Love in the gray

Love in the gray

EWAN

با ضربه های محکمی که به در میخورد، لرز به تن مرد نشست. میدونست با بدهی که به بار اورده دیر یا زود سراغش میان.

-قربان در رو باز نمیکنه

-برین کنار

خودش این بار جلو اومد و با لگدی محکم در رو شکوند و وارد شد.

مرد در حالی که از ترس به خودش میلرزید کف زمین خونه قدیمی و داغونش نشسته بود و دستاش رو به هم میمالید.

-قربان... من واقعا متاسفم قسم میخورم زود بدهیم رو پرداخت کنم

-دفعه های قبل هم همینو گفتی. دیگه این بار بهت رحم نمیکنم شیم جه مین.

-باور کنین چیزی ندارم بهتون بدم... قسم میخورم اگه یکم بهم فرصت بدین سخت کار کنم تا بدهی رو پس بدم

مرد با لرز و التماس به پاهاش پسر مقابلش افتاده بود.

پسر سرش رو بالا اورد و نگاهش رو توی خونه کوچیک و قدیمی مرد چرخوند. پشت پله ها، جسم کوچیکی وایساده بود و با چشمای خیس بهش نگاه میکرد.

-اون دیگه کیه؟

مرد با دنبال کردن رد نگاه پسر مقابلش، چشمش به پسر کوچیک خودش افتاد.

-پسرمه قربان.

-میبریمش

-نه قربان خواهش میکنم پسرم نه

-مگه نمیخوای بدهیت رو بدی تا زنده بمونی؟ پس جای بدهی اونو برمیداریم.

-اون ناشنواست کاری نمیتونه براتون بکن-

-اونش به تو ربطی نداره!

با داد بلندش، مرد روی زمین ساکت شد. هیسونگ به افرادش دستور داد پسر بچه رو با خودشون ببرن.

-از این به بعد دیگه برای ما کار نمیکنی. تمام!

پشت سر افرادش بیرون رفت و همراه پسر کوچکتر سوار ماشینش شد.

راننده سوار ماشین شد و راه افتادن. نگاهی به پسر کنارش انداخت.

یه پسر ریز جثه با بدنی استخونی و کوچیک.

پسر کوچکتر با ترس توی خودش جمع شدی بود و به پاهاش زل زده بود.

هیسونگ اروم دستش رو روی موهای پسر کوچکتر کشید.

با احساس لمسی رو موهاش، سرش رو بلند کرد و با چشمای بزرگش به پسر بزرگتر خیره شد.

-قرار نیست بهت اسیب بزنم کوچولو

هیسونگ اروم لب زد تا پسر بتونه لبخونی بکنه.

با فهمیدن مقصود حرف های هیسونگ، لرزش بدن پسر کمی کمتر شد اما همچنان توی خودش جمع شده بود.

هیسونگ تلفنش رو در اورد و چیزی تایپ کرد. بعد جلوی پسر کوچکتر گرفت و منتظر موند.

«اسمت چیه کوچولو؟ »

پسر اول نگاهی به تلفن و بعد نگاهی به هیسونگ انداخت. اروم گوشی رو گرفت و چیزی تایپ کرد.

«شیم جه یون»

دوباره گوشی رو به دست هیسونگ برگردوند. هیسونگ با دیدن اسم پسر لبخند کوچیکی زد.

«چند سالته؟»

«ده»

اولش از سن پسر تعجب کرد. هیکلش خیلی کوچیکتر از این بود که ده سالش باشه.

بعد از اون مکالمه ای بینشون شکل نگرفت تا زمانی که به خونه هیسونگ رسیدن.

هیسونگ دست پسر رو گرفت و همراه خودش، وارد خونه شدن.

دوباره چیزی توی گوشیش نوشت دست پسر داد.

«از این به بعد خونه تو اینجاست، جه یون‌‌‌‌‌آ.»

«یعنی نمیتونم دیگه بابام رو ببینم؟»

پسر با چشمای نم داری گوشی رو به هیسونگ برگردوند و بهش زل زد.

-نمیتونی

هیسونگ به ارومی لب زد و پسر کوچکتر لبخونی کرد.

یعنی تمام عمرش باید اینجا میموند؟ پیش مردی که نمیشناخت؟

مثل بچه این که کابوس دیده سرش رو تکون داد و عقب رفت. اشک هاش صورتش رو خیس کرده بودن. به عقب برگشت تا از خونه بره که با بادیگارد های جلوی در برخورد کرد. سعی میکرد از بین اونا بیرون بره.

اشک میریخت و دست پا میزد. صداهایی از گلوی پسر کوچکتر بیرون میومد.

هیسونگ اروم ایستاده بود و به دست پا زدن های پسر کوچکتر نگاه میکرد.

بهش حق میداد بخواد پیش پدرش برگرده. اما اون بچه برای فهمیدن خیلی چیزا هنوز خیلی کوچیک بود.

سمتش رفت و از پشت گرفتش. با برگشتن پسر به سمتش، با مشت های کوچیکش مواجه شد.

اون پسر ده ساله هرجور بود می خواست از این خونه بره.

هیسونگ اروم بغلش کرد و محکم توی اغوش خودش گرفتش تا تکون نخوره.

