Loving the Guilty
Faint reverieGenre : Drama - Tragedy - Mystery - Psychological - Philosophical - Romance - Smut
(Ch. 2)
The Night We Found Us , Part 4
یک هفته بعد
انعکاس نور، سایهی هیونوو رو روی دیوار دفترش کشیده بود. مرد به پشتی صندلی چرمیاش تکیه داده بود و غرق افکار در ذهنش شده بود.
درحالی که فنجون قهوه دستش بود، به اینکه چطور همه چیز از ماه قبل انقدر درهم ریخته تر از همیشه بود، اون هم بخاطر دوتا دانشجوی سرکش و کنجکاو که محاسباتش رو بهم زده بودن.
مدتی بعد، نیشخندی زد و زیر لب زمزمه کرد:
-وقتی آیندهی شغلی جونگوون به فنا بره، جی دیگه راهی جز موندن پیش من نداره،
اون انقدر بیپناهه که حتی با وجود اینکه میدونه که مادرش رو من کشتم، بازم دنبال تکیهگاه میگرده... و کی بهتر از من که بهش قدرت و اعتبار بدم؟ آره، جی بهترین دستنشاندهی من میشه.
در همین حین، ناگهان صدای کوبیده شدن در، رشتهی افکارش رو پاره کرد.
-کیه؟
دستیارش بدون اینکه منتظر اجازه بمونه، در رو باز کرد. رنگش پریده بود و دستش میلرزید. با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت:
+قربان... بازرسهای ویژهی قضایی... حکم بازرسی و بازجویی آوردن. همین الان دم در هستن.
هیونوو درحالی که تعجب کرده بود، بدون اینکه کنترلی روی واکنشش داشته باشه، سریع بلند شد، قهوهاش روی میز ریخت.
-چی داری میگی؟ کدوم بازرس؟ کدوم حکم؟
دستیارش پوشهی سنگین و زردرنگی رو روی میز کار هیونوو پرت کرد.
+گفتن پروندهی شما در مورد سوءاستفاده از مقام نظامی و همکاری با مدیر عامل مجرم، که یعنی دوهیون هستش، باز شده. قربان، تمام اسناد تراکنشهای غیرقانونی و نقشهای که دوهیون برای انداختن تقصیرها گردن دانشجوها کشیده... همهشون توی این پوشه هست، انگاری یه نفر که اطرافمون بوده مختصات رو لو داده.
هیونوو با دستایی که برای اولین بار میلرزید، پوشه رو باز کرد. هرچه بیشتر ورق میزد، ضربان قلبش بالاتر میرفت. اینها تیر خلاص بودن. تمام تماسهاش با دوهیون، تمام پولهایی که برای صحنهسازی به حسابهای واسطه واریز کرده بود... همهچیز اونجا بود.
درحالیکه شوکه شده بود، با حرص مشتش رو به میز کوبید، جوری که از شدت تن صدای بلندی که اون ضربه داشت، دستیار از جا پرید.
-کدوم احمقی تونسته همچین چیزی رو سرهم کنه؟ این پروندهسازی کار یه شبه نیست! کی به این حجم از اطلاعات دسترسی داشته؟
دستیارش با ترس به پنجره اشاره کرد.
+قربان، هیچکس جز ما و دفتر ریاست خبر نداشته! حتی سیستم امنیتی هم هک نشده، یعنی مدارک کاملاً قانونی و از طریق نفوذ اطلاعاتی جمع شده.
-این امکان نداره...کار جی هم نمیتونه باشه، چون از لحاظ قانونی به این حجم از اطلاعات نمیتونه دسترسی داشته باشه...پس کی این کار رو کرده؟
بعد، هیونوو مثل دیوونهها خندید.
-پس تکلیف دوهیون چی میشه؟
+دوهیون دستگیر شد، قربان. همزمان با بازرسی اینجا، اونا مستقیم رفتن سراغ دفتر اون. مدارکی که به دادستانی رسیده… اونقدر کامل بوده که حتی بهش اجازه ندادن با وکیلش صحبت کنه. تمام داراییهاش مسدود شده.
هیونوو در حالی که هنوز کلمات دستیارش در ذهنش اکو میشد، کیفش رو چنگ زد و با قدمهای لرزان به سمت در هجوم برد. اون باید راهی پیدا میکرد، باید با رابط هاش تماس میگرفت.
با خشم و استرس، دستگیره رو چرخوند و در رو با شدت باز کرد.
دو مرد با کتوشلوارهای تیره و چهرههای عبوس جلوی در ایستاده بودن.
هیونوو یه قدم به عقب پرت شد. ضربان قلبش رو در گلوش حس میکرد.
