MY OMEGA

MY OMEGA

m𝖺̸ Wōlfiē's prētty ømega

یک هفته بعد مسکو ـ فرودگاه ، باند اختصاصی خاندان اورخوفسکایا ـ ساعت 7:15 عصر


بارون ریزی از حدود نیم ساعت قبل شروع شده بود و قطره‌های آب روی شیشه‌های دودی ماشین سر می‌خوردن.

محوطه‌ی بیرونی تقریباً خالی بود.

سه ماشین مشکی‌رنگ پشت بنز شخصی سرگئی و ون اختصاصی اورخوفسکایا برای اسکورت منتظر بودن و چند نفر از گاردهای اورخوفسکایا با فاصله کنار ماشین ها ایستاده بودن.

سرگئی چند قدم جلوتر از بقیه ایستاده بود.

دست‌هاش داخل جیب شلوارش بود و هر چند ثانیه یک بار نگاهش سمت پله های هواپیما می رفت

گریگوری که به کاپوت ماشینش تکیه داده بود، چند لحظه نگاهش کرد و بالاخره گفت:

ـ چند بار دیگه می‌خوای اون طرفا رو نگاه کنی؟ نکنه فکر می‌کنی روی جتشون شنل مخصوص هری پاتر رو کشیدن... آخه بچگی به همچین خزعبلاتی باور داشتی عمو جون.

سرگئی حتی نگاهش هم نکرد که دوباره شروع کرد به دست انداختنش.


ـ هی آنی این بابا فکر میکنه هواپیما اگه اینجا وایسته سریعتر میاد

آندری که کنار برادرش ایستاده بود، خنده‌ی کوتاهی کرد و فیلتر سیگارش رو زمین انداخت و با نوک کفش لهش کرد.

ـ ولش کن. طرف قراره خانواده‌ی نامزدشو تحویل بگیره، استرس داره.

سرگئی این بار برگشت سمتش.

ـ من استرس ندارم.

گریگوری لبخند زد.

سرگئی نگاه خشکی بهش انداخت.

ـ گریگوری.

ـ باشه.

گریگوری دست‌هاش رو بالا برد.

ـ چیزی نگفتم.

باد شدیدی باند رو تکون داد و سرگئی انگار لرزش زمین حتی توی قلبش هم حسش می کرد ، حدس میزد که پسر به مقدار کافی سرمای مسکو رو جدی نگرفته باشه پس پالتوی مشکی بلندش رو از تنش در آورد و روی ساعدش نگه داشت.

تیپ استایلش کلاسیک بود اما رسمی نبود.

کت و شلوار مشکی رنگش که زیر اون پیراهن سفید مردونه ای پوشیده بود و دو سه دکمه اش رو باز نگه داشته بود ، واقعا شیک و فیت نشونش میداد.

یکی از محافظ‌ها جلو اومد و چند کلمه‌ای با مسئول ورودی حرف زد.

سرگئی صاف ایستاد.

اولین نفر استانیسلاو بود که از پله ها به کمک خدمه ها پایین میومد

پیرمرد با همون حالت همیشگی و قدم‌های آهسته اما محکم پله ها پایین اومد و پشت سرش بوریس، و بعد بقیه‌ی خانواده.

سرگئی جلو رفت.

ـ خوش اومدین پدربزرگ.

استانیسلاو دستش رو گرفت.

ـ خوش باشی پسر.

دست دادن‌شون کوتاه بود نه سرد، نه صمیمی فقط محترمانه.

سرگئی دستش رو رها کرد و رو به بوریس رفت.

ـ خسته نباشین پاپا.

بوریس لبخند زد.

ـ اوه... ممنونم پسرم، توهم حتماً از انتظار خسته شدی.

سرگئی لبخند کوچیکی زد.

ـ مسیرتون طولانی بوده.

بوریس نگاه کوتاهی به اطراف انداخت.

ـ مسکو هنوز همون مسکوئه.

گریگوری از پشت سر گفت:

ـ متأسفانه.

بعدش خیلی آروم جلو رفت و چتر مشکی توی دستش رو باز کرد و روی سر بوریس گرفت و بازوش رو به سمت امگا پیر گرفت.

ـ گریگوری هستم ، عموی سرگئی

بوریس لبخند پهنی زد و از بازوی گریگوری گرفت تا به سمت ماشین حرکت کنن

ـ خوش وقتم از آشنایی باهات گریگوری.

