Love behind bars
nolanحس عجیبی از دیروز توی قلبش باقی مونده بود که نمیتونست اسمی روش بذاره؛ نه دقیقاً غم بود، نه ترس و نه حتی اون وحشتی که چند ساعت قبل تموم بدنش رو گرفته بود. بیشتر شبیه یه سنگینی خفیفی بود که جایی پشت قفسهی سینهش جا خوش کرده بود و هر بار نفس میکشید، انگار بیشتر خودش رو پخش میکرد، تا جایی که حتی فکر کردن هم براش سخت شده بود و نمیفهمید چرا با وجود اینکه خستهتر از همیشه بود، بدنش حاضر نمیشد آروم بگیره.
تموم شب رو بیدار مونده بود و بیشترش رو گریه کرده بود، اما حالا حتی یادش نمیومد از چه لحظهای اشکهاش شروع شده بودن یا چند بار صورتش رو با آستینِ لباسش پاک کرده بود؛ فقط میدونست هر بار خیال میکرد دیگه چیزی برای گریه کردن باقی نمونده، فشار تازهای توی گلوش جمع میشد و چشمهاش دوباره میسوختن، انگار ذهنش هنوز دنبال راهی میگشت تا اتفاقی رو که دیده بود قابلتحملتر کنه و هر بار مثل قبل شکست میخورد.
چیزی که بیشتر از همه گیجش میکرد این بود که هنوز منتظر هیچ اتفاقی نبود، حداقل نه به اون شکلی که آدم وقتی چیزی رو از دست داده، ته دلش امیدوار میمونه که شاید برگرده؛ جیک دیشب به اندازهی کافی به خودش گفته بود که هیسونگ و سونگهون رفتن، واقعاً رفتن و قرار نیست دوباره از همون راهرو برگردن، و حالا این فکر اونقدر توی ذهنش جا افتاده بود که حتی دیگه احتیاجی به تکرار کردنش نداشت، فقط نمیفهمید چرا پذیرفتنش هیچ چیزی رو راحتتر نکرده.
شاید چون رفتنشون زیادی ناگهانی بود؟ شاید چون هنوز چند ساعت بیشتر از وقتی نگذشته بود که کنار هم نشسته بودن و دربارهی باشگاه رفتن حرف میزدن و جیک با بیحوصلگی غر میزد که از ورزش متنفره؟یا شاید چون هنوز بخشی از وجودش نمیتونست بفهمه چطور ممکنه آدمهایی که توی تموم این چند هفته تقریباً هر روز، هر ساعت و توی کوچکترین اتفاقات زندگیش حضور داشتن، یکدفعه از تمام روزهای بعدش حذف بشن و فقط چند تا خاطره و جای خالی روی یه تخت باریک براش باقی بمونه.
روی تخت نشسته بود و بدون اینکه واقعاً چیزی رو ببینه، به روبهروش خیره مونده بود؛ موهاش از کشیده شدنِ گاه و بیگاهش بههم ریخته و چشمهاش از بیخوابی و گریه میسوختن، اما عجیبتر از همه این بود که دیگه حتی حال گریه کردن هم نداشت و همین بیحسیِ بعد از ساعتها گریه، بیشتر از خود اشکها میترسوندش، چون نمیدونست این سکوت توی سرش قراره چند ساعت طول بکشه و بعد از اینکه بالاخره از جاش بلند بشه، با تموم چیزهایی که هنوز سر جاشون بودن اما دیگه هیچ معنایی نداشتن، باید چه کار کنه.
نگاهش خیلی آروم سمت تخت خالی کنار خودش رفت و چند لحظه همونجا موند، بدون اینکه صورتش تغییر کنه یا حتی پلک بزنه؛ انگار چیزی درونش هنوز به دنبال توضیحی میگشت که نمیتونست پیداش کنه، چون تا همین دیروز این تخت فقط یه تیکه فلز و یه تشک باریک و سفید بود، اما حالا با خالی بودنش چیزی رو به جیک یادآوری میکرد که نمیخواست بهش فکر کنه.
اینکه بعضی آدمها وقتی وارد زندگیت میشن، اونقدر بیسروصدا خودشون رو بین عادتهای روزمرت جا میکنن که تا وقتی ازت گرفته نشن، اصلاً نمیفهمی چقدر از نبودنشون میترسی.
