Love behind bars p9

Love behind bars p9

nolan


بالش سفید رنگ بین انگشت‌های جونگوون مچاله شده بود و پارچه‌ی نرمش زیر فشار مشت‌هاش چروک برمیداشت، انگار تموم اون خشمی که هفته‌ها توی وجودش جمع شده بود حالا فقط توی همون تکه پارچه خلاصه شده باشه. چند ثانیه بالای سر جیک ایستاد و بی‌حرکت نگاهش کرد؛ به صورت آرومی که توی خواب هیچ دفاعی از خودش نداشت، به موهای تیره‌ای که نامرتب روی پیشونیش ریخته بودن و به نفس‌های یکنواختی که قفسه‌ی سینه‌اش رو آروم بالا و پایین میکردن و دقیقا همین آرامش لعنتی بیشتر از هرچیزی عصبیش میکرد.

اینکه جیک میتونست اینقدر راحت بخوابه. انگار نه انگار چیزی خراب شده، انگار نه انگار باعث شده جونگوون هر شب با فکر خفه کردنش بیدار بمونه.

فکش منقبض شد و نفس عمیقی کشید اما هوا هم نتونست آتیشی که توی سینه‌‌ـش شعله میکشید رو خاموش کنه. قبل از اینکه حتی به کاری که میخواست انجام بده فکر کنه، بالش رو با تمام قدرت روی صورت جیک کوبید.

بدن جیک همون لحظه با شوک شدیدی از جا پرید.

اولش گیج بود، حرکاتش نامنظم و کند بودن،مغزش هنوز نمیدونست اول باید از خواب بیدار بشه یا از خودش دفاع کنه. دست‌هاش کورکورانه روی تخت کشیده شدن تا بفهمه چی روی صورتش سنگینی میکنه اما وقتی فشار بالش بیشتر شد و نفس کشیدن غیرممکن شد، وحشت ناگهانی توی تمام حرکاتش پخش شد.


پاهاش محکم به تخت فلزی کوبیده میشدن و صدای بلند و گوش‌خراشی توی سلول نیمه‌تاریک میپیچید. انگشت‌هاش با عجله دور مچ جونگوون حلقه شدن و سعی کرد بالش رو کنار بزنه اما جونگوون تکون نمیخورد؛ انگار بدنش به زمین دوخته شده بود و فقط دست‌هاش هنوز زنده بودن،نفس‌های خودش هم به هم ریخته شده بودن و هر بار که جیک زیر دستش تقلا میکرد، هر بار که صدای خفه‌ی بریده شدن نفسش رو میشنید، فشار انگشت‌هاش بیشتر میشد؛ هنوز اروم نشده بود اما چون دیگه نمیتونست جلوی اون حجم از نفرت و خشم رو بگیره ادامه میداد.

— خفه شو... فقط یه بار برای همیشه خفه شو...

ثانیه‌ای بعد، پسر زیر بالش صدای خفه و دردناکی درآورد و تقلاش شدیدتر شد. انگشت‌هاش توی لباس زندان جونگوون چنگ انداختن و ناخن‌هاش پوست دستش رو خراش دادن انگار فردی که روش قرار داشت، دردش رو حس نمیکرد و فقط به نفس‌های بریده و بی‌نظم زیر بالش گوش میداد و سعی میکرد اون صداها رو برای همیشه خاموش کنه.

درِ سلول با صدای خیلی آرومی باز شد. جی کنار در ایستاد و برای چند لحظه بدون اینکه چیزی بگه به صحنه‌ی روبروش خیره موند؛ به تختی که زیر تقلاهای جیک میلرزید و جونگوونی که موهاش از شدت عرق به پیشونیش چسبیده بود و بالش سفیدی که هر ثانیه بیشتر توی صورت جیک فرو میرفت.

آبنباتش رو با زبون جابه‌جا کرد و ابروش کمی بالا رفت، مطمئن نبود باید بخنده یا واقعاً نگران بشه.

— اوه… خب این از چیزی که تصور میکردم روانی‌تره.

جونگوون حتی سرش رو هم سمتش برنگردوند فقط دست‌هاش رو محکم‌تر کرد، اونقدر محکم که بازوهاش زیر فشار لرزیدن و همین باعث شد جی آه کوتاهی بکشه و چند قدم جلوتر بره.

