Lover boy in Daegu
𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,سر و صدا از همهجا میاومد، صدای تشویق طرفدارا، فریادای پرشوق، و اسم تهیون و یونجون که تو سالن کنسرت تو ژاپن میپیچید. نور صحنه پشت سرش بود، داغ و خیرهکننده، و تهیون با یه لبخند حرفهای به سمت اتاق گریم میرفت.
پنجمین کنسرت تور ژاپنشون تازه تموم شده بود، و حالا یه ماه از شروع تور گذشته بود. بدنش خسته بود، عرق روی پیشونیش میدرخشید، ولی ذهنش جای دیگهای بود. هر شب، وقتی تو اتاق هتل تنها میموند، با اون سکوت سنگین که فقط صدای کولر میشکستش، یاد بومگیو میافتاد.
نه فقط تو تنهایی، وقتی تو اتاق گریم زیر نورای تند آرایش میشد، وقتی روی صحنه با ریتم موسیقی میرقصید، وقتی جلوی دوربین با یه لبخند مصنوعی با خبرنگارها شوخی میکرد، یه دلشوره عجیب تو وجودش میچرخید. از همون صبحی که تو ویلای ججو چشماشو باز کرده بود و دیده بود بومگیو غیبش زده، این حس توخالی مثه یه سایه دنبالش بود.
نمیتونست دقیق توضیح بده چی تو وجودشه. شکست عشقی بود؟ نمیدونست. آخرین باری که عاشق شده بود، غم داشت، ولی اینبار انگار یه تیکه از وجودش گم شده بود.
تو هواپیما به سمت چین، کنار یونجون نشسته بود و به ابرای سفید بیرون پنجره زل زده بود.
×: کانگ تهیون، چته؟
یونجون انگار متوجه حال گرفته هم تیمیش بود. تهیون نفس عمیقی کشید، نگاهش هنوز به پنجره بود.
-: بومگیو... بعد از اون شب تو ججو، یهو غیبش زد. انگار همهچیز یه رویا بود.
صداش یه کم لرزید، انگار داشت یه زخم تازه رو باز میکرد.
-: فقط دفتر سورمهایشو جا گذاشت. هنوزم همراهمه، ولی... نمیتونم بازش کنم.
یونجون یه لحظه ساکت شد، بعد با یه لبخند نرم گفت: شاید عمداً جا گذاشتش. شاید میخواسته نشون بده واقعی بود.
تهیون سرشو چرخوند و به یونجون نگاه کرد. دفتر بومگیو تو کیفش بود، همون روزی که از ججو برگشته بود نگهش داشته بود.
همون روزی که رسید، میخواست بره دنبال بومگیو، بپرسه چرا غیبش زده، ولی منیجرها سرشو با تمرین، مصاحبه، و جلسه پر کرده بودن. حالا ترسش از باز کردن دفتر بیشتر از هر چیزی بود. میترسید چیزی توش بخونه که قلبشو بشکنه، یا بدتر، چیزی که نشون بده بومگیو اصلاً بهش فکر نمیکنه.
-: پس... باید بخونمش؟
×: به نظرم وقتشه، تهیونی. شاید جواب دلشورهت اونجا باشه.
وقتی به هتلشون تو چین رسیدن، یونجون مثل جنازه روی تخت اتاقش ولو شده بود، ولی تهیون تو اتاق خودش بیدار بود. نور کمسوی لامپ کنار تخت روی دیوارا سایه مینداخت، و دفتر سورمهای بومگیو تو دستش بود. انگشتاش روی جلدش میچرخید، ولی قلبش تند میزد، انگار داشت به یه پرتگاه نزدیک میشد.
باید میخوابید، باید به برنامههای فردا، کنسرت بعدی، مصاحبهها و تمرین فکر میکرد، ولی هر چقدر سعی کرد از دفتر فرار کنه، بیشتر بهش کشیده میشد. دلشوره مثل یه موج تو وجودش بالا و پایین میرفت.