یکی از بازرسها، مستقیما به چشمای هیونوو نگاه کرد و گفت:
-آقای کیم، شما باید با ما بیایید.
هیونوو صداش لرزید، اما سعی کرد محکم حرف بزنه.
+جرم من چیه؟ چرا باید با شما بیام؟
بازرس دوم قدم گذاشت.
+از همین لحظه، موقتا از مقامتون تعلیق میشید. اسلحه و نشان خودتون رو تحویل بدید. همین الان.
هیونوو حس کرد دنیا دور سرش میچرخید. باشنیدن این جمله، حس کرد که تمام اقتدارش زیر سوال رفت. تموم اون نفوذ و اعتباری که سال ها با خودش حمل میکرد و موقعیت خیلی هارو توی مشتش داشت، حالا در عرض چند ثانیه در مقابل این اتفاق فروپاشید.
نور ملایمی از پنجرهی دفتر بزرگ وکالت به داخل میتابید. فضای اتاق بسیار آروم بود. جی، با آرامش خاطری که داشت، روبروی وکیل ارشد نشسته بود.
وکیل، در حالی که پروندهای رو در پوشه میگذاشت، با لبخند اطمینانبخش گفت:
-میتونی مطمئن باشی که خیلی چیزها حل شده، آقای پارک. اون فایل صوتی که از مکالمهی دیروز هیونوو و دوهیون به دستم رسوندی، واقعا کارآمد بود، باعث شد بتونم استارت خیلی چیزها رو بزنم و از اون مسیر، بخاطر دسترسی بالایی که توی پرونده های حقوقی داشتم، مدارک مالی رو پیدا کنم.
اون کمی مکث کرد و بعد لحنش رو جدیتر کرد:
-حالا، تو موقتا از شر فشار های اون بازرس راحت شدی. اما باید حواست باشه... با توجه به روحیه کینهای که اون داره، احتمالاً دست از سرت برنمیداره، پس باید مراقب باشی.
جی، بدون اینکه ذرهای اضطراب در چهرهاش دیده شه، سرش رو به نشونهی تایید تکون داد. با صدایی آروم و محکم گفت:
+چشم، حواسم هست. ممنونم که بهم کمک کردید، واقعاً این لطفتون رو فراموش نمیکنم.
سپس، لبخندی بسیار ظریف و باوقار بر لبش نشست، لبخندی که نشون میداد اون نه تنها از این پیروزی نمیترسه، بلکه لذت میبره.
وکیل برای لحظهای با دقت به پسر خیره شد. انگار داشت چیزی رو در پس چهرهی آرومش کشف میکرد. -میدونی، تو ذهن استراتژیک فوقالعادهای داری. خیلی باهوشی، فراتر از چیزی که از یه دانشجو انتظار میره. اگه مایل باشی... میتونم موقعیتی رو فراهم کنم که بتونی کار وکالت رو بهطور رسمی برعهده بگیری.
چشمای جی از تعجب درخشید. اون برای لحظهای مبهوت موند.
+یعنی...میخواید من وکیل بشم؟
-بله، من از استعداد تو مطمئنم. فقط کافیه مدارک تحصیلیت رو به من بدی تا من هم بتونم این فرآیند رو در سیستم دفترمون شروع کنم. میخوام از همین حالا روی آیندهات کار کنیم.
برقی از شادی و رضایت در چشمای جی درخشید. این دقیقاً همون چیزی بود که برای ساختن آینده و هویت جدیدش نیاز داشت. با لحنی که ترکیبی از احترام و اشتیاق بود، گفت:
+واقعا ممنونم ازتون، لطفتون رو فراموش نمیکنم.
در حالی که جی از دفتر خارج میشد، لبخندش عمیقتر شد. او حالا نه تنها بعد مدت ها تونسته بود، کسی رو زمین گیر کنه که زمانی، پا روی احساسات مادرش گذاشته بود، بلکه داشت قدم به دنیایی میگذاشت که همیشه میخواست در اون به شیوهی خودش بازی کنه.
جونگوون روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. ذهنش انگار اصلاً خاموش نمیشد و مدام به اتفاقات مختلفی که این مدت افتاده بود، فکر میکرد. با خودش زمزمه کرد:
-امتحان هفتهی پیش، واقعا مغزم رو درگیر کرد... فکرشو بکن، دقیقاً همون لحظهی آخر که امتحان تموم شده بود، برگهها رو عوض کردن و یه برگهی جدید بهمون دادن. انگار کل سالن به خاطر این تعویض دوبارهی سوال ها جنجال شده بود... اصلاً از کارهای این دانشگاه و این سیستم، سردرنمیارم.
کمی سکوت کرد و نفس عمیقی کشید.
