Love me

Love me


من دانکم.

یه پسر پولدار بی غم که از هر جایی که فکرشو بکنید براش پول میریزه.زندگیم یه طورایی مثل قارونه.پسر یکی از بزرگترین تاجرای تایلند.

البته بی غم، از لحاظ مالی.

توی زندگیم هیچ چیز اون جوری که دلم میخواست پیش نرفت.مامانم از بابام طلاق گرفت چون بابام گی بود.

به دنیا اومدنمم جالبه آخه.

من حاصل یه اشتباه تو شونزده سالگی بابام بودم.بابای بیچاره من..کی فکرشو میکرد همکلاسیش، مستش کنه و به زور باهاش بخوابه تا من بدنیا بیام؟جدی مامانم چقد باهوش بود.

تنها سرمایه ای که تو زندگیم دارم پدرمه.کسی که با اینکه ناخواسته بودم، ولی هیچ وقت باهام رفتار بدی نداشت.برعکس مادرم که فقط منو به چشم یه وسیله میدید.

تا این اواخر که فهمید، شوهرش با یه پسر رابطه پنهانی داره.طاقت نیاورد و بالاخره بعد از بیست سال طلاق گرفت.


اینارو گفتم که بشناسید منو؛ ولی بدونید داستان زندگی من همین نبود.از وقتی شروع شد که من..که من عاشق اون شدم.کسی که خودش عاشق یکی دیگه بود.


____


سگ تو این زندگی.چرا باید این تایم دانشگاه باشم؟


"هی دانک؟نظرت چیه بعد از اینجا یه سر بریم شهربازی؟"


"بیخیال بوک، نزدیک سی سالته ولی هنوز بزرگ نشدی."


بوک قیافه مظلوم و به اصلاح گربه شرکی رو نشونم داد.


"نااااا، بیا بریم دیگههه خوش میگذره لطفاااا..."


ناچار سرمو تکون دادم.


"دفعه آخرت باشه به من میگی سی ساله هااا.من بیست و هفت سالمه."


"اصلا من چرا با تو دوست شدم بوکی؟"


"چیزی که من گفتم چه ربطی به چیزی که تو گفتی داشتتتتت؟"


"به بودا قسم نمیتونم بحث کنم بیخیال شو."


بعد از کلی غر غر بوک، به شهربازی رسیدیم.تمام وسیله های بازی موجود تو اون شهربازی رو امتحان کرد.ولی مگه سیر میشد؟شدید گشنه بودم ولی اون بی توجه به من، فقط دستمو می‌کشید اینور و اونور.وقتی سوار ماشین شد، کمی ازش دور شدم.


تا اینکه...


"وای نه..."


یکی محکم خورد بهم و نوشیدنی دستش، کاملا روم خالی شد.


"من واقعا معذرت میخوام آقا.."


محوش شدم..دوست داشتم زمان تو همون ثانیه بمونه و همینطوری نگاهش کنم.چطور میتونست انقد جذاب و خواستنی باشه؟


"اشکا...اشکالی نداره.چیز مهمی نیست."


"بزارید تمیزش..."


"نه نه واقعا مشکلی نیست، اوکیه."


لبخند مهربونی زد.


"چیشده دانک؟"


نگاهم از چشمای قشنگش برداشتم و به بوک خیره شدم.پسر الدنگ الان وقته اومدنه؟


"هیچی خوردیم بهم دیگه."


دوباره نگاهی به پسره کردم که مات و مبهوت بوک شده بود...هی...اون باید به من نگاه کنه چرا به بوک نگاه میکنه؟


"بیا بریم تمیزش کنیم.."


سری تکون دادم و همراهش شدم، اما صدای پسری که بهم خورده بود باعث شد برگردیم سمتش.


"ببخشید.."


بوک سوالی بهش خیره شد!..؟


"من دوستی ندارم..میتونیم باهم دوست بشیم؟"


انقدر این جمله رو مظلومانه گفت که دلم براش ضعف رفت.


"معلومه‌ که آره.بیا بریم بازی."


بوک دست اونم گرفت و کشید و خودش وسط ما درحالی که دستاشو دور بازوهامون انداخته بود به اطراف نگاه میکرد تا بازی جدید پیدا کنه..


اون شب بوک تا نزدیکای نصفه شب بازی کرد و خوش گذروند.من و اون پسر هم فقط نگاهش کردیم.نه اون حس بازی ‌کردن داشت نه من.انگاری که با نگاه کردن به بوک، همه انرژیمون تخلیه میشد.


بعد از خداحافظی طولانی، پسر رفت.حتی یادم رفت اسمشو بپرسم.کاش میشد نزارم بره..


"چقد باحال بود پسره ولی..اسمش چی بود؟"


"نمیدونم نپرسیدم."


"دوساعته وایسادید پیش همدیگه یه دونه اسم ازش نپرسیدی؟"


"ببخشید دیگه استاد.حالا برسونمت خونه یا میای خونه ما؟"


"یه جوری میگی میای خونه ما انگار قبلا اومدم."


"پس میریم خونه ما که این حس قشنگ رو تجربه کنی."


بوک چشم غره عمیقی رفت و سرشو به صندلی تکیه داد.وقتی که رسیدیم، بوک کامل خوابش برده بود.بیدارش کردم و با حالت نیمه بیدار از ماشین پیاده کردم..به زور خونه بردمش و کنار پله ها رسوندمش.


"برو بالا، اتاقای سمت راستی خالی ان.تو یکی از اونا بخواب."


سرشو تکون داد و دونه دونه بالا رفت.


"بوک؛ حواست باشه اتاق اول سمت چپ نری.بابام اونجاست."


یه دستشو بالا آورد.


"حواسم هست."


همونطور که گفتم مثل سگ گشنه بودم، و از اونجایی که نمیشد بوک رو هیچ جوره تنها بزارم، نتونستم چیزی بگیرم کوفت کنم.بودا رو شاکرم که همیشه داخل آشپزخونه یه چیزی پیدا میشه برای خوردن.

همینطور که ساندویچ آماده رو گاز میزدم، به پسری که دیدم فکر میکردم.حتی اسمشم نپرسیدم ولی بدجوری دلم میخواست تو بغلش غرق بشم.خیلی شوهر بود.


بعد از خوردن غذا، بالا رفتم و مستقیم تو اتاقم روی تخت فرود اومدم.


__

FORCE

__


چشمام تازه گرم شده بود که صداهایی از پایین اومد.حتما دانک برگشته بود.بیخیال گرفتم بخوابم که چند ثانیه بعد در باز شد و یه غریبه داخل اومد.


"هی..تو کیی؟"

خوابالو درو بست و انگاری که منو نمیبینه، روی تختم دراز کشید و بلافاصله خوابش برد.

چشمام از این گرد تر نمیشد..خوابم میومد پس بیخیال بدون اینکه به این فکر کنم که شاید دزد یا قاتل باشه، گرفتم خوابیدم.

Report Page