولی هرچی بیشتر سعی میکرد، بیشتر حرصش میگرفت.
بعد از حمام، موهاش رو با حوله خشک کرد و یه ست لباس خواب سفید با جزئیات توری کا شامل تاب و شورتک میشد پوشید و ربدوشامبر سفیدش رو هم روی تنش انداخت و جلوی آینه نشست. موهای صافش هنوز خیس بود.
سشوار رو روشن کرد و همزمان با دست دیگهش داشت محصولات روتین پوستیش رو روی صورتش میزد که در اتاق با شدت باز شد.
الکسی حتی سرش رو بلند نکرد.
ـ در زدن بلد نیستی؟
سرگئی در رو بست.
ـ نچ. همونطور که تو بلد نیستی توی جمعی که بزرگتر ها حضور دارن چطوری مودبانه رفتار میکنن!
الکسی سشوار رو خاموش کرد.
ـ چه جالب...
سرگئی چند قدم جلو اومد.
ـ تو جلوی خانواده من میز رو ترک کردی! چطور جرات کردی؟
ـ چون دیگه نمیخواستم اونجا بمونم.
ـ میتونستی مثل یه آدم عادی بشینی و غذاتو تموم کنی.
الکسی برگشت سمتش.
ـ مثل یه آدم عادی؟ من وسط شام بهت گفتم سنپترزبورگ و تو جلوی همه گفتی «امگای من هرجایی که الفاش بخواد میمونه». از کدوم عادی بودنی حرف میزنی دقیقا؟
ـ الکسی قرار نیست هر چیزی رو جلوی خانواده من به بحث بکشونی.
ـ پس چی کار کنم؟ بشینم لبخند بزنم و هرچی تو گفتی بگم چشم؟
سرگئی اخم کرد.
ـ لازم نیست لجبازی کنی.
ـ لجبازی؟
الکسی از جاش بلند شد.
ـ تو از اول شب داری برای من تصمیم میگیری. کجا بخوابم، کجا زندگی کنم، چی بخورم، چطوری رفتار کنم، کی حرف بزنم! من بچه نیستم میتونم برای خودم تصمیم بگیرم و عمل کنم ، از کدوم لجبازی حرف میزنی؟ این تویی که داری تمام استقلال فردی من رو ازم میگیری!
ـ هی...خیلی برای خودت بزرگش نکن فقط یه جمله بود برای اینکه جلوی خانوادههامون بحث راه نیفته.
ـ خیلی خوبه. پس از این به بعد هر وقت خواستی منو ساکت کنی، یه جمله آماده داری؟
ـ الکسی...داری زیادهروی میکنی.
ـ تو داری زیادهروی میکنی!
سرگئی صداش رو کمی بالا برد.
ـ من امشب از صبح تا حالا فقط سعی کردم تو جلوی خانوادههامون راحت باشی!
ـ من ازت نخواستم!
ـ ولی باید میکردم!
ـ چرا؟
ـ چون الان اینجایی!
الکسی با همون هیجان بالا گرفته ی دعوا گفت:
ـ من اینجام چون خودم خواستم.
ـ دقیقاً , پس مجبوری هرچی گفتم بگی چشم!
ـ من مجبور به تحمل هیچ کوفتی از سمت تو نیستم سرگئی نه این افاده های بی خودت نه اون تعیین تکلیف کردن هات برام انگار که ی بچه مهدکودکی ام و نه این مال منی کردن های بی جهتت
سرگئی یه قدم جلو رفت.
ـ من هیچوقت نگفتم مال منی.
ـ نگفتی؟
الکسی با عصبانیت خندید.
ـ «امگای من» چی بود پس؟
سرگئی چیزی نگفت.
ـ جواب بده، سرگئی...
ـ جلوی خانوادهامون مجبور بودم.
ـ پس تو حتی خودت هم نمیدونی کِی داری نقش بازی میکنی و کِی جدی حرف میزنی.
این یکی به سرگئی برخورد.
ـ تو هم خیلی خوب بلدی نقش بازی کنی.
الکسی اخمش رفت توی هم.