جیک نگاهش رو از تخت گرفت و نفس عمیقی کشید، اما اون سنگینی لعنتی هنوز همونجا بود، فقط این بار، بالاخره میدونست اسمش چیه احتمالا
تنهایی.
« Flash back »
درِ سنگین دادگاه با صدای کوتاه و خشکی پشت سر هیسونگ و سونگهون بسته شد و برای چند لحظه، صدای بیرون بهطور کامل قطع شد؛ نه همهمهی خیابون شنیده میشد و نه صدای ماشینهایی که از جلوی ساختمان رد میشدن، فقط صدای قدمهای چند نفر روی کف سنگی راهرو و گاهی صدای ورق خوردن پروندههایی که از پشت یکی از درهای نیمهباز به گوش میرسید. هیسونگ چند قدم جلوتر از سونگهون راه میرفت و دستبندهای دور مچش، هر بار که دستهاش تکون میخوردن، صدای فلزی خیلی آرومی ایجاد میکردن. لباس زندان تنش بود، اما برخلاف جیک که احتمالاً اگر میدیدشون تصور میکرد قرار گرفتن توی چنین جایی باید چیزی شبیه ترس به نظر برسه، روی صورت اون چیز خاصی دیده نمیشد؛ همون حالت خونسرد و کمی خستهای که انگار این راهرو رو قبلاً صدها بار دیده بود و حالا فقط میخواست هرچه زودتر کارش تموم بشه.
سونگهون کنار دست مأمور قدم میزد و نگاهش بیحوصله از اطراف رد میشد، تا اینکه چشمش به تابلوی کوچیکی افتاد که شمارهی یکی از سالنهای دادگاه روش نوشته شده بود.
— باز همینجاست؟
هیسونگ حتی سرش رو برنگردوند فقط زیر لب زمزمه کرد
— انگار آره.
پسر کوچیکتر زیر لب چیزی شبیه غر زدن گفت و دوباره دستهاش رو کمی جابهجا کرد. مأموری که پشت سرشون حرکت میکرد، با صدای کوتاهی گفت:
— حرف زدن کافیه.
سونگهون برگشت و چند ثانیه نگاهش کرد، اما در نهایت چیزی نگفت و به حرکت کردن ادامه داد.
چند دقیقهی بعد، وقتی از راهروی اصلی رد شدن و وارد سالن دادگاه شدن، مأمور اونها رو به سمت صندلیهای مخصوص متهمها هدایت کرد. فضای داخل نسبت به راهرو شلوغتر بود؛ چند نفر از وکلا با پوشههایی توی دستشون مشغول صحبت بودن، صدای آروم جابجا شدن برگهها از چند طرف شنیده میشد و تعدادی از افراد حاضر توی سالن، با ورود هیسونگ و سونگهون برای چند لحظه نگاهشون رو سمت اونها برگردوندن.
هردوشون روی صندلیهاشون نشستن و مأمور درست پشت سرشون ایستاد.
سونگهون بعد مکث کوتاهی، سمت هیسونگ خم شد و با صدایی که فقط خودش میتونست بشنوه، گفت
— فکر میکنی هنوز گریه میکنه؟
هیسونگ که نگاهش به روبهرو بود، خیلی آروم جواب داد
— جیک؟
— نه، پادشاه انگلستان. معلومه جیک.
گوشهی لب هیسونگ کمی بالا رفت و نفس عمیقی کشید
— احتمالاً
سونگهون چند لحظه ساکت موند و بعد با اخم خفیفی گفت
— من فکر کردم وقتی برگشتیم سلول، آروم شده باشه.
— احتمالاً. جیک رو که میشناسی، با یه چیز کوچیک هم تا چند ساعت غر میزنه، چه برسه به اینکه فکر کرده باشه ما برای همیشه رفتیم.
— خب ما که قرار نیست بمیریم.
هیسونگ این بار نگاه کوتاهی سمتش انداخت.
— اینو به خودش بگو.
سونگهون آه آرومی کشید و دوباره به روبهرو نگاه کرد. تصویر جیک از چند ساعت قبل هنوز توی ذهن هردوشون مونده بود؛ صورت خیس از اشک، چشمهایی که از شدت گریه تقریباً قرمز شده بودن و اون صدای گرفتهای که پشت سر هم اسمشون رو صدا میزد و سعی میکرد خودش رو از بین مأمورها رد کنه.