-اما به هر حال... نتیجهی آخرش خوب بود. فقط... امیدوارم بتونم یه فرصتی پیدا کنم که بتونم قاضی بشم.
در حالی که غرق در افکار و آرزوهاش بود، ناگهان صدای اعلان گوشیش در اتاق پیچید. با سرعت از جاش پرید و گوشی رو برداشت تا ببینه کی پیام داده. در همون لحظهی کوتاه، ناخودآگاه تمام خاطرات گذشته از جلوی چشمش رد شد و برای یه لحظه، این توهم به سراغش اومد که کاش این پیام از طرف جی بود.
اما وقتی صفحه رو باز کرد و دید پیام از طرف جیهون بود، با حرص و کلافگی زیر لب گفت:
-اَه! این چرا پیام داده؟
پیام رو خوند و توجهش جلب شد.
+جونگوون، ساعت ۹ یه کلاب شبانه داریم. میخوام یه مدت برای عوض شدن حالم اونجا برم، میخوای تو هم با من بیای؟ حال و هوات عوض میشه. آدرسشم برات میفرستم.
جونگوون با تردید به صفحه خیره شد. اخمی کرد و با خودش فکر کرد:
-آخه چرا باید همچین درخواستی از من بکنه؟
اما بعد، کمی مکث کرد. با خودش فکر کرد که خیلی وقت بود که از خونه بیرون نرفته و شاید واقعا رفتن به اونجا، اونقدرهاهم بد نباشه.
طی این مدت، اتفاقات مختلفی در جریان بود، اما زندگی برای هرکس، به شکل خاص خودش ادامه داشت.
نور لامپ آشپزخونه روی کابینتهای بیروح افتاده بود. جیهون جلوی اجاق گاز ایستاده بود و داشت گرنباپ درست میکرد. قاشق رو توی قابلمه میچرخوند، اما ذهنش جای دیگهای بود، اصلا حالش خوب نبود و افکار تیره توی سرش میچرخید.
در میان این هجوم فکر توی مغزش، ناگهان صدایی توی گوشش اکو شد...
روزی که پدرش رو دستگیر کرده بودن، جلو چشمش زنده شد. پدرش در حالی که دستبند به دست داشت و ماموران اون رو میبردن، با خشم و صدایی بلند داد زد:
-یه کار رو نتونستی درست انجام بدی! همش تقصیر توعه! حتی نتونستی هوای پدرت رو داشته باشی... فکر کردی نفهمیدم چقدر اون پسر رو دوست داری که الان دست رو دست گذاشتی تا من رو ببرن؟! پسرهی احمق، تو مایهی ننگ اعتبار پدرتی.
جیهون در اون لحظه بغض کرده بود، اما هیچی نگفت فقط به صحنهی روبهروش خیره شده بود و صدای شکستن درونش رو حس کرده بود.
با یادآوری اون لحظه، دست جیهون لرزید. حواسپرتی کار خودش رو کرد، ناگهان ظرف از دستش رها شد و با صدای بلندی روی کف سرامیکی آشپزخونه خرد و خاکشیر شد. جیهون از شدت صدا پرید.
خم شد تا تکههای ظرف رو جمع کنه، اما لبهی تیز یکی از تکهها انگشتش رو عمیق برید.
-آه... لعنتی!
خون از انگشتش چکید و روی زمین ریخت. با دست دیگش کشوی کابینت رو محکم کشید و با کلافگی دنبال چسب زخم گشت، زیر لب غر زد:
-چقدر درد داره...
بالاخره چسب رو پیدا کرد و دور انگشتش پیچید.
-من واقعا...عرضه هیچ کاری رو نداشتم...نه؟
هیچوقت لایق توجه هیچکس نبودم...حتی جونگوون.
جیهون این رو گفت و پوزخند تلخی گوشهی لبهاش نشست.
اون خوب میدونست که حتی از پول و اعتبار پدرش دردش رو دوا نمیکنه و پدرش و هرکس دیگهای هیچوقت اون طور که باید، توجه و احساساتشون رو به جیهون نمیدادن.
هیچ چیزی براش باقی نمونده بود، آیندهی تحصیلی و شغلیش رو قرار بود بهدست پدرش از دست بده و انگار تموم اون چیز هایی که تاالان تلاش میکرد تا بدستش بیاره، یکییکی از میان انگشتاش سر میخوردن.
ساعت ۸:۳۰ دقیقه شب بود.
جونگوون جلوی آینه قدی اتاقش ایستاده بود. پیراهن مشکی جذبش تو تنش فیت بود و دو دکمهی بالاییش باز بود. شلوار پارچهای مشکی و کفشهای پاشنهدارش، استایلش رو تکمیل میکرد. موهاش کمی فر شده بود.