نفس عمیقی کشید و به تاج تخت تکیه داد. دستشو روی جلد سورمهای کشید، و عجیب بود، ولی انگار گرمای دست بومگیو رو روش حس میکرد.
تو خیالش، بومگیو کنارش بود، بدون هیچ لباسی زیر ملافههای سفید تخت هتل، با اون چشمای درشت و پرذوق بهش زل زده بود. با همون لحن شیطنتآمیز گفت
"چرا بازش نمیکنی، تهیونی؟"
تهیون چند بار سرشو تکون داد، انگار میخواست خیال بومگیو رو از سرش بیرون کنه. بالاخره، با انگشتای لرزون، دفتر رو باز کرد. قلبش تندتر زد، نفسش تو سینه حبس شد.
صفحه اول یه نقاشی بود، یه صفحه که انگار بعدا با منگنه به برگه اول دفتر چسبیده بود، یه پسر با موهای صورتی زیر نور آفتاب، با یه لبخند که انگار کل دنیا رو روشن میکرد. زیرش، با دستخط شلخته بومگیو نوشته شده بود
"تهیونی، تو همیشه قهرمان داستانامی."
تهیون نفسشو آروم بیرون داد، انگار یه وزنه از روی قلبش برداشته شده بود.
--
"اوه، بالاخره ساخت این دفتر تموم شد!
سلام من چوی بومگیوام و هفده سالمه و از وقتی خودمو شناختم، عاشق درست کردن دفتر و کتابچهام. اتاقم همیشه پر از کاغذای چروک و باطلهست.
برگههای امتحانی که خطخطی شدن، تکههای مقوا از جعبههای پاره، حتی کاغذای رنگی که از مغازهها کش میرم. باهاشون دفترای جورواجور درست میکنم، با جلدای دستساز که گاهی با مداد رنگی روشون نقاشی میکشم یا با نخ و چسب به هم میچسبونمشون.
این دفتر سورمهای رو خودم از صفر ساختم، پارچهشو از کمد مامانبزرگم قاپیدم! وقتی بازش میکنم، قلبم یه جورایی میلرزه، چون قراره پرش کنم با یه عالمه نقاشی و نوشته که انگار دارن منو فریاد میزنن.
اولش اصلاً نمیدونستم از کجا شروع کنم. این صفحههای سفید انگار داشتن باهام دعوا میکردن "خب، حالا چی بنویس؟" برای همین گفتم از خانوادم شروع کنم.
یه نقاشی از بابا میکشم، با اون عینکای ضخیم و لبخند کج و کولهش که وقتی غرق روزنامهست میاد رو صورتش. یه دونه هم از سوجین، خواهر کوچولوم، با اون چشمای گنده و موهای بافته که همیشه تو خونه مثل یه پروانه وول میخوره. باید مامانو هم بکشم نه...
ولی مامان واقعیم، وقتی من هنوز خیلی بچه بودم غیبش زد. فقط یه تصویر تار تو سرمه، یه لبخند گنگ و یه بوی گلی که گاهی تو خواب میاد سراغم. هیچوقت ازش دلخور نشدم، حتی وقتی بابا میگفت ما رو ول کرده و رفته. دلم براش تنگ شده، خیلی زیاد. گاهی شبها به سقف زل میزنم و فکر میکنم کاش پیداش کنم، فقط یه لحظه بغلش کنم و بپرسم چرا ما رو تنها گذاشتی؟
بعدش بابا با این زن جدیده ازدواج کرد؛ نامادریم. تو نقاشی، موهاشو بلند و یه لبخند زورکی براش کشیدم. وقتی همه دور همیم، انگار پرنسس قصههاست؛ باهام مهربون حرف میزنه، موهامو نوازش میکنه، حتی برام کیک درست میکنه و میگه "بومگیو، تو پسر خوبمی." ولی وقتی تنها میمونیم، انگار یه ماسک از صورتش میافته.