سونگهون چند ثانیه چیزی نگفت، بعد نگاهش رو پایین انداخت و انگشت شستش رو روی دستبند دور مچش کشید
— وقتی برگشتیم..
جملهاش نصفه موند برای همینم هیسونگ سرش رو کمی به سمتش چرخوند
— وقتی برگشتیم چی؟
سونگهون با اطمینان خیلی سادهای ادامه داد
— آرومش میکنیم. یه چیزی میخریم براش، بعد هم مجبورش میکنیم اون تمرین مسخره رو شروع کنه.
هیسونگ چند ثانیه نگاهش کرد و بعد خیلی آروم خندید.
— تو هنوز به تمرین فکر میکنی؟
— آره. چون اگه جیک فکر کنه با گریه کردن میتونه ازش فرار کنه، تا آخر عمرش قراره همین کارو بکنه.
— خیلی بیرحمی.
— تو هم قراره کمکم کنی.
— معلومه.
هردوشون دوباره نگاهشون رو به جلو دادن، برای اونها همهچیز ساده بود؛ چند ساعت دیگه جلسه تموم میشد، دوباره برمیگشتن زندان و احتمالاً جیک هنوز با چشمهای پفکرده گوشهای نشسته بود و ازشون شاکی بود که چرا بدون اینکه بهش چیزی بگن، ترسونده بودنش.
هنوز چند دقیقهای از نشستنشون نگذشته بود که درِ سنگین سالن برای بار دوم باز شد و صدای کشیده شدنش روی کف، برای لحظهای توجه چند نفر از حاضرین رو به سمت ورودی کشوند. هیسونگ چندان اهمیتی نداد و همچنان مشغول ورق زدن برگههایی بود که وکیلشون قبل از شروع جلسه جلوی دستش گذاشته بود، اما سونگهون از روی عادت سرش رو بلند کرد و نگاه کوتاهی به ورودی انداخت؛ نگاهی که قرار بود فقط چند ثانیه طول بکشه و بعد دوباره به جای خودش برگرده، اما همونجا متوقف شد.
آدمی که بین دو مأمور وارد سالن شده بود، زیادی آشنا بود. اول فقط لباس زندانش رو دید، بعد دستبندهایی که جلوی بدنش بسته شده بودن و در نهایت صورتش رو شناخت.
جی؟؟
برای چند لحظه حتی پلک هم نزد، اصلا داشت درست میدید؟
منتظر بود با یه نشونهی کوچیک بفهمه اشتباه کرده و آدمی که روبهروش ایستاده کس دیگهایه، اما هرچی بیشتر نگاه میکرد، بیشتر مطمئن میشد که خود جی بود؛ همون موها، همون صورت و حتی همون حالت بیخیالی آزاردهندهای که انگار وسط این همه آدم و این همه نگاه، هیچ چیز خاصی براش اهمیت نداشت.
سونگهون ناخودآگاه کمی صافتر نشست و چند ثانیهی دیگه هم به جی خیره موند، بعد خیلی آروم آرنجش رو به بازوی هیسونگ زد.
— هیسونگ.
هیسونگ حتی سرش رو بلند نکرد.
— هوم؟
سونگهون یه بار دیگه به جی نگاه کرد، بعد با صدای پایینتری گفت:
— جی اینجاست.
صفحهای که هیسونگ در حال خوندنش بود روی میز فرود اومد و فقط چشمهای پسر بود که از روی برگه بالا اومد.
— خب.
سونگهون چند ثانیه منتظر موند و با ناباوری به پسر مو بنفشی که عینکش رو جابجا میکرد خیره شد.
— خب؟
— آره
— جی
— شنیدم.
سونگهون با اخم بهش نگاه کرد.
— پس چرا هیچ واکنشی نشون نمیدی؟
هیسونگ بالاخره سرش رو سمتش چرخوند و خیلی جدی پرسید
— باید چی کار کنم؟ دست بزنم؟
سونگهون با ناباوری نگاهش کرد و دستشو ناخوداگاه ولی آروم به میز روبروش کوبید.
— نه، مثلاً تعجب کن؟
— چرا باید تعجب کنم؟
— چون جی اونجاست.
هیسونگ یه نگاه کوتاه به جی انداخت، بعد دوباره خیلی خونسرد سمت سونگهون برگشت.
— خب شاید دلش خواسته بیاد دادگاه
— جی تو جلسهٔ ماست هیسونگ..