خودش رو در آینه برانداز کرد. تصویرش در آینه، بینقص به نظر میرسید، اما نگاهش در آینه توخالی به نظر میاومد، با خودش فکر کرد:
-اگه جی الان پیشم بود، بهم میگفت که چقدر خوشگل شدی؟
مکث کرد و بعد آهی کشید:
-هرچند... امشب خودم رو اصلاً زیبا نمیبینم
بعد، بدون اینکه چیزی با خودش بگه، از اتاق بیرون رفت و به طبقهی پایین رفت. مادرش در راهرو بود، نگاهی به پسرش انداخت و با تردید گفت:
+کجا میری پسرم؟
جونگوون که هنوز در افکار خودش غرق بود، جواب داد:
-با جیهون میرم بیرون
مادرش لحظهای مکث کرد، انگار داشت در ذهنش گزینههارو سبکسنگین میکرد. بعد نفس عمیقی کشید و گفت:
+باشه پسرم برو، امیدوارم بهت خوش بگذره
جونگوون چیزی نگفت، فقط لبخند کمرنگی زد و به سمت در خروجی رفت.
درحالی که تو حیاط راه میرفت، به سمت در اومد و در رو پشت سرش بست. هوا خنک بود.
درست همون لحظه، یه BMW مشکی براق جلوی خونهاش ترمز کرد. جونگوون از سرعت ماشین تعجب کرد، اما بعد از اینکه دید که پشت شیشه جیهون نشسته، بدون حرف دیگه ای به سمت ماشین رفت و سوار شد.
جیهون در حالی که فرمون رو در دستش داشت، نگاهی بهش انداخت و گفت:
-ممنونم که با حرفم موافقت کردی
جونگوون لبخند مصنوعی زد و آروم زمزمه کرد:
+خواهش میکنم
تمام مسیر، سکوت سنگینی در ماشین حکمفرما بود. جونگوون به خیابانهای تاریک بیرون خیره شده بود و در چهرهاش غم عمیقی دیده میشد.
وقتی به کلاب رسیدن، توجه جونگوون جلب شد.
کلاب، لوکس و دنج بود، اما در عین حال فضایی داشت که آدم رو در خودش میبلعید. نورهای قرمز و بنفش کمرنگ روی دیوارهای تیره میلغزیدن و نورهای متحرک سقف، هر لحظه چهرهها رو برای چند ثانیه روشن و دوباره در تاریکی محو میکردن. صدای موسیقی در تمام سالن پیچیده بود.
فضای کلاب شلوغ بود، اما هرکس انگار در دنیای خودش غرق شده بود. میزهای مشکی و صندلیهای چرمی اطراف سالن قرار داشتن و انعکاس نور روی لیوانهای روی میز، درخشش کوتاهی ایجاد میکرد. بوی عطرهای تلخ و شیرین، چوب تیره و هوای سنگین سالن در هم ترکیب شده بود.
اونها به گوشهای از سالن رفتن که نور کمتر بود، هردو روی صندلی نشستن و جونگوون به جمعیت نگاه کرد، هنوز داشت فضای سنگین اطرافش رو هضم میکرد.
جیهون کمی به جلو خم شد. نورهای بنفش و قرمز کلاب روی صورتش سایه های عمیقی میانداختن. با صدایی بم و آروم گفت:
-بیا ویسکی بخوریم، شاید یکم آروممون کنه.
جونگوون فقط سر تکون داد. جیهون بطری رو برداشت و توی هردو لیوان ریخت. وقتی لیوانش رو به لیوان جونگوون زد، صدای برخورد ظریف کریستال اومد. جونگوون، انگار که میخواست با الکل اونهمه فشار و درد رو بشوره و ببره، یکباره لیوان رو سر کشید. سوزش تند ویسکی گلوش رو سوزوند، اما چشماش رو نبست.
جیهون با دیدن اینکه جونگوون یهنفس ویسکی رو سر کشید، لبخند کمرنگی زد، بعد، خودش هم جرعه ای نوشید. نگاهش رو روی صورت اون ثابت نگه داشت و گفت:
-خیلی زیبا شدی، جونگوون
جونگوون با تعجب سرش رو بالا آورد، نگاهی گیج و منگ به اون انداخت.
+ممنونم
مدتی که گذشت، الکل کمکم اثرش رو نشان داد. جونگوون ناگهان بغضش ترکید. اشک از چشماش جاری شد و روی گونههاش نشست.
+ولی... اون... اون هنوز بهم نگفته که زیبا شدم
جیهون اخم کرد.
-کی؟ منظورت کیه؟
جونگوون با صدایی لرزون و درهمشکسته زمزمه کرد: +جی
جیهون آهی کشید که پر از حسادت و خستگی بود. -اون دیگه وجود نداره جونگوون. ترکت کرده، باید فراموشش کنی.
