Lustbound
- اون پارک لعنتی...
صدای کشیده شدن لاستیک ماشین به کف خیابون توی سکوت شب تنها عامل شکسته شدن سکوت بود. چشمهاش رو با انگشتهاش مالید و نگاهش رو به ساعت داد. سه و بیست دقیقه. نمیدونست چجوری لباس پوشیده و الان داره با این سرعت توی خیابونهای سئول سمت خونهی اون پارک چانیول لعنتی میرونه.
گوشیش رو برداشت و بار دیگه به عکسی که چان از خودش فرستاده بود، خیره شد. صورت کیوت و بدن عضلانی و دیکش که سخت شده بود با هم در تضاد بودن. گوشی رو روی صندلی شاگرد پرت کرد و دستی به موهاش کشید و روی صندلی جابهجا شد. دیکش توی شلوارش داشت سخت میشد و اذیتش میکرد. چرا نمیرسید؟!
توی کوچهی خلوت پیچید و ماشین رو گوشهای پارک کرد و با برداشتن گوشیش از ماشین پیدا شد. رمز در رو وارد کرد و با دو خودش رو به آسانسور رسوند و روی دکمهی طبقهی شیش کوبید.
دستی به عرق پیشونیش کشید و به اعداد که جون میکندن تا بهشون اضافه بشه، خیره شد.
- چرا نمیرسه؟! فاک...
طبقات کش اومده بودن یا اون زیادی بی طاقت شده بود؟
با باز شدن در آسانسور، سمت واحد چانیول دوید و قبل از اینکه دستش رو روی زنگ بزاره، در باز شد و توسط دستهای قوی مرد، داخل کشیده شد.
فضای خونه تاریک بود و قبل از اینکه توان تحلیل بیشتر داشته باشه به دیوار پشتش فشرده شد و لبهاش اسیر لبهای مرد شد. دستهاش رو دور گردن چانیول حلقه کرد و با لمس پوست لخت و داغش، آهی کشید. این بدن عضلهای... یادآوری اینکه تا صبح قراره با این دستها و بدن لمس بشه بی طاقتش میکرد. دستش رو از قفسه سینهی چانیول پایین برد و با رسیدن به عضو سخت و داغش، انگشتهای باریکش رو دورش حلقه کرد. چانیول دست از بوسیدن لبهای پسر کوچکتر برداشت و سرش رو به شونه اش تکیه داد و به دیکش که توسط انگشتهای ظریف بکهیون نوازش میشد خیره شد. انگشتهای سفید بکهیون و که روی دیکش کشیده میشدن میتونستن جایزهی زیباترین تصویر جهان رو برنده بشن! اصلا همچنین مسابقه ای وجود داشت؟! مهم نبود تا وقتی که دستهای سرد بک روی خصوصی ترین نقطهی بدنش در رفت و آمد بود.
دستهاش رو زیر باسن بک برد و توی بغلش گرفت و سمت کاناپه راه افتاد. لباس هایی که در آورده بود رو با پا کنار فرستاد و پسر رو آروم روی مبل گذاشت تا بشینه. بوسهای به لبهاش زد
- همینجا بمون. الان میام.
سمت اتاق خوابش راه افتاد و از دید بکهیون خارج شد.
پسر کوچکتر نگاهی رو روی جای جای خونهای که با یه نور ملایم روشن شده بود چرخوند و روی تعداد زیاد دستمالهایی که روی میز افتاده بود، نشست. قفل گوشی چانیول باز بود و روی عکس خودش بود. گوشی رو توی دست گرفت و عکس بعدی زد. بازم خودش بود. بعدی. بازم خودش. گوشی رو روی میز رها کرد و به اومدن چان سمت خودش نگاه کرد. توی دستهاش کاندوم و قوطی روان کننده بود. روی میز کنار دستمالهای کثیف رها کرد و سمت بکهیون چرخید. مرد
بکهیون از جاش بلند شد و با گرفتن دست مرد وادارش کرد روی مبل بشینه. چانیول با پاهای باز و چشمهای خمار به بکهیون نگاه میکرد که پشت بهش چجوری با سرعت کم هودی و شلوار مشکیش رو از پاش خارج میکرد. لباسهاش رو روی زمین رها کرد و با باکسر مشکی جذبش که بیش از هر وقت دیگهای برجستگی دیکش رو نشون میداد، جلو رفت و بین پاهای مرد زانو زد.
