Lovesick

Lovesick

Part 2


از توی ماشینش به شرکت بزرگ چوی نگاه می‌کرد. شرکتی که سال‌ها پرقدرت باقی مونده بود.

وارث چوی گروپ، چوی سان جوری شرکت رو اداره می‌کرد و موفق بود که همه انگشت به دهن بودن.

این مسئله‌ای بود که بعد از طلاق و وضعیت بدِ شرکت خودشون، پدرش بارها و بارها توی سرش زده بود!

بعد از آخرین مکالمه‌ش با سان واقعاً استرس داشت. می‌دونست قرار نیست رفتار خوبی نصیبش بشه ولی چیزی که نمی‌دونست این بود که چطوری باید تحمل می‌کرد؟! سان تنها کسی بود که بهش ارزش داده بود، با رفتارهای سان اعتماد به نفس وویونگ رشد کرده و جونی دوباره گرفته بود؛ از پس هرکسی می‌تونست بر بیاد جز سان!

اون عادت نداشت سان باهاش کج بکشه، هیچ جوره نمی‌تونست سان رو دشمن خودش بدونه و واقعا ازش متنفر باشه. هرچقدر هم که می‌گفت باز هم ته دلش برای داشتن عشق و علاقه‌ش بال بال می‌زد.

ولی به خاطر دخترش باید باهاش رو به رو می‌شد. حتی شده زانو می‌زد و ازش التماس می‌کرد! اصلاً تا وقتی این قلب وا مونده‌ش از حرکت وایسته اونجا توی دفترش زار می‌زد، ولی هرجوری شده دوباره دخترش رو می‌دید.

از ماشین پیاده شد. بعد از بستن در، قفلش کرد.

نگاه سطحی‌ای به خیابون انداخت و وقتی ماشین در حال حرکتی ندید، به قدم‌هاش سرعت بخشید.

جلوی در شیشه‌ای و سنسوردارِ شرکت ایستاد و به محض باز شدنش، قدم بلندی برداشت و وارد شد. انگار صدای اون قدم اونقدری بلند بود که تمام سَرها و نگاه‌ها سمتش بچرخه. وویونگ که توی این مرحله وقتی فهمید این همه توجه جلب کرده، استرسش افزایش پیدا کرد. کاش فقط توی لباس پوشیدن جوری عمل می‌کرد که کسی نتونه قیافه‌ش رو ببینه و تشخیصش بده. سعی کرد بی‌اهمیت جلوه بده، هرچی نباشه توی نقش بازی کردن برای خودش استادی بود. نقشه‌ی این شرکت رو از بر بود؛ با اعتماد به نفس و جدیت قدم برمی‌داشت. جلوی در آسانسور قرار گرفت. با زدن دکمه‌ی آسانسور کمی منتظر اومدنش شد.در آسانسور با صدای "دینگ" مانندی باز شد. وویونگ با همون اعتماد به نفسِ ساختی‌ِ همیشگی وارد اتاقک‌ آسانسور شد و پشت سرش چندین نفر دیگه هم وارد شدن. مرد و زن‌هایی که داخل آسانسور بودن هرچند که سعی می‌کردن ضایع نباشن، ولی وویونگ می‌تونست متوجه نگاه‌ها و پچ‌ پچ‌هاشون بشه. بدون نگاه کردن و توجه کردن به هیچ کدومشون به محض رسیدن به طبقه‌ی موردنظر از آسانسور خارج شد.

راهِ راهروی بزرگی که به اتاق سان ختم می‌شد رو در پیش گرفت. به اطراف نگاه می‌کرد، مثل اینکه سان به سلیقه‌ی‌ خودش تغییر دکوراسیون داده بود.

تم شرکت که تا قبل این چند سال، یه حس قدیمی و سلطنتی می‌داد الان مدرن و ساده بود. دیگه خبری از فرش‌های قرمز و کاغذ دیواری‌های طلایی رنگ نبود. کمی جلوتر رفت و با منشی سان که زنی جوون با موهای بلوند بود مواجه شد. اولین باری نبود که اون رو ملاقات می‌کرد. یک‌بار وقتی باردار بود به دیدن سان رفته بود؛ اون زمان سان شرکت بود و وویونگ به خاطر اینکه ماه‌های آخر بارداریش بود باید توی خونه استراحت می‌کرد، ولی استراحت و خونه‌نشینی برای فرد پر جنب و جوشی مثل وویونگ امکان پذیر نبود! خیلی یهویی دلش برای سان تنگ شده بود و حس می‌کرد اگه یکم دیگه شوهرش رو نبینه دیوونه می‌شه. برای همشون این رفتار وویونگ عادی شده بود. اون تو تایم بارداریش خیلی به سان وابسته شده بود و هر لحظه خواستار عشق و توجهش بود.

