MASKED STRANGER
𝖭𝖠𝖬𝖨𝖱𝖠.از زیر آب سرش رو بیرون اورد و شروع به نفس نفس زدن کرد.
مادر مقدس. هرچقدر تلاش میکرد بیشتر از سی ثانیه نمیتونست نفسش رو نگه داره.
از استخر بیرون اومد و توی آیینه بخار گرفته نگاهی به بدن خیس از آبش انداخت. عضله هاش داشتن کمرنگ میشدن.
فشار اون روز روی شونههاش سنگینی میکرد، شاید باید امشب یه سر به گی بار نزدیک خونشون میزد.
حولهاش رو برداشت و موهاش رو بینشون خشک کرد، یکی از ویژگی های خوب موهاش، ابریشمی بودنش حتی توی شرایط جهنمی بود.
در هرصورت اون تهیونگ بود، کی قرار بود به ژنتیک بی نقص و کاردستی سکسی پدرش نه بگه؟!
وارد نزدیک ترین مغازه ای که چشماش پیدا کرد شد، گرما و بخار گشنش کرده بود.
"سلام؟ یه سیب زمینی و سالاد"
با صدای نوتیف گوشیش، درش اورد و روشنش کرد.
تکست از طرف اکسش بود. اخمی روی صورتش نشست.
بدون اینکه به فروشنده نگاه کنه و چشماش رو از اسکرین گوشی بگیره، دستش رو توی جیبش برد و اسکناسی روی میز گذاشت.
آب رو باز کرد و جرعه ای ازش رو نوشید، این حرومزاده دوباره این اطراف چی میخواست ؟!
(حرومزاده : منتظرتم پسر کینکی بابا)
کدوم گوری؟ پسر کینکیِ چی؟؟
صورتش رو به حالت چندشی جمع کرد، این روزا مردم واقعا با اعتماد به نفس به نظر میومدن.
دکمه بلاک بدجوری بهش چشمک میزد و تهیونگ کسی نبود که لاس زدن کسی رو رد کنه.
حتی چشمک زدن دکمه بلاک.
با بلاک کردنش خیالش راحت شد و به خوردن سیب زمینیهای نازنینش مشغول شد، رستوران کنار استخر برجش قرار داشت و مسیرش تا خونه فقط یه آسانسور بود.
اون حرومزاده جونگکوک بود. پسری که دو سال تمام بازیش داده بود، با یه دختر بهش خیانت کرده بود و تا جایی که مسیح دست و پاش و نبسته بود از بدن تهیونگ استفاده کرده بود.
روانی و سایکو ای که معتقد بود عشقش با پایین تنش گره خورده و تهیونگ لیترالی برای دو سال باورش کرده بود.
هرچند خیلی هم بد نگذشت.. ولی اکسش با تمایلات عجیبش تهیونگ رو هم بدجوری کینکی کرده بود.
دوباره نگاهی به پیام انداخت.
احتمالا داشت یه نفر دیگه رو به فاک میداد و فقط اشتباه پیام داده بود.
با احساس سیری ای که بهش دست داد باقی غذاش رو توی طرف باقی گذاشت و با تیشرت و شلوارکش به طرف آسانسور حرکت کرد.
کلید رو توی دستش چرخوند و و در خونه رو باز کرد.
بوی عجیبی میومد. بوی تلخ و خنکی که توی کل خونه پیچیده بود.
کیفش رو روی زمین گذاشت و نگاه مشکوکی به اطراف انداخت.
هیچ صدایی شنیده نمیشد.
پشت کانتر ایستاد تا کمی نوشیدنی رژیمی ای که بعد از شنا میخورد رو درست کنه.
با برگشتنش به سمت کانتر و کمی خم شدنش برای هم زدن نوشیدنی، دستهایی از پشت روی کمرش نشست و با بالا کشیدن لگنش، روی کانتر خمش کرد.
تهیونگ بدون ثانیه ای فوت وقت چاقوی روی کانتر رو چنگ زد و برگشت تا شخص پشت سرش رو با حداقل هیفده ضربه چاقو به قتل برسونه.
" تو کدوم حرومزاده ای هستی؟؟"
داد زد اما ادامه تهدید هاش توی دهنش ماسید.
لباسهای مشکی و ماسکی که روی چهره فرد بود تهیونگ رو برای کشتنش مردد کرد.
پوزشینی که توش بودن از نابود هم چند قدم اونور تر بود.
چاقو توی هوا خشک شده بود و پسری که ماسک روی صورتش بود، بی صدا میخندید و شونههاش تکون میخورد.
" شششش، بده به من اون اسباب بازی تیزت و کوچولو "
با صحبت کردنش تهیونگ به جرئت اون صدارو شناخت.
" جونگکوک، گاهی انقدر ازت متنفرم که میتونم دیکت رو با مشتام له کنم"
پسر صورتش رو جلوتر اورد و ماسکش رو به صورت تهیونگ چسبوند.
" آره؟ خودت میدونی من عاشق اینم که راجع به دیکم حرف بزنی یا باید بلند اعلامش کنم؟"
با لگدی که به پاهای پسر ماسک دار زد، کمی، فقط کمی احساس خنکی تو اعماق گوارشش کرد.