سرگئی با لبخند سرش رو تکون داد و بعد سمت خانواده‌ی الکسی برگشت.

به هرکدوم خوش‌آمد گفت.

با پدر و مادرش دست داد، با خواهر و برادرها احوالپرسی کرد و برای هرکدوم چند کلمه‌ای خوشآمد گفت نه زیادی رسمی نه اون‌قدر صمیمی که مصنوعی به نظر برسه.

تا اینکه نگاهش افتاد به آخرین نفری که از در خارج شد.

الکسی.

پسر چند قدم عقب‌تر از بقیه راه می‌رفت و گوشی توی دستش بود ظاهراً هنوز داشت به کسی پیام می‌داد که متوجه حضور سرگئی نشده بود پس سرگئی همون‌جا موند تا پسر خودش متوجه بشه

الکسی که سرش رو بالا آورد، نگاهشون به هم افتاد.

چند ثانیه هیچ‌کدوم چیزی نگفتن بعد گوشه‌ی لب الکسی بالا رفت سرگئی هم لبخند زد و سمتش رفت.

الکسی هنوز دو قدم مونده بود که سرگئی دستش رو دور کمرش گذاشت و کشیدش سمت خودش و پالتویی که روی ساعدش نگه داشته بود رو روی شونه های پسر انداخت.

ـ خوش اومدی.

الکسی با همون لبخند گفت:

ـ ممنون.

سرگئی خم شد و گونه‌ش رو بوسید و با گرفتن کمرش بیشتر سمت خودش کشید و رایحه امگا رو از زیر گردنش بو کشید.

الکسی لبخندش رو نگه داشت، ولی خیلی آروم گفت:

ـ دستت رو بردار.

ـ چرا؟

ـ لعنتی...جلوی پدرم تقی به توقی نخورده داری گرگ بازیتو نشون میدی؟! ولم کن!

سرگئی بدون اینکه لبخندش تغییر کنه، گفت:

ـ جلوی خانواده‌ت؟

ـ دقیقاً.

ـ پس بذار واقعی به نظر بیایم چرنیشکا هوم؟ بزار بفهمن چقدر منه آلفا رو دنبال خودت کشوندی و یک اژدها رو رام کردی!

الکسی نگاه کوتاهی بهش انداخت.

ـ عوضی.

سرگئی خیلی آروم خندید و بعد دوباره صورتش رو نزدیک صورت الکسی برد و این بار پیشونیش رو خیلی کوتاه بوسید.

ـ خسته‌ای؟

ـ یکم.

ـ نخوابیدی؟

ـ نه.

ـ چیزی خوردی؟

ـ قهوه.

سرگئی اخم خیلی ریزی کرد و پیشونیشو چین داد.

ـ قهوه غذا نیست کیتی.

الکسی ابروش رو بالا برد.

ـ سیرم.

ـ...الکسی!

از چند قدم اون‌طرف‌تر، اندری که همراه خانواده اومده بود، بالاخره طاقت نیاورد و رو به ولنتینا گفت:

ـ اینا همیشه این‌طوری حرف می‌زنن؟

ولنتینا لبخند محوی زد و به برادر کوچیکترش نگاه کرد

ـ احتمالاً.

آندری نگاهشون کرد و زیر لب گفت:

ـ «احتمالاً»؟

ـ راستش من تازه دارم برادرم رو با این نسخه‌ش می‌بینم.

سرگئی دستش رو از کمر الکسی برداشت و رو به بقیه برگشت.

ـ ماشین‌ها آماده‌ان.

استانیسلاو نگاهی به ماشین‌ها انداخت و بعد به سرگئی.

ـ راه تا عمارت چقدره؟

ـ با این هوا حدود چهل دقیقه.

سرگئی با دست به ماشین ها اشاره کرد و خیلی محترمانه ادامه داد.

ـ اگه خسته‌این، مستقیم میریم عمارت. اتاق‌ها آماده‌ان و شام هم تا حدود یک ساعت دیگه سرو میشه ، اما نه اگر دلتون گردش میخواد میتونم در خدمتتون هم باشم.

بوریس گفت:

ـ فکر کنم همه ترجیح میدن اول یه استراحت کوتاه داشته باشن.