— هی، بسه دیگه... فهمیدم تو هم از این سه نفر خیلی نفرت داری... حالا بیا بریم تا برنگشتن.

باز هم هیچ واکنشی ندید. جونگوون فقط خیره مونده بود و نفس‌نفس میزد و مصمم بود تا مردن جیک به کارش ادامه بده اما جی این بار زیرلب فحشی داد و بالاخره دخالت کرد. دستش رو دور مچ جونگوون انداخت و با زور عقب کشید. بالش کنار رفت و جیک همون لحظه با سرفه‌ی شدیدی هوا رو به داخل ریه‌هاش کشید؛ بدنش خم شد و نفس‌های خفه و تندی کشید و هر دم و بازدمش با صدای خش‌داری از گلوش بیرون میومد. چشم‌هاش پر از اشک شده بودن و صورتش از کمبود هوا سرخ شده بود. و در مقابل جونگوون خشک شده بود و فقط نگاهش میکرد؛ به شونه‌هاش که با هر نفس به سختی بالا میومدن و دست‌هایی که بی‌اختیار روی ملافه‌ی تخت مشت شده بودن و به چشم‌های اشکی و نیمه‌بازی که هنوز از شوک اتفاقی که افتاده بود خالی نشده بودن.

صدای نفس کشیدن جیک کل سلول رو پر کرده بود؛ خم شده بود و با تقلا هوا رو به داخل ریه‌هاش میکشید اما بدنش دیگه مثل قبل توان نداشت. انگشت‌هاش کم‌کم از روی ملافه شل شدن و نفس‌هاش نامنظم‌تر از قبل بالا اومدن.

جی که هنوز کنار در ایستاده بود، نگاه کوتاهی بین اون دوتا رد و بدل کرد و زیرلب گفت

— لعنتی… فکر کنم زیادی فشارش دادی.

جیک حین نفس کشیدن سعی کرد چیزی بگه اما فقط سرفه‌ی خشکی از گلوش بیرون اومد. چند لحظه بعد پلک‌هاش لرزیدن و بدنش بی‌جون‌تر روی تخت فرود اومد؛ اونقدر ناگهانی که حتی جونگوون هم ناخودآگاه یه قدم جلو رفت.

— هی…

صداش این بار نفرت چند دقیقه پیش رو نداشت درواقع تازه داشت عمق کاری که کرده رو میفهمید.

اما واکنشی نشون نداد، فقط نفس‌های ضعیف و کم‌جونی از بین لب‌های نیمه‌بازش بیرون میومدن و قفسه‌ی سینه‌اش به سختی تکون میخورد.

جی بالاخره کامل وارد سلول شد و با کلافگی آبنباتش رو بین دندون‌هاش خرد کرد.

— خب عالیه… حالا اگه اینجا بیهوش بمونه و اون دوتا برگردن، اولین کسی که زیر سوال میبرن منم

چند قدم نزدیک‌تر اومد، مچ جونگوون رو گرفت و این بار جدی‌تر گفت

— هی، زل زدن بهش کمکی نمیکنه. بیا بریم قبل از اینکه هیسونگ برگرده و اینجا رو روی سرمون خراب کنه.

.

.

صدای قدم‌هاشون توی راهروی نیمه‌تاریک زندان میپیچید و هرچی به سلول نزدیک‌تر میشدن، صدای خنده‌ی آروم سونگهون بیشتر توی فضا پخش میشد. حوله‌ی کوچیکی روی شونه‌اش انداخته بود و هنوز موهای نم‌دارش از تمرین خیس بودن.

— قسم میخورم اگه فردا دوباره اون دستگاه خراب شه، خودم میشکنمش.

هیسونگ که کنارش راه میرفت فقط خسته پوزخند کوتاهی زد و کلید فلزی رو بین انگشت‌هاش چرخوند.

— تو کلاً دنبال بهونه‌ای که یه چیزی رو خراب کنی.

سونگهون خواست جواب بده اما همین که جلوی سلول رسیدن، حرفش نصفه موند.

درِ میله‌ای با صدای قیژ آرومی باز شد و سونگهون طبق عادت اول وارد شد. نگاه کوتاهی به تخت پایین انداخت و بی‌حوصله لب زد.