"چرا چنگ میگیری کیتی؟ این همون استایلی نیست که تا ماه قبل روزی چهار راند بدون خستگی باهاش برام میومدی؟ میخوای باور کنم دوستش نداری؟!"
" خفه شو بی سر و پا. تو با یه دختر رفتی خوابیدی"
خنده ای از بین لبای جونگکوک فرار کرد.
" تهیونگ یک ماه پیش، خواب دیدی که بهت خیانت کردم و الان یک ماهه که ازم متنفری "
با حرکتی ناگهانی روی کانتر به شکم برشگردوند و با دست آزادش سر تهیونگ رو به کانتر فشرد.
"یک ماهه هیچکدوم از پیامام رو جواب نمیدی و مثل ماهی از دستم سر میخوری.فقط چون خواب دیدی عسلم؟!"
تهیونگ با فشاری که از پشت بهش وارد میشد دندوناش رو روی هم چفت کرد و غرید.
"خواب های من از واقعیت هم مستند تره"
جونگکوک پوزخندی زیر ماسکش زد که صداش به گوشهای تهیونگ رسید.
" قطعا حق با توعه پسر خیالاتی بابا"
خیل خب، مقاومت برای تهیونگ واقعا سخت شده بود و تنگ شدن شلوارش رو به وضوح حس میکرد.
جونگکوک بدون اینکه بهش فرصتی برای صحبت کردن بده به جلو خم شد و بازوش رو دور گردن و دهن پسر کوچیکتر حلقه کرد و فشرد.
"همینه، همین که نتونی حرف بزنی یعنی یه برد بزرگ برای من. کلمه ای از دهنت بیرون بیاد خفه شدی."
مادر مقدس.
تهیونگ نمیتونست جلوی تحریک شدنش رو بگیره.
تنها سرش رو به نشونه تایید تکون داد و کمرش رو خم تر کرد.
حالا کاملا روی کانتر خم بود و هیچ کنترلی روی پوزیشن نداشت.
جونگکوک لبخندی از روی رضایت زد.
برآورده کردن فانتزیهای تهیونگ همیشه راهی برای نرم کردن دلش بود و حالا جونگکوک عادت کرده بود برای کارهایی که هیچوقت انجام نداده عذرخواهی کنه.
با دست آزادش شلوار خودش رو پایین کشید و از روی باکسرش دستی به عضوش کشید.
همین حالا هم با دیدن تهیونگ توی اون شرایط به اندازه کافی سخت شده بود.
شلوار پسر کوچیک تر رو تا زانوهاش پایین کشید و با دیدن باسنش از زیر ماسک، سوتی کشید.
دهن تهیونگ با بازوی پسر بزرگتر مسدود بود و خوشبختانه حرفی ازش شنیده نمیشد.
برای چند لحظه ماسکش رو کنار زد و با اخم و دقت بزاقش رو روی سوراخ پسر کوچیکتر ریخت و با انگشتش پخش کرد.
ماسکش رو تنظیم کرد و بدون هشدار یا آماده کردنش واردش شد.
چشمهای تهیونگ تا حد ممکن باز شد و ناله خفه ای از زیر ساعد جونگکوک روی دهنش به گوش رسید.
ناله مردونه جونککوک با صداش قاطی شده بود و تصمیم گرفت تمام این یک ماه دوری مسخره بخاطر یه خواب مسخره تر رو تلافی کنه.
بدون هشدار شروع به حرکت کرد و بازوش رو روی صورت و گردن تهیونگ محکم تر میفشرد.
تهیونگ؟! داشت مرگ رو به چشم میدید.
درونش از هم میپاشید و حتی نمیتونست درست ناله کنه. به کانتر چنگ میزد و چشم هاش بین سفید و مشکی ثابت نمیموند.
با ایستادن جونگکوک لحظه ای از بینی نفسی کشید اما با فشار عمیق و محکمی روی اون نقطه لعنتی، چشمهاش تا جای ممکن سفید شد و انگشتهاش بخاطر فشار روی کانتر سفید شده بود.
جونگکوک با سه تا ضربه عمیق و آروم دیگه متوجه لرزش بی وقفه بدن تهیونگ زیرش شد. اون نزدیک بود.
با چند ضربه عمیق و محکم دیگه بدن هردو لرزید و صدای ناله آروم پسر بزرگتر و ناله خفه تهیونگ، آشپزخونه رو پر کرد.
جونگکوک بازوش رو از روی صورت تهیونگ کنار کشید و بهش اجازه نفس کشیدن داد.
تهیونگ فرصت رو غنی شمرد و از تمام ظرفیت ریههاش برای نفس کشیدن استفاده کرد.
"قول بده.. توی..خوابمم با کسی.. بجز من نمیخوابی"
جونگکوک بلند خندید، دستهاش رو دور پسر کوچیکتر ، روی کانتر تکیه داد.
"قول میدم عسل بابا"
_________________________
سلام، نامیرا صحبت میکنه. امیدوارم از کار لذت برده باشید و مورد پسندتون واقع شده باشه فرشتهها؛ برای خوندن کار واتپد میتونید به دیلیم سر بزنید.