Luce part three
Taranom & edited by ayaهوای روستا فرق داشت. بوی خاک، چوب، علف تازه... و یه چیزی که برای جیک ناآشنا بود. شاید همون چیزی بود که اسمش رو گذاشته بودن "خونه".
وقتی جلوی در ایستاد، یه خونه آجری دو طبقه با پنجرههای نیمهباز و گلدونهای شمعدونی رو دید. صدایی شنیده نمیشد؛ جز آواز پرندهها. عجیب بود؛ انگار دنیا صداش رو کم کرده بود تا جیک بتونه خودش رو بشنوه.
در خونه باز شد. زنی با موهای نقرهای، چشمای ریز و مهربون، با دامن بلند گلگلی توی چارچوب ظاهر شد. هنوز چیزی نگفته بود، اما چشمهاش پر از اشک بودن. پشت سرش مردی ایستاده بود، بلند و کمی خمیده، عصا به دست.
هردو با چشمهای مهربونی به جیک نگاه میکردن.
جیک خشکش زد. باید حس نزدیکی میکرد. باید دلش میخواست بدوه بغلشون. ولی نتونست. فقط ایستاد. چطور میتونست کسی رو بغل کنه اسمش مادربزرگه ولی هیچوقت اون رو ندیده بود؟
– جهیونی... عزیز دلم... بلاخره اومدی.
و بعد، بدون معطلی، اون زن مسن بغلش کرد. نه یه بغل معمولی. اونجوری که انگار سالها بود دلش برای کسی تنگ شده و حالا بغضش ریخته.
جیک نفسش برید. دستهاش وسط هوا موندن. نمیدونست کجا بذارتشون. آخر سر فقط گذاشت بمونه... بیحرکت.
– ما خیلی دلمون برات تنگ شده بود، عزیزم. همیشه دلم میخواست بزرگ شدنت رو ببینم.
خدای من…چقدر شبیه مامانتی!
اون کلمه... "مامانت"... مثل یه میخ توی مغزش فرو رفت.
پدربزرگش لبخند زد.
– مرد شدی پسر. خوش اومدی به خونهی مادرت.
و بعد یه مرد دیگه، که باید دایی هیجون میبود، اومد جلو، دستی روی شونه جیک گذاشت و لبخند زد.
– حتماً خستهای، بذار ببرمت اتاقت؛ اتاق مادرت…
جیک چیزی نگفت. فقط سر تکون داد. سعی میکرد نگاهش رو از صورت مادربزرگ بدزده چون اون زن به طرز وحشتناکی شبیه مامانش بود؛ نمیخواست به اونها وابسته بشه.
پلهها رو بالا رفت. چوبها زیر پاهاش صدا میدادن. راهرو تاریک بود اما نور خورشید از پنجره تهش میتابید. وقتی در باز شد، بوی قدیمی چوب و گلهای خشک توی هوا پیچید.
اتاق ساده بود؛ اما تمیز. پردههای گلداری که باد تکونشون میداد. یه تخت چوبی، یه کمد، یه میز کوچیک کنار پنجره. دیوارها، سفید و خالی. هیچ تابلویی، هیچ عکسی… جز یکی.
روی میز، تنها یک قاب عکس بود. نقرهای، گرد، تمیز.
جیک جلو رفت، نشست، و قاب رو برداشت. تو عکس، زنی جوان و زیبا که مامانش بود، لبخند محوی روی لبش بود. تو بغلش یه نوزاد بود... با صورتی آشنا. اون نوزاد... خودش بود.
قلبش گرفت. نفسش بند اومد.
تا حالا فکر میکرد هیچ عکس نوزادی ازش وجود نداره. همیشه فکر میکرد از همون اول یه اشتباه بوده. ولی این عکس… ثابت میکرد اشتباه نبوده.
اما... چیزی نگفت. نه تعجب، نه سوال. عکس رو آروم گذاشت سر جاش، انگار نخواست کسی بفهمه چه چیزی دیده.