ـ حتماً.

سرگئی چند لحظه مکث کرد و بعد رو به الکسی گفت:

ـ تو با من میای.

الکسی با چشمای متعجب و پاپی طورش نگاهش کرد.

ـ چرا؟

ـ چون می‌خوام مطمئن شم قبل از شام چیزی می‌خوری.

ـ خودم می‌تونم تنهایی غذا بخورم ، بعدشم مگه یک ساعت بعد شام سرو نمیشه؟ توی عمارت غذا میخورم.

سرگئی که جوشش خون رو توی رگاش حس می‌کرد دستش رو پشت کمر الکسی گذاشت و به سمت در شاگرد ماشینش کشید.

ـ گفتم بشین توی ماشین الکسی.

ـ چه اصراریه اخه...

سرگئی خیلی ساده گفت:

ـ دلم می‌خواد کنارم باشی.

الکسی برای یک لحظه حرفی نزد.

چون این یکی دیگه جزو دیالوگ‌های از قبل هماهنگ‌شده‌شون نبود.

سرگئی نگاهش کرد بعد خیلی آروم، فقط برای خودش گفت:

ـ لبخند بزن کیتی.

الکسی تازه فهمید چند نفر دارن نگاهشون می‌کنن.

لبخند زد.

سرگئی در ماشین رو باز کرد و با دستش به الکسی اشاره کرد که سوار بشه بعد نشستن الکسی داخل ماشین و قبل از اینکه سرگئی در رو ببنده، امگا لبخند کوچیکی زد.

ـ و من فکر می‌کردم قرار بود فقط تظاهر کنیم.

سرگئی خم شد و نگاهش کرد.

ـ داریم تظاهر می‌کنیم.

ـ پس جمله هات چی میگن؟

سرگئی چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد خیلی عادی گفت:

ـ برای طبیعی‌تر شدن نقشم.

در رو بست.

الکسی پشت شیشه نشست و بهش خیره شد.

چند ثانیه بعد، سرگئی رفت سمت طرف خودش و سوار شد.

ـ خیلی لذت میبری از نقشت نه؟ میمیری واسه اینکه داماد فوق‌العاده ای باشی.

ـ هومم ، نمیتونم بگم ازش بدم اومده.

الکسی عطسه ای کرد که موهای خیس از بارونش روی پیشونیش ریخت و آب دماغشو بالا کشید سرگئی اهی کشید و بخاری رو روی الکسی تنظیم کرد.

ـ هربار که میای ، میبینی اینجا سرده. ولی بازم با چند تیکه لباس نازک میای که اگه نپوشی هم تفاوت خاصی ایجاد نمیکنه برات! یخ زدی.

ـ زیادی توی نقش گیر کردی وولفی.

سرگئی چونه پسر رو گرفت و جلو کشید و توی چشمای سرخ شده اش از سرما زل و با انگشت شصتش خیلی نرم چونه اش رو نوازش کرد.

ـ یک بار برای همیشه میگم ، تو می‌تونستی جای پیشنهاد ازدواج ازم اخاذی کنی ، لوم بدی ، کاری بکنی از عرش به فرش برسیم! اما جاش ترجیح دادی بشینی جلوم و وقتی روی لبات بالم میکس بری زده بودی پیشنهاد ازدواج بدی و حتی بدتر بابتش تهدیدم کنی ، و الان اینجاییم کیتی...تو قرارداد ازدواجی که توافقی ماده هاشو آوردیم رو امضا کردی. حتی اگه ما هیچ وقت عاشق هم نشیم ، حتی اگه واقعی نباشه ، حتی اگه همش بخاطر صلح دو خاندان باشه از این ساعت به بعد تو امگای منی. مال منی. من روت ادعا ندارم حکم مالکیت دارم ، متوجهی؟! هیچ یک از این توجه هایی که روته بازی یا نقش نیست پسر خوب خودتو گول نزن. و اینو تو اون کله خوشگلت فرو کن تا وقتی که با منی هرکدوم از کارات به من ربط داره ، پس انقد جواب منو سر بالا نده و حاضر جوابی نکن. عین ی پسر خوب وقتی میگم بشین تو ماشین بگو چشم!


و هیچ‌کدوم ندیدن که از داخل ماشین روبه‌رو، ولنتینا برای چند لحظه نگاهشون می‌کرد.