یه بار که بابا نبود، چون لیوان آبو رو فرش ریختم، یه سیلی محکم بهم زد که تا شب صورتم داغ بود. یا وقتی ظرفا رو دیر شستم، با یه نگاه یخزده میگفت "تو فقط بلدی گند بزنی، نه؟" انگار من کیسه بوکسش بودم.
چند بار خواستم به بابا بگم، ولی وقتی میدیدم چطور با عشق بهش نگاه میکنه، زبونم قفل میشد. نمیخواستم اون برق تو چشمای بابا خاموش شه. فقط میرفتم تو اتاقم و گریه میکردم، آروم که کسی نفهمه.
بعد سوجین به دنیا اومد، و انگار یکی تو قلبم یه چراغ روشن کرد. سوجین دختر نامادریمه، ولی من دیوونهشم. با اون خندههای ریز و دستای کوچیکش که همیشه به تیشرتم چنگ میزنه. وقتی بابا خونه نیست و نامادریم با دوستاش تو خونه قمار میکنه و صدای خندههاشون هالو پر میکنه، من سوجینو بغل میکنم و براش لالایی میخونم تا خوابش ببره.
الان توی این دفتر براش یه خرگوش گنده کشیدم، چون دیوونه خرگوشه. وقتی نشونش دادم، با ذوق جیغ کشید "بومگیو، این مال منه؟" دلم رفت براش. انگار همه غمام یه لحظه گم شدن.
از وقتی سوجین اومد، نامادریم کمتر گیر میداد. منم بیشتر وقتا به سوجین چسبیده بودم، انگار اون یه سپر بود که منو از همهچیز نگه میداشت.
تو این دفتر، یه عالمه نقاشی از سوجین قراره بکشم؛ سوجین با کلاه صورتی که بابا براش خریده، سوجین با بستنی که نصفشو رو صورتش مالیده، سوجین که داره با مداد رنگیام خطخطی میکنه و میخنده. هر بار که این صفحهها رو نگاه میکنم، قلبم یه کم گرم میشه.
این دفتر فقط یه مشت کاغذ نیست، انگار همه منه،همه غصههام، همه خندههام، همه چیزایی که نمیتونم به یکی بگم."
تهیون با یه لبخند به نقاشی های دختر کوچولو توی دفتر نگاه کرد. معلوم بود بومگیو خیلی خواهرشو دوست داره چون ازش کلی نقاشی کرده بود و کلی رنگ استفاده کرده بود، در صورتی که برای نامادریش فقط از مداد سیاه استفاده کرد.
"امسال تو مدرسه یه جورایی عجیبه. حس میکنم دارم زیر یه عالمه استرس له میشم، مخصوصاً وقتی نماینده کلاس، هیونگجین، بهم نزدیک میشه. اولش فکر میکردم چون اون پسر خیلی خشک و جدیه، یه جورایی ازش حساب میبرم. با اون عینکای نازک و موهای مشکی که همیشه مرتبه، انگار همیشه داره همهچیزو کنترل میکنه.
ولی کمکم فهمیدم قضیه فقط این نیست. قلبم که تند میزنه، دستام که عرق میکنن، اینا به خاطر جدیتش نیست. یه چیز دیگهست. حس میکنم دیدگاهم به پسرا داره عوض میشه، انگار یه چیزی تو وجودم داره جابهجا میشه.
فکر کنم که پسرا رو دوست دارم. این یعنی پی؟ الان چند شبه که تو تختم به سقف زل میزدم، دلم میخواست یکی بتونه مغزم رو خاموش کنه. اگه کسی بفهمه چی؟ اگه دوستام، معلمام، یا (خدا نکنه) نامادریم بفهمه چی میشه؟ تو مدرسه همه از این چیزا شوخی میکنن، ولی اگه بدونن من جدیام، چی بهم میگن؟ میترسم نگاهشون عوض شه، انگار دیگه بومگیوی همیشگی نباشم.