— هنوز خوابه؟

جیک روی تخت طبقه‌ی پایین به پهلو افتاده بود، موهاش نصف صورتش رو پوشونده بودن و پتوی نازکی تا روی کمرش بالا اومده بود. از دور، کاملاً شبیه کسی به نظر میرسید که فقط خواب سنگینی رفته باشه.

سونگهون بی‌تفاوت سمت تخت خودش رفت و حوله رو گوشه‌ای پرت کرد اما چند ثانیه بعد مکث کرد و اخمش کم‌کم توی هم رفت.

جیک خیلی ساکت بود.

نه غر زدنی، نه حرکتی. سکوت سلول زیادی سنگین شده بود. سرش رو برگردوند و دوباره به تخت پایین نگاه کرد.

— ...هی؟

هیچ واکنشی نگرفت.

سونگهون این بار آرومتر جلو رفت و کنار تخت ایستاد.

چند لحظه فقط به جیک خیره موند؛ به رنگ غیرعادی صورتش، به لب‌هایی که هنوز کمی سرخ و خشک به نظر میرسیدن و به نفس‌های خیلی ضعیفی که به سختی قفسه‌ی سینه‌اش رو تکون میدادن.

— هیسونگ..

صدای آرومش باعث شد هیسونگ که مشغول درآوردن دستکش‌هاش بود سر بلند کنه.

— بله؟

سونگهون نگاهش رو از جیک برنداشت و همزمان اخمی که روی صورتش نشسته بود کم‌کم جدی‌تر شد.

— فکر نکنم حالش خوب باشه.

هیسونگ همون لحظه متوقف شد.چند ثانیه فقط به سونگهون نگاه کرد، بعد بدون اینکه چیزی بگه سمت تخت اومد.

سونگهون آروم شونه‌ی جیک رو تکون داد و با نگرانی لب زد.

— هی، بیدار شو.

پلک‌های جیک خیلی آروم تکون خوردن اما باز هم باز نشدن. فقط صدای خس‌خس خفه‌ای از گلوش بیرون اومد که باعث شد اخم هیسونگ بیشتر توی هم بره.دستش رو جلو برد و آروم فک جیک رو کمی بالا گرفت تا بهتر نگاهش کنه اما همون لحظه نگاهش روی رد سرخ کم‌رنگی که دور گردنش مونده بود ثابت موند.

چند ثانیه سکوت کرد.سکوتی سنگین و ناخوشایندی که حتی سونگهون هم متوجه جدی بودن قضیه شد.

— چی شده؟

هیسونگ جوابشو نداد و فقط انگشتش رو خیلی آروم روی پوست سرخ شده‌ی کنار گردن جیک کشید و وقتی جیک حتی توی بیهوشی هم از درد صورتش جمع شد، نگاه هیسونگ کاملاً سرد شد. سونگهون با دیدنش سریع جلوتر اومد و این بار دقیق‌تر به جیک نگاه کرد

— صبر کن اون..

صدای سونگهون دیگه شبیه قبل آروم نبود. نگرانی کم‌کم جاش رو به عصبانیت میداد و همین باعث شد هیسونگ بالاخره نگاهش رو از جیک برداره و سمت سلول بچرخونه.

— الان وقتش نیست باید همین ببریمش بهداری!

.

.

.

جی تقریباً جونگوون رو تا انتهای یکی از راهروهای خالی زندان کشوند؛ جایی که نور زرد و ضعیف لامپ‌ها به زور به دیوارهای سیمانی میرسید و بوی کاغذ کهنه و رطوبت توی هوا مونده بود، درسته همون اتاق بایگانی‌ای که یکبارم قبلا با جیک به اونجا اومده بود.

جونگوون هنوز ساکت بود، نفس‌هاش کامل آروم نشده بودن و انگشت‌هاش هر چند ثانیه یک بار بی‌اختیار منقبض میشدن. جی جلوی در فلزی ایستاد، نگاهی کوتاه به اطراف انداخت و بعد در رو باز کرد.

اتاق کوچیک و تاریک بود؛ چند قفسه‌ی بلند پر از پرونده‌های خاک گرفته دو طرف دیوار قرار داشتن و وسط اتاق دو صندلی فلزی زنگ‌زده کنار یک میز باریک گذاشته شده بود. تنها صدایی که شنیده میشد، صدای آروم چراغ سقفی بود که هر چند ثانیه نورش ضعیف و قوی میشد.

