Loving the Guilty

Loving the Guilty

‌𝗏𝖾𝗅ı𝗇

Genre : Drama - Tragedy - Mystery - Psychological - Philosophical - Romance - Smut

" 그를 사랑한 건 죄였을까,

아니면... 그를 믿은 게 죄였을까 ? "


قسمت هشتم، نقطه‌ی گسست

جونگوون با صدایی که سعی می‌کرد محکم باشه، گفت:

-یه کاری برام پیش اومده... باید برم.

جونگوون، بدون اینکه حتی پلک بزنه، با لحنی که انگار از کیلومترها فاصله می‌اومد، گفت:

-از اداره‌ی آگاهی زنگ زدن. باید برم اونجا.

جی قدمی به جلو برداشت، فاصله‌ی میانشون رو کم کرد و با اصراری که در چشمانش موج می‌زد، گفت:

+نمی‌ذارم تنها بری. می‌دونم چه جور آدم‌هایی اونجا منتظر تو هستن.

جونگوون برای لحظه‌ای ایستاد. چشمانش از شدت درماندگی و خستگی، کمی لرزید. اون می‌خواست جی رو در آغوش بگیره و از این واقعیت فرار کنه، اما سنگینی مسئولیت، شانه‌هاش رو خم کرده بود. با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت:

-جی... چاره‌ای ندارم، باید تنها برم.

اون مکث کرد، انگار داشت برای گفتن کلمه‌ی بعدی تقلا می‌کرد. سپس اضافه کرد:

-تو باید برگردی کلاس. منتظرم نمون.

جونگوون با یادآوری چیزی، سرش رو بالا گرفت و با نگاهی تیز و معنا دار که آثاری از حسابرسی داشت، به جی خیره شد. نگاهش دیگه اون حالت از دست رفته رو نداشت؛ می‌خواست دوباره مرزها رو مشخص کنه. با لحنی که آروم بود اما لرزه‌ی پنهانی از هیجان در اون موج می‌زد، گفت:

-در ضمن، حساب این بوسه و این رفتار رو توی خونه ازت پس می‌گیرم.

جی، که انتظار داشت جونگوون با همون جدیت همیشگی از اتاق خارج شود، برای لحظه‌ای از این تغییر لحن بامزه جونگوون جا خورد. سکوت میانشون ناگهان از حالت سنگین و مأیوس‌کننده، به حالتی پر از جرقه و کشش تغییر کرد.

جی لرزش خفیف نفس‌هاش رو حس کرد، اما به جای اینکه عقب بنشینه، چانه‌اش رو کمی بالا گرفت.

اون می‌دونست این بخشی از تسلیم شدن پنهانی جونگوون در برابر خودشه؛ این یعنی اینکه جی تقریبا موفق شده به لایه‌های سخت قلب اون نفوذ کنه.

جی لبخندی بسیار کمرنگ، که بیشتر شبیه به یه چالش بود، روی لب‌هاش نشست. با صدایی که سعی می‌کرد کاملاً بی‌تفاوت به نظر برسد، اما در گوش خودش طنین‌انداز بود، گفت:

-منتظرم. فقط سعی کن دیر نکنی.

جونگوون برای لحظه‌ای مکث کرد، انگار می‌خواست چیزی بگه، اما فقط سرش رو به نشانه‌ی تایید تکون داد. اون کیفش رو روی شانه‌اش انداخت و چرخید. اما پیش از اونکه قدم اول رو در راهرو بذاره، دوباره به عقب نگاه کرد؛ نگاهی که در اون، سایه‌ی جی افتاده بود.

بعد از کلاس خارج شد. صدای قدم‌هاش که در راهروی خالی پیچیده می‌شد، انگار داشت با هر گام، فاصله‌ی میان دنیای امن جی و دنیای تاریک خودش رو پر می‌کرد.