یه وقتایی حس میکنم دارم تو خودم غرق میشم، ولی نمیتونم جلوی این حسو بگیرم. انگار قلبم داره یه چیزی رو فریاد میزنه که من تازه دارم صداشو میشنوم. ولی یه نفر تو کلاسه که این استرسو یه کم آروم میکنه؛ سوهو.
یه پسر ساکت و آرومه که درسش هم بد نیست. همیشه گوشه کلاس میشینه، با یه هدفون دور گردنش و یه لبخند آروم که انگار فقط برای خودش نگهش میداره. اولین بار که لبخندشو دیدم، انگار قلبم یه لحظه ایستاد. یه جورایی ساده بود، ولی انقدر گرم و واقعی که نمیتونستم چشم ازش بردارم.
دارم باهاش صمیمی میشم. اول فقط سر پروژههای گروهی باهم حرف میزدیم، ولی بعد زنگای تفریح کنارش مینشستم، درباره آهنگای مورد علاقمون گپ میزدیم یا سر امتحانای ریاضی غر میزدیم. هر چی بیشتر دربارهش میفهمم؛ بیشتر دارم عاشقش میشم
اینکه عاشق کتابای علمیتخیلیه، اینکه وقتی عصبی میشه ناخناشو میجوه، اینکه یه گربه داره که اسمشو گذاشته "کدو".
این اولین باره که واقعاً یکیو دوست دارم، البته اگه کراش بچگانهم به هری پاتر رو فاکتور بگیریم! سوهو فرق داره. وقتی کنارشم، انگار دنیا یه کم سبکتره.
یه عالمه نقاشی ازش کشیدم. یه پرتره که داره به پنجره زل زده، با نور آفتاب که روی موهاش میافته. یه دونه دیگه که داره با خودکارش خطخطی میکنه و زیر لب غر میزنه که معلم شیمی زیادی سختگیره."
تهیون با اخم به نقاشی ها نگاه کرد انگار میخواست سوهو رو توی نقاشی ها خفه کنه. چیزی که از نقاشی های بومگیو فهميده بود، سوهو چشمای گربه ای و صورت گرد و بامزه ای داشت. یعنی تایپ بومگیو همچین آدمیه؟
"هر بار که نقاشیاشو میکشم، حس میکنم یه کم بهش نزدیکترم. این روزا بیشتر باهم وقت میگذرونیم؛ بعد مدرسه تو کافه نزدیک پارک میشینیم، قهوه میخوریم و درباره چیزای بیربط حرف میزنیم. یه بار دستش آروم به دستم خورد، و من انقدر خجالت کشیدم که سرخ شدم، ولی اون فقط خندید.
"چته، بومگیو؟ زیادی قهوه خوردی؟"
قلبم داشت از جا درمیاومد. تو اتاقش بودیم. روی تختش نشسته بودیم، و داشت برام درباره یه کتاب جدید حرف میزد. یهو ساکت شد، بهم زل زد.
"بومگیو، من... فکر کنم خیلی دوستت دارم."
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، خم شد و لباشو روی لبام گذاشت."
تهیون خیلی جلوی خودشو گرفت که برگه های دفترو پاره نکنه. نمیدونست چرا قلبش انقدر مچاله شده بود انگار که میخواست اولین همه چی برای بومگیو باشه. یادش رفته بود که بومگیو ازش بزرگتره و حتما تجربه هایی داشته.
"هنوز طعم لباش رو لبامه. قلبم داشت میترکید، انگار همهچیز تو یه لحظه کامل شده بود. ولی...
گوشیم زنگ خورد. شماره خونه بود. وقتی جواب دادم، صدای لرزون نامادریم گفت "بومگیو، بابات... تصادف کرده. تو بیمارستانه."
