Loving the Guilty
𝗏𝖾𝗅ı𝗇Genre : Drama - Tragedy - Mystery - Psychological - Philosophical - Romance - Smut
" 그를 사랑한 건 죄였을까,
아니면... 그를 믿은 게 죄였을까 ? "
قسمت هفتم، قلب های آشکار
جونگوون نفس عمیقی کشید. با آخرین جرئتی که در تنش باقی مونده بود، چشمهاش رو به چشمهای هیون وو دوخت. اما هرچه بیشتر به سیاهی عمیق چشمای اون مرد خیره میشد، سرگیجهای طاقتفرسا به سراغش میاومد، انگار داشت به یه گودال بیپایان نگاه میکرد.
هیون وو با دیدن سکوت طولانی جونگوون، تماس چشمی رو قطع کرد.
بدون گفتن حرف اضافه ای، یه قدم به جلو برداشت و با حرکتی ناگهانی، دستش رو دور بازوی جونگوون حلقه کرد و اون رو محکم در مشتش گرفت.
-پس نمیخوای چیزی بگی؟ اینجوری مجبور میشم به جرم همدستی با مجرم بازداشتت کنم.
جونگوون با شنیدن کلمهی "مجرم" مردمکهاش لرزید. با حرصی که تو لحن لرزان اما نافذش موج میزد، زیر لب با حرص گفت:
+مجرم... کیه؟
هیون وو لحظهای به صورت رنگپریدهی جونگوون خیره موند.
سپس، صورتش ترکیبی از درماندگی ظاهری و تمسخری بیرحمانه به خود گرفت.
دستش رو از بازوی اون برداشت و ناگهان، سکوت مرگبار صحنه رو با قهقههای خشک و بلند شکست.
جی، که تمام این مدت از فاصلهای نزدیک شاهد ماجرا بود، با دیدن این واکنش جنونآمیز، ابروهاش در هم گره خورد.
اون لبهاش رو از شدت استرس انقدر میگزید که طعم خون رو تو دهنش حس میکرد.
هیون وو انگشت اشارهاش رو به سمت دانشجویانی گرفت که با وحشت دور صحنهی جرم جمع شده بودن:
-جوونها! حتی این دانشجوی ممتاز کلاستون هم نمیدونه مجرم کیه! واقعاً با این قدرت تحلیلی چطور توی همچین دانشگاه معتبری حقوق میخونید؟
با دیدن صورت برافروخته دانشجو ها از بهت و ترس، دوباره به سمت جونگوون چرخید، صورتش رو نزدیکتر آورد و با صدایی که فقط اون میشنید، پچپچ کرد:
-به نظرم برای خیلی چیزها هنوز بیتجربهای، یا...شاید هم خودت رو به نفهمی زدی...مگه نه، یانگ جونگوون؟ نگران نباش، نمیذارم کسی از حماقتت بو ببره.
قبل از اینکه جونگوون بتونه واکنشی نشون بده و سوالی بپرسه، هیون وو عقب کشید و با صدای رسا گفت:
-حالا که چیزی نمیدونید، وقتتون رو نمیگیرم. به کلاسهاتون برگردید!
درست در لحظهای که بازرسها شروع به عقبنشینی کردن، هیون وو با حرکتی ظریف،در حال مرتب کردن یقه اش بود.
بعد دوباره به سمت جونگوون متمایل شد. نگاهش، سرد و نافذ، مثل تیغی روی صورت جونگوون کشیده شد:
-بعد از تموم شدن کلاسها، میای ادارهی آگاهی، متوجه شدی؟
جونگوون، نفسش در سینه حبس شد، فقط تونست به آرومی سرش رو تکون بده.
هیون وو و تیمش صحنه رو ترک کردن، اما سایهی سنگین حضور اونها همچنان بر فضای دانشگاه باقی موند.
جونگوون حالا میتونست لرزش پاهاش رو حس کنه.
اون خوب میدونست؛ این فقط یه بازرسی ساده نبود، یه بازی روانی بود که هیون وو استاد تمامعیارش بود.
بدون درنگ، با قدمهایی تند و نامنظم به سمت جی رفت که هنوز در شوک اتفاقات اخیر، مثل یه مجسمه در میان نوارها ایستاده بود.
وقتی به جی رسید، بازوی اون رو گرفت و به گوشهای دور از گوشهای شنوا، کشید.
+جی... ازت چی پرسیدن؟
جی سرش رو بالا آورد. چشماش از خشم و اضطراب میدرخشید.