پس تصميم گرفت به شرکت بره تا شوهرش رو ببینه، ولی منشی وویونگ رو داخل اتاق راه نداد؛ وویونگ چیکار کرد؟ شروع کرد داد و بیداد و سان رو از جلسه بیرون کشوند. اونم اومد و بدون اینکه بابت این رفتارِ همسرش سرزنش کنه، اون رو تو بغلش گرفت و آرومش کرد. حتی به منشیش تذکر داد تا همیشه وقتی وویونگ میاد بی‌ چون و چرا بذاره وارد اتاقش بشه!

وویونگ نگاه حق به جانبی به منشی‌ای که پشت میز بود و حتی با دیدنش بلند هم نشده بود انداخت.

به این فکر می‌کرد که حتی ذره‌ای شعور تو وجودش نبود. درسته اون و سان از هم طلاق گرفته بودن و از چشم بقیه دیگه هیچ ربطی به هم نداشتن ولی وویونگ آدم که بود! می‌تونست به احترامش از جاش بلند بشه و یکم به خودش زحمت بده.

وویونگ با دیدن رفتاری که از نظرش گستاخانه بود، بدون اینکه بخواد چیزی بگه سمت در اتاق سان رفت!وقتی بی‌احترامی می‌کرد نباید انتظاری بیش از این می‌داشت. وویونگ با اینطور افراد مثل خودشون رفتار می‌کرد.

همین که دست چپش دستگیره‌ی فلزی و سردِ در اتاق سان رو لمس کرد منشی از جاش بلند شد و با سرعت به سمتش اومد.

- شما نمی‌تونین بی‌اجازه وارد بشین.

وویونگ آروم سرش رو به سمت منشی چرخوند و با نگاه مصممش تو چشماش خیره شد.

- یادت رفته من کی‌ام؟!

- خیلی وقته نبودین بهتون حق می‌دم در جریان نباشین، رئیس وقتی یکی تو اتاقشه اجازه‌ی ورود کس دیگه‌ای رو نمی‌ده.

وویونگ چشماش رو چرخوند و نفسش رو بیرون داد.

- بکش کنار...

منشی برای لحظه‌ای سکوت کرد و ادامه داد.

- مثل اینکه شما هنوز تو حال و هوای گذشته هستین!وویونگ تک‌ خنده‌ای کرد.

- نه مثل اینکه شما تو حال و هوای گذشته هستین چون این جونگ وویونگ اونی نیست که نتونه از پس تو بر بیاد. تو که سهله، الان رئیستم بیاد ازش نمی‌ترسم پس بکش کنار!

جمله‌ی آخرش رو بی‌اختیار با صدای بلندی گفت. اعصابش به مو بند بود و تحمل این بحث‌های مزخرف، اون هم با یه همچین آدمی رو نداشت.

به یکباره در اتاق رو با شدت باز کرد و صحنه‌ی رو به روش زیاد به مزاجش خوش نیومد.

سان و یه مردِ کم سن و سال درحالی که رو به روی هم نشسته بودن با هم خوش و بش می‌کردن و انگار تا قبل باز شدن در توسط وویونگ، تو یه حال و هوای دیگه‌ای بودن...

وویونگ نگاهش رو بینشون چرخوند. نیازی نبود به چهره‌ی همسر سابقش دقت کنه تا بتونه متوجه عصبانیتش بشه، با یه نگاه گذرا هم قیافه‌ش داد می‌زد که عصبی شده. منشی سان از لحنی استفاده می‌کرد که به شدت رو مخ وویونگ بود.

- رئیس ایشون باهام درگیر شدن و هر‌ چقدر گفتم اجازه ندارن وارد بشن پافشاری کردن.

وویونگ با نگاه جدیش که باعث شده بود چشم‌هاش مثل یه خط صاف بشه، دقیقاً تو سیاهیِ چشم‌های سان نگاه کرد.