نه با شک.

با کنجکاوی.

چون چیزی در رفتار برادرش بود که با تمام چیزی که از الکسی می‌شناخت فرق داشت.

و این تازه اولین شب آشنایی دو خانواده بود و نمی دونست در ادامه چه چیزهایی در انتظارشونه ، اما خودش... انتظار یک چیزی رو خیلی خوب میکشید.


ماشین سرگئی چند دقیقه‌ای بود که پشت سر ماشین‌هایی که برای خانواده‌ی تامبوفسکی اختصاص داده شده بود حرکت می‌کرد.

چراغ‌های قرمز ماشین جلویی روی آسفالت خیس کش می‌اومدن و بارون هنوز آروم روی شیشه می‌زد الکسی سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده بود و پالتوی سرگئی رو دورش جمع کرده بود.

چند دقیقه به سکوت گذشت و بعد متوجه شد ماشین به جای ادامه دادن مسیر اصلی، پیچید داخل یه خیابون فرعی.

الکسی ابروش رو بالا برد.

ـ کجا میری؟

سرگئی نگاه کوتاهی بهش انداخت.

ـ کار دارم.

چند ثانیه بعد ماشین جلوی یه کافه‌ی کوچیک و تقریباً خالی توقف کرد ، الکسی به تابلوی بالای مغازه نگاه کرد و بعد برگشت سمتش ، سرگئی کمربندش رو باز کرد.

ـ من که گفتم گرسنه نیستم.

سرگئی در رو باز کرد.

ـ و منم نپرسیدم.

پیاده شد و در رو بست الکسی از پشت شیشه نگاهش کرد که با همون لباس رسمی وارد کافه شد.

چند دقیقه بعد برگشت.

یه پاکت کاغذی کوچیک توی دستش بود ، در رو باز کرد و نشست و پاکت رو گذاشت روی پای الکسی.

ـ بخور.


الکسی داخل پاکت رو نگاه کرد ، پاکت رو باز کرد و نصف ساندویچ رو بیرون آورد.

ـ از لحن دستوریت خوشم نمیاد.

سرگئی ماشین رو روشن کرد.

ـ پس غذاتو بخور و منو مجبور نکن از بچه ای که صبح تا الان ی لیوان قهوه جای غذا خورده پرستاری کنم عسل .

الکسی یه گاز کوچیک زد و بعد خیلی آروم گفت:

ـ از همه بچه ها پرستاری میکنی؟

سرگئی نگاهش رو از خیابون نگرفت.

ـ نه.

الکسی نگاهش کرد و گاز دیگه ای از لقمه اش خورد

ـ هوممم...اینم جزو نقشمونه؟

سرگئی این بار یه نگاه کوتاه بهش انداخت.

ـ بعضی چیزا لازم نیست جزو قرارداد باشه بهش میگن عواطف انسانی.

الکسی چیزی نگفت و دوباره از ساندویچش خورد

ماشین چند دقیقه بعد دوباره وارد مسیر اصلی شد

از دور چراغ‌های ماشین‌های خانواده‌شون دیده می‌شد

الکسی پاکت رو بست و روی کنارش گذاشت.

ـ ممنون.

ـ نصفش رو خوردی نصف دیگه‌شم بخور.

ـ گشنم نیست

ـ بخور تهیونگ!

الکسی لبخند زد و دوباره مشغول خوردن شد چند دقیقه بعد، ماشین سرگئی دوباره به کاروان رسید دروازه‌های بزرگ عمارت با نزدیک شدن ماشین‌ها باز شدن.

نور چراغ‌های محوطه روی آسفالت خیس افتاده بود و نگهبان‌ها یکی‌یکی کنار رفتن تا کاروان وارد محوطه بشه.

اولین ماشین رد شد.

بعد دومی.

ماشین سرگئی چند متر عقب‌تر وارد شد.

جلوی پله‌های عمارت، سوروس خدمتکار عمارت از قبل منتظر ایستاده بود.

اما این بار تنها نبود.

یکاترینا کنار در ورودی ایستاده بود و شال نازکی دور گردنش انداخته بود.

ویکتور کنارش ایستاده بود و دست‌هاش رو داخل جیب پالتوش فرو کرده بود.