جونگوون همون لحظه اخم کرد.

— از کجا اینجا رو پیدا کردی؟ فقط من راجبش میدونستم..

جی با خونسردی وارد شد و در رو پشت سرش بست.

— اوه، پس واقعاً یه سوراخ مخفی داری و به کسی نگفته بودی؟

لبخند کجی زد و خودش رو روی یکی از صندلی‌ها انداخت.

— کیتنِ عصبی پر از سورپرایزه.

جونگوون با کلافگی چشم‌هاش رو توی کاسه چرخوند اما بالاخره روبه‌روش نشست. صندلی فلزی زیر وزنش صدای ضعیفی داد و چند لحظه هردوساکت شدن.

جی آبنبات جدیدی از جیبش بیرون آورد، بازش کرد و همون‌طور که توی دهنش میذاشت، نگاه معنی‌داری به جونگوون انداخت.

— میدونی... نزدیک بود امروز زندگیتو کامل به گُه بکشی.

جونگوون پوزخند خشکی زد و سرش رو به دیوار تکیه داد.

— انگار خیلی نگرانم شدی.

— نگران تو؟

جی خندید؛ همون خنده‌ی آروم و آزاردهنده‌ای که همیشه موقع مسخره کردن بقیه داشت.

— نه عزیزم، بیشتر نگران خودمم. چون اگه جیک اونجا میمرد، هیسونگ اولین نفر گردن منو میشکست..سر جیک شوخی نداره پسرهٔ حرومزاده

اسم هیسونگ باعث شد فک جونگوون دوباره منقبض بشه. نگاهش برای چند ثانیه روی زمین ثابت موند و بعد با صدایی پایین گفت:

— اهمیتی نمیدم.

جی همون لحظه ابروش بالا رفت.

— اوه؟

خم شد و آرنج‌هاش رو روی زانوهاش گذاشت.

— دلت میاد پسر جذاب و خوشتیپی مثل من جلوی چشمات بمیره؟

جونگوون بالاخره نگاهش رو از زمین گرفت و با اخم کلافه‌ای بهش خیره شد.

— خیلی حرف میزنی.

جی با شنیدن جوابش خندید و خودش رو بیشتر روی صندلی فلزی ول کرد؛ طوری که پایه‌های زنگ‌زده‌ی صندلی صدای کوتاه و گوش‌خراشی توی اتاق پخش کردن.

— آره، ولی تو خوش‌شانسی که من انقدر مهربونم و با وجود اون اخلاق سگی‌ـت هنوز حوصله‌ات رو دارم.

جونگوون پوزخند محوی زد اما خیلی زود محو شد و همین سکوت، جی رو بیشتر سرگرم کرد.

— میدونی چی از همه خنده‌دارتره؟

سرش رو کمی کج کرد و ادامه داد.

— اینکه تو از جیک متنفری اما چیزی که واقعاً داره دیوونه‌ات میکنه، اون دو نفرن. مخصوصاً وقتی دور اون میچرخن انگار مال خودشونه.

جونگوون این بار سریع جواب داد، انگار نمیخواست حتی یک ثانیه بیشتر به حرفش فکر کنه.

— مزخرف نگو..

جی زیرلب خندید و آبنباتش رو بین دندون‌هاش فشرد و صدای شکستنش توی سکوت اتاق پیچید.

— باشه، هرطور راحتی. ولی اگه واقعاً فقط میخواستی جیکو بکشی، امروز همونجا تمومش کرده بودی.

نگاهش ریز شد و لیسی به لبش کشید.

— تو بیشتر میخوای نابودش کنی، مثل همون کاری که با تو کرده

پسر کوچیکتر نگاهش رو از جی دزدید و به قفسه‌های خاک گرفته‌ی اتاق خیره شد. چون لعنتی...حق باهاش بود. مرگ جیک برای چند دقیقه شاید آرومش میکرد اما چیزی که بیشتر از هرچیزی میخواست، این بود که اون سه نفر از هم بپاشن؛ که جیک اون نگاه‌ها، اون توجه و اون نزدیکی‌ای که از سونگهون و هیسونگ میگرفت رو از دست بده.

جی چند ثانیه ساکت موند و بعد ناگهان لبخند آرومی زد؛ از اون لبخندهایی که معمولاً قبل از گفتن یک فکرای خطرناکش روی صورتش مینشست.