جی همون‌جا ایستاد. اتاق خالی، حالا بیشتر از همیشه بوی عطر تلخ جونگوون و گرمای اون لحظه‌ی برخورد رو می‌داد. اون به در خیره موند، در حالی که جمله‌ی آخر جونگوون مثل یه وعده‌ی ناتموم در ذهنش می‌چرخید و ضربان قلبش رو به شکلی بی‌امان، با تپش‌های ساعت دیوار هماهنگ می‌کرد.

جونگوون حین راه رفتن، با یاد آوری چیزی سرش رو بالا آورد، باید دلیل غیبتش از کلاس رو به مدیر توضیح می‌داد، پس به سمت دفتر حرکت کرد.

فضای دانشگاه بوی سرد کاغذهای اداری رو می‌داد.

جونگوون وقتی در دفتر مدیر رو باز کرد، مدیر، با دیدن جونگوون اخمی کرد و عینکش رو روی نوک بینی‌اش جابه‌‌جا کرد.

قبل از اینکه جونگوون فرصت توضیح دادن داشته باشه، مدیر با لحنی آمیخته به تردید و کنجکاوی گفت:

-جونگوون، بالاخره اومدی. کلاست رو نیمه‌کاره رها کردی.

جونگوون سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت.

مدیر مکث کرد و ادامه داد:

-امروز اوضاع دانشگاه به خاطر حضور بازرس‌ها خیلی متشنج بود، ولی کلاس‌ها باید مرتب برگزار بشن. غیبت ناگهانی تو هم قابل توجیح نیست...توی گزارش‌ها ثبت شده.

جونگوون بدون اینکه ذره‌ای از آرامش ظاهری‌اش تکون بخوره، سرش رو دوباره به نشانه‌ی احترام خم کرد و به آرومی گفت:

+متأسفم، دیگه تکرار نمیشه. مسئله‌ی مهمی راجب دوستم پیش اومد که کنترلش از دستم خارج بود.

مدیر با ناامیدی آهی کشید.

- این‌بار رو نادیده می‌گیرم، چون می‌دونم تو دانشجوی ممتازی هستی و ما نمی‌خوایم بخاطر همچین مسائلی امتیازت رو پایین بیاریم.

اما این آخرین‌باره. دفعه‌ی بعدی، هیچ عذر و بهانه‌ای پذیرفته نیست.

جونگوون کوتاه پاسخ داد:

+ممنونم از درکتون، بازم بابت ناهماهنگی که پیش‌اومده عذر می‌خوام.

جونگوون مکثی کرد و ادامه داد:

+آقا، از اداره اگاهی گفتن بیام، می‌تونم برم؟

مدیر که هیچ ایده‌ای نداشت که چرا باید همچین درخواستی از سوی جونگوون بشه، آهی کشید و سرش رو به نشونه تایید تکون داد.

-خب...باشه، می‌تونی بری.

جونگوون منتظر تعارفات معمول نموند. به محض اینکه از در دفتر بیرون اومد، قدم‌هاش تندتر شد. فضای باز دانشگاه، سرد بود و باد پاییزی لای موهاش می‌پیچید.


ساعت ۱۰ صبح بود،

اون به سمت ایستگاه اتوبوس رفت. انگار می‌خواست میان اون جمعیت بی‌نام و نشون خیابون گم بشه.

داخل اتوبوس، در انتهای واگن نشست. شیشه‌ی کنار دستش بخار کرده بود. به انعکاس چهره‌اش در شیشه‌ی کدر اتوبوس خیره شد؛ نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود کسی حواسش به او نیست، بعد سرش را پایین انداخت.

انگشت اشاره‌اش رو بالا آورد و به آرومی روی لبش کشید؛ مسیر انگشتش که هنوز سوزش خفیف بوسه‌ی جی رو به یاد داشت.

وارد راهرویی شد که به اتاق‌های مشاوره حقوقی منتهی می‌شد؛ فضایی با دیوارهای کرم‌رنگ و بوی موندگار کاغذ و مرکب. نگاهش روی تابلوی در یکی از اتاق‌ها ثابت موند.

پارک جونگسونگ، وکیل پایه یک دادگستری

با دیدن اسم جی روی تابلو، در حالی که چشماش گرد شده بود، بی‌اختیار دستش رو روی دستگیره گذاشت.

