MST

MST

𝑪𝐨𝒈𝐞𝒓
My strong man, you don't have to be strong all the time


اونشب رو یادته شجاع؟

یادته چطوری موهامو تو دستات گرفتی و کشیدی؟یادته تو کاشی های خونه منو میکشیدی و بی توجه به داد و فریاد هام که کل خونه رو پر کرده بودن منو انداختی حموم؟

یادته زانوهام تماما زخم شده بود؟

یادته پوست تنم‌رو‌ زیر ناخنات له کردی؟

یادته تموم تنم زیر دستت خونی شده بود و همچنان اروم نشده بودی؟

یادته آینه‌ رو شکوندی رو سرم؟

یادته چطوری با وحشت التماست میکردم؟

شجاع یادته اینارو؟؟

شجاع اوشب نحس...کی رو تو چهره‌ی من دیدی که نتونستی خودتو کنترل کنی و خشمت رو بهم هدیه دادی

چرا اونجور وحشیانه تمام تنم رو پر از جای زخم و خون کردی؟

یادته وقتی با تیکه شیشه های شکسته کل تنم و تیکه پاره کردی؟

یادت نمیاد چندبار صدات کردم که رهام کنی؟

دردم خودم نبود..میترسیدم مستی بپره و نتونی تو چشمام نگاه کنی...

اما...اما شجاع...من هنوزم دوستت دارم...

با وجود خرد شدنم...با وجود آب مخلوط با خونم توی وان حموم...با وجود نفس نفس هام از سر درد...با وجود خورده شیشه هایی که همه جای تنم دیده می‌شد...با وجود همه اش فندقت دوستت داره...



شجاع دوماه بود که خودشو از چشم‌سروش قایم کرده بود،روی نگاه کردن به فندقش رو نداشت،بعد از اون کار وحشیانش چطور میتونست برگرده پیشش؟

چطور میتونست بهش توضیح بده اون را با پدرش اشتباه گرفته بود

چطوری میتونست بهش اینارو بگه؟

از سروش خجالت میکشید...از اینکه گذشتش رو بهش بگه و سروش ازش زده بشه،از این اتفاق هول داشت


ولی نمیدونست که سروش در به در دنبال شجاعه،و وقتی روز موعود فرار رسید و بالاخره بعد دوماه همو دیدن

شجاع فقط تونست فرار کنه،ولی سروش اینبار دیگه ولش نکرد

نمیتونست بزاره که اینبارم از دستش فرار کنه


یه گوشه گیرش انداخت و محکم پرید تو بغلش،با دو دستش محکم شجاع رو گرفته بود که مبادا فرار نکنه

شجاع کم اورده بود،همونجا زانو زد و و از ته دل زار زد

به خودش قول داده بود هرگز پیش سروش ضعیف نباشه،هرگز ضعف نشون نده،نزاره از گذشتش خبری داشته باشه ولی...سرنوشت نمیذاشت که


شجاع نالید،از ته دل اسم سروش رو زجه زد و تو بغل سروش قایم شد...چی میشد یه بار شجاع کسی باشه که به بقیه تکیه میکنه


سروش:شجاع...عزیزم!اینجام من...چیزی نشده بابایی...همه چی خوب میشه


شجاع با شنیدن کلمه‌ی بابایی بلند تر از قبل شروع کرد گریه کردن


سروش هیچ حرفی نزد و فقط شجاع رو محکمتر بغل کرد،شاید به این اغوش نیاز داشت

نمیدونستن چه مدتی تو اون حالت بودن،ولی میدونستن که دیگه از اون تنش قبلی دیگه خبری نبود


سروش:دلم برات تنگ شده بود


شجاع که از شدت داد و فریاد صداش گرفته بود لبخند بی جونی به صورت فندق کوچولوش زد و صورتش رو با دو دست گرفت


شجاع:من بیشتر


سروش:میخوای حرف بزنی؟؟


شجاع:ببخشید که فرار کردم.‌.روی نگاه کردن بهت رو نداشتم،میدونستم منو‌میبخشی...همیشه منو میبخشی!عذاب وجدانم نذاشت که بمونم سروش!ببخشید



سروش:من بخشیدمت عزیزم!من همون روز بخشیدمت...


شجاع:همون روزی که جسم بی جونت رو علیرضا برد بیمارستان؟؟؟


سروش با یادآوری اونشب عرق سردی روی کمرش نشست...هنوزم که هنوزه بعد دوماه درد تنش خوب نشده بود


شجاع با دیدن حالت سروش،شرم زده سرشو انداخت پایین و از سروش کمی فاصله گرفت


سروش:من_من هنوزم من_منتظرم که بهم بگی چیشده بود انروز


شجاع نفس عمیقی کشید...به هرحال باید میگفت،نمیشد که این راز رو تا ابد تو خودش نگه داره!