ـ منظورت چیه؟
ـ جلوی خانوادهات خیلی راحت گفتی عاشقمی.
ـ چون مجبور بودم.
ـ پس چرا وقتی منم همین کارو میکنم عصبی میشی؟
الکسی چند لحظه چیزی نگفت. سرگئی ادامه داد:
ـ چون فقط وقتی تو بخوای، باید همهچی طبق قانون تو پیش بره؟
ـ چون تو فکر میکنی هرچی بگی باید انجام بشه.
ـ و تو فکر میکنی هرچی بگی من باید قبول کنم.
ـ حداقل من برای تو تصمیم نمیگیرم....تو فقط فکر میکنی چون آلفایی، حق داری برای همه تصمیم بگیری و همه گوش به فرمان تو باشن ولی معذرت میخوام من از اون امگاهای مطیع که تا اقاشون گفت لپاشو گل بندازه نیستم!
سرگئی ساکت شد. الکسی همون لحظه فهمید جملهش دقیقاً کجا خورد ، ولی عقب نکشید.
سرگئی که کمی جا خورده بود کمی عقب کشید و نفسی تازه کرد.
ـ پس چرا با من ازدواج میکنی؟
الکسی جواب نداد ، سرگئی چند ثانیه منتظر موند و دوباره پرسید
ـ چرا. با. من. ازدواج. میکنی. الکسی؟!
ـ چون خواستم....
ـ خواستی؟!
توی ذهنش میچرخید بگه که:« من خواستم جلوی آسیب دیدنت رو بگیرم ، حتی اگه روزی رازت برملا بشه سپر بلات بشم»
ـ چون خواستم که....من خواستم که خانواده ام رو از دستت نجات بدم.
ـ و داری میدی ، پس تحملش کن.
الکسی نفسش رو ناباور بیرون فرستاد و شونه هاش به قدری آویزون شد که گوشه ی از ربدوشامبرش از روی شونه اش پایین افتاد و ترقوه های براقش رو توی نور اتاق نشون داد چند ثانیه هر دو فقط به هم نگاه کردن.
سرگئی سرش رو تکون دادو یه نفس عمیق کشید و کت خودش رو از روی صندلی برداشت.
الکسی با تعجب نگاهش کرد.
ـ کجا میری؟
ـ بیرون.
سرگئی نگاهش کرد، بعد از اتاق رفت بیرون و در رو پشت سرش بست.
چند لحظه بعد صدای قدمهاش توی راهرو شنیده شد.
الکسی وسط اتاق موند.
نگاهش رفت سمت تخت مشکی.
همون تختی که چند ساعت قبل سرش بحث کرده بودن.
با حرص شامبرش رو مرتب کرد و زیر لب گفت:
ـ خیلی هم خوب.
رفت سمت تخت و لحاف رو کنار زد ، چراغها رو خاموش کرد و روی تخت دراز کشید و جای خواب توی فکر فرو رفت.
اتاق برای اولین بار از وقتی واردش شده بود کاملاً ساکت شد.
و اینطور به نظر میرسید که ، هیچکدوم از اون دو نفر قرار نبود برای آشتی قدم اول رو بردارن.
ساعت 1:17 بامداد
عمارت اورخوفسکایا تقریباً کاملاً ساکت شده بود.
سرگئی ماشینش رو جلوی عمارت نگه داشت و چند ثانیه همونجا نشست. عصبانیت چند ساعت قبل دیگه از بین رفته بود. نه اینکه حرفهای الکسی رو فراموش کرده باشه، فقط دیگه اون حرص اولیه رو نداشت.
پیاده شد و وارد عمارت شد.
چراغهای طبقه پایین خاموش بودن و فقط چند چراغ کمنور توی راهرو روشن مونده بود.
سرگئی بدون اینکه کسی رو بیدار کنه از پلهها بالا رفت.
جلوی اتاق ایستاد.
دستگیره رو آروم پایین کشید و در رو باز کرد ، اتاق تاریک بود.
فقط نور خیلی کمی از چراغهای بیرون از پنجره میاومد داخل.
اول نگاهش رفت سمت تخت.
الکسی وسط تخت خوابیده بود نه سمت چپ ، نه سمت راست دقیقاً وسط.