-اونا...راجب پرونده ای که قایمش کردی. ازم پرسیدن. اون مرد... اون داشت با ما بازی میکرد جونگوون.
اون میدونست تو چی پنهان کردی، یا حداقل... داشت جوری رفتار میکرد که فکر کنیم میدونه.
جونگوون به اطراف نگاه کرد، صداش به زمزمهای لرزان تبدیل شد:
+اون گفت باید بیام اداره اگاهی، باید جوری رفتار کنم که بو نبره، اما مطمئن نیستم باید چطور رفتار کنم،
نمیدونم...
اون مرد احتمالا چیزی رو میدونه که ما هنوز بهش نگفتیم-
جی حس کرد خون در رگهاش به جوش اومده. این همون رفتاری بود که همیشه از اون میدید:
هر بار که بحث به نقطهی حساس میرسید، جونگوون با یه جزئیات بیاهمیت، راه فرار پیدا میکرد. انگار از مواجهه با حقیقت میترسید.
جی با یه حرکتی ناگهانی و پر از خشم، دستش رو بالا آورد و چانهی جونگوون رو محکم گرفت. انگار میخواست اون رو به زور وادار کنه که به واقعیت پیش روش نگاه کنه، به چشمایی که حالا از درد و اضطراب میسوختن.
جونگوون از شدت تماس دست سرد و محکم جی، شوکه تکون خورد. درد خفیفی در فکش پیچید، اما مهمتر از اون، نگاه خیرهی جی بود که اون رو مجبور کرد چشماش رو به چشمای اون بدوزه.
جی با لحنی که از شدت عصبانیت و بیقراری میلرزید، میان حرف بیربط جونگوون پرید:
-داری بحث رو عوض میکنی...جونگوون.
من نمیخوام بدونم اون عوضی چی میخواد بگه،
من میخوام بدونم...میخوام بدونم چرا بدون اینکه اون پرونده رو نشونم بدی، قایمش کردی؟
جونگوون مکثی کرد، اخمهاش در هم گره خورد.
با احساس سفتی استخونهای فکش و درد ناشی از فشار، به سختی زمزمه کرد:
+جی... تمومش کن. درد میگیره.
اما جی، که حالا تمام تمرکزش روی پیدا کردن اون حقیقت پنهان بود، انگار نه انگار که درد اون رو شنیده باشه. اون با صدایی که حالا کمی غمگینتر شده بود، ادامه داد:
-توی اون پرونده چی هست که بدون اینکه حتی بذاری من ببینمش، قایمش کردی؟... مدتها بود میخواستم ازت بپرسم، اما به هر بهانهای ازم فاصله گرفتی. هر بار که نزدیک میشدم، یه دیوار جدید دور خودت میکشیدی.
حتی نمیذاشتی حالت رو بپرسم و بهت نزدیک بشم، همه اینا بخاطر اون پرونده لعنتیه، آره؟
صدای جی حالا به بغض آلوده شده بود.
اشک تو گوشهی چشماش حلقه زد، اما هنوز تسلیم نشده بود. اون با نگاهی که حالا ترکیبی از خشم و اندوه بود، گفت:
-من رو بگو... چشم بسته بهت اعتماد کردم چون میدونستم بعداً سر فرصت پرونده رو بهم نشون میدی.
فکر میکردم این سکوت تو، یه دلیل منطقی داره... فکر میکردم شاید برای محافظت از منه. اما حالا... حتی معلوم نیست چی توی مغز لعنتیت میگذره که همهچیز رو ازم مخفی میکنی.
جونگوون با احساس سنگینی نگاه جی و دردی که در فکش میپیچید، ناگهان جاخالی داد.
با فریادی که از شدت درماندگی و بغض، شکسته بود، دستهاش رو روی سرش فشار داد و گفت:
+تمومش کن! فقط تمومش کن... من چیزی ندارم که بهت بگم! جی... بهم فشار نیار!
اون بدون درنگ، سعی کرد تا فرار کنه و از محل دور بشه تا جی رو نبینه،
اما جی، که از این واکنش ناگهانی شوکه شده بود، بلافاصله پشت سرش دوید و با صدایی بلند فریاد زد:
-جونگوون وایسا!
جونگوون، در حالی که اشک های داغش روی صورتش جاری شده بودن و بار سنگین مخفی کردن پرونده و احساسات کوچک و بزرگی که بخاطر جی تجربه میکرد، تمام این مدت داشت روی دوشش فرو میریخت، سرش گیج رفت. پاهاش سست شد و با قدمهایی نامنظم، به سمت یکی از کلاسهای خالی رفت.
