Lys Silencieux

Lys Silencieux

雪薔薇

پووین همیشه دور بود. اون همیشه پشت درخت‌ها، پشت در و دیوار، یا حتی از پنجره‌ها می‌ایستاد و پوند رو نگاه می‌کرد. هیچ‌وقت نمی‌تونست حرفی بزنه. حتی زمانی که پوند بهش نگاه می‌کرد، انگار تمام دنیا رو بهش داده بودن. برای پووین، یه نگاه از طرف پوند یعنی تمام هستیش. حتی وقتی که پوند یه کلمه باهاش می‌زد، یه‌طور عجیب و دردناک توی دلش پروانه ها پخش میشدن. مثل کسی که هیچ‌وقت طعم خوشبختی رو نچشیده باشه، ولی وقتی یه‌چیز کوچیک پیدا می‌کنه، گمون می‌کنه همه‌چیز رو به دست آورده.

اما پوند هیچ‌وقت پووین رو نمی‌دید. نگاهش همیشه به جولین بود، خواهر پووین. جولین هم همیشه توی دنیای خودش بود. هیچ‌وقت به این فکر نمی‌کرد که چه جوری دل یه نفر رو شکسته. پووین فقط از دور نگاه می‌کرد و قلبش هر روز بیشتر می‌شکست.

پوند همیشه برای جولین گل میاورد.ولی جولین هیچ‌وقت اون حسو بهش نداشت. گلایی که پوند براش می‌آورد، آخرش تو سطل آشغال بودن. پووین بعد از اینکه حواس بقیه پرت میشد میرفت سراغ اون سطل. گلارو آروم برمی‌داشت. خاک‌شونو می‌تکوند. بعد می‌بردشون تو اتاقش.مثل یه گنج روی میزش میزاشت. با خودش می‌گفت: "خب پووین، اینا واسه توئه. اون نمی‌دونه، ولی تو داریش. حداقل یه ذره‌اشو..."

وقتی دفتر خاطراتش رو می‌نوشت، به این فکر می‌کرد که هیچ‌وقت نمی‌تونه به پوند بگه که عاشقشه.

توی دفترش، توی همون روزها نوشت:

"جولین گل‌هایی که پوند بهش می‌داد رو دور می‌ریخت. ولی من اونا رو از سطل برمی‌داشتم و وانمود می‌کردم برای منن."

نوشتن این جملات، برای پووین مثل یه زخم تازه بود. هرکلمه‌ای که می‌نوشت، به‌جای آرامش، تنها درد بیشتری به قلبش اضافه می‌کرد. اما هنوز هم نمی‌تونست به پوند بگه که چطور دلش براش تپیده، چطور هر نگاهش برای پووین یه امید کوچیک بود. فقط می‌نوشت و هیچ‌وقت نمی‌توانست حتی به خودش بگه که شاید روزی این احساساتش رو به پوند بگه.

یه‌روز که پوند با تمام شجاعتش گل‌ها رو به جولین داد، پووین ایستاده بود و از دور نگاه می‌کرد. این‌بار حتی قبل از اینکه جولین گل‌ها رو بندازه، پووین دیگه نمی‌تونست تحمل کنه. گل‌ها رو از سطل آشغال برداشت و به خودش گفت: "این گل‌ها مال منن. همیشه مال من بودن." دوباره همون جمله رو نوشت تو دفترش:

"همیشه گل‌هایی که مال من بودن، باید از سطل آشغال پیدا بشن. همیشه."

سال‌ها گذشت. پوند پیرتر شد. جولین هم پی زندگی خودش رفت. پووین اما همیشه همون‌جا بود. همیشه در سایه، همیشه پشت دیوار، همیشه در سکوت. هیچ‌وقت به کسی نگفت که چطور دلش همیشه برای پوند تپیده. حتی وقتی که پوند یه نگاه ساده بهش می‌کرد، دلش از شوق می‌لرزید، اما این رو هیچ‌وقت نمی‌تونست به کسی بگه. همیشه همه‌چیز توی دلش بود، تنها، در سکوت.

یه روز، وقتی پوند دیگه خیلی پیر شده بود،نوه جولین یه بسته براش فرستاد. بسته‌ای ساده، یه چیزی که به نظر نمی‌اومد بیشتر از یه یادگاری باشه. اما وقتی پوند بسته رو باز کرد، توش دفتر خاطرات پووین بود. پوند دفتر رو باز کرد، با دست‌هایی لرزون شروع به خوندن کرد. وقتی رسید به همون صفحه‌ها، قلبش تند تند می‌زد. با خودش گفت: "پووین، چرا هیچ‌وقت به من نگفتی؟ چرا هیچ‌وقت من نفهمیدم؟"

پووین همیشه می‌خواست بگه، همیشه می‌خواست هر لحظه‌ای که پوند بهش توجه می‌کنه رو در آغوش بگیره. اما هیچ‌وقت نمی‌شد. پووین هیچ‌وقت نمی‌توانست این حس رو بیرون بریزه. همیشه اون‌جا، توی دلش می‌موند و روز به روز بیشتر از دست می‌رفت. و حالا که همه‌چیز گذشته بود، پوند فهمید که پووین همیشه عاشقش بوده، اما اون دیگه خیلی دیر شده بود.

پوند دفتر رو بست. هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد که این‌طور از دست داده باشه. نگاهش به پنجره بود. بیرون، برگ‌ها تو باد می‌ریختن. یادش اومد روزهایی که پووین همیشه از دور نگاهش می‌کرد و دلش پر از امید بود. اما هیچ‌وقت چیزی از اون امیدها به نتیجه نرسید. هیچ‌وقت. حالا دیگه نه پووین بود و نه زمانی که می‌شد چیزی درست کرد.

پوند نفس عمیقی کشید. دلش پر از پشیمونی بود. توی ذهنش پرسید: "چرا من هیچ‌وقت این رو نفهمیدم؟ چرا هیچ‌وقت به پووین نگاه نکردم؟"

اما دیگه هیچ‌چیز تغییر نمی‌کرد. پووین دیگه نبود. دیگه هیچ‌چیزی از اون نگاه‌های پنهانی و گل‌های بی‌پناه که همیشه از سطل بیرون می‌آورد، نخواهد بود.

و داستان همون‌جا تموم میشه. یه عشق که هیچ‌وقت به صدا درنیومد، یه قلب که همیشه شکست. یه سوالی که همیشه بی‌جواب موند: آیا هیچ‌وقت دیر شده بود؟ آیا همیشه می‌شد این عشق رو زنده کرد؟


Lys Silencieux:سوسن خاموش


Report Page