انگار دنیا زیر پام خالی شد. با عجله از خونه سوهو زدم بیرون، قلبم تو گلوم بود. وقتی به بیمارستان رسیدم، بابا دیگه نبود.
تصادف اونو ازم گرفت، و من فقط تو راهرو بیمارستان وایستاده بودم، با چشمای پر اشک و یه غم که انگار داشت خفهم میکرد. بابا همیشه برام یه تکیهگاه بود، حتی اگه نمیتونستم همهچیزو بهش بگم. حالا که نیست، انگار یه سوراخ گنده تو قلبمه.
الان شبایی که تو تختم گریه میکنم، به سوجین فکر میکنم، به اینکه حالا فقط من و اون موندیم. به نامادریم که هنوزم نمیتونم باهاش کنار بیام. به سوهو که نمیدونم چطور باید باهاش روبهرو شم."
تهیون برای چند ثانیه به اون صفحه دفتر خیره شد، آخرین نقاشی ای که بومگیو از پدرش کشیده بود. معلوم بود که دستاش میلرزیدن و اشک های خشک شده روی کاغذ، قلب تهیونو به درد میآورد.
نوک انگشتشو روی کاغذ کشی، دقیقا همون جایی که ۵ سال پیش قطره اشک بومگیو ریخته شده بود، انگار که میخواست درد و رنج پسر بزرگترو حس کنه و یه جورایی موفق شده بود.
"هنوز یه ماه از رفتن بابا نگذشته، و من انگار تو یه کابوس گیر کردم. حالم اصلاً خوب نیست. بیشتر روزا تو اتاقمم، با سوجین بازی میکنم یا براش نقاشی میکشم تا یه کم حواسم پرت شه. ولی غم مثه یه سایه دنبالمه، و هر شب که سرمو میذارم رو بالش، حس میکنم یه تیکه از وجودم گم شده.
دیشب بدترین شب عمرم بود. داشتم با سوجین تو هال بازی میکردم، یه خونه مقوایی براش درست کرده بودم و اونم با ذوق عروسکاشو توش میچید. یهو نامادریم از اتاقم اومد بیرون، با یه قیافه که انگار آتیش گرفته. این دفتر سورمهای تو دستش بود، و من همون لحظه فهمیدم چه بلایی سرم اومده. بدون اجازهم دفترمو خونده بود. چشمای پر از خشمش بهم زل زده بود، و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، شروع کرد به داد زدن.
"این چیه نوشتی؟ پسرا؟ تو چرا اینجوری شدی؟ تو یه آبروریزی هستی!"
سوجین ترسیده بود و خودشو پشت من قایم کرد. من فقط ماتم برده بود، قلبم تند میزد، ولی زبونم قفل شده بود. نامادریم دفتر رو پرت کرد زمین و اومد سمتم. یه سیلی محکم به صورتم زد، انقدر محکم که گوشه لبم پاره شد و خون اومد. سوجین گریهش گرفت، ولی نامادریم بازم داد میزد.
"فکر کردی میذارم تو این خونه این کثافتکاریا رو بکنی؟"
بعد بازومو گرفت و منو کشید سمت در. سعی کردم مقاومت کنم، ولی انقدر عصبی بود که عملاً پرتم کرد بیرون. در با یه صدای بلند بسته شد، و من رو پلههای سرد جلوی خونه ولو شدم، با صورتم که هنوز از سیلی میسوخت و خون که از لبم میچکید."
تهیون دفترو محکم توی مشتش گرفت انگار که میخواست تا دگو بدوه تا فقط اون زن رو بکشه. برگه هایی که به دفتر منگنه زده شدن نشون میداد که وقتی بومگیو این خاطره ها رو نوشته بود دفتر دستش نبوده.
"نمیدونستم کجا برم. فقط کیفمو برداشتم و با پای پیاده رفتم خونه سوهو. وقتی در زدم، با یه قیافه نگران درو باز کرد.