جی، دنبالش رفت. وقتی به کلاس رسید، از شکاف زیر در، دید که جونگوون به گوشهای خزیده و خودش رو آغوش خودش جمع کرده.
اشکهاش بیوقفه روی گونههاش میغلتید.
جی با دیدن این صحنه، لحظه ای تعجب و درماندگی همراه با شرم، خودش رو به جای خشم داد.
در رو باز کرد و با قدمهای آروم به سمت جونگوون رفت. وقتی نزدیکش شد، رو به روی اون زانو زد.
جونگوون که از نزدیک شدن ناگهانی جی میترسید، سعی کرد با دستهاش اشکش رو پاک کنه و روش رو برگردونه، اما فایدهای نداشت.
-جونگوون...تو داری گریه میکنی؟
با نشنیدن جوابی از جونگوون، جی دستش رو با تردید به سمت بازوی جونگوون دراز کرد، اما قبل از اینکه بتونه اون رو لمس کنه، جونگوون با وحشتی که از نگاه جی در چشماش موج میزد، سعی کرد دوباره جاخالی بده. اما این بار، موفق نشد.
جی با عکسالعملی سریع، اون رو در آغوش بازوهاش گرفتار کرد. جونگوون در میان بازوهای جی، با صورتی خیس از اشک و بدنی لرزان، کاملاً بیحرکت موند. انگار تمام قدرت بدنیاش در همون لحظهی برخورد، از تنش روانی بالا تخلیه شده بود. اون نمیتونست مقاومت کنه، نه چون نمیخواست، بلکه چون دیگه توان جنگیدن با خودش و جی رو نداشت.
با لکنت شدیدی که نشان از فروپاشی کامل داشت، زیر لب زمزمه کرد:
+فقط... تـ تنهام بذار...
اما این جمله، بیشتر از اونکه یه دستور باشه، یه التماس بیصدا بود. دیگه سعی نکرد فرار کنه، به دیوار تکیه داده بود و اجازه میداد وزن سنگین غمهاش، در میان آغوش جی فرو بره.
جی، که حالا تمام خشم و سوالهای بیپاسخش در مقابل این ضعف، رنگ باخته بود، سرش رو کمی پایین آورد. اون متوجه شد که با هر بار لرزش شانههای جونگوون، قلب خودش هم با ریتمی دردناک میتپه. با صدایی آروم زمزمه کرد:
-من... واقعاً متاسفم... توی شرایط بدی بهت فشار آوردم...
جی مکث کرد. اون میدونست که دیگه، وقت پرسیدن درباره اون پرونده نیست. اون متوجه شده بود که جونگوون در حال غرق شدن در دریایی از خاطرات یا رازهای کثیفه که اون رو از درون خوردن. جی الان فقط میخواست اون رو ثابت نگه داره، تا شاید در این آرامش اجباری، جونگوون بتونه دوباره نفس بکشه.
بعد از چند لحظه، جونگوون در حالی که هنوز سرش رو در سینهی جی پنهان کرده بود، با صدایی بسیار ضعیف و کنایهآمیز، زیر لب گفت:
+کلاس رو... پیچوندیم...
جی، که از شنیدن این جملهی بیربط و در عین حال بیمعنا در اون لحظهی حساس، کمی غافلگیر شده بود، آروم لبخندی زد و در حالی که سعی میکرد نفسهاش رو منظم کنه، زمزمه کرد:
-مهم نیست... الان اصلاً مهم نیست. فقط باید اول مطمئن بشم حالت خوبه یا نه...
جونگوون سرش رو کمی از سینهی جی عقب برد، صداش از شدت بغض و خستگی، به لرزهای بیجان تبدیل شده بود.
اون با نفسهایی که از شدت فشار قفسهی سینهاش، کوتاه و مقطع شده بودن، با صدایی که از ته گلو میاومد، زمزمه کرد:
+حال من... برای هیچکس مهم نیست، جی... حتی تو.
اون مکث کرد و اشک کوچکی، بیاختیار از گوشهی چشمش جاری شد و روی گونهی پر از استرسش نشست. اون ادامه داد:
+اگه لازم باشه، همه رو... حتی تو رو... میاندازم کنار. تو... تو فقط داری با عذابوجدان خودت میجنگی... میخوای با مهربون بودن... خیال خودت رو راحت کنی... با خودت تکرار میکنی که آدم بدی نیستی...
