Love in the gray
EWANبا تموم شدن غذای پسر کوچکتر، هیسونگ اونو همراه خودش به اتاق کارش برد.
موقع بالا رفتن از پله ها، پسر چند بار بخاطر شلوار بلندش کم مونده بود که بیوفته.
هیسونگ با رسیدنشون به بالای پله، اروم مقابل پسر نشست و پاچه های شلوارش رو تا زد تا کمتر باعث زمین خودت جه یون بشن.
توی اتاق کارش، جه یون کاملا اروم یک جا نشسته بود و به کتابخونه بلند و بزرگ پسر بزرگتر نگاه میکرد.
پسر بزرگتر با دنبال کردن رد نگاه اون و رسیدن به کتابخونش، یکی از برگه های کنارش رو برداشت و چیزی برای پسر نوشت و مقابلش قرار داد.
«کتاب دوست داری؟»
«خیلی»
«دوست داری یه همچین کتابخونه ای داشته باشی؟»
«اره»
«هیونگ میتونه برات بخره»
برای اولین بار خودش رو برای پسر هیونگ صدا میزد. میخواست به پسر نشون بده کسی هست که حواسش بهش هست و کارای زیادی براش انجام میده.
«واقعا؟»
جه یون با چشمای پاپی طورش به هیسونگ زل زده بود. پسر بزرگتر دستش رو اروم روی مو های ابریشمی پسر کشید و با سرش، تایید کرد.
نگاه جه یون بلافاصله پر از شادی شد. چند بار دستاش رو به هم کوبید و خنده کوچیکی کرد.
هیسونگ بدون حرکتی به پسر کوچکتر زل زده بود. لبخندش حسی رو درون پسر زنده کرده بود که یادش نمیومد اخرین بار کی تجربش کرده بود. حسی مثل شادی؟ خوشحالی؟ جوری که دلش می خواست همراه پسر با ذوق بخنده.
تقریبا دیگه مکالمه ای بینشون شکل نگرفت و جه یون همونطور که روی مبل مقابل میز هیسونگ لم داده بود، هنوزم به کتابخونه پسر زل زده بود.
هیسونگ بلاخره کارش رو تموم کرد و نگاهش رو از ایپدش جدا کرد.
پسر کوچکتر خسته و بی حوصله بنظر میرسید. حدس میزد چند ساعت نشستن اینجا خستش کرده باشه.
کش و قوسی به بدنش داد و از جاش بلند شد. با ایستادنش، متوجه نگاه خیره پسر کوچکتر بهش شد. سمتش رفت و دستش رو به سمتش دراز کرد.
-بیا بریم بیرون کوچولو.
جه یون اروم دستش رو توی دست هیسونگ گذاشت و از روی صندلی بلند شد. همراه هیسونگ از اتاقش خارج شد.
- دوست داری بریم خرید؟
مقابل چشم های منتظر پسر، لب زد. به هر حال دیر یا زود باید میرفتن تا برای پسر وسایل مورد نظرش رو بگیرن تا راحت تر اینجا زندگی کنه.
جه یون بدون دونستن مقصود دقیق پسر بزرگتر، سرش رو تکون داد. هیسونگ با عوض کردن لباسش، همراه پسر به خرید رفتن.
وارد پاساژی شدن و هیسونگ از هر مغازه وسایلی که نیاز پسر میشد رو میخرید.
لباس هایی به انتخاب جه یون، کفش و وسایلی به انتخاب جه یون، همین طور چند تا عروسک برای پسر خرید.
بعد از خرید طولانی که داشتن، بلاخره از پاساژ بیرون اومدن تا فکری به حال شکم های گرسنشون بکنن.
بارون ارومی میبارید و بوی خاک بارون خورده توی هوا پیچیده بود. هیسونگ ترجیح داد توی این هوا بیرون غذا بخورن.
بلاخره اونقدر هم ادم معروف و خطرناکی نبود که نیاز باشه محافظ داشته باشه.
با رسیدن غذاهاشون یعنی پنکیک پیازچه و دوکبوکی، که به انتخاب جفتشون بود، مشغول خوردن غذاها شدن.