"بومگیو؟ چی شده؟"
صداش پر از ترس بود وقتی صورتمو دید. ولی من نمیتونستم حرف بزنم. فقط رفتم تو بغلش و گریه کردم. اونم منو برد تو، رو تختش نشوند و سعی کرد صورتمو تمیز کنه، ولی هر چی پرسید چی شده، فقط سرمو تکون دادم و گریهم شدیدتر شد. نمیتونستم بگم. نمیتونستم بگم که نامادریم دفترمو خونده، که فهمیده من پسرا رو دوست دارم، که منو مثه یه آشغال از خونه پرت کرده بیرون.
ترسیده بودم، خیلی زیاد. حس میکردم همهچیز داره فرو میریزه. خونهم، سوجین، حتی خودم. فکر اینکه دیگه نمیتونم پیش سوجین باشم، اینکه شاید نامادریم بهش بگه من چطور آدمیم، مثه یه خنجر تو قلبم بود.
دلم یه پناهگاه میخواست، یه جایی که بتونم خودمو قایم کنم، جایی که این همه درد و ترس نباشه. سوهو بغلم کرد، سعی کرد آرومم کنه، ولی حتی گرمای بغلش هم اون حس امنو بهم نداد.
انگار هیچجا دیگه خونم نبود. تو سرم فقط صدای دادای نامادریم میپیچید، و خون روی لبم که هنوز مزهشو حس میکردم. تو اون لحظه، فقط دلم میخواست گریه کنم تا شاید این غم سنگین یه کم سبکتر شه. ولی نمیشد. انگار قلبم داشت زیر این همه درد میشکست.
دیروز، بعد از اون شب کابوسوار که تو خونه سوهو موندم، برگشتم خونه. قلبم تو سینهم میلرزید، فکر میکردم نامادریم بازم قراره داد بزنه یا بدتر، باز کتکم بزنه. ولی وقتی درو باز کردم، انگار همهچیز عادی بود. سوجین تو هال داشت با عروسکاش بازی میکرد، و نامادریم تو آشپزخونه بود و با یه لبخند عجیب بهم نگاه کرد.
"بومگیو، کجا بودی؟ نگرانت شدم."
صداش انقدر مهربون بود که مو به تنم سیخ شد. باورم نمیشد همون زنیه که دیشب منو از خونه پرت کرد بیرون. یه لیوان شیر برام ریخت.
"بشین، یه چیزی بخور."
انگار نه انگار که دفترمو خونده و صورتمو زخمی کرده. من فقط گیج بودم. تو سرم پر از سؤال بود؛ چرا یهو اینجوری شد؟ داره نقشه میکشه؟ یا واقعاً پشیمونه؟ نشستم رو مبل، ولی دستام میلرزید. نمیتونستم به چشمای نامادریم نگاه کنم.
حس میکردم تو یه تئاتر مسخرهام که همه دارن یه نقش بازی میکنن، ولی من نمیدونم خط بعدی چیه. سوجین دوید سمتم و بغلم کرد، و من فقط محکم بغلش کردم که یه کم آروم شم. ولی اون حس گیجی، اون ترس که هر لحظه ممکنه دوباره همهچیز خراب شه، ول کن نبود.
امروز که از مدرسه برگشتم، دیدم خونه پر از دوستای نامادریمه. همونایی که همیشه میان و با صدای بلند میخندن و قمار میکنن. بوی سیگار و عطرای تندشون همهجا رو پر کرده بود. وقتی درو باز کردم، یه لحظه همه ساکت شدن و با یه جور نگاه عجیب بهم زل زدن. انگار یه راز بینشون بود که من نمیفهمیدم. زیر لب باهم پچپچ کردن و خندیدن، و من حس کردم معدهم داره جمع میشه. سعی کردم بیخیال باشم، فقط سرمو تکون دادم و رفتم سمت اتاقم.
