Love in the gray

Love in the gray

EWAN

-امکان نداره... چطوری پس شما چه غلطی اینجا میکنین؟!!!

-قربان هرچقدر تلاش کردیم نتونستیم چند تا نیرو هایی که میخواستن ایشون رو بگیرن رو کشتن.

هیسونگ از شدت عصبانیت محکم پاش رو روی زمین کوبید و داد زد.

-از جلو چشمم گمشو اونور.

مرد با قدم های بلند دور شد تا بیشتر از این مورد خشم رئیسش قرار نگیره.

با بلند شدن صدای تلفنش، اون رو از جیبش خارج کرد. یه شماره ناشناس. ایکون سبز رو فشار داد و گوشی رو نزدیک گوشش کرد.

-از سوپرایزم خوشت اومد لی؟

-توی حرومزاده... همین الان اون بچه رو برگردون اینجا

-راستش... اولش هم نمیخواستم ببرمش ولی بعد یادم اومد تو که علاقه ای به بچه ها نداری پس مشکلی نیست من ببرمش که

-بهت گفتم همین الان اون بچه رو برش گردون!

-اگه میخوایش خودت باید بیای. دیگه میدونی کجا باید بیای. منتظرم لی.

با قطع شدن تماس، تلفن رو به نقطه نامعلومی پرت کرد.

-اون حرومزاده... خودم میکشمش. سان!

دستیار همیشگی هیسونگ، سان، با صدا زده شدنش توسط رئیسش نزدیک اومد.

-بله قربان.

-یه تعدادی نیرو جمع کنین میریم امارت پارک جوهون.

-چشم قربان.

با رفتن سان، به طبقه بالا رفت و وارد اتاقش شد. لباس هاشو با یه لباس مخصوص و ضدگلوله عوض کرد و با برداشتن دوتا اسلحه، از اتاقش بیرون اومد.

-اماده‌ن؟

-بله رئیس

-پس راه میوفتیم.

همه سوار ماشین شدن و سمت عمارت پارک راه افتادن. با رسیدنشون، نیرو ها وارد عمل شدن و با افراد درگیر شدن.

پسر بزرگتر به همراه یه دسته نیرو وارد عمارت شد.

-پارک جیهون!

با صدای بلندی اعلام کرد. مردی همراه با کت و شلوار، که پارک جیهون نامیده شده بود، از پله ها پایین اومد.

-به به ببین کی اینجاست لی هیسونگ. بلاخره دیدیمتون.

-همین الان اون بچه رو بیار اینجا.

-چرا انقدر دنبال اون بچه ای مگه چه ارزشی برات داره؟

-اونقدری ارزش داره که حاضر بشم تو رو همینجا بکشم، پارک.

هیسونگ همونطور که اسلحش رو مقابل پیشونی مرد تنظیم میکرد، جوابش رو داد و یا نگاه سردی به مرد زل زد.

پارک نگاهی به فرد کنارش انداخت و سری تکون داد. فرد کنارش رفت و چند دقیقه بعد همراه با پسر کوچکتر برگشت.

هیسونگ نگاهی به پسرک انداخت. رد خشک شده اشک هاش هنوز روی صورتش بود،لب هاش خشک شده بود و ترک خورده بود، چند خراش کوچیک روی دست و صورتش بود، بدنش هنوز از شوک ریز میلرزید.

هیسونگ با دیدن تمام این ها، خشم درونش دوباره شدت گرفت.

-اگه میخوای بیشتر از این کشش ندیم همین الان بچه رو بهم بده منم کاریت ندارم.

-از کجا مطمعن باشم؟

-من فقط اون بچه رو میخوام نه چیز دیگه.

-قبوله.

پارک، پسر کوچکتر رو سمت هیسونگ هل داد و هیسونگ بلافاصله پسر رو با دست ازادش بغل کرد و به خودش فشرد.

بلافاصله برگشت و چشمکی به سان زد و از اونجا خارج شد. پشت سرش سان و چند نفر دنبالش، پارک و افرادش رو به تیربارون بستن و از اونجا بیرون اومدن.

کسی که به خودش اجازه داده پسرش رو بدزده و اذیتش کنه، لیاقتش مردنه.

سر پسر کوچکتر رو از اغوشش بیرون اورد. چشمای پسر دوباره خیس شده بودن و چند قطره از چشمش پایین ریخته بود.

-ببخشید که یکم طول کشید. ولی همه چیز حل شد و دیگه نمیزارم کسی اذیتت کنه.

هیسونگ با ملایمت دستش رو روی سر پسر کشید و حرف زد. جه یون با لبخونی کردن، متوجه حرف های مرد شد و دوباره درون اغوش مرد پرید.

پسر رو همونجور که بغل کرده بود، سوار ماشین شدن و به عمارت خودشون برگشتن.

هیسونگ دستور داده بود تا برگشتنشون همه چیز رو مرتب کنن.

حالا با رسیدنشون، خونه بهم ریخته دوباره مثل قبل نظم گرفته بود و خدمتکار ها مشغول پختن غذا بودن.

پسر بزرگتر، همراه با جه یون به اتاقش برگشت تا پسر رو به حموم ببره.

چند دقیقه بعد، درحالی که با تاپ و شلوارک روی صندلی کوچیک حموم نشسته بود، درحال شستن موهای نرم جه یون بود.

پسر کوچکتر از پشت به لبه وان تکیه داده بود و هیسونگ هم موهای پسر رو با ملایمت میشست.

همینطور که پسر رو میشست، جه یون مشت کوچیکی از اب برداشت و سمت هیسونگ پاشید.

هیسونگ هم با خنده مثل پسر همین کارو تکرار کرد. چند دقیقه هر دو مشغول اب بازی بودن.

انگار نه انگار که چندین دقیقه پیش، چه اتفاقاتی افتاده بود.

هیسونگ بعد از شستن پسر، اون رو با حوله به بیرون فرستاد تا خودش هم دوش بگیره.

مدتی بعد از حموم بیرون اومد. پسر کوچیکتر هنوز همونطور که حوله به تن داشت، روی تخت نشسته بود و پاهاش رو تکون میداد.

-چرا لباس نپوشیدی الان سرما میخوری جه یون

هیسونگ با در اوردن حوله پسر، لباس هاش رو به تنش کرد. خودش هم لباس هاشو عوض کرد و بعد از خشک کردن موهاشون، همراه پسر از اتاق خارج شد.

-خسته نباشی اجوما.

هیسونگ با لبخند رو به زنی که از بچگی مراقبش بود و الانش پیش خودش کار میکرد گفت.

-مرسی عزیزم. سفره برای جفتتون چیده شده برین غذاتون رو بخورین.

هیسونگ سری تکون داد و سمت میز غذاخوری رفت. جه یون هم کنارش نشست.

غذا خوردنشون مثل روز های قبل گذشت.

با این تفاوت که هیسونگ امروز متوجه شده بود.

اون متوجه شده بود بچه ای که در ازای بدهی پدرش برداشته بود، حالا براش تبدیل به چیزی مهم تر از یه بچه عادی شده بود.

چیزی مهم که قرار بود تغییر بزرگی درون زندگی هیسونگ ایجاد کنه.

چیزی که هیسونگ هیچ وقت باورش نمیشد بتونه توی زندگیش تغییر بده

Report Page