اتاق، بزرگ‌تر و مجلل‌تر از چیزی بود که انتظار داشت. نور ملایم آباژور روی میز چوبی عظیم مقابلش می‌رقصید. جی پشت میز نشسته بود؛ با همون نگاهی که جونگوون همیشه در خواب‌هاش می‌دید. پالتوی پشمی بلند و شال‌گردن قهوه ای که دور گردنش پیچیده بود، انگار همین حالا از سرمای بیرون به پناهگاه گرمش بازگشته بود.

جونگوون در آستانه‌ی در خشکش زد.

جی سرش رو از روی پرونده‌ها بلند کرد و لحظه ای به جونگوون خیره شد، حالات صورتش که ردی از شیطنت غیرمستقیم قدیمی‌اش داشت، اما با وقاری که سال‌ها تجربه به اون بخشیده بود، درهم آمیخته شده بود.

-جونگوون؟ بیا تو... چرا اونجا وایسادی؟

جونگوون بدون اونکه کلمه‌ای به زبون بیاره، قدم به داخل گذاشت. انگار پاهاش بی‌اراده اون رو به سمت جی می‌کشیدن.

جی از پشت میز بلند شد؛ قد بلند و کشیده‌اش در اون فضای رسمی، جونگوون رو مسحور کرده بود. جونگوون با دقت، تک‌تک اجزای صورت جی رو وارسی کرد؛ انگار داشت غریبه‌ای رو می‌دید که سال‌ها می‌شناخت. زیر لب، بی‌اختیار زمزمه کرد:

+تو... چقدر فرق کردی، جی.

جی آروم خندید، با صدایی که بم‌تر و پخته‌تر شده بود.

-منظورت چیه؟

جی جلو اومد و پیش از اونکه جونگوون بتونه واکنشی نشون بده، دست‌هاش رو بالا آورد و صورت جونگوون رو میان کف دست‌هاش قاب کرد. گرمای دست‌هاش، سرمای راهرو رو از یاد جونگوون برد.

جونگوون که انگار در خلسه بود، باز هم زمزمه کرد:

+تو واقعاً... یه وکیل ماهر و حرفه‌ای به نظر میای،

همه چیز... سرجاشه، دقیقاً همون‌طوری که باید باشه.

جی با لبخندی آروم نگاهش کرد و گفت:

-پس یعنی دقیقا همون چیزی شدم که می‌خواستی،نه؟

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

-ظاهرش شاید این‌طوری باشه، ولی وکالت بیشتر از هر چیزی یعنی استدلال. و این مسئولیت خیلی سنگینی برای منه.

جونگوون نگاهش رو از چشم‌های جی برنداشت. لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست؛ انگار شنیدن این حرف‌ها از زبون اون، بیشتر از هر تعریفی به دلش می‌نشست.

جی باز هم خندید، اما این بار با شیطنتی در چشم‌هایش گفت:

-خب...البته اگه بخوام پرونده‌های مردم رو حل کنم، برای مشخص کردن تکلیفشون پیش تو نمیام. تو زیادی قاضی خشنی هستی؛ به کسی تخفیف نمیدی.

بعد ادامه داد:

-فرض کن دو نفر سر مالکیت یه خونه با هم اختلاف دارن. من به‌عنوان وکیل، سندها، قراردادها، شهادت شهود و هر مدرکی که حق موکلم رو ثابت کنه جمع می‌کنم و جلوی دادگاه می‌ذارم.

اما اگه اون مدارک از نظر قانونی کافی نباشن، تو بدون توجه به اینکه موکل من چقدر مظلوم یا حق‌به‌جانب به نظر برسه، رأی رو به نفعش صادر نمی‌کنی. برای همین می‌گم تو اصلاً اهل تخفیف نیستی.

مکثی کرد و با یادآوری چیزی جمله آخر رو زمزمه کرد:

-در ضمن، حتی به من هم تخفیف نمیدی، احساساتت دور از دسترسن، اما من نمیذارم ازم دوری کنی.