چانیول ابروهاش رو بالا انداخت و دو دستش رو پشت گردنش توی هم قفل کرد و نیشخندی روی لبهاش نشست.
پسر کوچکتر زبونش رو روی لبهای صورتیش کشید و دستش رو روی طول دیک مرد کشید. دهنش رو باز کرد و زبونش رو بیرون آورد و طول دیک مرد رو با زبونش خیس کرد. دیکش رو کامل وارد دهنش کرد و با برخورد به ته گلوش نالهی مردونه ای از گلوی مرد خارج شد.
- آه~
دستش رو دور دیک چانیول پیچید و دست دیگش رو روی رونهاش تکیهگاه گذاشت و طول دیک مرد رو مکید. زیر چشمی بهش نگاه کرد و دید که لبهاش رو بین زبونش میگیره و چشمهاش سیاهی میره، سفیدی چشماش معلومه.
- فاک... بک... تو خیلی...
+ من خیلی چی؟!
زبونش رو روی بالزهای مرد کشید و یکی یکی توی دهنش کشید. انگشت شصتش رو روی نوک دیک مرد میکشید و از طرفی، سرش رو کج کرده بود و تمام تلاشش رو میکرد دو بالز پر و سنگین چانیول رو مثل بچهای که بعد از گرسنگی زیاد به غذا رسیده، توی دهنش جا بده.
- وحشی و...جذابی!
لبخندی روی لبهای بکهیون نشست و لیسی به بالزهای مرد زد و زبونش رو تا نوک دیکش کشید و دوباره دیکش رو وارد دهنش کرد.
نگاه چانیول روش نشست. جوری که اون توله سگ دیکش رو توی دهنش جا داده بود که گونههاش کاملا پر شده بودن و آب دهنش از کنارههاش تا روی روی چونههاش ریخته بود.
- بسه...
قهقههای زد و نشسته جلوی مرد به گردنش قوسی داد و دوباره طول دیکش رو زبون کشید.
چانیول با چشمهای به خون نشسته و خمار بهش نگاه کرد و از روی باکستر، دیکش رو چنگ زد.
- درش بیار تا بفهمیم اونی که قراره اشکش در بیاد کیه.
پسر کوچکتر آهی کشید و صورتش تو هم جمع شد و باکسر رو از پاش خارج کرد. در همین حین چانیول بستهی کاندوم رو پاره کرد و روی عضوش کشید و مقداری از روان کننده رو روش ریخت.
+ چانیول...
- هیس... فقط بیا
دستهاش رو دو طرف بدنش باز کرد. با قرار گرفتن پاهای بکهیون دو طرف رونش، دستهاش رو دو طرف کمرش گذاشت و تا روی باسن کشید و دیک سخت بکهیون رو لمس کرد و لرز ریزی که به بدنش افتاد، نادیده گرفت.
- هوم؟!
با چشم به دیکش اشاره کرد و پسر کوچکتر با گاز گرفتن لباش، یه دستش رو تکیه گاهش روی شونهی عضلانی مرد گذاشت و با دست دیگه دیکش چانیول رو روی ورودیش تنظیم کرد. آروم آروم روی پایین تنهی مرد نشست و با دهن باز نفس کشید. فاک! به چه دلیل کوفتی هر بار این درد رو داشت؟ مسلماً باید عادت میکرد!
- آهه چان...
با فشاری که توسط دست چان به لگنش وارد شد، کامل روش نشست و لعنت! نفسش توی سینه اش حبس شده بود و کوچیکترین تکونی نمیخورد. چانیول اسپنکی روی باسنش زد و با چنگ انداختن به دو لپ باسنش، مجبورش کرد حرکت کنه.
- داشتی بهم میخندیدی بیون. چی شد؟
دستهای بکهیون توی موهاش چنگ خورده بودن و با هدایت دستهای قویش، پسر کوچکتر روی دیکش تکون میخورد و بالا و پایین میشد.
- لعنت به تو و دیک کوفتیت... آهه.
مرد بزرگتر چنگی به قفسهی سینهی پسر انداخت و دستهای بکهیون رو پشت سرش هدایت کرد و پسر منظورش رو فهمید. دو طرف باسنش رو توی دستاش گرفت و عمیقتر حرکت کرد. کامل خودش رو بالا میکشید و عمیق مینشست. دوباره و دوباره و دوباره. انقدر این کار رو تکرار کرد که حس میکرد دنیا دور سرش میچرخه. چون محض رضای خدا! روی دیک به اون بزرگی نشسته بود و سیلیهایی که چانیول به صورتش میزد کمکی به بهتر شدن حالش نمیکردن.