جونگوون با بغض سرش رو تکون داد:
+داری دروغ میگی... اون هیچوقت نمیره
جیهون که دیگه نمیتونست این وضعیت رو تماشا کنه، به جلو خم شد. پیشونیش رو به پیشونی جونگوون تکیه داد. فضای بینشون به قدری کم شد که نفسهاشون در هم گره خورد. جونگوون که مست بود، برای لحظهای فکر کرد اون جی بود. کسی که تمام مدت دنبالش بود. ناخودآگاه دستهاش رو دور گردن جیهون حلقه کرد و خودش رو در آغوش اون انداخت.
جیهون که لرزش بدن جونگوون رو حس کرد، کت بلندش رو درآورد و دور شونه های جونگوون پیچید. جونگوون سرش رو روی سینهی جیهون گذاشت. جیهون موهای اون رو بوسید و با صدایی که حالا خمارتر شده بود، گفت:
-وقتی توی این حالتی، خیلی دوستداشتنی میشی... باعث میشی نتونم خودم رو کنترل کنم، میدونی... حتی با اینکه وقتی اشک میریزی هم زیبا میشی، ولی... لطفا گریه نکن.
درحالیکه غرق پسر شده بود، ادامه داد:
-ببین، حتی پدرم هم نتونست آیندهت رو خراب کنه. تو چیزای خیلی بهتری از اون مرتیکه داری. آیندهت، شغلت... اینا خیلی ارزشمندتر از درگیریهای قدیمیان
جونگوون که حالا غرق درد بود، سرش رو به نشونهی انکار تکون داد:
+من دوستداشتنی نیستم... من یه شکستخوردهی واقعیم. این چیزا هیچ نفعی برام ندارن...
در همین حین، درست وقتی که جو سنگین بینشون به اوج خودش رسیده بود، ناگهان صدای قدمهای بلند و منظم روی کف چوبی کلاب شنیده شد. انگار کسی داشت با قاطعیت و بدون معطلی، به سمت میز اون ها میاومد.
کسی که پس از مدتها برگشته بود، همون کسی که جونگوون، مدتها برای دیدنش بیصبرانه انتظار کشیده بود.
جی وارد شد. تیپ اون با فضای نیمهتاریک و دودگرفتهی اونجا تضاد خیرهکننده داشت، کفشهای چرمی براقش روی زمین میکوبید، شلوار پارچهای مشکی و پیراهن سفید اتوکشیدش که زیر کت گرم مشکیش تنش بود، اون رو از همیشه کاریزماتیکتر نشون میداد.
به محض اینکه نگاهش به گوشهی دنج سالن افتاد، خشکش زد. منظرهای که میدید، خون رو در رگهاش منجمد کرد. جیهون و جونگوون رو دید که هم رو درآغوش کشیده بودن، موهای بهمریخته و صورت برافروختهی جونگوون، قلب جی رو از جا کند. پروندهای که در دستش داشت، روی زمین افتاد.
همکارش که پشت سرش بود، با تعجب گفت:
-آقای پارک؟ چیشده؟
جی حرف اون رو نشنید. تمام دنیاش در اون لحظه فروپاشید.
جیهون با وقاحت جونگوون مست رو در آغوش داشت.
جی با سرعتی که از خشم زیاد نشأت میگرفت، سمت اونها دوید، بعد رو به جیهون فریاد زد:
-بلند شو! همین الان بلند شو!
جیهون با تردید، سرش رو بالا آورد. وقتی چشمش به جی افتاد، چشماش از شوک گرد شد، اما بلافاصله به حالت خنثی برگشت. پوزخندی زد و گفت:
+اوه...ببین کی اینجاست! مشتاق دیدار... بعد از ماهها دوباره دیدمت. عجب ارادهای داشتی که از بوسان پاشدی اومدی سئول!
جی با چشمایی که از عصبانیت میسوخت، به اون خیره شد:
-چی گفتی؟ فکر کردی من دلقک توام؟ بحث رو نپیچون! جونگوون تو بغل تو چیکار میکنه؟
جیهون با خونسردی آزاردهندهای خندید:
+الان مشکل تو اینه؟ اوه... اون حالش بد بود، سردش بود، منم بغلش کردم. مشکلی داری؟
جی دیگه طاقت نیاورد. با یه حرکت تند، جیهون رو هل داد.
-برو کنار، مرتیکه!
وقتی نگاهش به جونگوون افتاد که چشماش نیمهباز بود و از حجم الکلی که خورده بود و از شدت خستگی در حال هذیون گفتن بود، فریاد زد:
-چی بهش دادی که انقدر خمار شده؟
جیهون با بیتفاوتی شونه بالا انداخت:
+خودت داری میبینی دیگه، خودش ویسکی خورده.