اون جمله آخر مثل سطل آب یخ، جونگوون رو تکون داد. نگاهش در نگاه جی قفل شد و سد دفاعی‌اش بهم ریخت.

+چی داری میگی؟ از این خبرا نیست.

من فقط بر اساس قانون کشور پیش میرم. مسائل کاری رو با مسائل شخصی قاطی نکن.

جی دوباره خندید و با حرکتی نرم، صورتش رو نزدیک برد و گونه‌ی جونگوون رو با لب‌هاش لمس کرد. زمزمه‌اش کنار گوش جونگوون، با لحنی که بوی تملک می‌داد، پیچید:

-هی شوخی کردم...عصبی نشو. ببخشید، عزیزدلم.

اما ناگهان، سرمای هوای داخل اتوبوس به پوستش خورد و اون رو از اون رویا بیرون کشید. جونگوون، انگار که تازه متوجه حرکت احمقانه‌ی دستش روی لبش و رویایی که در ذهنش می پروراند، شد، با سرعتی که نشون از شرم ناگهانی‌اش داشت، دستش رو عقب کشید. گونه‌هاش کمی گر گرفته بود. نفسش رو با بی‌قراری بیرون داد و سعی کرد خودش رو جمع‌وجور کنه.

-داری چه غلطی می‌کنی جونگوون؟ به خودت بیا!

با خودش زمزمه کرد و نگاهش رو با تندی از شیشه گرفت، انگار که انعکاس خودش در شیشه هم داشت به اون می‌خندید.

اون یقه‌ی کتش رو بالاتر کشید، دست‌هاش رو در جیب‌هاش قفل کرد و سعی کرد ضربان قلبش رو که از تصوراتش تندتر می‌زد، مهار کنه. هنوز چند ایستگاه تا رسیدن به ساختمان آگاهی باقی مونده بود و اون باید تا اون زمان، دوباره اون ماسک سنگی و بی‌تفاوتش رو به صورت می‌زد.



چند ایستگاه بعد، در منطقه‌ای که ساختمون‌های بتنی و خاکستری اداره تحقیقات در میان دود شهر خودنمایی می‌کردن، پیاده شد. ساختمون، مثل یه هیولای خفته در میان شهر، سرد و بی‌روح ایستاده بود. جونگوون به سمت درهای سنگین ورودی قدم برداشت.

جونگوون، در‌حالی که سرگیجه گرفته بود، وارد ساختمون اداره شد. فضا بوی تند مواد شوینده و تنباکو می‌داد. سقف بلند و دیوارهای بتنی و خاکستری، سنگینی عجیبی به فضا داده بودن.

اون در بخش پذیرش و مراجعات قدم می‌زد، اما هیچ‌کس شبیه به کیم هیون وو نبود.

کلافه و سردرگم بین رفت‌وآمد سریع ماموران، بی‌هدف این‌سو و آن‌سو رو نگاه می‌کرد. در همین حین، بی‌اونکه توجه کنه، با مردی که با عجله از کنارش رد می‌شد، تنه به تنه شد.

مرد با صورتی که از خستگی و بی‌خوابی تیره شده بود، ایستاد و با لحنی خشک و تند گفت:

-جلوی پات رو نگاه کن!

جونگوون، که هنوز در شوک بازگشت به واقعیت بود، لحظه‌ای مات موند. اما خیلی سریع ماسک جدی خودش رو به چهره زد، صاف ایستاد و با لحنی رسمی و سرد، اقتدارش رو به رخ کشید:

-عذر می‌خوام. من یانگ جونگوون هستم. از طرف دانشگاه ملی سئول اومدم.. گفتند بامن کار دارن.

مردِ مقابل، با شنیدن نام اون، نگاهش رو کمی پایین آورد و از سر بی‌میلی براندازش کرد. بعد با حرکت سر، به سمت راهرویی که به پلکان انتهای سالن منتهی می‌شد اشاره کرد:

-برو طبقه دوم، دفتر بازپرس پرونده. خودش منتظرته.