درو بستم و روی تختم ولو شدم. قلبم تند میزد، ولی نمیدونستم چرا. فقط دلم میخواست غیبمو بزنم، جایی که این نگاهای سنگین نباشه. نمیدونم چند دقیقه گذشته بود، شایدم چند ساعت. تو فکر بودم، به سوهو. یهو حس کردم در اتاقم آروم باز شد. اول فکر کردم سوجینه که اومده نقاشی بکشه یا بغلم کنه. ولی صدای پای چند نفر بود. چشمامو باز کردم و خشکم زد.
چند تا از دوستای نامادریم تو اتاق بودن، با یه لبخند ترسناک. دوتاشون دستامو گرفت، محکم، طوری که نمیتونستم تکون بخورم و یکیشون... یکیشون شروع کرد به درآوردن لباسم، انگار این یه بازی بود.
من جیغ کشیدم، سعی کردم هولشون بدم، ولی باورم نمیشد، این زنا انقدر زور داشتن که منو مثه یه بچه رو تخت نگه داشتن. قلبم داشت از جا درمیاومد، معدهم پیچ میخورد، انگار میخواستم بالا بیارم. نامادریم تکیه داده بود به در، با یه قیافه خونسرد، انگار داره یه فیلم تماشا میکنه.
"بومگیو، این برای خودته. تو حالت خوب نیست."
ولی من میدونستم دروغ میگه. بعداً فهمیدم حقیقت چیه؛ اون زن روی بدن من قمار کرده بود. انگار من یه تیکه از بازیش بودم، یه چیزی که میتونست باهاش سر دوستاشو گرم کنه. حس تهوع تو گلوم بود، ولی بیشتر از اون، ترس بود. ترس از اینکه دیگه هیچجا امن نیست. نه خونه، نه اتاقم، نه حتی این دفتر سورمهای که فکر میکردم فقط مال خودمه.
همه فکر میکنن مردا خطرناکن، ولی زن هم میتونه خطرناک باشه. نه، اصلاً انسان خطرناکترین موجوده. من فقط هفده سالمه، ولی انگار تو یه جنگم که نمیدونم چطور باید زنده بمونم. قلبم هنوز تند میزنه، و هر بار که به سوجین فکر میکنم، میترسم که اونم تو این خونه گیر بیفته. دلم یه پناهگاه میخواد، یه جایی که فقط خودم باشم، بدون این ترس، بدون این درد. ولی انگار هیچجا پیدا نمیشه."
تهیون با دهن باز به دفتر نگاه کرد انگار که باورش نمیشد. خودکار مشکی ای که نشون میداد بومگیو با حرص و فشار خاطراتو توی دفتر نوشته و بخاطر اشکهایی که ریخته جوهر خودکار کمی پخش شده. دفتری که با کلی رنگ شروع شده بود الان فقط نوشته با رنگ مشکی بود، اما چیزی که تهیون میدید رنگی تیره تر از سیاه بود. دردی که بومگیو کشید تضاد با چهره خندونش بود و برای تهیون سوال بود که چطوری بومگیو تونست دردشو قایم کنه.
"بعد از اون اتفاق وحشتناک تو خونه، نمیتونستم یه ثانیه دیگه اونجا بمونم. کیفمو برداشتم و باز دویدم سمت خونه سوهو. صورتم هنوز زخمی بود، و قلبم انقدر تند میزد که فکر میکردم میترکه. وقتی سوهو درو باز کرد و منو دید، چشاش پر از نگرانی شد.
"بومگیو؟ باز چی شده؟"
صداش لرزید، ولی من فقط رفتم تو بغلش و گریهم گرفت. نشستیم رو تختش، و من همهچیزو براش گفتم. اینکه نامادریم دفترمو خونده، اینکه فهمیده من پسرا رو دوست دارم، اینکه منو از خونه پرت کرد بیرون و بعد دوستاش... حتی نمیتونستم اون قسمتو درست تعریف کنم، چون معدهم داشت پیچ میخورد.