جی با تحقیر به اون نگاه کرد:
-توی نفهم حتی نمیدونی که بدنش ضعیفه و طاقت مشروب نداره؟
جی بدون اینکه منتظر جواب دیگری بمونه، جونگوون رو از روی صندلی بلند کرد و روی کولش انداخت. زیر لب، با صدایی که از خشم و اندوه میلرزید، تکرار میکرد:
-چطور جرئت میکنه... چطور جرئت میکنه به جونگوون من حتی دست بزنه؟
اون که حالا جونگوون رو محکم در آغوشش نگه داشته بود، گرمای تنش رو حس کرد. بغض راه گلوش رو بست. سرش رو در گودی گردن پسر فرو برد و عطر تنش رو با حرص بو کشید. جونگوون در همون حال، نالهای کرد و زمزمه کرد:
+جی... تویی؟
جی با صدایی که از غم میلرزید، خندهای تلخ کرد: -پس کی میتونه باشه، عزیزم؟
بعد به سمت اتاق خصوصی انتهای راهرو دوید. وقتی وارد شد، در رو با لگد بست و قفل کرد. همکار جی بیرون موند و با نگاهی خنثی، به جیهون که هنوز سرجاش با خشم نشسته بود نگاه کرد، بعد سرش رو برگردوند و گوشهای نشست.
داخل اتاق، جی، جونگوون رو روی تخت انداخت و روش خیمه زد. اشکهاش بیاختیار روی صورت جونگوون میچکید.
-میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ عمر من...
جونگوون سرش رو کمی بلند کرد. نگاهش تردید داشت. دستهاش رو لرزون روی صورت جی گذاشت و با نوک انگشتاش پوست صورت اون رو که حالا انگار از شدت مشکلات، فرسوده تر از همیشه شده بود، لمس کرد، انگار میخواست مطمئن شه که این یه خیال نیست.
جی با صدایی گرفته گفت:
-داری چیکار میکنی، هوم؟ میخوای ببینی واقعیم یا نه؟
جونگوون اول لبخند زد، اما بعد سریع محو شد، متوجه نبود که چه واکنشی نشون میده، ناگهان اشکش سرازیر شد. با لکنت و مستی گفت:
+تو... تو واقعاً خودتی؟... چطور... چطور تونستی ترکم کنی؟ ازت... ازت متنفرم
جی لبش رو محکم گزید تا جلوی هقهقش رو بگیره. -هی پسر...اینکارو با من نکن...من مجبور بودم... مجبور بودم! اون مرد... اون میخواست تو رو بکشه، راه دیگهای نداشتم.
جونگوون ناگهان با صدای بلند شروع به گریه کرد، با هقهقی که از عمق سینهش میاومد گفت: +من...من...میخواستم از نبودنت بمیرم... نمیدونی چقدر درد داشتم... چقدر تنها بودم...
من انقدر بدبخت بودم... که از نبود تو توهم میزدم. جیهون... اون میخواست منو توی قلبش زندانی کنه. میخواست کاری کنه که دیگه نتونم... نتونم عاشقت بمونم.
با شنیدن این جمله، قلب جی تیکه تیکه شد.
لرزشی که از خشم زیاد در تنش افتاده بود، حالا تمام عضلاتش رو منقبض کرده بود. چشماش در نور کمسوی اتاق درخشش سیاه گرفت. با لحن عصبی که حتی برای خودش هم غریبه بود، زمزمه کرد:
-چی؟... چطور جرئت کرده؟
اون مشتش رو به لبهی تخت کوبید و ادامه داد:
-من اون مرد رو با دستای خودم میکشم، جونگوون. قسم میخورم. هیچکس، هیچکس روی این زمین حق نداره حتی به فکر این بیفته که تو رو از من بگیره.
جی نگاهش رو از در بسته گرفت و به چهرهی خیس جونگوون نگاه کرد، صورتش ناگهان نرم شد. دستش رو با ملایمت روی گونهی داغ جونگوون گذاشت و اشکهاش رو پاک کرد.
-گریه نکن... خواهش میکنم. من طاقت دیدن اشکهات رو ندارم...دارم دیوونه میشم... میخوام برم و این کلاب لعنتی رو به آتیش بکشم، لطفا گریه نکن.
صدای هقهق جی هم بلند شد. اینبار هر دوشون در آغوش هم شکسته بودن. جونگوون با صدایی گرفته ناله کرد:
+نمیتونم... جی... قلبم درد میکنه.
