Love in December²
Astḗr/Liliجیک به خونش رسید و در رو وا کرد همینکه رسید رو مبل دراز کشید و به شماره هیسونگ نگاه کرد
هوفی کشید و بهش پیام داد:
_سلام خوبین؟ من همون کسیم که بغلتون کرد و..
اسمم جیکه، فردا ساعت ۶ به این لوکیشن بیاید
+اوه سلام ممنون، اوکی منم هیسونگم فردا همون ساعتی که گفتی پایین منتظر باش
جیک به پیام نگاه کرد جدی هیسونگ میخواست اونو ببره؟ براش عجیب بود..
8 september:
جیک بهترین لباسشو پوشیده بود و خیلی خوشگل شده بود، جیک هیسونگ رو به کافه ای که همیشه میرفت دعوت کرده بود و اون کافه خیلی وایب خوبی بهش میداد
جیک عطر زد،کفششو پوشید و سوار آسانسور شد و به پارکینگ رسید
دید که هیسونگ منتظرشه و هیسونگ در ماشینو برای جیک باز کرد و جیک از این حرکتش خوشش اومد و لبخند زد
جیک وقتی سوار ماشین شد،همون ماشینی که آرزوشو داشت و با تعجب به اینور اونور نگاه میکرد، نباید مثل ندیده ها رفتار میکرد پس خودشو جمع و جور کرد و رفتن به کافه...
وقتی به داخل کافه رسیدن رو یه میز کنار پنجره نشستن. اون کافه خیلی وایب آروم و قشنگی داشت و هیسونگ خوشش اومده بود.
دونفر سفارشای خودشونو دادن هیسونگ از جیک درباره اینکه چرا داشت فرار میکرد پرسید، جیک با خجالت بهش توضیح داد و هیسونگ متوجه خجالتش شد و لبخند ملیحی بهش زد.
وایسا چرا اون پسر اینشکلی بود؟ چرا هیسونگی که به زور لبخند میزد خیلی بامزه و قشنگ به جیک لبخند زد؟
کارشون تموم شد و سوار ماشین شدن و هیسونگ بیشتر حواسش به جیک بود نمیدونست چرا ولی پسر حس خوبی رو تو قلبش ایجاد میکرد...
12 September:
.Heeseung's Situation:
هیسونگ طبق معمول داشت آشپزی میکرد که یهو گوشیش زنگ خورد وقتی صفحه گوشیو نگاه کرد جا خورد...اون...اون باباش بود؟
هیسونگ از پدرش وحشت داشت و ۲ سال بود که ازش جدا شده بود و مستقل زندگی میکرد ولی اگه کاری که پدرش میگفت رو انجام نمیداد خیلی براش بد تموم میشد.
دستاش میلرزید و مجبور شد جواب بده:
_سلام پسرم خوبی؟
+سلام ممنون شما چی؟
_خوبم، پسرم چهار روز دیگه یه مهمونیه که تموم اشراف زاده ها از خانواده های مختلف اونجان و ماهم دعوت شدیم، باید بیای و حتما باید یه پارتنر داشته باشی، تو بهم گفتی که یکیو داری درسته؟ خب بیارش فرقی نداره اگه دوست پسرته یا دوست دخترته فقط بیارش.
+چشم میارمش
و قطع کرد
هیسونگ گند زده بود بدم گند زده بود چون به پدرش گفته بود که یکیو داره ولی فکر نمیکرد یه روز اینشکلی بشه اون پدرشو گول زده بود و هرجوری شده باید یکیو جور میکرد پس به رفیق دخترش فکر کرد یعنی هوانگ یجی، اون و یجی خیلی صمیمی بودن و خانواده یجی مقامشون بالاتر از خانواده هیسونگ بود ولی این دو نفر هیچ توجه ای به این قانون مسخره نداشتن و همچنان باهم صمیمی بودن هیسونگ به یجی زنگ زد:
_سلام یجی خوبی؟
+به به سلام هیسونگی خوبم چخبرا؟
_میگم از مهمونی اشراف زاده ها که خبر داری، میتونی یه شب دوست دخترم بشی؟
+آره ولی اولا که من تا آخر ماه مسافرتم و دوم اگه میرفتم با دوست دخترم میرفتم نه تو یکی
هیسونگ پشت گوشی یه چشم غره رفت و بدون خدافظی قطع کرد
باید به کی میگفت؟ اون هیچکسو نداشت و شده بود از خیابون یکیو برداره ولی نباید تنهایی میرفت که یهو..فکرش افتاد به جیک
نه نباید اونو انتخاب میکرد،نباید اونو وارد بازیای کثیف پدرش میکرد نه..اون انتخاب خوبی نبود ولی چاره ای داشت؟ نه نداشت
میترسید جیک قبول نکنه ولی ریسک کرد و به جیک پیام داد، گفت باهم برن به یه کافه و جیک قبول کرد
فرداش جیک و هیسونگ رفتن به یه کافه دیگه و یکم میشینن که هیسونگ با تردید قضیه رو به جیک میگه و جیک میگه اصلا و فکرشم نکنه
_ جیک لطفا فقط یه شب دوست پسرم شو
+نه اصلا!