موهاش به نرمی ابریشم دیده میشد و روی بالش پخش شده بود و اون لباس خواب سفید بین سیاهی تختش عجیب به چشم میومد
شورتک حریر و سفید رنگش با تاپ گیپوری...
سرگئی چند ثانیه نگاهش کرد و لبخند خیلی کمرنگی گوشه لبش نشست.
ـ لجباز.
آروم در رو بست و رفت سمت کمدلباسهاش رو عوض کرد و ساعتش رو روی میز گذاشت.
چند لحظه ایستاد و دوباره نگاهش سمت تخت رفت.
الکسی تکون نخورده بود آروم رفت سمت تخت، گوشه لحاف رو خیلی آروم کنار زد و بدون اینکه تخت رو زیاد تکون بده، سمت راست دراز کشید و فکر کرد اگه روی پسر لحاف روبکشه قراره بچرخه سمت راست اما الکسی نیمه هوشیار شد و چرخید و تو بغل سرگئی دوباره به خواب رفت.
چند ثانیه به سقف نگاه کرد. بعد نگاهش افتاد روی الکسی که صورتش توی چند اینچیش بود
پسر هنوز خواب بود پس دستش رو از زیر کمرش رد کرد و روی پهلوش گذاشت و خیلی آروم جابهجا شد تا راحتتر بخوابه ، الکسی تو خواب خرناس کشید و بین خواب و بیداری گفت.
ـ اوممم من یکی از آنجل های ویکتوریا سکرت ام.
ـ چی؟...
الکسی خودشو بیشتر به لحاف پیچید و سرشو توی گردن آلفا فرو برد.
ـ اره. انقد سکرتم که خود ویکتوریا خبر نداره....
سرگئی که فهمید پسر دستش انداخته پوفی کرد و ساق دستش رو روی چشماش گذاشت که کم کم به خواب رفت
ساعت 8:10 صبح
نور کمرنگ صبحگاهی از بین پردههای مشکی اتاق رد شده بود و افتاده بود روی تخت الکسی آروم چشمهاش رو باز کرد.
چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاد کجاست.
اول به سقف نگاه کرد، بعد آروم سرش رو پایین آورد و تازه متوجه شد که توی بغل و خیلی نزدیک به سرگئی خوابیده.
دیشب یادش نمیاومد کی اینطوری خوابش برده.
فقط یادش بود که وسط تخت خوابیده بود.
آروم دست سرگئی رو از دور خودش کنار زد و از تخت پایین اومد.
ـ امگای لوس لعنتی. تا یکی رو پیدا کردی رفتی چسبیدی بهش؟
چند قدم سمت حموم رفت اما دم در مکث کرد.
برگشت و به تخت نگاه کرد.
پتو نصفه روی سرگئی افتاده بود ، الکسی چند ثانیه خیره موند.
ـ به درک...
دو قدم رفته رو برگشت.
پتو رو کشید روی سرگئی و سریع برگشت سمت حموم، انگار نه انگار که همین الان کاری کرده.
وقتی الکسی از حموم بیرون اومد، لباس راحتی پوشیده بود و موهای خیسش رو با حوله ای داشت خشک می کرد ، سرگئی دیگه بیدار شده بود.
جلوی آینه ایستاده بود و دکمههای پیراهنش رو میبست.
هیچکدوم به اون یکی نگاه نکردن.
الکسی رفت سمت میز آرایشی و وسایلش رو داخل کیفش جمع کرد
سرگئی ساعتش رو بست اما نگاهش ذره به ذره حرکات امگا رو زیر نظر گرفت
الکسی گوشیش رو برداشت و با لبخند به کسی پیام داد و گوشیش رو بست و توی جیب پشتیش گذاشت
اخم ریزی مهمون ابرو های سرگئی شد ، کت مشکیش رو پوشید و از کنار الکسی رد شد، چند لحظه مکث کرد.
نگاهش روی موهای پسر موند.
ـ موهات هنوز خیسه.
الکسی حتی برنگشت سمتش.
ـ میدونم.