جی که حالا سرش رو نزدیک سینهی اون برده بود، با صدایی که از عشق و شرم میلرزید، زمزمه کرد:
-من قلبت رو میبوسم... میبوسمش تا دیگه درد نکنه. قول میدم... تمام تلاشم رو میکنم، تمام قدرتم رو به کار میگیرم که دیگه تنهات نذارم. ببین، به حساب اون مرد هم رسیدم. هیونوو دیگه دستش به هیچجا نمیرسه، فعلاً نمیتونه نزدیک ما بشه. میفهمی؟
درست در لحظهای که جی صورتش رو به صورت جونگوون نزدیک کرده بود، جونگوون ناخودآگاه سرش رو جلو آورد و با صدای نامفهوم، چیزهایی زمزمه کرد.
جی حرکات اون رو پیشبینی کرد، سرش رو کمی پایینتر آورد و نزدیک لبهاش برد.
بعد، با صدایی بم و مخملی زمزمه کرد:
-چقدر خوشگل شدی...
جونگوون، با شنیدن این جمله، ناگهان قهقههای زد، قطرهی اشکش افتاد.
+بالاخره... بالاخره موفق شدم... موفق شدم این جمله رو ازت بشنوم...
جی که هنوز اشک میریخت، با دیدن خندهی جونگوون، لبخندی شیرین زد. خندهی جونگوون برای اون مثل مرهم روی زخمهاش بود.
جی بیدرنگ لبهاش رو روی لبهای جونگوون گذاشت و عمیق بوسید.
وقتی برای لحظهای جدا شدن، جی پیشونیش رو به پیشونی پسر تکیه داد و با صدایی که از عشق میلرزید، گفت:
-من برای همین خندهای که ماهها بود ندیده بودم، میتونم بمیرم، جونگوون...
بعد دستاش رو محکمتر دور کمر پسر حلقه کرد، طوری که انگار میخواست اون رو در وجود خودش ذوب کنه.
جونگوون از شدت گرمایی که بینشون جریان داشت، ناخوداگاه نالهای کرد و ضربان قلبش بالا رفته بود.
جی لب هاش رو روی پوست گردن پسر کشید و با صدای خفه زمزمه کرد.
-میدونی... دیدن اینکه تو این مدتی که نبودم، انقدر اغواگر و زیبا شدی، خونم رو به جوش میاره. نمیتونی تصور کنی چقدر به هر کسی که در نبود من بهت نگاه کرده، حسادت میکنم، هر نگاهی که جسارت کرده به سمت تو خیره بشه... دلم میخواد همهشون رو کور کنم.
جونگوون درحالیکه گرمای آغوش جی، بدنش رو سست کرده بود، شوکی که در چهرهاش بود، نه از ترس، که از شدت فوران احساساتی بود که مدتها سرکوب کرده بود. نفسش حبس شد و با صدایی که به سختی از گلوش خارج میشد، زمزمه کرد:
+تمام این مدت... تمام اون شبهایی که کابوس میدیدم... من فقط دنبال همین بودم. اینکه بیای و بهم ثابت کنی...من مال توام.
اون کمی خودش رو جلوتر کشید، لبهاش لرزید و با لحنی که بوی تسلیم میداد، ادامه داد:
+دیگه برام مهم نیست که دنیا چی فکر میکنه... من... من فقط میخوام برای تو اغواگر باشم. فقط برای تو...
با شنیدن این اعتراف، برق عجیبی در چشمان جی درخشید. کمی فاصله گرفت و چشمهاش رو ریز کرد.
گوشهی لبش بالا رفت و با صدایی بم و خشدار گفت:
-خیلی خب...
پس بهم نشون بده. دوست دارم ببینم چطور انجامش میدی... بهم نشون بده چطور میتونی فقط برای من باشی.
درحالی که این رو میگفت، شروع به باز کردن دکمه های پیراهن پسر کرد و لباسش رو از تن ظریف پسر درآورد، جونگوون احساس میکرد هرلحظه درحال سوختن از شدت گرمایی بود که به جونش افتاده بود، نفس نفس میزد و منتظر حرکات بعدی جی بود، اولین باری بود که این حجم از احساس خوشایند رو از سوی جی تجربه میکرد و حالا، قلبش به لرزه افتاده بود.
جی سرش رو جلو برد و با لب هاش شروع به مارک کردن هر قسمت از پوست بدنش کرد، جونگوون با احساس کشیده شدن پوستش، ناله آرومی کرد و لب هاش رو محکم گزید. با هر نالهی جونگوون، جی حریص تر از قبل میشد و سرعتش رو بالا میبرد،
سرش رو پایین برد و با لبهاش شروع به مکیدن نیپل های پسر کرد، لبهاش، همراه با زبونش با ریتم مشخصی روی نیپل پسر حرکت میکردن، جونگوون از شدت حس های مختلفی که سراغ بدنش اومده بود، ناخوداگاه خودش رو جمع کرد و ناله های نامنظمی بیرون داد، بعد دستهاش رو دور کمر جی حلقه کرد و همزمان در تلاش برای درآوردن لباسش بود.