جه یون هنوزم دست و پا میزد و میخواست از بغل هیسونگ بیرون بیاد.

وقتی دید تلاشش فایده ای نداره، همونجور که گریه میکرد توی بغل هیسونگ اروم گرفت.

تقریبا نیم ساعت طول کشید تا گریه پسر تموم بشه و هیسونگ با در اوردن پسر از تو اغوشش، با چشمای بسته و نفس های منظم پسر که نشون از خواب بودنش میداد مواجه شد.

دستش رو از زیر سر و زانوی پسر رد کرد و اونو به اتاقش برد. لباس های پسر قدیمی و کثیف بودن.

با یه دست از لباس های کوچیک خودش عوضش کرد. لباس تقریبا دو یا سه برابر پسر بود. اما حداقل توی این هوا پسر رو گرم نگه میداشت.

اروم اونو روی تختش گذاشت و پتو رو روی پسر کشید. لباس های خودش هم عوض کرد و از اتاقش خارج شد.

خودش هم نمیدونست چرا پسر رو به خونه خودش اورده. میتونست اونو به افرادی بسپره تا مثل بقیه، برای اموزش برن تا بعد بتونن ازشون استفاده کنن، اما نتونست این کارو بکنه.

اون بچه برای همچین کاری خیلی ظریف بود. خیلی اسیب پذیر و شکننده بود.

هیسونگ حتی یه روز فکرش هم نمیکرد یه بچه رو به خونه خودش بیاره و مراقبش باشه.

حتی برنامه ای هم نداشت. نه وسیله ای اماده کرده بود نه چیزی. اگه میخواست پیش خودش بمونه باید براش وسیله و اول از همه، تخت و لباس میخرید.

هنوز نمیفهمید چرا کارش به اینجا کشید. تا همین یک ماه پیش، یه نوجوون بیست ساله بود که فقط از زندگیش لذت میبرد و هر شب توی یه بار بود.

اما با مردن پدرش، تمام دم و دستگاهی که داشت به هیسونگ رسید و مجبور شد بیخیال تمام خوشگذرونی هاش بشه و راه پدرش رو در پیش بگیره.

راهش با پدرش خیلی متفاوت بود. شاید اگه پدرش امروز جاش بود، الان هم اون مرد و هم بچش رو کشته بود، اما هیسونگ ترجیح میداد با راه های بهتری پیش بره.

هنوز کمی تا تایم نهار باقی مونده بود پس به اتاقش رفت تا به کار های دیگش برسه.

چند ساعت درگیر کار های باقی مونده از طرف پدرش بود که با صدای تقه در، از خلسه تمرکزش خارج شد.

- بیا تو

-قربان غذا حاضره.

-چند دقیقه دیگه میام.

با رفتن خدمتکار، وسایلش رو جمع کرد و از اتاق بیرون رفت. اولش میخواست به اتاق خوابش بره تا پسر رو بیدار کنه اما بعدش پشیمون شد و گذاشت فقط کمی بخوابه.

به سالن غذا خوری رفت و پشت میز نشست و شروع به خوردن غذاش کرد.

تقریبا غذای داشت تموم میشد که صدای پاهاش ارومی توجهش رو جلب کرد.

جه یون خیلی اروم با همون لباس های بزرگ و چشمای پف کرده، وارد سالن شد.

توی چند قدمی هیسونگ متوقف شد و نگاهش رو به پسر دوخت.

اون ترس قبلی دیگه توی چشمای پسر نبود. انگار فهمیده بود با بودنش اینجا امنیت بیشتری داره تا بودن توی خونه ای که پدرش همه کاری توش میکرد.

هیسونگ از جاش بلند شد و مقابل پسر ایستاد و خم شد.

-گرسنته؟

جه یون با نگاه کردن به لب های هیسونگ، سرش رو تکون داد. البته که گرسنش بود.

پسر بزرگتر، اروم دست جه یون رو گرفت و پسر رو روی صندلی کناری خودش نشوند.

-میشه یه بشقاب دیگه براش بیارین؟

رو به خدمتکار گفت و زن به سمت اشپزخونه رفت و با یک بشقاب خالی سمت پسر اومد و اونو روی میز گذاشت.

-چی دوست داری؟

نگاهش رو به چشمای پسر داد و حرفش رو به زبون اورد. جه یون نگاهش رو از پسر گرفت و به میز بزرگ داد.

با انگشت کوچیکش به یکی از ظرف ها اشاره کرد. هیسونگ همونطور که پسر خواسته بود، براش از همون ظرف غذا کشید و منتظر نشست تا پسر غذاش رو تموم کنه.

رفتاری که با پسر داشت، تاحالا توی زندگیش با هیچ کس نداشت. نه خانوادش، نه دوستاش، نه اطرافیانش.

سال ها خودش رو از همه جدا کرده بود اما الان، برای یه بچه ای که چند ساعته دیده اینجوری رفتار میکنه.

شاید چیزی داشت درونش تغییر میکرد... شاید هم مریض شده بود؟ چرا کسی که تمام عمرش هیچ رفتار خوبی نداشته حالا داره با یه بچه اینجوری رفتار میکنه؟ یه بچه که فقط ده سال ازش کوچیکتره؟

Report Page