مرد بدون اینکه منتظر تشکر یا سوال دیگه‌ای بمونه، از کنارش گذشت و در میان شلوغی راهرو ناپدید شد. جونگوون، در حالی که یقه‌ی کتش رو دوباره مرتب می‌کرد، به سمت پلکان سنگی سرد راه افتاد. هر قدمی که روی پله‌ها می‌گذاشت، انگار اون رو به دنیای پیچیده و خطرناک قانون نزدیک‌تر می‌کرد.


جونگوون با نفسی که در سینه‌اش حبس شده بود، مقابل در اتاق شماره ۲۱۲ ایستاد. تابلوی فلزی روی در نام بازپرس مسئول رو نشون می‌داد، اما همون‌طور که دستش رو برای در زدن بالا برد، در با صدایی آروم باز شد.

اون انتظار داشت با یه بازپرس خسته یا شاید یه مامورِ اداری روبرو شه، اما قامت بلند کسی که در آستانه‌ی در ظاهر شد، جونگوون رو به عقب روند.

کیم هیون‌وو، مدیر ارشد بخش بازرسی، با کت‌وشلواری که اتوی اون بی‌نقص به نظر می‌رسید و نگاهی که مثل تیغ برنده بود، مقابلش ایستاده بود.

هیون‌وو حتی نگاهی به پرونده‌ای که زیر دست بازپرس مسئول بود ننداخت؛ به سردی به اون اشاره کرد که از اتاق خارج شه. بازپرس، که از این حرکتِ مدیر ارشد جا خورده بود، بی‌درنگ تعظیمی کرد و با عجله از اتاق بیرون رفت. هیون‌وو در رو پشت سرش بست، اما قفل نکرد؛ فقط به جونگوون خیره شد.

جونگوون سعی کرد لرزش خفیف دستانش رو زیر آستین کتش پنهان کنه و با همون لحن سرد و قاطعش گفت:

-گفته بودید بیام اینجا، اما فکر نمی‌کردم شما شخصا وقتتون رو برای یه دانشجو تلف کنید، گفتن باید با بازپرس پرونده حرف بزنم.

هیون‌وو، با لبخندی که ذره‌ای گرما در اون نبود، به سمت میزش رفت و با اشاره به صندلی فلزی مقابلش گفت:

-بازپرس‌ها برای پرونده‌های عادی هستن، جونگوون شی. و پرونده‌ی تو... یا بهتر بگم، چیزی که تو درگیرشی، دیگه از حالت عادی خارج شده.

اون به صندلی تکیه داد، انگشتانش رو در هم گره کرد و با نگاهی که انگار داشت تمام وجود جونگوون رو اسکن می‌کرد، ادامه داد:

-بشین. ترجیح میدم خودم مستقیماً از زبون خودت بشنوم که چرا دانش‌آموزی با آینده‌ی درخشان تو، سر از جاهایی درمیاره که نباید.

جونگوون روی صندلی نشست. این یه بازجویی تمام‌عیار بود و هیون‌وو دقیقاً می‌دونست کجا رو هدف بگیره. جونگوون زیر نگاه سنگین اون، احساس کرد که شاید کل نقشه‌اش برای پنهان کردن پرونده در خطره.

هیون‌وو پرونده رو باز کرد و با انگشتان کشیده‌اش روی جلد اون ضرب گرفت.

-می‌دونی، یانگ؟ من خیلی وقته تو و اون دوستت، پارک جونگسونگ، رو زیر نظر دارم، اون مدارکی که با ترس و لرز، طی اون حادثه از دست جی برداشتی و فرار کردی... فکر کردی کسی نمی‌فهمه؟

جونگوون گلوش رو صاف کرد. صداش در فضای بسته اتاق پیچید:

+من فقط یه دانشجوی حقوقم. شما دارید به حریم خصوصی من تجاوز می‌کنید.

هیون‌وو خنده‌ی کوتاهی کرد؛ صداش شبیه به خرد شدن شیشه بود. از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت. کرکره‌ها رو کمی باز کرد تا نور بی‌رمق عصرگاهی روی میز بیفته.