هانگسون هم کمی عقب‌تر از اون‌ها ایستاده بود و هر چند ثانیه یک بار نگاهش رو به سمت ماشین‌ها می‌برد.

سوروس با دیدن اولین ماشین جلو رفت.

ـ به عمارت اورخوفسکایا خوش اومدین.

در ماشین باز شد و استانیسلاو اول پیاده شد.

یکاترینا جلو رفت و با احترام دستش رو گرفت.

ـ خیلی خوش اومدی تانیس.

استانیسلاو لبخند محوی زد.

ـ ممنون کاترین.

ویکتور هم جلو اومد.

ـ امیدوارم مسیر خسته‌تون نکرده باشه.

بوریس از ماشین بعدی پیاده شد و یکاترینا با لبخند سمتش رفت.

ـ بوریس، بالاخره بعد از این همه سال.

ـ اوه عزیزم ، حق با توعه زمان زیادی شده.

یکاترینا خندید.

ـ تقصیر ما نبود ، اما فاصله مارو جدا کرد رفیق.

چند متر اون‌طرف‌تر، در ماشین سرگئی باز شد و سرگئی پیاده شد.اما به محض اینکه در سمت دیگه باز شد، نگاهش رفت سمت الکسی ، دستش رو جلو برد ، الکسی دستش رو گرفت و از ماشین پیاده شد.

پالتوی سرگئی هنوز تنش بود سرگئی بدون هیچ حرفی دستش رو دور کمر الکسی گذاشت.

الکسی خیلی آروم زیر لب گفت:

ـ لطفاً دوباره شروع نکن.

سرگئی بدون اینکه نگاهش کنه، لبخند زد.

ـ طبیعی باش کیتی

ـ همین الانشم زیادی طبیعی بازی می‌کنی.

ـ پس کارم خوبه نه؟ ...فیسمو نگاه کن ، ادیشن بدم؟!

الکسی خواست جواب بده که یکاترینا از چند قدم اون‌طرف‌تر با لبخند نگاهشون کرد.

ـ بالاخره دامادمون رو از نزدیک دیدیم.

الکسی لبخند زد و سرگئی دستش رو کمی محکم‌تر دور کمرش نگه داشت.

ـ ماما، ایشون الکسیه.

یکاترینا با لبخند جلو اومد و پسر رو توی بغلش کشید.

ـ خیلی خوش اومدی پسرم.

الکسی سرش رو کمی خم کرد و به رسم ادب دستش رو روی کتف زن گذاشت.

ـ ممنونم.

هانگسون هم جلو اومد.

ـ عاشق سلیقه پسرم شدم ، پسر تو واقعا خوشگلی.

الکسی هنوز فرصت نکرده بود جواب بده که سرگئی گفت:

ـ منظورتون اینه که پاپام عاشق امگام شده ؟

الکسی برگشت سمتش و خط فکش رو بوسید و با لحن شوخی بهش گفت.

ـ دیدی بهت گفتم؟ خیلیا خاطرخواه منن وولفی.

ویکتور از تشابه امگای خودش و پسرش خندید.

ـ از همین الان مشخصه که چقدر با هم کنار میاین.

سرگئی نگاه کوتاهی به الکسی انداخت.

ـ خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنین.

الکسی لبخند پهنی زد و نگاهش رو به سرگئی داد و چشمکی زد

سوروس جلو اومد و با احترام گفت:

ـ اتاق‌ها آماده‌ست. اگر اجازه بدین چمدون‌ها رو بفرستم بالا.

استانیسلاو سری تکون داد.

ـ بله لطفاً همگی خسته‌ایم.

یکاترینا رو به مهمون ها کرد.

ـ شام تا یک ساعت دیگه آماده میشه. فعلاً استراحت کنین.

سرگئی دستش هنوز دور کمر الکسی بود که نگاهش کرد ، ظاهراً هیچکس اتاق جدایی برای الکسی درنظر نگرفته بود و هردو توی تنگنا بودن...

ـ با من میای؟

الکسی آهسته جواب داد:

ـ باید با تو بیام؟ فکر می‌کردم برای منم یه اتاق آماده کرده باشن.

ـ باید باهام بیای. اگه بعد از این ازم جدا شی شک میکنن.