چانیول از پایین به صورتش خیره شد. گونههاش صورتی و موهاش توی صورتش ریخته بودن و لبهاش از بس بین دندون کشیده بود، سرخ شده بودن. رونهای سفید و تو پرش با هر بار بالا و پایین شدن کامل میلرزیدن و انگشتای چانیول رو برای چنگ زدن بهشون، دعوت میکردن.
- چانیول... فاک چانیول!
سرش رو به عقب انداخت و دستهاش از چنگ باسنش رها شدن.
- نمی...تونم
بوسهای روی لبهای سرخش گذاشت و دستهای چانیول زیر بغلش رو گرفتن و ازش خارج شد. پسر کوچکتر آهی از خالی شدنش کشید. انقدر که روی دیک بزرگ مرد حرکت کرده بود حس عضوی جدا نشدنی رو داشت که حالا از دست داده بود و میخواست به جاش برگرده.
چانیول از جاش بلند شد و بکهیون رو روی کاناپه خم کرد و بار دیگه واردش شد. یه پاش رو بین پاهای بکهیون قرار داد و پای دیگش رو روی زمین کنار پسر ستون کرد و حرکاتش رو از سر گرفت.
یه طرف صورت روی کاناپه فشرده میشد و دستهایش از پشت توسط دست چان زنجیر شده بود. ستارهها رو پشت چشماش میدید و بازم چانیول رو لعنت کرد.
- لعنت بهت چان
صداش بخاطر شدت ضربات شکسته میشد و در واقع میلی هم نداشت که صحبت کنه. ترجیح میداد تا صبح رو همین کاناپه خم بشه و اون پارک لعنتی با دیک لعنتیترش هم اونجا باشه! دلیلش هم به خودش مربوطه.
- بک تو بیش از حد زیبایی و این اصلا مناسب قلب من نیست.
قوسی که کمرش در حالت عادی هم داشت الان بیشتر شده بود و رد انگشتاش روی باسنش به قرمزی میزد. اسپنکی دیگه ای زد و با حس رسیدن به اوج حرکاتش رو تند تر کرد.
با نالهی مردونهای توی پسر خالی شد و داغی کامش رو به پسرک هورنیش هدیه داد.
- فاک
از پسر بیرون کشید و بدون اینکه اجازه بده حرکتی بکنه، بکهیون رو از روی زمین بلند کرد و روی میز نشوند.
- چیکار میکنی؟!
+ هیس
دیک پسر رو توی دهنش کشید و با دو تا دستاش نیپلهاش رو به بازی گرفت. یک دست پسر پشت سرش روی میز تکیهگاه شد و دست دیگش رو توی موهای چانیول چنگ زده بود و به حرکاتش کمک میکرد.
- آهه... پسر عزیزم
حرکات چانیول سریعتر شد و نالههای بکهیون تندتر.
- چانیول...
قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه توی دهن مرد خالی شد و با هر دو تا دست موهاش رو کشید و چسبیده به خودش، نگهش داشت.
چانیول با کمال میل کام بکهیون رو قورت داد و گذاشت تا وقتی که انقباضهای بدنش آروم باشه هرکاری میخواد بکنه. دستهاش رو روی دستهای ظریف بکهیون پشت سرش گذاشت و نوازشش کرد و مک آخری به دیکش زد.
با شل شدن دستهای بکهیون توی موهاش عقب کشید و با نشستن روی زمین و تکیه دادن به کاناپه، به بکهیون اشاره کرد توی بغلش بشینه.
پسر کوچکتر با جا گرفتن توی بغل چانیول، سرش رو به شونه اش تکیه داد و با بوسهای که روی موهاش نشست، لبخندی زد.
نگاهش رو توی خونه چرخوند. لباسهای خودش و چانیول هر کدوم یه قسمت خونه رها شده بودن و اون دستمالهای روی میز...
- قضیه اینا رو برام توضیح بده
با دست به دستمالهای کثیف روی میز اشاره کرد و ابروهاش رو بالا انداخت.
+ فقط نمیتونستم تحمل کنم تا برسی و...
- با دیدن عکسام اومدی؟
مرد بزرگتر دستی بین موهاش کشید و لبهاش رو توی دهنش کشید. پسر کوچیکتر با چشمهای درشت بهش نگاه کرد و در آخر قهقههای زد و بوسهای روی لبهای مرد گذاشت.
- تو زیادی کیوتی پارک.