اگه قرار بود سروش ازش زده بشه بهتر بود زودتر این اتفاق بیافته تا کمتر اسیب ببینه


شجاع:من_من...اه سروش میدونم قراره یا حرفام ناامیدت کنم و اون فرد ایده ال و قوی که از من داشتی رو از پس زمینه‌ی ذهنت حذف کنم ولی...نمیتوم‌بیشتر از این نگه دارم


سروش با نگرانی به چهره‌ی اشفته‌ی شجاع نگاه کرد،از حرفایی که شجاع قرار بود بگه به شدت میترسید و میدونست که قرار نیس حرفای خوبی بزنه


شجاع:پدرم از وقتی من 10 سالم بود بهم تجاوز میکرد...من نمیتونستم کاری کنم چون جون مامانم درمیون بود


شجاع این رو گفت و نفس عمیقی کشید و سریع خودش رو به دیوار کناری چسبوند و نگاهش رو از سروش گرفت...یه مدت طولانی بینشون رو سکوت فرار گرفت...انقدری طولانی که شجاع مطمئن بود سروش رفته


با بلند کردن سرش و ندیدن سروش لبخند تلخی زد


اه پسره ی احمق واقعا تصور‌ کردی اون باهات میمونه؟؟کی با پسری که تو بچگیش توسط باباش مورد ازار جنسی قرار گرفته میمونه...


سرشو به دیوار چسبوند و چشاش رو‌بست...با حس کردن سردی کنار صورتش،سریع حالت تدافعی گرفت و با دیدن سروش که بطری اب معدنی دستشه،سست شده سرجاش برگشت


شجاع:فک کردم رفتی


سروش:چرا همچین فکری کردی؟


شجاع:من_من اون ادمی نبودم که فکر میکردی


سروش:تو فک میکنی من راجبت چه فکری میکنم شجاع؟


شجاع:یه مرد قوی که میتونی در هر موقعی بهش تکیه کنی


سروش:بیشتر یه پسربچه‌ی غرغرو میبنمت که خیلی وقتا نیاز داری به یکی تکیه کنی...ولی نمیخوای اینکارو کنی!چرا تصور‌میکنی که باید تکیه گاه همه باشی؟لازم نیس به خاطر بقیه انقدر از خودت بگذری شجاع!من تورو برای این نمیخوام که تکیه گاهم شی.‌‌من تورو برای این میخوام که شجاعِ من باشی!


شجاع به صورت جدی سروش نگاه کرد...اون لحظه فقط به این فک کرده بود که سروش یه هدیه از طرف خداس


شجاع سمت سروش خم شد تا ببوستش،سروش زودتر دست به کار شد و لباشو رسوند به لبای درشت و خیس شجاع

بعد مدت ها تنش و اضطراب این بوسه مثل یه قرص ارامبخش عمل کرد


سروش نمیخواست با سوال کردن راجب پدر شجاع اون‌رو اذیت کنه ولی کلی سوال ذهنش رو درگیر کرده بود....شجاع با دیدن قیافه‌ی کلافه‌ی سروش قضیه رو فهمید و سر سروش رو تو سینش مخفی کرد تا حین حرف زدن نگاهش نیافته به چشمای سروش...تا بتونه راحتر حرف بزنه


شجاع:بابای من از من متنفر بود...چون من بچه‌ی ناخواسته بودم،و وجود من باعث شده بود بابام مجبور شه که با مامانم ازدواج کنه!

برای اینکه به دختر مورد علاقش نرسیده بود تمام حرصش رو سر من خالی میکرد...م_من فقط 10 سالم بود سروش...10 سالم بود اون وحشیانه تموم تنم رو غرق خون کرد...کودکیم رو نابود کرد...من تا یه سال تو عذاب بودم،نمیتونستم اعتراضی کنم چون تهدیدم میکرد که اگر به کسی چیزی بگم مامانم رو میکشه


شجاع نفسش رو لرزون داد بیرون و چشاش رو‌گرفت بالا تا اشکای مزاحمش پایین نیاد


شجاع:مامانم وقتی قضیه رو فهمید،بابام رو کشت...من رو فراری داد و فرستاد به مدرسه‌ی شبانه روزی،خودش رو هم به پلیس معرفی کرد...من_من فقط تونستم 15 سال طعم مامان داشتن رو بچشم...مامانم رو تو زندان کشتن سروش


سروش که سرش رو سینه‌ی شجاع بود،از شدت دردی که این پسر لجباز کشیده بود شروع کرد گریه کردن...از ته دل برای شجاع گریه میکرد...سرشو از سینه‌ی شجاع بیرون اورد و اون رو محکم بغل کرد


سروش:من برات مامان میشن شجاع...من برات بابا میشم....من پسرت میشم...برات دخترت میشم...من همه چیزت میشم...


شجاع دندون هاشو به هم فشرد تا خدایی نکرده بغضش نشکنه...سروش رو متقابل بغل کرد و با صدایی که سعی میکرد نلرزه اسم سروش رو صدا زد


سروش:جان سروش


شجاع:مرسی که هستی...م_منم میخوام همه چیز تو باشم


سروش:تو همه چیز من هستی شجاع...قراره همه چیزمم بمونی‌...هیچ چیزی اینو عوض نمیکنه


سروش بوسه‌ی سبکی به لبای درشت شجاع زد و سرش رو تو سینه‌ی شجاع قایم کرد


شجاع موهای سروش رو نوازش میکرد و گه گاهی روشون‌بوسه میزد.‌.


هیچکس خبر نداشت که تو اون شهر بزرگ،تو یکی از کوچه های بن بستش،دوتا پسر شده بودن همه چیز هم‌....تا بتونن با این زندگی که سرتاسرش بی عدالتیه بجنگن

Report Page