و شروع کردن دست به دست از پله ها بالا رفتن و حس می کردن که نگاه همه افراد حاضر دراین جمع داره کمرشون رو سوراخ میکنه و همینطور هم بود


ساعت 8:00 شب


در اتاق خواب سرگئی پشت سرشون بسته شد ، الکسی همون لحظه دستش رو از دست سرگئی کشید بیرون و یه نگاه به اتاق انداخت.

همه‌چی مشکی بود.

دیوارها، پرده‌ها، مبل گوشه اتاق، حتی روتختی و بالش‌ها هم مشکی بودن.

الکسی چند ثانیه خیره موند.

ـ شماها تو این خونه رنگ دیگه‌ای هم دارین؟

سرگئی کت بلندش رو درآورد و روی صندلی انداخت و پالتوش که از روی شونه های الکسی آویزون بود رو گرفت و از تنش در آورد و کنار کتش انداخت.

ـ چرا... سفید!

ـ کجاست؟

ـ مارک دوخته شده روی کش لباس زیرم سفیده.

الکسی برگشت سمتش و قیافه اشو توهم کشید.

ـ ها ها ها ها! خیلی بامزه‌ای.

- خودم می‌دونم کیتی.

الکسی یه نفس کشید و رفت سمت تخت دستش رو روی روتختی کشید و همون لحظه ابروهاش رفت بالا.

ـ نه....

سرگئی که داشت ساعتش رو باز می‌کرد، نگاهش کرد.

ـ چی نه؟

ـ من اینجا نمی خوابم!

ـ چرا؟

ـ چون هی؟! برو امگاتو بیار اینجا بخوابه من اینجا نمیخوابم.

ـ تخت منه و تو هم امگامی؟!

ـ مشکل همینه...تخت توعه اما من من امگای تو نیستم ما..یچی مثل همکاریم!

سرگئی ساعتش رو گذاشت روی میز.

ـ امشب تخت هردومونه میلی بهتره عادت کنی

الکسی سریع برگشت سمتش.

ـ چی؟

ـ شنیدی.

ـ نه...

ـ پس دوباره می‌گم. هردومون روی همین تخت می‌خوابیم.

ـ من روی زمین می‌خوابم.

ـ نه.

ـ چرا؟ ، سرگئی...

ـ الکسی.

ـ من با تو روی یه تخت نمی‌خوابم!

سرگئی خیلی عادی جواب داد:

ـ منم قرار نیست ازت اجازه بگیرم که روی تخت خودم بخوابم یا نه در واقع دارم بهت لطف میکنم و راهت میدم.

الکسی دست به سینه شد.

ـ پس من میرم روی مبل.

ـ مبل هم نه.

ـ زمین؟

ـ نه!

ـ سقف؟

ـ اگه تونستی برو.

ـ خیلی رو اعصابی.

الکسی با حرص بالش رو برداشت و انداخت یه گوشه تخت.

ـ من سمت چپ می‌خوابم.

ـ هوممم

ـ به من دست نمی‌زنی.

ـ باشه.

ـ نصف تخت مال منه.

ـ معلومه.

ـ و اگه خروپف کنی، پرتت می‌کنم پایین.

سرگئی یه ابرو بالا انداخت.

ـ اولاً من خروپف نمی‌کنم. دوماً اگه کسی قراره پرت بشه پایین، اون تویی.

ـ واقعاً یه تخت دیگه تو این خونه نیست؟

ـ هست.

ـ پس چرا اینجا ؟

ـ چون اگه جدا بخوابیم، فردا همه می‌فهمن یه چیزی بینمون درست نیست.

الکسی چند لحظه ساکت شد.

ـ یعنی باید نقش بازی کنیم حتی موقع خواب؟

ـ جلوی خانواده، آره.

ـ حالم از این نقش بازی کردن بهم می‌خوره.

سرگئی نگاهش کرد.

ـ خودت انتخابش کردی.

الکسی سریع جواب داد:

ـ من انتخاب کردم با تو ازدواج کنم. نگفتم از صبح تا شب برام نقش بازی کنی.

همون لحظه صدای ضربه‌ای به در خورد ، هردوشون برگشتن سمت در.

ـ بفرمایید.

در باز شد و هانگسون وارد اتاق شد.

نگاهش اول روی سرگئی افتاد، بعد روی الکسی، بعد تخت بهم ریخته.

یه لبخند کوتاه زد.

