Lu-Stan
Aydaگیتار رو برداشت و با دقت سیم هاش رو کوک کرد با دستپاچگی کمی که داشت دوباره موهاشو مرتب کرد و با دستاش علامت وی رو نشون داد عکس رو برای استاد هات گیتارش فرستاد و ازش خواست که سریع تر پیشش بیاد وقتی که صدای زنگ در نشون از ورود شخص مورد نظر میداد منتظرش شد و مثل همیشه مدت کوتاهی بغلش کرد سعی میکرد لبخند روی لباش پنهان بمونه ولی خیلی تو رسیدن به خواسته اش موفق نبود وقتی ازش خواسته شد که قطعه ایی که باید تمرین میکرد بنوازه آب گلوش رو قورت داد و شروع به نواختن و خوندن قطعه ایی دیگه اسم سلطان قلبم کرد.
وقتی هنوز از استرس دهنش خشک بود به زور چشماشو از زمین کند و با تیله های لرزون به چشم های تیره اش خیره شد
-بقیه روزامون ، درد و رنج و خوشحالی هامونو از این به بعد تقسیم کنیم؟