_عام خب اگه تموم بدهی های پدرتو بدم چی؟
جیک دو دل میشه و میگه که یکم باید فکر کنه
بعد چند دقیقه جیک میگه باشه و هیسونگ ازش تشکر میکنه
16 September:
ساعت ۶ بود و جیک میخواست بره آماده شه ولی خب لباس مناسبی نداشت و خیلی دنبال یه لباس شیک بود تا اینکه زنگ خونش به صدا درمیاد و در رو باز میکنه و میبینه هیسونگه
تو دست هیسونگ یه جعبه بود هیسونگ اون جعبه رو به جیک میده و جیک تعجب میکنه
هیسونگ میگه اینو یه کادو از طرف من در نظر بگیر و امشب بپوشش جیک قبول میکنه و درو میبنده و وقتی در جعبه رو باز میکنه چشاش از زیبایی لباس برق میزنه اون لباس به معنای واقعی یه شاهکار بود.
اون لباس یه کت و شلوار بود که دور یقه های کت با طلای واقعی دوخته شده بود و جیک پشماش ریخته بود.
اون لباسو میپوشه و اونقدری خوشگل میشه که با خودش فکر میکرد اگه دختر بود قطعا با خودش ازدواج میکرد اون واقعا شبیه یه الهه شده بود
موهاشو خوشگل کرد،عطری که عاشقش بود رو زد و از خونه خارج شد
دوباره رفت پارکینگ و دید هیسونگ اونجا منتظرشه
هیسونگ یه ماشین دیگه اورده بود که خیلی قشنگتر از ماشین قبلیش بود،انگار اون ماشین مخصوص مهمونی و اینجور چیزا بود.
هیسونگ وقتی جیک رو دید برای چند ثانیه انگار دنیای دورش از حرکت ایستاده بود و نمیتونست نفس بکشه..اون زیبایی واقعا عادی نبود..
جیک وقتی دید هیسونگ خیلی خیره بهش نگاه میکنه پرسید:
_جاییم بد شده؟ چیزی رو صورتمه؟
+نه فقط خیلی خوشگل شدی
هیسونگ اینو گفت و یکم گلوشو صاف کرد و پروانه های تو قلب جیک به پرواز دراومدن و تو دلش کلی ذوق کرد
سوار ماشین شدن و هیسونگ تو ماشین چیزایی که باید رعایت میکرد رو به جیک گفت
جیک باید دست هیسونگو میگرفت، نباید جلب توجه میکرد و نباید مست میکرد
رسیدن و از ماشین پیاده شدن اونجا یه تالار خیلی بزرگ و دوبلکس بود که جلوی تالار کلی از ماشینای گرون و لوکس پارک شده بودن اونجا عین یه نمایشگاه ماشین بود.
هیسونگ دست جیکو گرفت و وارد تالار شدن که یه خدمتکار اومد و بهشون نوشیدنی داد و قبلش جیک پرسید که الکل نداره و خدمتکار گفت نه
یکم طبقه پایین موندن و رفتن بالا
طبقه بالا چندتا میز بود که دور هر میز چندتا مرد و زن نشسته بودن،هیسونگ پدرشو دور یکی از میزا پیدا کرد و رفتن اونجا
پدر و مادر هیسونگ وقتی جیک رو میبینن از زیباییش تعریف میکنن اون واقعا مثل یه فرشته، زیبا بود.
وقتی نشستن هیسونگ کمر جیکو گرفت و جیک رو نزدیک خودش کرد و دم گوشش گفت:
_اگه همینجوری تحمل کنی دو برابرشو میدم
و جیک شوک شد ولی سعی کرد نشون نده
یکم گذشت و هیسونگ رفت پایین تا از ماشین یه چیزی بیاره و جیک کنار خانواده هیسونگ تنها موند تا اینکه برادر هیسونگ یعنی لی سونگهون یه لیوان شراب میزاره جلوی جیک و میگه باید بخوریش
جیک با اینکه هیسونگ گفته بود نباید مست کنی اون لیوانو یه نفس داد بالا و سونگهون خندید
فک نمیکرد جیک همچین استعدادی داشته باشه.
جیک بعد چند ثانیه مست شد، نمیدونست داخل اون لیوان چی بود ولی هرچی بود شرابش خیلی خیلی قوی بود..