داییش لبخند زد.
– اگه چیزی خواستی، اتاق هیسونگ کنار اتاقته. راحت باش، اینجا خونهی خودته.
"خونهی خودت."
جیک فقط سر تکون داد. و وقتی تنها شد، روی تخت نشست. به سقف زل زد. همهچی زیادی آروم بود. زیادی مهربون. زیادی صادق. و این "زیادی" بودن، براش مثل یه مشت تو صورت بود. چون بلد نبود باهاش چیکار کنه. بلد نبود محبت رو جواب بده.
***
جیک توی اتاقش ولو شده بود روی تخت، گوشی به گوش، صداش خسته ولی آروم بود.
–اونقدرا هم بد نیست… حداقل حس این که محبتهاشون الکی باشه رو نمیدن.
اون طرف خط، صدای خنده جونگوون اومد.
–خب خوبه، خونهاشون چطوره؟
– زیادی ساکته. زیادی سبزه. زیادی مهربونن. چیزی که آدما هیچوقت بهم نشون ندادن…
– زیادی نیست جیک؛ فقط تو بهش عادت نداری.
جیک پوزخند زد.
– درسته. من زیادی نیستم، من یه اشتباهم.
جونگوون نفسشو با صدا بیرون داد.
– باز شروع نکن جیک...
در همون لحظه، بدون هیچ در زدنی، در اتاق باز شد و هیسونگ وارد شد، با اون پوزخندِ رومخ…
جیک روی تخت نشست و یه تای ابروش رو بالا داد.
– بعدا بهت زنگ میزنم جونگوونا.
جیک گوشی رو خاموش کرد و گذاشت کنار.
-بهت یاد ندادن وقتی میخوای وارد یه جایی بشی در بزنی؟
هیسونگ پوزخندش رو روی صورتش حفظ کرد و به چهارچوب در اتاق تکیه داد.
– اوه، به تو هم یاد ندادن که باید با بزرگترت با احترام صحبت کنی؟
خدایا، این واقعا مزخرفترین و بچگانهترین بحثی بود که جیک تا به حال با کسی داشته بود.
– اوه، متاسفم هیسونگی هیونگ.
هیسونگ بلند خندید.
-اوه، تو واقعا پر رویی، جهیونی.
جیک نفس عمیقی کشید، اون لقب هم براش شیرین بود و هم رومخ، شاید چون از زبون هیسونگ میشنید…
-اگه یه بار دیگه بدون در زدن بیای، قسم میخورم که خفت کنم…
– با اون بازوهای نازکت بعیده بتونی منو خفه کنی.
–من رو امتحان نکن لی هیسونگ.
پوزخند هیسونگ پررنگ تر شد.
-چشم، جهیونی. من فقط اومدم که بگم شام به زودی حاضر میشه.
جیک کمی سرش رو کج کرد و به هیسونگ نگاه کرد.
هیسونگ هم نگاهشو ازش برنمیداشت. یه لحظه نگاهش گرم شد؛ فقط یک لحظه.
–امیدوارم که… بتونی اینجا زمان خوبی رو بگذرونی.
جیک خندید. اول فقط یه پوف از دماغش بیرون زد، ولی بعدش نتونست جلوی خودش رو بگیره.
– واو، چقدر کلیشهای…
– فقط برای تو، جهیونی.
جیک یه لحظه ساکت شد. قلبش یه چیزی گفت. یه چیزی که قرار نبود بگه. ولی سریع خودش رو جمع کرد.
– دفعهی بعد یادت نره که در بزنی، وگرنه اون روی ترسناکمو میبینی.
هیسونگ خندید، از ته دل.
– اوه، اصلا دلم نمیخواد این پاپی رو ترسناک ببینم.
و بعد از اتاق خارج شد و در رو بست، اما صدای خندیدنش شنیده میشد.
جیک بالش رو پرت کرد سمت در، انگار که به هیسونگ برخورد میکنه.
– عوضی!