حرفی زده نشد و هردو از اتاق خارج شدن
ساعت 9:05 صبح ـ سالن صبحانه
همه تقریباً سر میز بودن و منتظر این زوج بودن
یکاترینا با دیدن الکسی لبخند زد.
ـ صبح بخیر عزیزم.
الکسی لبخند کوچیکی زد و نشست.
ـ صبح بخیر ماما.
سرگئی چند ثانیه بعد وارد شد و بدون اینکه چیزی بگه، صندلی الکسی رو کشید و خودش هم کنارش نشست.
گریگوری همون لحظه نگاهی بین این دوتا انداخت و خم شد توی گوش همسرش.
ـ دیشب دعوای بدی کردن.
الکسی مشغول ریختن قهوه توی فنجونش شد.
سرگئی هم بشقابش رو جلو کشید و با انواع آیتم های روی میز پر کرد تا بخوره
آندری زیرچشمی نگاهشون کرد.
ـ شب خوب نخوابیدین؟
الکسی خیلی عادی رو به آندری گفت:
ـ نه خیلی ممنونم واقعا خوب خوابیدم
یکاترینا برای اینکه فضا رو عوض کنه رو به الکسی گفت:
سرگئی چیزی نگفت.
ـ صبحونهات رو دوست داری؟
الکسی جرعه ای از قهوه ی تلخش خورد و لبخندش رو حفظ کرد
ـ آره، خیلی خوبه.
ـ اگه چیزی خواستی بگو برات بیارن.
ـ ممنونم.
الکسی قهوهاش رو زمین نذاشت ، یک جرعه. دو جرعه.
سرگئی چند دقیقه فقط نگاهش کرد که چطوری داره خودش رو با قهوه سیر میکنه بعد دستش رو جلو برد و بدون هیچ حرفی لیوان قهوه رو از دست الکسی گرفت.
الکسی برای اولین بار مستقیم نگاهش کرد.
سرگئی حتی نگاهش نکرد ، لیوان رو گذاشت کنار دست خودش.
الکسی ابروش رو بالا انداخت ولی چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد سرگئی چنگالش رو برداشت، یه سوسیس از بشقاب خودش برداشت و بدون اینکه چیزی بگه جلوی دهان الکسی گرفت.
الکسی با تعجب به سوسیس نگاه کرد بعد به سرگئی.
سرگئی هنوز هیچ حرفی نمیزد فقط همونطور نگهش داشته بود.
الکسی چند ثانیه مقاومت کرد بعد با دیدن نگاه های منتظر رو به روش حرصی یه گاز ازش گرفت و شروع به جوییدن سوسیس کرد
پدر و مادرش به اینکه بلاخره کسی با زور تونسته بهش غذا بخورونه خندیدن و بوریس با لبخند شادی شروع به توضیح دادن کرد
ـ الکسی از بچگی عادت داره خیلی کم غذا بخوره ، وقتی که بچه بود و ما حواسمو بهش بود مجبور میشد وعده هاشو کامل بخوره...ولی از وقتی که رفت درس بخونه و تنها شد گاهی روز ها هیچ چیزی نمیخورد و الان ، خوشحالم که بلاخره یکی حواسش بهش هست
سرگئی به رسم ادب چنگال و کاردش رو کنار بشقاب رها کرد وعقب کشید.
ـ نگران نباشید نمیزارم با کم خوری به خودش آسیب بزنه
الکسی آروم جوید و زیرچشمی نگاهش کرد و دهن کجی کرد.
گریگوری که تمام این صحنه رو دیده بود، لبخندش رو قایم کرد.
آندری هم سرش رو پایین انداخت تا خندهش معلوم نشه.
یکاترینا با لبخند به بشقابش نگاه کرد.
هانگسون خیلی عادی پرسید:
ـ قهوه نمیخوری سرگئی؟
سرگئی همونطور که غذا میخورد، لیوان الکسی رو برداشت و یه جرعه خورد.
ـ نه پاپا ، قهوه دارم.
الکسی با ناباوری نگاهش کرد.
سرگئی لیوان رو دوباره گذاشت کنار بشقاب خودش.