-نمیتونی طاقت بیاری نه؟
جی گفت و بوسهای روی جای سینهاش زد.
جونگوون لب هاش رو گزید و هیسی کشید.
+خیلی داری معطل میکنی جیا...
بعد درحالیکه تن برهنهی جی روی بدن جونگوون قرار گرفته بود، جی در جواب به حرف جونگوون، شلوار و باکسر پسر رو درآورد، وقتی عضو برانگیخته شدهی پسر رو دید، با دیدنش پوزخندی زد و منتظر واکنش جونگوون موند.
جونگوون از شدت خجالتی که برای اولین بار به سراغش شده بود، ناله بلندی کشید و ناخوداگاه پاهاش رو جمع کرد، جی در واکنش به حرکت بامزهی پسر خندید و گفت:
-اولین باره که باهم همچین کاری میکنیم، پسر... حس عجیبی دارم. کی فکرش رو میکرد یه روز، همکلاسیم تبدیل بشه به بزرگترین بخش زندگیم؟
جونگوون درحالیکه گونههاش متورم شده بود، سرش رو پایین انداخت و هومی کشید.
+منم...همینطور
جی درحالیکه شلوار و باکسرش رو درمیآورد، پاهای پسر رو به سمت خودش کشید و لگنش رو نزدیک کمرش تنظیم کرد، بعد دوتا از انگشتهاش رو سمت حفرهی پسر برد و شروع به حرکتدادن داخل حفرهش کرد.
جونگوون با احساس انگشتهای جی، از شدت درد و شوک، نفسش رو در سینهاش حبس کرد و هیسی کشید.
-درد داره؟ یکم دیگه تحمل کن...الان بهش عادت میکنی
جونگوون سرش رو تکون داد و درحالیکه نفسنفس میزد، با صدای خفه گفت:
+فقط سریعتر انجامش بده جی...
جی هومی کشید و انگشتهاش رو سریع حرکت داد، بعد مدتی جونگوون به اندازهی انگشت هاش عادت کرد و جی انگشتهاش رو از داخل حفرهش بیرون کشید، با کشیده شدن حفرهش، جونگوون ناله کرد.
-اینجوری پیش بری، همه میشنون که چطور داری برای من التماس میکنی عمرم.
جونگوون درحالیکه عصبی شده بود، خواست اعتراضی بکنه که در همین حین، یهو عضو جی رو داخل حفرهش احساس کرد، از شدت درد، پتو رو محکم با انگشتاش گرفت و چنگ زد. بند انگشتهاش از شدت فشار سفید شده بود. جی سرعتش رو زیاد کرد و درحالیکه عضوش رو با سختی حرکت میداد، برای اینکه حواس جونگوون از درد شکمش پرت بشه، بوسههایی روی شکم ظریف پسر میکاشت.
جونگوون احساس کرد که بدنش درحال گرم شدن بود و شروع به لرزیدن کرده بود، درحالیکه کنترل نالههاش رو از دست داده بود، جی از فرصت استفاده کرد و با تمام زوری که داشت به نقطهی جی پسر کوبید.
جونگوون با احساس فشار داخل حفرهاش، ناخوداگاه شوکی بدنش رو جریان گرفت و کمرش قوس گرفت، گردن پسر به عقب پرتاپ شد و در همین حین، روی شکم جی کام شد. جی، درحالیکه کشیدهشدن عضوش رو داخل حفرهی پسر احساس میکرد، با گرمایی که شکمش رو فرا گرفته بود، درحالیکه صدای نالههای بمش همزمان با نالههای جونگوون درهم ترکیب شده بود، داخل پسر کام شد.
جی، درحالیکه صورتش رو روی گردن جونگوون گذاشته بود، لبخندی زد و گردنش رو بوسید.
-پسر... میدونی امروز به لطف تو، بهترین شب زندگیم رو تجربه کردم؟
جونگوون در واکنش به حرف جی، آروم خندید و با صدای خفه زمزمه کرد:
+منم همینطور...
چند لحظه سکوت بینشون افتاد. بعد جونگوون نگاهش رو پایین انداخت و بعد با لبخند خجالت زده گفت:
+تو... واقعاً خیلی جذابی. حتی بیشتر از قبل...
-یعنی قبلاً انقدرها هم جذاب نبودم؟
جونگوون با دستهاش صورتش رو ناخوداگاه پوشوند و با عجله گفت:
+نه! نه! اینطوری نیست... منظورم این نبود.