— راستش... من یه پیشنهاد بهتر دارم!

جونگوون با تعجب ابرویی بالا انداخت، شونه‌هاش از اون حالت سفت و آماده‌ی انفجار فاصله گرفتن و نفس عمیق‌تری کشید.

— یعنی ایده‌ای داری که اون دو نفر در نهایت قراره ازش دور بمونن؟

صدای خودش هم آروم‌تر از قبل شده بود؛ نه از روی دلسوزی، بلکه شبیه کسی که بالاخره روزنه‌ای پیدا کرده باشه تا چیزی که مدت‌ها آزارش میداد از بین بره.

جی پوزخند رضایتمندی زد و به پشتی صندلی تکیه داد.

— اوه، کیتنِ عصبی... من همیشه ایده‌های اضافی دارم،درسته قبلیه خراب شد اما این یکی دیگه جواب میده

سرش رو کج کرد و ادامه داد

— فقط بشین و تماشا کن. قول میدم آخرش جیک خودش میفهمه هیچ‌کدومشون قرار نیست کنارش بمونن.


چند دقیقه بعد، سکوت سنگین اتاق بایگانی کم‌کم خفه‌کننده شده بود. جی آخرین تکه‌ی آبنباتش رو بین دندون‌هاش خُرد کرد و از روی صندلی بلند شد؛ کش و قوس کوتاهی به بدنش داد و نگاهش رو سمت جونگوونی انداخت که هنوز روی صندلی نشسته بود و انگار توی فکرهای درهم خودش گیر کرده بود.

بیرونِ اتاق، صدای مبهم زندان هنوز جریان داشت؛ صدای بسته شدن درهای فلزی، داد زدن چند زندانی از راهروهای دورتر و صدای قدم‌های نگهبانی که هر چند دقیقه یک بار از جلوی راهرو رد میشد و دسته‌کلید سنگینش به دیوار میخورد.

جی پوزخند کوتاهی زد.

— خب، کیتنِ عصبی... اگه بیشتر از این اینجا بمونی، نگهبانا فکر میکنن مخفیانه داری کودتایی چیزی طراحی میکنی

جونگوون بالاخره نفس خسته‌ای بیرون داد و از جاش بلند شد. صندلی فلزی زیر حرکتش صدای گوش‌خراشی کشید و برای چند ثانیه فقط صدای قدم‌هاشون بین قفسه‌های باریک و خاک‌گرفته‌ی اتاق پیچید.

جی در رو باز کرد و هر دو وارد راهروی کم‌نور زندان شدن. بوی همیشگی رطوبت، مواد شوینده و دود سیگار توی فضا پیچیده بود. چند زندانی گوشه‌ی راهرو ایستاده بودن و با صدای بلند بحث میکردن و کمی دورتر، یکی از نگهبان‌ها با اخم همیشگیش سعی داشت دو نفر رو از هم جدا کنه.

هوای سردتر بیرون باعث شد جونگوون ناخودآگاه یقه‌ی لباس زندانش رو کمی بالا بکشه و همون موقع نگاهش کوتاه روی راهروی روبه‌رو ثابت موند.

دو نفر با عجله سمت پیچ راهرو میومدن.

اول فقط صدای قدم‌های تندشون شنیده میشد اما چند ثانیه بعد، وقتی زیر نور زرد راهرو قرار گرفتن، جونگوون متوجه شد سونگهون کسی رو توی بغلش حمل میکنه.

جیک بی‌حرکت توی بغل سونگهون افتاده بود؛ سرش شل روی شونه‌ی اون افتاده بود و موهای تیره‌اش روی پیشونیش ریخته بودن. یکی از دست‌هاش بی‌جون کنار بدنش آویزون مونده بود و هر تکون سونگهون باعث میشد انگشت‌هاش آروم تاب بخورن.

سونگهون با سرعت راه میرفت و عضلات فکش اونقدر سفت شده بودن که از فاصله‌ی دور هم معلوم بود چقدر عصبانیه. هیسونگ هم کنارش قدم برمیداشت اما برخلاف ظاهر آرومش، نگاهش به شکل خطرناکی سرد شده بود؛ همون مدل نگاهی که باعث میشد آدم حس کنه الان بدترین وقت ممکن برای قرار گرفتن جلوی راهشه.

