Love box | last part.
Lille@MRJEONHUB






















میدونست که امروز روزیه که بالاخره تکلیف زندگیش مشخص میشه؛ ولی میترسید. از جونگکوک، از خانوادهاش و از خودش. آره از خودشم میترسید که قراره سرنوشتش بعداز این چی بشه. میتونه بعداز جونگکوک سرپا بشه یا نه.دلش رو به دریا زد و در رو باز کرد. تا در رو باز کرد جونگکوک گردنش رو گرفت و خفیف فشار داد.
- بهت گفته بودم من رو روانی نکنی... نگفتم؟
تهیونگ سرد نگاهش کرد و دستاش رو محکم گرفت و از دور گردنش باز کرد.
- بهت گفتم بری... نگفتم؟
جونگکوک دستش رو گرفت و گفت: «بیا بریم از اینجا... تو اینجا کاری نداری.»
دستش رو کشید و داد زد: «از اینجا برو روانی... من نمیخوامت.»
مادرش درحال تماشای کشمکش بینشون بود و بالاخره بعداز ده سال تهیونگ رو خطاب قرار داد: «تهیونگ از اینجا برو خواهش میکنم... الان بابات و داداشات میرسن.»
به سمت مادرش برگشت و نگاهش کرد و با بغض گفت: «مامان!»
در خونه باز شد و پدرش وارد شد. آماده بود که دست پدرش مثل همیشه روی صورتش کوبیده بشه که جونگکوک دستش رو محکم کشید و بهسمت دیگه پرت کرد.
- بسه کیم، هرچقدر زندگیمون رو جهنم کردی.
جونگکوک با خشم گفت و یقهی کیم رو گرفت و میخواست مشتی توی صورت کیم بکوبه که تهیونگ شونهاش رو گرفت و آروم زمزمه کرد: «بیا بریم.»
دست تهیونگ رو گرفت و از اون جهنم خارجش کرد. با موتور دور شهر میگشت تا بتونه عصبانیتش رو کنترل کنه. بعداز کلنجاررفتن با خودش کنار رودخانهی هان ایستادن.
- بهم بگو چی شده؟ قبلاز اینکه سوءتفاهم جدیدی پیش بیاد و دوباره ده سال از هم جدا باشیم.
جونگکوک گفت و به تهیونگ دستبهسینه نگاه کرد. تهیونگ سرش رو پایین انداخت و گفت: «تو میخوای من رو دوباره ترک کنی... بعد تقصیر منه؟»
جونگکوک با تعجب و کلافگی پرسید: «منظورت رو نمیفهمم؟ چی شده؟»
چشماش رو چرخوند و تند گفت: «خودت رو میزنی به اون راه؟... تمام حرفهات رو دیشب شنیدم. از ویزا تا ترک کره.»
جونگکوک که متوجه شده بود قضیه چیه نیشخندی زد.
- پس ببری من برای همین ناراحت شده.
با یادآوری لقبی که قبلاً از جونگکوک میشنید گونههاش سرخ شد.
- بحث رو عوض نکن... داری میری.
جونگکوک گونه هاش رو گرفت و گفت: «تو که فالگوش وایسادی... حداقل تا آخرش رو گوش میدادی که اسمت رو گفتم.»
- دروغ میگی!گوشیش رو از توی جیبش درآورد.
- بیا اینم اسمت توی شرکت شعبهی آمریکامون... میخواستم راجعبهش باهات حرف بزنم و نیاز به تأیید و مدارک شناسایی خودت داریم.
دستاش رو گرفت و گفت: «بیا از این کشور نفرینشده بریم و جعبهی خاطرات جدیدمون رو بسازیم.»