-مقاله پژوهشی؟ یا چیز های دیگه؟

تو که بهتر از من می‌دونی اون کاغذها چی هستن. اون مدارک قدیمی که راجب هایون و سوهی هستن، حکم مرگ خیلی‌های دیگه‌ست که الان توی همین ساختمان نفس می‌کشن. اون پرونده رو بهم بده.

اون چرخید و با نگاهی نافذ به جونگوون خیره شد: -ببین، جونگوون، من یه معامله‌ی شرافتمندانه برات دارم. پرونده رو به من بده، بی سروصدا تمومش می‌کنیم.

من می‌تونم جی رو به یه جایگاه عالی برسونم. می‌دونم چقدر اشتیاق وکیل شدن رو داره. می‌تونم کاری کنم که بعد از فارغ‌التحصیلی، توی بهترین دفتر وکالت سئول استخدام بشه. زندگی درخشانی در انتظارشه، بدون سایه‌ی نحس پرونده مادرش. تو هم که دوستش داری، مگه نه؟ پس نذار جاه‌طلبی‌های کورکورانه‌ت، آینده‌ی اون رو نابود کنه.

جونگوون که تا مرز انفجار پیش رفته بود، ناگهان از جاش بلند شد؛ صندلی با صدایی گوش‌خراش به عقب پرتاب شد. اون به سمت میز هجوم آورد و با دو دست روی اون کوبید:

+بس کن! تو داری روی خون مادر اون معامله می‌کنی؟

اون به جلو خم شد، صورتش در چند سانتی‌متری هیون‌وو بود. صداش از خشم می‌لرزید:

+نکنه اون دفعه، وقتی اون زن بی‌گناه کشته شد،

توهم اونجا بودی؟ نکنه تو اون کسی بودی که دستور شلیک رو داد؟ باورم نمی‌شه دارم با کسی حرف می‌زنم که شاید قاتل کسیه که جی تمام زندگیش رو وقف سوگواری برای اون کرده!

هیون‌وو با خونسردی کرکننده‌ای خودکارش رو بین انگشتانش چرخوند و با نگاهی تحقیرآمیز ادامه داد:

-جونگوون، تو داری برای چیزی می‌جنگی که اصلاً به نفع تو نیست. فکر کردی اگه این پرونده پیش تو بمونه و یه روزی حقیقت رو به جی بگی، اون ازت ممنون می‌شه؟

اون قدمی به سمت جونگوون برداشت:

-نه، پسر جوان. حقیقت اون‌قدر زهرآگینه که وقتی جی بفهمه تو تمام این مدت می‌دونستی و بهش نگفتی، یا بدتر، بفهمه تو این پرونده رو نگه داشتی تا اون رو به مسیر نابودی بکشونی، اولین کسی که ازش متنفر می‌شه، تویی.

اون تو رو ترک نمی‌کنه... اون تو رو به خاطر پنهان‌کاری‌هات، به خاطر این بازی کثیفی که راه انداختی، می‌کشه. جی، وقتی این حقیقت سیاه رو بفهمه، تبدیل به یه حیوون درنده می‌شه که تشنه‌ی خونه. و اولین خون؟ ممکنه خون خود تو باشه.

هیون‌وو دستش رو روی شانه جونگوون فشرد:

-حالا انتخاب کن. می‌خوای جی در آغوش موفقیت باشه، یا می‌خوای با حقیقت تلخی که قراره رابطه‌تون رو به آتش بکشه، نابودش کنی؟

جونگوون به دیوار پشت سر تکیه داد. هیون‌وو درست می‌گفت؛ اون در یه تله افتاده بود. اگه سکوت می‌کرد، قاتل مادر جی پیروز می‌شد، و اگه حرف می‌زد، آینده‌ی جی و جون خودش رو به خطر می‌انداخت. هیون‌وو به صندلی‌اش برگشت و دوباره پرونده رو باز کرد.

-بشین جونگوون. مدتی بهت وقت میدم. یا پرونده رو برام میاری یا... آینده خودتون به خطر می‌افته.


Report Page