الکسی دستش رو دراز کرد که لیوان رو برداره سرگئی قبل از اینکه دستش به لیوان برسه، اونو کمی عقبتر کشید.
الکسی نگاه تندی بهش انداخت.
سرگئی خیلی خونسرد به خوردنش ادامه داد.
الکسی نفسش رو با حرص بیرون داد و به بشقابش برگشت.
یکاترینا که سعی میکرد لبخندش معلوم نشه، رو به ویکتور گفت:
ـ فکر کنم دیشب یه اتفاقی افتاده.
ویکتور خیلی آروم جواب داد:
ـ فکر کنم ، خودشون حل میکنن ماما شما دخالت نکنید.
گریگوری که انگار تازه یادش افتاده بود رو به سرگئی گفت:
ـ هی ، باید ی سر به انبارهای شرقی بزنیم ، بار جدید اومده
سرگئی فقط سرش رو تکون داد و همونطور که نون تست مربایی رو توی بشقاب الکسی میذاشت رو به عموش گفت:
ـ با لیسا بعد صبحانه میریم ، راستی لیسا کو؟
هانگسون با دستمالش دور دهنش رو تمیز کرد و لقمه توی دهنش رو قورت داد.
ـ لیسا دیر وقت خوابیده... چطوره تهیونگ رو با خودت ببری؟ مثل اینکه حوصله اش سر رفته.
نگاه نصفه ای به تهیونگ انداخت و ابرویی براش بالا انداخت.
ـ باشه پاپا.
ویکتور رو کرد به سمت وسیوولاد و سعی کرد با تمام خوش رویی باهاش حرف بزنه.
ـ یک شف خیلی ماهر توی یکی از هتل هامون شروع به کار کرده ، اگه برای ادامه روزتون برنامه ندارین خوشحال میشم ازتون پذیرایی کنیم.
وسیوولاد نگاهش رو روی تمام افراد خانواده اش چرخوند و با دیدن چهره های مشتاقشون ، سر تکون داد
ـ راستش ما پروازمون برای شب بوک شده فکر نکنم برای شام بتونیم باشیم اما برای ناهار حتماً.
ویکتور از شنیدن حرف برگشت متعجب شد و شروع به حرف کرد.
ـ میخواین برگردین؟!...
ـ بله متاسفانه مارگارت ، خواهرم خبر داد که یکی از محموله های بندر شمالی به مشکل خوردن و ما باید برگردیم تا بتونیم بررسی کنیم.
تهیونگ حواس پرت وسط صحبت اون دو نفر پرید.
ـ کدوم محموله؟ من که همشونو چک کردم...
ولنتینا هم دست از بشقاب صبحانه اش کشید و سکوتش تا الان رو شکست.
ـ دقیقا همون محموله سی و پنج نفره اس که تو روش کار میکردی
حالا توجه سرگئی هم بهش جلب شده بود اما ترجیح داد سکوت کنه و به مکالمه اون دو برادر گوش بده.
ـ خب؟ مشکلش چیه؟
ـ توش ی جعبه مشکوک پیدا شده ، یاقوت سرخ و چنتا عکس از بچگیات و اون گردنبند پلاک اسمت که بچگی گمش کردی
سرگئی اخماش تو هم رفت و توی جاش جا به جا شد
ـ خطری الکسی رو تهدید میکنه؟
ـ هنوز نمیدونیم.
بوریس دستش رو روی شونه ی نوه اش گذاشت و اروم فشار داد.
ـ نگران نباشید پسرا چیزی نمیشه
سرگئی که با این چیز ها قانع نمیشد رو به تهیونگ کرد و با لحن نوک زبونی و نرمی پرسید.
ـ چیزی هست که نیاز باشه به من بگی؟
ـ ... مطمئن نیستم که این ماجرا ربطی به اون شخص داشته باشه یا نه.. اما یکی هست به اسم انزو فابری
سرگئی ابرویی بالا انداخت و هومی تو گلو کشید.
ـ ایتالیایی...پیداش میکنم نگران نباش.
بعدش رو کرد به سمت گریگوری.
ـ تا ده دقیقه دیگه دم در باش ، ما بریم آماده بشیم و بیایم.