Love in December⁸

Love in December⁸

Astḗr/Lili

30 Novamber:

همه چی به حالت عادی برگشته بود،طبق روال هیسونگ از سرکار برمیگشت و گاهی هم به جیک سر میزد،هنوز آمادگی اعتراف کردن بهش رو نداشت. خیلی دلش میخواست به پسر موردعلاقش اعتراف کنه ولی هنوز اراده نداشت و میترسید،جیک هم منتظر یه حرکت از سمت هیسونگ بود تا اونم اعتراف کنه،یه جورایی هردوشون میدونستن عاشق همن ولی هیچکس به روی اونیکی نمیاورد.

جیک حدود دو هفته منتظر اولین برف زمستون بود، تصمیم گرفته بود با اولین برف بره پیش هیسونگ و باهم جشن بگیرنش.

کنار پنجره نشسته بود و داشت نسکافه میخورد که اولین دونه برف به پنجره اش برخورد کرد، جیک از ذوق یه جیغ ریز کشید و به هیسونگ پیام داد.

_هیسوووووننننگگگگگ بیداااررر شووووووو

هیسونگ بعد از ظهر از سرکار برگشته بود و فرداشم تعطیل بود، پس بیدار بود. داشت لباساشو مرتب میکرد و تا دید نوتیف جیک براش اومده جهید رو گوشیش و با لبخند و ذوق جوابشو داد

+جانم چیشده؟

_برف داره میاددددد یمسمجصجصجصم بیا ساعت ۱ بریم بیرونن، خسته که نیستی؟ اگه خسته ای فردا میریم

+نه نه اوکیمم بریمم ساعت ۱ پایین باش

_هوراااااا باشهههه

جیک با ذوق دور خودش چرخید و رفت لباس انتخاب کنه، یه بافتنی سفید با کاپشن مشکی پوشید، خودشو کامل پوشوند تا سرما نخوره،به هیسونگم گفت که لباس زیاد بپوشه تا سردش نشه.

12:00 AM:

جیک بیرون رو‌ نگاه کرد و دید همه جا با برف سفید شده، کلی خوشحال شد و دل تو دلش نبود تا با هیسونگ بره برف بازی.

هیسونگ استرس داشت چون امشب میخواست به جیک اعتراف کنه،نمیدونست چرا ولی یه چیزی بهش میگفت امشب همون شبه.

هیسونگ یه بافت سرمه ای، کاپشن مشکی و شال گردن پوشید،آماده شد و از خونه بیرون رفت.

جیک اومد پایین،وقتی هیسونگ رو دید نتونست ذوقشو پنهون کنه و بالا پایین پرید،هیسونگم لبخند زد و سوار ماشین شدن،جیک نمیدونست کجا میرن هرجایی بود داشتن از شهر دور میشدن و دونه های برف همینجوری به ماشین میخورد و باعث ذوق بیشتر جیک میشد.

رسیدن و ساعت ۳ صبح بود، یه جای دور رفته بودن که هیچ خونه ای وجود نداشت. از ماشین پیاده شدن و هیسونگ به کاپوت تکیه داد و لذت میبرد،جیک هم آدم برفی درست میکرد، به هیسونگ اشاره کرد که بیاد همراهیش کنه. باهم دوتا آدم برفی درست کردن که دست همو گرفته بودن.

جیک دستاش داشت یخ میزد چون از ذوق زیاد یادش رفته بود دستکش برداره و هیسونگ وقتی دید جیک داره میلرزه دستاشو گرفت و گذاشت داخل جیبش، دست خودشم گذاشت داخل همون جیب و جیک لبخند رضایتشو پنهون کرد.

جیک از سرما گونه و نوک بینیش قرمز شده بود و هیسونگ قسم میخورد میتونست همونجا واسه زیباییش صد بار زانو بزنه و بپرستتش و هیچوقتم از اینکار خسته نشه.

یکم بازی کردن و ساعت ۵ شد،هیسونگ گفت بمونن و طلوع آفتاب رو ببینن،جیک هم قبول کرد.

دوتایی به کاپوت تکیه دادن و منتظر موندن تا اینکه هیسونگ رو به جیک برگشت:

_عام خب میدونی جیک من تاحالا عاشق هیچکس نشده بودم...یعنی به هیچکس همچین حسی نداشتم ولی از وقتی که برای اولین بار بغلم کردی یه احساس خاصی بهم دست داد که تاحالا تجربه نکرده بودمش، ولی از اون مهمونی من خب...من عاشقت شدم، جوری که میتونستم همونجا جلوت زانو بزنم و ازت بخوام دوست پسرم بشی ولی نتونستم، چون میترسیدم ردم کنی..الانم اگه ردم کنی اشکال نداره باز من به دوست داشتنت ادامه میدم جیک...من عاشقتم و میخوام دوست پسرم بشی..

جیک کامل خشکش زده بود و قلبش پر از اکلیل شده بود. الان.هیسونگ.بهش.اعتراف.کرده.بود؟ اون صدها بار این صحنه رو تو فکرش تصور کرده بود و اصلا فکر نمیکرد یه روز واقعی بشه.

+واقعا چرا فکر کردی آدمی مثل تورو رد میکنم؟ تو این چندماه تنها چسب زخم دردام تو بودی و هربار میدیدمت بیشتر عاشقت میشدم،فقط به روم نمیاوردم،بعد اینکه تو ترن هوایی دستمو گرفتی قلبم داشت از ذوق میترکید یا بغل اونشب..بعد همه ی اینا من از ذوق خفه میشدم.لی هیسونگ من تورو با کمال میل به عنوان دوست پسرم قبول میکنم.

جیک اینو گفت و با خجالت دویید، هیسونگم دنبالش کرد و از پشت بغلش کرد، اومد رو به روش،صورتش رو گرفت و لب هایی که انتظار همدیگه رو میکشیدن بلاخره با طلوع آفتاب به هم رسیدن.

تا جایی بوسه رو ادامه دادن که نفسشون بند اومده بود و از هم فاصله گرفتن.

+هیسونگ اولین برفِ امساله،یه آرزو کن

_آرزو میکنم تا همیشه مال من باشی

+منم همینطور

باهم طلوع آفتاب رو تماشا کردن و جیک برای اولین بار از ته دلش خوشحال بود..

"And with the first snow of December, I made you mine"

Report Page