جی خواست حرفش رو بزنه، خواست بگه که اینطور نیست، اما جونگوون با تلخی و با نگاهی که انگار داشت به آیندهای تاریک خیره میشد، جملهی بعدی رو با لکنت و ناتوانی گفت:
+حتی اگه... یه روزی... حقیقت رو بفهمی... از من دور میشی.
من... من باهات بدرفتاری میکنم، جی.
من آدم امنی نیستم... تو... تو هیچوقت نمیتونی کسی مثل من رو دوست داشته باشی... چون من فقط... باعث میشم اسیب ببینی.
اون این رو گفت و دوباره سرش رو پایین انداخت، انگار که همین چند کلمه، تمام توان جسمیاش رو از خودش گرفته باشه.
اون در واقع داشت جی رو از خودش دور میکرد؛ داشت با این حرفها، دیواری از ترس و گناه دور خودش میساخت تا قبل از اینکه جی به حقیقت برسه، اون رو ترک کنه تا کمتر آسیب ببینه.
-جونگوون...کافیه.
جی، که از شنیدن این جملات، احساس ناتوانی محض میکرد، احساس کرد خون تک رگهاش منجمد شده.
این حرفهای جونگوون، مثل تیغهایی بودن که نه فقط به خودش، بلکه به جی هم آسیب میزدن. جی از این حجم از خودتخریبی و این تلاش بیهوده برای دور کردن عشق بین دوتاشون، به مرز جنون رسیده بود.
اون نمیخواست با منطق اون بجنگه، چون میدونست جونگوون در حال غرق شدنه و درست متوجه شرایط بینشون نیست.
جی میخواست این جریان بیپایان سمی و این کلمات مسموم رو قطع کنه. فقط میخواست دهن اون رو که فقط به صحبت از تاریکیهای خودش باز میشد، ببنده، دیگه بیشتر از این تحمل این حجم از تاریکی رو نداشت.
تحمل خودتخریبی جونگوون و ریختن غم تو خودش رو نداشت.
+ولی تو متوجه نیستی جی-
جی در حالی که چشمانش از شدت فشار روانی پر از اشک بود، صورتش رو جلو آورد و محکم لبهاش رو به لب های جونگوون کوبید تا صدای دیگه ای از اون نشنوه.
جی لبهای جونگوون رو جوری با ولع میبوسید که انگار این آخرین باریه که میتونست وجود جونگوون رو احساس کنه.
همزمان، دستش را زیر کمر جونگوون سفت کرد تا اون رو در کاملاً در اختیار خودش بگیره. جونگوون مثل مجسمهای بیجون شده بود؛ تنها چیزی که از اون باقی مانده بود، انگشتایی بود که با فشار زیاد، یقه لباس جی رو گرفته بودن و بند انگشتانش از شدت فشار، سفید شده بود.
در میانهی اون همه سردرگمی، یه چیزی در وجود جونگوون تکون خورد. این حس، برای اون غریبه نبود. اون این بار هم، مثل قبل، در میانهی یه کشش بیامان قرار گرفته بود. حسی که با تمام آشوبش، به شکلی عجیب، بهش آرامش میداد. براش عجیب بود که انگار بدنش برای رهایی از بند اون تقلا نمیکرد.
وقتی جی عقب کشید و هردو تونستن نفس بکشن، جی پیشونیاش رو به گونهی جونگوون چسبوند و در سکوتی که از نفسهای سنگینشون پر شده بود، گونهاش رو به آرومی نوازش داد.
جونگوون چشماش که تا لحظهای پیش از خشم میسوخت، حالا مهآلود شده و در میانهی لرزش، به سقف خیره شده بود.
اون نه عقب نشست و نه حمله کرد؛ اون فقط همونجا که دراز کشیده بود، با بغضی که راه نفس رو در گلوش بسته بود، سرش رو خم کرد و به سر جی نگاه کرد. نگاهی که ترکیبی از نفرت از خودش و کششی بیاختیار بود. لبهاش میلرزید و سعی میکرد کلمات رو از میان اون گره گلوش بیرون بکشه.
با لحنی لرزان و کنایهآمیز زمزمه کرد:
+چرا...؟
اون مکث کرد، نفس لرزانی کشید که انگار تمام توانش رو میگرفت، با صدایی که از شدت بغض، خشدار شده بود، ادامه داد:
+چرا انقدر... ماهرانه... یه کاری میکنی که گارد من بیاد پایین؟... چرا کاری میکنی که... که ناخودآگاه بهت توجه کنم و بیشتر بخوام کنارت باشم؟ من با کلی دلیل برات توضیح دادم که چرا نمیخوام باهات باشم.
