Lovesick
Part 3چند دقیقه بعد از پیام دادن به سونگهوا، هونگجونگ رسید و با عجله وارد اتاقش شد.
سان با دیدنش نفس راحتی کشید.
مرد کوچیکتر با تعجب توی چشمهای رفیقش نگاه کرد.
- کجاست؟
سان با سر به سمت چپ خودش اشاره کرد. هونگجونگ جلوتر رفت و وویونگ رو درحالی که توی خودش جمع شده، روی زمین دید.
چشمهاش نیمه باز بود و انگار به سختی نفس میکشید.
هونگجونگ با عصبانیت صداش رو بالا برد.
- چرا عین احمقا فقط نگاه میکنی؟ بیا کمک کن بلندش کنیم.
سان بالاخره به خودش اومد و از جاش بلند شد.
کنار وویونگ زانو زد. با تردید دستهای لرزونش رو به بدنش نزدیک کرد و اون رو توی بغلش گرفت.
هونگجونگ جلوتر حرکت میکرد و سان درحالی که وویونگ رو براید استایل در آغوشش گرفته بود، پشتش حرکت میکرد. بدون توجه به نگاه متعجب منشیش قدمهای بلندی برداشت و از اونجا دور شد.
وقتی به آسانسور رسیدن هونگجونگ مستقیم دکمهای که به سمت پارکینگ میرسید رو لمس کرد. بعد از چند دقیقه، حالا اونها توی ماشین هونگجونگ بودن و اون با سرعت زیادی به سمت بیمارستان میروند.
هونگجونگ ماشین رو کنار بیمارستان کوچیکی که همون نزدیکی بود، نگه داشت. سان با عجله از ماشین پیاده شد و با قدمهای سریعش اون رو به داخل برد.
پرستارها دورش رو گرفتن و اون رو راهنمایی میکردن. وقتی وویونگ رو روی تخت گذاشت، دکتر هم اومد و مشغول معاینه شد.
پرستارها همسر سابقش رو دور کردن.
هونگجونگ هم که بعد از پارک کردن ماشین تازه وارد بیمارستان شده بود به سمت سان رفت.
- کجاست؟
سان که احساس گناه مثل طنابِ محکمی دور گلوش پیچیده بود، سرش و پایین انداخت.
- دارن معاینهاش میکنن.
هونگجونگ با کلافگی نفسش رو بیرون داد.
- دقیقا چیکار کردی که اینجوری شد؟
سان که اصلا حال خوبی نداشت، دستهاش رو جلوی صورتش گرفت.
- گند زدم.
- چرا جوری رفتار میکنی که بعدش اینطوری پشیمون بشی؟
سان به سمت صندلیهای انتظار رفت و روش نشست.
- نمیدونستم انقدر حالش بد میشه، فکرش رو هم نمیکردم انقدر جدی باشه.
هونگجونگ کنارش نشست.
- چندبار بهت گفتم باهاش بهتر رفتار کن؟
سان که دیگه نمیتونست اشکهاش رو نگه داره سرش رو پایین انداخت و شونههاش شروع به لرزیدن کرد.
- متأسفم...
هونگجونگ دستی روی شونهی رفیقش کشید.
- اینو به من نباید بگی...به وویونگ باید بگی.
چند دقیقه بعد هونگجونگ و سان سمت دکتر که درحال برگشتن بود رفتن.
هونگجونگ با نگرانی پرسید:
- حالش چطوره؟
دکتر آروم و با خونسردی جواب داد:
- حالش به خاطر ضعف ناشی از فشار عصبی بد شده. الان بهش سرم زدیم و یکم دیگه حالش بهتر میشه. پیشنهاد میکنم از تنش، فشار و استرس دور باشه.
دوتاشون خم شدن و با قدردانی تعظیم کوتاهی درمقابل دکتر کردن.
هونگجونگ با لبخند کوچیکی گفت:
- ممنونم ازتون.
دکتر در مقابل سری تکون داد و رفت.
گوشی سان که توی جیبش بود به صدا در اومد.
رو به رفیقش که اون هم توجهش جلب شده بود گفت:
- من باید به جلسهم برسم. چیزی شد خبرم کن.
هونگجونگ سرش رو تکون داد و قبل از رفتن سان، بدون گفتن چیزی سوئیچ ماشینش رو بهش داد.
- ممنونم، مراقب وویونگ باش.
هونگجونگ آروم سر تکون داد.
- نگران نباش.
دوستان به نشانه اعتراض برای اینکه یه سری سایلنت هستن پارت جدید کوتاهتر آپلود شد، اگه خواستار پارت های طولانیتر هستین اشتیاق خودتون و نشون بدین.💘