Love in the gray
EWANهشت سال بعد
هشت سال از زمانی که هیسونگ، جه یون رو وارد زندگیش کرد میگذره.
از اون روزی که جه یون رو پس گرفت، دیگه خودش روی کسی اصلحه نکشید.
خیلی از کارهای غیر قانونی که انجام میداد رو بیخیال شد و تمرکزش رو روی بزرگ کردن جه یون گذاشت.
بهترین مدرسه ثبت نامش کرد، کلاس های اموزشی فرستادش، بهترین وسایلش رو براش گرفت و به لطف هیسونگ، جه یون الان توی هنرستان معروف کره، رشته نقاشی رو ادامه میداد.
حتی زمانی که فهمید سمعکی وجود داره که ممکنه به جه یون کمک کنه تا پسر بشنوه، با وجود هزینه زیادش و ریسکش این کارو انجام داد.
الان با وجود اون سمعک، پسر میتونست صداهای اطرافش رو بشنوه و راحت تر با بقیه ارتباط بگیره.
با خوردن زنگ، پسر رنگ هاشو جمع کرد و همراه وسایلش داخل کیفش گذاشت. بومش رو از روی پایه جدا کرد و از کلاس خارج شد.
با وجود کم بودن مسافت بین خونه و مدرسه، بازم هیسونگ بود که دنبال پسر میومد.
البته امروز تونسته بود راضیش کنه تا خودش برگرده خونه.
تا وقتی میتونست توی این هوای خوب پیاده به خونه برگرده چه نیازی به ماشین بود؟
همونطور که بومش توی دستش بود، توی خیابون قدم میزد و سمت خونه میرفت.
بعد از چند دقیقه به خونه رسید. نگهبان ها در و برای پسر باز کردن و وارد خونه شد.
-اوه جه یونآ اومدی؟
هیسونگ همونطور که روی مبل نشسته بود و مشغول تماشای تلویزیون بود، با صدای بلند پرسید.
-اومدم هیونگی
«هیونگی». لقبی که جه یون از وقتی تونسته بود حرف بزنه، به هیسونگ داده بود.
-خوش اومدی یونآ
-هیونگی نگاه کن چی کشیدم
پسر کوچیکتر با ذوق گفت و تابلو رو بالا اورد.
هیسونگ با دیدن چهره خودش رو تابلو، چند دقیقه بهت زده به تابلو زل زد.
قبلا هم پیش اومده بود که پسر نقاشی اون رو بکشه اما تاحالا برای پروژه مدرسه نکشیده بود.
-چطوره هیونگی؟
-این... فوق العادست عزیزم. خیلی خوشگل کشیدی
-معلومه وقتی هیونگم رو بکشیم خوشگل میشه
جه یون با اعتماد به نفس گفت و به طبقه بالا رفت تا لباس هاشو عوض کنه، غافل از غوغایی که درون قلب هیسونگ ایجاد کرده بود.
پسر با عوض کردن لباس هاش، دوباره به طبقه پایین برگشت.
خدمتکار ها در حال چیدن غذا بودن و هیسونگ هم، پشت میز نشسته بود.
جه یون مثل بچگیش، صندلی کنار هیسونگ رو عقب کشید و نشست.
با رفتن خدمتکار ها، هر دو مشغول خوردن غذاشون شدن.
-اه راستی جه یونآ. این هفته تعطیلات برنامه ای داری؟
-نه هیونگی چطور؟
-میخواستم اگه کاری نداری تعطیلات بریم ججو
-واقعا؟؟ من که پایم
پسر کوچکتر با چشمای ذوق زده که هیسونگ همیشه اونا رو به پاپی تشبیه میکرد، به هیسونگ زل زده بود.
-پس اخر هفته میریم ویلای ججو
جه یون با ذوق دست هاشو بهم کوبید و دوباره مشغول خوردن غذاش شد.
هیسونگ با اینکه اخر هفته جلسه داشت، اما حاضر بود بیخیالش بشه تا بتونه کنار پسرش باشه و لبخندش رو ببینه.
دو روز مثل برق و باد گذشت و بلاخره تعطیلات اخر هفته رسید.