اون این رو گفت و سرش رو کمی پایین انداخت، انگار که اعتراف به این موضوع، براش سنگینتر از هر اشتباهی بوده باشه. اون داشت میگفت که جی، با همون آرامش و همان رفتارهای غیرقابلپیشبینیاش، داره امنیت درونی اون رو نابود میکنه. اون داشت تمام دیوارهایی رو که جونگوون با خون دل برای محافظت از خودش و جی ساخته بود، فرو میریخت.
جی، در حالی که به چشمهای لرزان و درماندهی جونگوون خیره شده بود، لبخند غمگین و عمیقی روی لبهاش نشست؛ لبخندی که بوی تسلیم و در عین حال پیروزی میداد. اون نه با کلمات، که با تمام وجودش به سمت او متمایل شد.
سرش رو کمی خم کرد و بار دیگه بوسهی عمیق و طولانیاش رو بر پوست گردن جونگوون نشوند. گرمای نفسهاش و فشار ملایم لبهاش، لرزهی درون جونگوون رو دوچندان کرد. جی همونجا، در حالی که صورتش رو به گردنش چسبونده بود، با صدایی که از شدت احساس، بم و لرزان شده بود، لبهاش رو نزدیک گوش اون آورد و زمزمه کرد:
-تو درک نمیکنی… نمیدونی چقدر برای این لحظه که اینجوری نگاهم کنی و این حرف رو بهم بزنی، لحظهشماری میکردم…
اون مکثی کرد، انگار میخواست با این سوال، سد دفاعی ذهن جونگوون رو که همیشه به دنبال منطق بود، در هم بشکنه:
-مغزت این رو درک میکنه؟ یا قراره برای این هم استدلال و دلیل بیاره؟! من دوستت دارم جونگوون… این حقیقت، قابل انکار نیست-
جی بیش از اونکه بتونه حرفش رو ادامه بده، صدای ممتد و گوشخراش زنگ تلفن جونگوون سکوت سنگین کلاس رو شکافت.
لحظهای، زمان ایستاد.
جونگوون، در حالی که هنوز شوکه از حرف های جی بود، با گیجی به گوشی لرزان روی میز نگاه کرد.
اون لحظهای مکث کرد، انگار میخواست باور کنه که این صدا و این حرف جی بخشی از همون رویاست، رویایی که به نظر دروغین و دست نیافتنی بود، رویای اینکه آزادانه بدون هیچ مانع و ترسی جی رو دوست داشته باشه.
اما لرزش گوشی، حقیقت تلخ رو فریاد میزد.
اون با درماندگی و اضطراب، گوشی رو از روی میز برداشت. چشمانش، که تا لحظاتی پیش از عشق و خشم میسوخت، حالا از نگرانی خالص تار شده بود. اون با نگاهی پرسشگر و پر از اضطراب به جی خیره موند؛ انگار میخواست بگه:
"ببخشید، نباید این لحظه اینطور قطع میشد... "
اما نمیتونست.
اون با دستی که کمی میلرزید، گوشی رو به گوشش چسبوند. مکثی کرد، با دقت گوش داد و با حرکتی ناخودآگاه، عقب رفت. اون قدمهای کوتاهی به عقب برداشت، به دیوار تکیه داد، اما همچنان چشمانش رو از روی جی برنمیداشت.
با صدایی که ردی از لرزش و احتیاط در اون بود، گفت:
+گوشم با شماست... بله...
سکوتی سنگین از پشت خط میاومد. جی، که حالا با اضطراب، ایستاده بود و به جونگوون نگاه میکرد و منتظر واکنش اون بود، دید که چه جوری پیشونی جونگوون درهم گره میخورد و چشمانش با هر کلمهی شنیده شده، بیشتر از قبل تار میشد.
جونگوون با صدایی که سعی میکرد کنترلش کنه، گفت:
+متوجه شدم... دوساعت دیگه اونجام.
اون گوشی رو قطع کرد. سکوت کلاس، حالا از قبل سنگینتر و ترسناکتر بود. نگاه جونگوون از گوشی به جی افتاد؛ نگاهی که دیگه نه از سر عشق بود و نه از سر خشم، بلکه نگاهی بود که از عمق یه حقیقت ناشناخته میاومد که خیلی چیز هارو تغییر میداد.