- باید باهم صحبت کنیم، الان!

سان تکونی خورد و وویونگ فکر کرد قراره از جاش بلند بشه، ولی فقط فنجون قهوه‌ش رو توی دستش گرفت و بی‌توجه به وویونگ کمی نوشید.

بعد از قرار دادن فنجون توی نعلبکی زیرش، آرنجش رو روی دسته‌ی مبل چرمی اتاقش گذاشت و تکونی به انگشتاش داد.

- الان برای تو وقت ندارم.

اون الان داشت بیرونش می‌کرد؟ وویونگ عصبی یه پاش رو به زمین کوبید.

- چوی سان!

- اگه بخوای لج کنی حراست رو خبر می‌کنم.

توی چشم‌هاش نگاه کرد و با حرفش تمام غرورش رو خورد کرد.

با کلافگی از اتاق بیرون رفت و تمام حرص و عصبانیتش رو سر در اتاق خالی کرد، جوری محکم کوبید که دیوارهای شرکت به لرزه در اومد و صدای بلندی ایجاد کرد. با آشفتگی و غم راه اون مسیر رو طی و از آخرین ذره‌های تحملش برای گریه نکردن استفاده می‌کرد.

نه وویونگ تو باید قوی باشی، به خاطر دخترت!

ولی این سان اونی نبود که برای خم ابروی وویونگ، زمین و‌ زمان رو به هم می‌دوخت.

اصلاً دلش نمی‌خواست چشمش به قیافه‌ی نحس منشی رو مخ سان بیفته، واقعاً اگه حرفی می‌زد نمی‌تونست قول بده که چشماش رو در نیاره.

روی صندلی‌هایی که کنار در اتاق سان وجود داشت جاگیر شد. خم شد و دوتا آرنجش رو روی زانوش قرار داد.

با کلافگی شدید پاهاش رو با هر ثانیه تکون می‌داد و هر صدم ثانیه براش مثل سال‌ها عذاب جهنم بود.

از ته دلش الان می‌خواست وارد دفتر بشه و تا جون تو دستاشه سان رو کتک بزنه. کی وقت کرده بود انقدر ازش متنفر بشه؟ چطوری تونست کسی که به قول خودش عشقش بود رو اونجوری جلوی غریبه‌ها خورد کنه و حتی لحظه‌ای تردید نداشته باشه؟! چطور تونست صورت غم‌زده و بی‌پناه وویونگ رو ببینه و همچنان به کارش ادامه بده؟

چشم‌هاش رو روی هم گذاشت و داشت تلاش می‌کرد تا روحیه‌ی از هم پاشیده‌ش رو به سختی سر و سامون بده. دست‌هاش به شدت می‌لرزید و قلبش انگار هر یک دقیقه در میون نمی‌زد و از کار میفتاد. اگه اون لحظه اون منشی رو مخ رو به روش نبود دستش رو به موهاش می‌رسوند و محکم، تا وقتی که کنده بشن می‌کشیدشون! یا انقدری محکم می‌زد تو سر خودش که تا چند زور احساس کنه جمجمه‌اش تَرَک برداشته! این حالات عصبی و جنونش بلایی بود که این زندگی سرش آورده بود.

اگه اون لحظه فکر دخترش نبود نمی‌تونست افکارش رو کنترل کنه و سمت پنجره‌ی‌ بزرگی که چند متر اون طرف‌تر قرار داشت، نره. کاری که سان انجام داده بود کمتر از پرت کردنش از پنجره نبود.

چرا انقدر صحبت‌هاشون طولانی شده بود؟ دقیقاً داشتن چی‌ می‌گفتن؟ چرا اصلاً اونطوری صمیمی جلو هم نشسته بودن؟ سان به خاطر اون مرد اینطوری باهاش رفتار کرد؟

حس می‌کرد راه تنفسش به خاطر بغضِ مثل سنگش بسته شده. انقدری بی‌حال شده بود که حس می‌کرد اگه یکبار دیگه پلکاش رو روی هم بذاره از حال میره. کاش از برادرش کمک می‌گرفت و با اون می‌اومد. کاش انقدر کار رو برای خودش سخت نمی‌کرد. کاش می‌مرد و همه راحت می‌شدن. همیشه اینجوری فکر می‌کرد، تنها کسی که مطمئن بود براش ناراحت می‌شه رفیقش بود. وگرنه همه فقط تا چند روز براش عزاداری می‌کردن و بعدش وویونگ از خاطرشون برای همیشه پاک می‌شد.