جه یون از شب قبل وسایلی که میخواست رو جمع کرده بود.
کیفش رو روی دوشش انداخت و با گرفتن چمدونش، اونو از پله ها پایین اورد.
پایین پله ها، توی طبقه اول، هیسونگ چمدون خودش رو توی ماشین گذاشته بود و منتظر پسر بود.
-هی بدش من میارمش
-خودم میتونم هی-
-سنگینه خودم میارم یونآ
با پایین اومدن از چند تا پله، هیسونگ از راه رسید و با جدیت چمدون پسر رو گرفت و داخل ماشین برد.
جه یون هم بعد از سپردن چمدونش به هیسونگ، سوار ماشین شد و کنار هیسونگ، روی صندلی شاگرد نشست.
هیسونگ هم با بستن در صندوق عقب، سوار ماشین شد و با روشن کردن ماشین، به سمت ججو راه افتادن.
جه یون با پشنهاد پسر بزرگتر، تلفنش رو به سیستم ماشین متصل کرد و پلی لیست مخصوص سفرش رو پلی کرد.
بیشتر مسیر، با صدای موسیقی بینشون سپری شد. تا زمانی که به استراحتگاه بین راهی رسیدن و برای خوردن غذا ایستادن.
بخش مورد علاقه جفتشون از سفر به ججو، استراحتگاه های بین راهی بود که همه جور غذایی، از جمله رامیون داشتن.
-رامیون بین راهی بهترینه
هیسونگ بعد از سرکشیدن سوپ رامیونش، ظرف رو روی میز گذاشت و گفت.
جه یون هم با دهن پر، سرش رو تکون داد و تایید کرد.
هیسونگ نگاهی به پسر انداخت. لپ هاش بخاطر حجم غذای داخل دهنش باد کرده بود و صحنه خیلی بامزه ای برای هیسونگ ساخته بود. جوری که پسر بزرگتر از میزان کیوت بودنش ضعف کرد.
در نهایت نتونست جلوی خودش رو بگیره و انگشتش رو نزدیک برد و لپ پسر رو گرفت.
جه یون با گرفته شدن لپش، سرش رو بالا اورد و به هیسونگ که با لبخند بهش زل زده بود نگاه کرد.
-خیلی ناز شدی
پسر کوچکتر با احساس سرخ شدن گونه هاش، سرش رو پایین انداخت و خودش رو مشغول خوردن غذاش نشون داد.
هیسونگ از بچگی از پسر تعریف میکرد اما نمیدونست چرا چند وقته با شنیدن تعریف های هیسونگ سرخ میشه و قلبش محکم شروع به تپیدن میکنه.
بلاخره غذا خوردنشون تموم شد و دوباره راهی جاده شدن. حالا بیشتر مسیر رو رفته بودن و فقط دو ساعت تا رسیدن به ججو باقی مونده بود.
جه یون بعد از خوردن غذا خسته شده بود و همونطور که سرش رو به شیشه ماشین تکیه داده بود، به خواب رفت.
بعد از دو ساعت رانندگی پشت سر هم، بلاخره به ویلا رسیدن.
هیسونگ ماشین رو پارک کرد و سمت جه یون برگشت تا به پسر رسیدنشون رو اعلام کنه که با چشمای بسته پسر رو به رو شد.
تمام مدت حواسش به رانندگی و جاده بود حتی متوجه نشده بود پسر خوابش برده.
با باز کردن کمربندش، از ماشین پیاده شد و سمت صندوق عقب رفت.
چمدون های جفتشون رو برداشت و داخل خونه گذاشت و برگشت تا جه یون رو بیدار کنه.
-جه یونآ... بیدار شو رسیدیم
پسر کوچکتر تکون کوچیکی خورد و دوباره خوابید. هیسونگ بازم صداش زد اما پسر خسته تر از اون بود که به این راحتیا بیدار بشه.
در نهایت، هیسونگ پسر رو بلند کرد و به اتاق خواب برد. اونو توی تخت گذاشت و بعد از در اوردن کفش و جوراب پسر، پتو رو روی اون کشید و گذاشت چند ساعت دیگه هم بخوابه.