Love in December⁷

Love in December⁷

Astḗr/Lili

12 October:

یه روز مونده بود تا تایم جیک برای اعتراف سونگهون تموم بشه.

جیک به کل فراموشش کرده بود و هنوز اتفاق چند روز پیش قلبشو به درد میاورد، اینکه هیچکسو جز هیسونگ نداشت و خیلی تک و تنها بود احساس خوبی نداشت.

1:00 AM:

جیک یه نوتیف از گوشیش دریافت کرد:

_امیدوارم تو این‌ چندروز فکراتو کرده باشی، فردا روز آخرته، میبینمت.

جیک گوشیو پرت کرد

وای!

تنها چیزی که میتونست حال جیک رو توصیف کنه همین‌ کلمه بود.

کلی فکر کرد و بهش پیام داد.

+ما به درد هم‌ نمیخوریم سونگهون! من عاشق یکی دیگم

_عاشق برادرم؟

+....

_حالا که عاشقشی اگه اعترافمو قبول نکنی ممکنه به کشتنش ختم بشه، تو که اینو نمیخوای؟

+خیلی عوضی سونگهون!

جیک حرف سونگهونو باور نکرد. گوشیشو کنار گذاشت و خوابید.

همونموقع سونگهون به برادرش زنگ میزنه:

_سلام هیسونگ چطوری؟

+مرسی خوبم تو چطور؟

_خوبم، فردا میشه بیای به لوکیشنی که برات میفرستم؟ میخوام ببینمت

+باشه میام

و قطع کرد، هیسونگ یکم مشکوک شده بود ولی اهمیت نداد.

13 October:

جیک پاشد و روی گوشیش نوتیف سونگهونو دید که براش آدرس یه جا رو فرستاده بود:

_اگه میخوای جنازه عشقتو اینجا پیدا نکنی ساعت ۷ اینجا باش.

جیک واقعا تحمل اینهمه دردو داشت؟قطعا نه، و اگه هیسونگم از دست میداد واقعا کار خودشو تموم میکرد.

تصمیم گرفت بره به اون لوکیشن و براش مهم نبود سونگهون چه بلایی سرش بیاره، توی اون لحظه برای جیک فقط و فقط هیسونگ مهم بود.

6:30 PM:

هیسونگ به محلی که برادرش گفته بود رسید، اونجا خیلی عجیب بود یه جای دور داخل یه گاراژ بود، هیسونگ وقتی رسید برادرش رو با دوتا از بادیگارداش دید که کنارش وایساده بودن. به خودش لعنت فرستاد که چرا تنهایی اومده بود.

_جای بهتری برای قرار گذاشتن نبود؟

+اتفاقا اینجا بهترین جا عه

سونگهون یه نیشخند زد و بادیگارداشو فرستاد تا هیسونگ رو بگیرن، دوتا دستای هیسونگو گرفتن و هیسونگ سعی میکرد از دستشون فرار کنه.

_داری چه غلطی میکنی سونگهون؟

+خودت میبینی

هیسونگ رو به زانو دراورد تا اینکه جیک رسید،اون پسر با تموم سرعتی که داشت از خونه خارج شد، تاکسی گرفت و خودشو به اونجا رسوند.

_به به ببین کی اومده

+سونگهون عوضی

جیک چشمش به هیسونگ افتاد..

سونگهون اسلحه رو روی سر هیسونگ گرفته بود، جیک زیر پاش خالی شد و افتاد، روی زانوهاش بود و هیسونگ داد میزد که جلوتر نیاد.

جیک التماس میکرد که اسلحه رو بزاره کنار ولی سونگهون اسلحه رو بیشتر روی سر هیسونگ فشار داد.

_همین الان اعلام میکنی که دوست پسرم میشی وگرنه‌ همینجا کارشو تموم میکنم!میدونی که جرئتشو دارم.

جیک نمیدونست چیکار کنه

_گولشو نخور قبول نکن جیک

هیسونگ اینو گفت و سونگهون باز اسلحه رو فشار داد رو سرش، هیسونگ از درد چشماشو رو هم فشار داد.

+باشه،قبول میکنم..

سونگهون اسلحه رو برداشت و به جیک یه کاغذ داد که باید اونو امضا میکرد تا رسمیش کنه.

سونگهون اومد نزدیک جیک،چونه شو گرفت و نیشخند زد، جیک رفت عقب و با یه حرکت یهویی یه مشت نصیب سونگهون کرد.

جیکی که اینقدر آروم بود چجوری همچین قدرتی داشت؟

تا وقتی که سونگهون پاشه جیک اسلحه شو گرفت و روی سرش گذاشت،بادیگاردا داشتن سمت جیک میومدن

_اگه یه قدم جلوتر بیاید میکشمش

دستش روی ماشه بود.

+جرئتشو نداری

_من هیچی واسه از دست دادن ندارم و فقط هیسونگه که برام مونده پس میدونی اینکارو میکنم، ولش کنید تا منم رئیستونو ول کنم

اونا هیسونگو ول کردن و جیک همونجوری که اسلحه رو روی سونگهون نشونه گرفته بود رفت سمت هیسونگ و دستشو گرفت.

_در گاراژ رو باز کن!

+نمیکنم

جیک به پای سونگهون تیر زد

+لعنت بهت جیک

با صدای بلند اینو گفت و به بادیگارداش اشاره کرد که درو باز کنن، دوتایی فرار کردن و سوار ماشین شدن.

توی راه هیچکس حرف نزد تا اینکه هیسونگ سکوت بینشونو شکست.

_عام خب حرفایی که اونموقع زدی راست بود؟

+کدوم حرفا؟

_همونی که گفتی جز من کسی رو نداری

+آره خب

به جیک که سرشو به پنجره تکیه داده بود نگاه کرد و لبخند زد

_مرسی که نجاتم دادی

+قابلتو نداشت، ولی باید یه چیزی مهمونم کنیا

_باشه حتما

جفتشون خندیدن و خسته برگشتن خونه.



Report Page