جی همون لحظه خیلی آروم زیرلب زمزمه کرد:

— فاک سریع‌تر از چیزی که فکر میکردم فهمیدن.

سونگهون تا چشمش به اون دوتا افتاد، قدم‌هاش برای کسری از ثانیه کند شد. نگاهش مستقیم روی جونگوون قفل شد و همون لحظه چیزی شبیه شَک از توی چشم‌هاش رد شد؛ شک تیزی که خیلی واضح میگفت مغزش داره اتفاقات رو کنار هم میچینه.

جونگوون ناخودآگاه فکش رو منقبض کرد اما سعی کرد نگاهش رو بی‌تفاوت نگه داره.

هیسونگ هم حالا متوجه حضورشون شده بود. چند ثانیه کامل به صورت جونگوون خیره موند و بعد نگاهش خیلی آروم سمت جی رفت؛ انگار بدون اینکه مدرکی داشته باشه، ته دلش مطمئن شده بود این دو نفر چیزی میدونن.

جی که انگار از اون سکوت سنگین لذت میبرد، لبخند خیلی کمرنگی زد و دست‌هاش رو توی جیبش فرو کرد.

— وای… چه صحنه‌ی ناراحت‌کننده‌ای.

نگاهش عمداً روی جیکِ بیهوش افتاد.

— حالش خوبه؟

سونگهون همون لحظه با عصبانیت کوتاهی خندید.

— خیلی جالبه که دقیقاً شما دوتا رو اینجا میبینیم.

جی ابروش رو بالا انداخت و بی‌گناه‌ترین حالت ممکن رو به خودش گرفت.

— اوه؟ الان داری بهمون تهمت میزنی؟

هیسونگ هنوز چیزی نگفته بود.فقط نگاهش روی جونگوون مونده بود و از نظرش، سکوتش خیلی بدتر از داد زدن به نظر میرسید.

جونگوون برای لحظه‌ای به جیک نگاه کرد؛ به صورت رنگ‌پریده‌اش، به رد سرخی که هنوز گوشه‌ی گردنش دیده میشد و به نفس‌های ضعیفی که قفسه‌ی سینه‌اش رو به سختی تکون میدادن.

حس عجیبی توی سینه‌اش پیچید؛ و نگاهشو دزدید.

جی انگار متوجه سنگین شدن فضا شد، برای همین دوباره با همون لحن آزاردهنده‌اش گفت

— خب، به‌جای زل زدن بهمون شاید بهتره عجله کنید.

سرش رو کمی کج کرد و لبخند باریکی زد.

— مگه اینکه میخواید همین وسط راه پرپر شه

سونگهون این بار واقعاً خواست چیزی بگه اما هیسونگ آروم دستش رو روی شونه‌اش گذاشت و بدون اینکه نگاهش رو از جونگوون برداره، خیلی سرد گفت

— الان وقتش نیست.

بعد، بدون منتظر موندن برای جواب، دستش رو پشت درِ بهداری هل داد تا سونگهون زودتر وارد بشه.

سونگهون هم محکم‌تر جیک رو توی بغلش جابه‌جا کرد و با عجله از کنارشون رد شد؛ اونقدر نزدیک که جونگوون تونست صدای نفس‌های ضعیف و خس‌دار جیک رو بشنوه.




سالن دادگاه غرق در همهمه‌ی خفه و آزاردهنده‌ای بود که از پچ‌پچ خبرنگارها، خش‌خش پرونده‌های زندانیا و صدای برخورد کفش مأمور‌ها با زمین مرمری ساخته میشد. نور سفید و بی‌روح چراغ‌های سقفی روی دیوارهای خاکستری میوفتاد و فضای سالن رو ترسناک تر از چیزی که بود نشون میداد.

وسط اون همه تنش، عجیب‌ترین آدم داخل سالن بود.

راحت روی صندلی فلزی نشسته بود، انگار نه انگار دستبند سرد دور مچ‌هاش بسته شده و چند دقیقه‌ی دیگه ممکن بود حکمی براش صادر بشه که باقی زندگیش رو نابود کنه اما حداقل از پیامد کارش راضی بود. یک پاش رو کمی جلوتر نگه داشته بود و هر چند ثانیه زنجیر دستبندش با حرکت کوچیک دستش صدای کوتاهی ایجاد میکرد.