صدای در اتاق سان بلند شد و پسر ازش خارج شد. منشی به احترامش بلند شد و تعظیم کوتاهی کرد.

وویونگ بدون توجه به هیچ کدومشون از جاش بلند شد و وارد اتاق سان شد.

در رو محکم‌ پشت سرش بست.

- اون پسره کی بود؟

سان روش رو ازش برگردوند و روی صندلیِ پشت میزش نشست.

- فکر نمی‌کنم به تو ربطی داشته باشه.

- دوست پسرته؟

سان تیزی نگاهش رو سمت وویونگ گرفت؛ انگار که قصدش بریدن گردنِ وویونگ بود.

- اگه باشه؟

قطره اشک مزاحمی توی چشم‌های وویونگ حلقه زد و روی صورتش چکید.

بی‌حال خندید.

- جونگ وویونگ خر کی باشه که بخواد چیزی بگه! من عادت کردم به اینکه هیچ ارزشی برای آدما نداشته باشم.

با این جمله انگار حتی سان هم قلبش برای لحظه‌ای لرزید.

اشک توی چشم‌های وویونگ دو برابر شد.

- تو خیلی سال پیش منو از زندگیت پرت کردی بیرون! تنها خواسته‌ی من الان اینه که بذاری دخترم رو ببینم.

اخم روی صورت سان پررنگ‌تر شد.

- فکر کنم تموم حرفام رو دیروز زدم. نظرم عوض نمی‌شه. توی شناسنامه‌ی‌ هانا منم که به عنوان پدرش ثبت شدم و هانا جز من هیچ پدر دیگه‌ای نداره. الکی خودتو خسته نکن. دختر من دیگه بزرگ شده! دیگه نمی‌ذارم بازیچه کارهای تو بشه.

وویونگ سرش رو پایین انداخت و با قدم‌های بی‌رمقش سمت سان رفت. کنار صندلیِ سان، خیلی یهویی روی زمین افتاد.

سان جا خورد و با چشم‌های درشت بهش نگاه می‌کرد. کف دست‌هاش رو روی سرامیک سرد اتاق سان گذاشت. صداش به خاطر گریه کردن می‌لرزید و نازک‌تر از مواقع عادی شده بود.

- سان...خواهش می‌کنم ازت. من دارم می‌میرم برای دوباره دیدنش. اینکارو نکن. بذار یکبارم شده ببینمش. سان من دیگه‌ نمی‌تونم با دلتنگیش زندگی کنم.

سان روش رو برگردوند. ترجیح می‌داد اصلاً اون مرد رو توی این وضعیت نبینه! تمام تلاشش رو می‌کرد که ری‌اکشنی نشون نده و صورتش رو همونطوری بی‌حس نگه داره.

با شنیدن صدای گریون وویونگ، با شنیدن اینکه داره اینجوری با این صدا این جملات رو به زبون میاره، چشم‌هاش به خاطر اشک سوخت، انگار که اگه پلک‌ می‌زد، قطره اشک بزرگی روی صورتش فرود می‌اومد.

وویونگ با زحمت خودش رو جلو کشید و این‌بار به پارچه‌ی‌ شلوار سان چنگ‌ زد.

- سان بیا تصور کن من فردا می‌میرم خب؟ حداقل بذار چند دقیقه ببینمش و تو حسرت دیدنش نمی‌رم. هر لحظه ممکنه این قلب کوفتیم از حرکت وایسته. من دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. تمام روحم داره نابود می‌شه.

یادتون نره نظرتون و باهام به اشتراک بذارین، قطعا تاثیر زیادی روی روحیه من و روند داستان داره.💋

و یه نکنه مهم اینه که فکر کنم یه سریا معرفی شخصیت رو نخوندن، از دستش ندین، با خوندنش می‌تونین بهتر کارکتر ها رو بشناسین و درکشون کنین.

در آخر توی چنلی که عکسا داخلش قرار داده شده لطفا جوین ندین :)) مجبور میشم ریمتون کنم.


Report Page