-پنکیک پیازچه بهترین چیز موقع بارونه
هیسونگ با خوردن اولین لقمه از پنکیک، به زبون اورد.
جه یون هم به تبعیت از هیسونگ، کمی از پنکیک مقابلش رو خورد. با پخش شدن مزش توی دهنش، صدای کوچیکی از ته گلوش بیرون اومد که توجه هیسونگ رو به خودش جلب کرد.
مثل اینکه پسر کوچکتر رو زیادی گرسنه گذاشته بود.
شب وقتی به خونه رسیدن، هیسونگ در اولین فرصت لباس های پسر رو با یکی از لباس های جدیدی که براش خریده بود عوض کرد تا بزرگ بودن لباس دیگه پسر رو اذیت نکنه.
بعدش خودش هم لباسش رو عوض کرد و مسواکش رو زد و اماده خواب شد.
تختی که برای پسر گفته بود بگیرن هنوز نرسیده بود و شاید پسر چند روز مجبور بود کنار هیسونگ بخوابه.
البته هیسونگ مشکلی باهاش نداشت. حتی دلش میخواست تخت دیرتر برسه تا پسر بیشتر کنارش بخوابه.
پسر کوچکتر با ارامش، با چهره ای اروم و خسته، کنار هیسونگ به خواب رفته بود.
هیسونگ تا مدتی بعد به چهره اروم پسر نگاه کرد. ارامش درون پسر به قدری بود که حتی هیسونگ هم غرق در اون ارامش کرد و بدون اینکه بفهمه، به خواب رفت.
یک هفته بعد
توی این یک هفته، تقریبا بیشتر وقتش رو با پسر کوچکتر گذرونده بود.
موقع های غذا، همیشه کنار پسر مینشست و حتی اگه غذاش تموم شده بود، همونجا میموند و غذا خوردن جه یون رو تماشا میکرد.
صبح ها که بیدار میشد قبل از رفتن، اول بغل کوتاهی به پسر هدیه میداد که تا موقع برگشتنش، احساس تنهایی نکنه.
امروز صبح هم به همین منوال گذشته بود. همراه با پسر از خواب بیدار شده بود، صبحونشون رو خورده بودن و بعد از بغل کردن پسر، از خونه بیرون رفته بود.
با خارج شدن ماشینش از خونه، حس دلشوره عجیبی درونش به وجود اومده بود. حسی که نمیدونست از کجا به سراغش اومده.
اگه جلسه مهمی نداشت، بلافاصله برمیگشت و کل روز رو توی خونه میومد اما مجبور بود برای چند ساعت از پسر ناشنوا توی خونش دور بمونه.
البته بعد از تموم شدن جلسه، متوجه شد دلشورش بی دلیل نبوده و بهتر بود از اول به اون جلسه کوفتی نمیرفت.
با برگشتنش به خونه، با خونه بهم ریخته و چند نگهبان کشته شدن مواجه شد.
-ببینم اینجا چه خبره؟
-قر-قربان بهمون حمله شده.
-کدوم حرومزاده ای به خودش اجازه داده وارد خونه من بشه؟
با صدای بلندی که کنترلی روش نداشت، سر فرد کناریش داد زد.
-همون فردی که از وقتی جای پدرتون نشستین باهاتون مشکل داشت.
-پارک جوهون؟
-بله قربان.
با عصبانیت دستش رو میون موهاش کشید. با یاد اوری موضوعی، که تمام مدت فراموشش کرده بود، با عجله به سمت مرد کنارش برگشت.
-جه یون کجاست؟
با چشمای نگران به فرد بغلش زل زده بود. با ندیدن واکنشی از طرف فرد بغلش، دوباره با داد پرسید.
-گفتم جه یون کجاست؟؟؟
-قربان... وقتی حمله کردن با خودشون بردنش
با به اتمام رسیدن جمله مرد، سطل اب سردی روی بدنش خالی شد. اونا... اونا جه یونش رو با خودشون برده بودن!...