ـ امیدوارم مزاحم نشده باشم.

الکسی لپ هاش سرخ شد و سریع گفت:

ـ نه، نه. داشتیم... صحبت می‌کردیم.

هانگسون خندید و سر تکون داد

ـ معلومه.

سرگئی رفت سمت در.

ـ شام حاضره؟

ـ آره. همه پایین منتظر شمان

بعد نگاهش افتاد روی الکسی.

ـ الکسی؟

ـ بله؟

ـ می‌خوام قبل از شام چند دقیقه باهات حرف بزنم.

الکسی یه نگاه کوتاه به سرگئی انداخت.

هانگسون ادامه داد:

ـ تنها.

سرگئی چیزی نگفت فقط رفت سمت کمد تا یه دست لباس سبک‌تر بپوشه

هانگسون به الکسی اشاره کرد.

ـ بیا.

الکسی قبل از اینکه از اتاق خارج بشه، برگشت سمت سرگئی.

ـ جای منو نگه دار.

سرگئی با یه لبخند خیلی کمرنگ گفت:

ـ برو.

الکسی همراه هانگسون از اتاق خارج شد.

چند دقیقه بعد توی اتاق کوچیک کنار سالن هانگسون روبه‌روی الکسی نشسته بود.

ـ اول یه چیزو بگم. قرار نیست ازت بازجویی کنم.

الکسی خندید.

ـ خوبه ، چون حس می کردم قراره دست چک میلیاردی بنویسن تا پسر مولتی میلیاردرتونو ول کنم.

هانگسون هم به حرف پسر خندید و سرفه مصلحتی کرد و سر بحث رو شروع کرد

ـ الکسی ، پسر من ... آدم رقابت طلبیه ،سرگئی از بچگی همین شکلی بوده. وقتی چیزی رو بخواد، خیلی سخت میشه جلوش رو گرفت... و تو جزو همون چیزایی هستی که سرش خیلی جدیه ، هیچکس جلودارش نیست نه حرف ما نه پدربزرگش.

سرگئی معمولا نشون نمی‌ده اما درونن آدم احساسی هست و همون‌طور که خیلی سخت دل میبنده خیلی هم سخت وابسته میشه.

ـ متوجه شدم.

ـ ولی تو هم ظاهراً خیلی راحت کوتاه نمیای ، از اونجایی که بخاطر پسر من خانواده ات رو سر سفره دشمنشون نشوندی.

الکسی لبخند محوی زد و سرش رو روی شونه اش کج کرد.

ـ برای سرگئی.

هانگسون لبخند زد.

ـ اینو دوست دارم.

الکسی یه لحظه ساکت شد ، هانگسون مستقیم پرسید:

ـ تو واقعاً سرگئی رو می‌خوای؟

الکسی مکث کرد.

ـ آ... آره.

ـ مطمئنی؟

ـ اگه نبودم، تا اینجا نمیومدم.

هانگسون چند ثانیه نگاهش کرد.

ـ فقط می‌خوام مطمئن بشم چیزی مجبورت نکرده پسرم... قرار نیست آسون باشه براتون.

الکسی سرش رو تکون داد.

ـ کسی منو مجبور نکرده.

ـ خوبه.

هانگسون بلند شد.

ـ پس بریم. قبل از اینکه پدرت فکر کنه دزدیدیمت.

الکسی هم بلند شد.

ـ اوه پدرم...احتمالاً همین الانم داره فکر می‌کنه که دستم رو بگیره برگردیم خونه.

ـ قطعا.



ساعت 8:38 شب

همه سر میز بودن ، سرگئی کنار الکسی نشسته بود. الکسی به محض نشستن، نگاهش افتاد روی بشقاب استیکش.

ـ مسیح این استیک چرا این‌قدر بزرگه؟

سرگئی خیلی عادی گفت:

ـ چون افراد نرمال پرسیون های مدیوم میخورن و تو هم باید بخوری.

- باز شروع کردی؟

ـ هنوز شروع نکردم ، اگه به غذا نخوردنت ادامه بدی مجبور میشم از روش های دیگه وارد بشم.

ـ بس کن، به مقدار کافی غذا میخورم من...

گریگوری خندید.

ـ این دوتا از همون اول ازدواجشون شروع کردن به دعوا.