"سوهو، دیگه کسیو ندارم. بابام رفته، سوجین تنها چیزیه که برام مونده، ولی نمیتونم پیشش باشم. نامادریم داره نابودم میکنه."
صدام میلرزید، و اشکام مثه بارون میریخت. سوهو فقط گوش داد، دستمو گرفت، ولی سکوتش یه جورایی سنگین بود. بالاخره، تو یه لحظه که انگار همهچیز تو وجودم جمع شده بود.
"سوهو، من... دوستت دارم. واقعاً دوستت دارم."
قلبم تو گلوم بود، فکر میکردم شاید این یه راه نجاته، یه چیزی که منو نگه داره. ولی سوهو ساکت شد. چشمای آرومش بهم زل زده بود، ولی یه چیزی تو نگاهش فرق داشت. بعد با یه صدای آروم گفت
"بومگیو، من... فکر کنم اشتباه کردم. اون موقع که گفتم دوستت دارم، داشتم خودمو کشف میکردم. ولی حالا میفهمم... من به پسرا حس ندارم. متأسفم."
خشکم زد. باورم نمیشد. سوهو، همون کسی که اول به من گفت دوستت دارم، حالا داشت منو رد میکرد؟ انگار یه سطل آب یخ ریختن روم. اول فقط ماتم برد، ولی بعد یه عصبانیت داغ تو وجودم پیچید. حس کردم یه اسباببازی بودم؛ برای نامادریم، برای دوستاش، و حالا حتی برای سوهو. انگار همه تو این محله منو یه وسیله سرگرمی میدیدن. با عصبانیت از جام بلند شدم، کیفمو برداشتم.
"تو هم مثل بقیهای!"
درو محکم بستم و زدم بیرون. بارون داشت شدید میبارید، و من فقط راه میرفتم، بدون اینکه بدونم کجا دارم میرم. خیس شده بودم، ولی حتی سردی بارونم حس نمیکردم. تو سرم پر از فریاد بود. چرا سوهو منو رد کرد؟ چرا فکر کردم اون فرق داره؟ و از همه بدتر، چرا یه بخش احمقانه از وجودم هنوز توقع داشت دنبالم بیاد؟ هر چند قدم یه بار سرمو برمیگردوندم، شاید ببینمش که داره میدوه سمتم، ولی هیچکس نبود.
فقط من بودم، بارون، و یه خیابون خالی. عصبانیتم داشت خفهم میکرد، ولی زیرش یه غم سنگین بود؛ غم اینکه انگار هیچجا جای من نیست. رسیدم به یه ایستگاه اتوبوس متروکه و نشستم رو نیمکت خیس. بارون از سقف چکه میکرد و صورتمو خیستر میکرد.
تو اون لحظه، فقط دلم میخواست همهچیز تموم شه. فکر میکردم اگه همینجا، زیر این بارون، زندگیمو تموم کنم، شاید این درد لعنتی بالاخره ول کنه. ولی بعد به سوجین فکر کردم، به خندههاش، به اینکه اگه منم برم، اون تو اون خونه با نامادریم تنها میمونه. یه آتیش تو وجودم بود، یه سردرگمی که انگار داشت منو میسوزوند.
از یه طرف عصبانی بودم، از سوهو، از نامادریم، از خودم. از طرف دیگه، یه بخش کوچیک تو قلبم هنوز امید داشت؛ امید به یه روزی که بتونم جایی رو پیدا کنم که مال خودم باشه، جایی که لازم نباشه بترسم یا قایم شم. این دفتر سورمهای تو کیفمه، خیس شده، ولی هنوز باهامه.
نمیخوام تموم شم. میخوام زندگی کنم، حتی اگه الان همهچیز سیاهه.
قلبم هنوز تند میزنه، ولی این کلمات انگار یه کم منو نگه داشتن. نمیدونم قراره چی بشه، ولی فقط میخوام یه روز این آتیش سردرگمی خاموش شه و بتونم نفس بکشم."