وقتی قاضی ازش خواست برای آخرین بار صحبت کنه، خیلی آروم بلند شد.

نه استرسی توی صورتش دیده میشد و نه حتی تردید؛ فقط همون حالت همیشگیِ گستاخ و بی‌پروایی که باعث میشد هرکسی ناخوداگاه عصبی‌شه.

قاضی نگاهی کوتاه به پرونده انداخت

— متهم، اگر توضیح یا اعتراف دیگری دارید، الان زمانشه.

جی برای چند ثانیه چیزی نگفت.

فقط نگاهش روی جمعیت چرخید؛ روی اون دسته خبرنگارهایی که آماده‌ی نوشتن بودن و مأمورهایی که کنار دیوار ایستاده بودن و روی قاضی‌ای که منتظر جوابش مونده بود. خیلی آروم خندید.

اخنده‌ی کوتاه و بی‌اعصابش توی سکوت سالن پیچید و باعث شد چند نفر ناخودآگاه سر بلند کنن.

— اعتراف؟

سرش رو کمی کج کرد.

— فکر کنم تا الان به اندازه‌ی کافی اعتراف کردم.

وکیلش زیرلب اسمش رو صدا زد؛ لحنش هشداردهنده بود، انگار میترسید دوباره چیزی بگه که اوضاع رو بدتر کنه اما جی بی‌توجه ادامه داد.

— تمام کارایی که توی پرونده نوشته شده، کار من بوده.

شونه‌ای بالا انداخت، انگار داشت درباره‌ی مسئله‌ی کاملاً بی‌اهمیتی حرف میزد.

— نقشه‌ها، خرابکاری‌ها، قاچاق… حتی انداختن تقصیر گردن بقیه.

صدای همهمه‌ی کوتاهی توی سالن پیچید. چند خبرنگار سریع‌تر شروع به نوشتن کردن و یکی از مأمورها نگاه مشکوکی بهش انداخت اما جی هنوز با همون آرامش عجیب ادامه میداد تا اینکه ناگهان مکث کوتاهی کرد.

برای اولین بار از شروع جلسه، لبخندش کمی کمرنگ شد.

خیلی جزئی بود، اونقدر که شاید کسی متوجهش نمیشد؛ اما وقتی دوباره حرف زد، لحنش کمتر شبیه شوخی بود.

— راستی…

نگاهش از روی قاضی رد شد و به نقطه‌ی نامعلومی توی سالن خیره موند.

— دو نفر هم هستن که به اشتباه تو زندانن.

قاضی اخم کرد و با جدیت پرسید.

— منظورتون چیه؟

جی این بار نفس آرومی بیرون داد و نگاهش رو مستقیم به قاضی دوخت.

— یعنی من همه‌چیو گردن اونا انداختم.

چند نفر توی ردیف‌های عقب سرشون رو بالا آوردن و صدای خش‌خش قلم‌ها بلندتر شد. حتی وکیلش هم با شوک سمتش برگشت.

— اسمشون چیه؟

جی بدون کوچک‌ترین تردیدی جواب داد:

— لی هیسونگ و پارک سونگهون.

همون لحظه سکوت سنگینی روی کل سالن افتاد؛ قاضی برای چند ثانیه فقط خیره نگاهش کرد، انگار مطمئن نبود درست شنیده یا نه.

— شما دارید اعلام میکنید این دو نفر بی‌گناهن؟

جی خیلی آروم پوزخند زد اما این بار اون پوزخند هم خسته‌تر از همیشه به نظر میرسید.

— اعلام؟

سرش رو کمی عقب برد و ادامه داد:

— نه، دارم میگم احمقانه‌ترین کاری که کردم این بود که اجازه دادم به‌خاطر من اونجا بمونن.

خبرنگارها تقریباً روی صندلی‌ها خم شده بودن تا چیزی از حرف‌هاش رو از دست ندن و مأمور کنار دیوار سریع چیزی توی بی‌سیمش گفت.

اما جی به هیچکدومشون اهمیت نمیداد.نگاهش برای چند ثانیه روی نقطه‌ی ثابتی موند و بعد خیلی آروم، با همون اعتمادبه‌نفسی که همیشه داشت لب زد

— اونا رو آزاد کنید عالیجناب..

و بلافاصله سرشو پایین انداخت و باعث شد پوزخندش از چشم بقیه پنهان شه

Report Page