آندری گفت:

ـ من شرط می‌بندم تا یک ماه دیگه سرگئی خودش درخواست طلاق میده.

سرگئی بدون اینکه نگاهش کنه گفت:

ـ تو اول ازدواج خودتو درست کن، بعد برای ازدواج من نظر بده.

چند نفر خندیدن و الکسی هم لبخند زد.

یکاترینا بشقابش رو جلو کشید.

ـ خب، ما هنوز نفهمیدیم این دوتا دقیقاً چطور با هم آشنا شدن.

ویکتور به سرگئی نگاه کرد.

ـ منم همین سؤال رو دارم.

سرگئی لیوانش رو برداشت.

ـ اتفاقی بود.

الکسی سریع گفت:

ـ خیلی اتفاقی.

هانگسون گفت:

ـ اولین بار کجا همدیگه رو دیدین؟

الکسی لحظه ای برای اینکه جواب سرگئی رو بشنوه مکث کرد.

سرگئی جواب داد:

ـ سن پترزبورگ.

الکسی ادامه داد:

ـ توی یه مهمونی.

گریگوری پرسید:

ـ کی اول جذب شد؟

الکسی بدون فکر گفت:

ـ ایشون.

سرگئی برگشت سمتش.

ـ مطمئنی؟

ـ صددرصد! چون اونی که کل مهمونی منو با نگاهاش قورت داد تو بودی وولفی.

ـ جالبه ، چون من یادمه تو اول شماره‌مو گرفتی.

الکسی چنگالش رو گذاشت زمین.

ـ چون لازم داشتم باهات تماس بگیرم.

ـ آره، معلومه.

یکاترینا خندید.

ـ پس سرگئی اول عاشق شده؟

سرگئی خیلی راحت گفت:

ـ بله.

الکسی برای یه لحظه ساکت شد و فکر کرد...اصلا سرگئی عاشق شده بود؟ خودش چی؟ چرا بعضی وقتا مرز بین واقعیت و دروغ میشکست؟

تاتیانا که اون طرف میز نشسته بود پرسید:

ـ مراسم رو کی برگزار می‌کنین؟

الکسی گفت:

ـ هنوز تصمیم نگرفتیم.

لیسا گفت:

ـ بزرگ یا کوچیک؟

ـ کوچیک.

سرگئی گفت:

ـ بزرگ.

الکسی برگشت سمتش.

ـ کوچیک....

ـ بزرگ بیبی.

ـ من کوچیک و خودمونی دوست دارم.

ـ میتونیم برای تو بعدا مهمونی ای با دوست هات تشکیل بدیم اما جفت گیری رهبر پک با لوناش قطعا نیاز به یک مهمونی بزرگ و رسمی داره.

الکسی زیر لب پوفی کرد و با اخم استیکش رو برید.

ـ عبوس!

آندری خندید.

ـ خدا به دادتون برسه.

گریگوری گفت:

ـ مردم قراره بگن هنوز ازدواج نکرده، سر هزینه عروسی جنگشون شده.

الکسی ابرویی بالا انداخت و با قیافه حق به جانبی گفت:

ـ من فقط نمی‌خوام نصف روسیه رو دعوت کنم.

سرگئی سر تکون داد مقداری از پوره سیب زمینی خودش رو به الکسی داد

ـ خانواده من نصف روسیه‌ان.

ـ پس خانواده‌تو مدیریت کن.

ـ خانواده‌تو رو هم دعوت می‌کنیم.

ـ اونا رو خودم مدیریت می‌کنم.

وسیوولاد با خنده گفت:

ـ حداقل روی یه چیز توافق دارن.

هانگسون پرسید:

ـ ماه عسل چی؟

الکسی تقریباً خفه شد و سرگئی وقتی که با دست میزد به پشتش لیوان آب رو گرفت جلوش.

ـ پاپا!

هانگسون خندید و شونه ای بالا انداخت

ـ چیه؟ برای هر زوج مسئله عادی ایه... خب نگفتی کجا میخواین برین؟

سرگئی خیلی خونسرد گفت:

ـ هنوز برنامه نداریم.

الکسی زیر لب گفت:

ـ شاید باید ببریم مونتنگرو

سرگئی آروم جواب داد:

ـ بعداً صحبت می‌کنیم.

الکسی نگاهش کرد.

ـ حتماً...

Report Page