با همون حالت بیحوصلهای که انگار سونگهون وسط مهمترین جلسهی زندگیش داشت دربارهی یه چیز کاملاً مسخره حرف میزد ادامه داد
— سونگهون، من چشم دارم. خودمم میبینمش.
سونگهون خواست چیزی بگه، اما وقتی نگاهش دوباره سمت جی رفت، دید هیسونگ هم حالا داشت با دقت بیشتری بهش نگاه میکرد.
چند ثانیه گذشت.
لبخند خیلی کمرنگی که روی صورت هیسونگ بود، کمکم محو شد. حالا هردو ساکت شده بودن و نگاهشون برای چند لحظه روی جی موند، بعد تقریباً همزمان سمت هم برگشت
— لعنتی..
« Now »
نگاهش بیهدف روی نقطهای از کف سلول ثابت مونده بود، در حالی که انگشتهاش هر چند لحظه یکبار بیاختیار لبهی آستینش رو میگرفتن و ول میکردن و ذهنش، برخلاف سکوت سنگینی که روی صورتش نشسته بود، همچنان با سرعتی خستهکننده بین چیزهایی که دیگه وجود نداشتن و خاطراتی که نمیخواست ازشون دست بکشه رفتوآمد میکرد؛ تا اینکه صدای نامفهومی از سمت راهرو باعث شد برای اولین بار بعد از مدت زیادی سرش رو بالا بیاره.
صدای قدم بود.
اول خیلی دور، بعد کمی نزدیکتر و واضحتر، همراه با صدای برخورد فلز به فلز که جیک بعد از این همه مدت زندگی کردن توی زندان میتونست حتی بدون نگاه کردن هم تشخیص بده صدای قفل و باز شدن در یکی از سلولهاست، اما چیزی در نزدیک شدن اون صدا باعث شد بدنش قبل از اینکه ذهنش فرصت کنه جلوی این فکر رو بگیره، کمی خودش رو جلو بکشه و نگاهش رو به سمت در میلهای بدوزه.
شاید..
فقط یه احتمال خیلی کوچیک بود، اونقدر کوچیک که حتی خودش هم نمیخواست اسمش رو امید بذاره، اما همین که صدای قدمها درست جلوی سلولش متوقف شد، قلبش برای لحظهای با شدت بیشتری زد و تمام اون بیحسیای که از صبح روی وجودش سنگینی میکرد، کنار رفت؛ جیک هنوز به اندازهای احمق بود که ته دلش برای چند ثانیه فکر کنه شاید اشتباهی پیش اومده، شاید دادگاه تموم شده، شاید هیسونگ و سونگهون برگشتن و شاید تمام چیزی که دیشب با گریه برای خودش تکرار کرده بود، قرار نیست واقعاً اتفاق بیفته.
حتی بدنش هم انگار خودش رو برای دیدنشون آماده کرده بود؛ کمرش کمی صافتر شد، دستش از روی آستینش کنار رفت و چشمهاش با دقت بیشتری روی در ثابت موندن، در حالی که برای چند ثانیه کوتاه، تصویر هیسونگ و سونگهون با همون لباس زندان و همون قیافههای همیشگی توی ذهنش شکل گرفت و جیک تقریباً میتونست صدای سونگهون رو تصور کنه که به محض دیدنش بابت گریه کردنش غر میزنه و هیسونگ هم احتمالاً با خونسردی همیشگیش مسخرهش میکنه اما با نزدیک شدن سایهها و بالاخره قرارگرفتن جی و جونگوون روبروی سلولش همهچیز نابود شد.
One year later :
قدمهاش هنوز با ریتم خیابون هماهنگ نشده بود و
هر چند قدم یک بار سرعتش کم میشد. علتش گم کردن مقصد یا بلد نبودنش نبود بلکه چون بدنش دیگه مثل قبل به راه رفتنهای طولانی عادت نداشت و بعد از یک سال زندگی پشت دیوارهای زندان، حتی چند خیابون ساده هم برای پاهایی که بیشتر مسیرهای روزانهشون رو از اتاقهای کوچک و راهروهای بسته طی کرده بودن، زیادی طولانی به نظر میرسید. شونههاش کمی افتاده بودن و دست آزادش گاهی بیاختیار روی رونش کشیده میشد، انگار میخواست درد مبهمی رو که بعد از مدتی راه رفتن توی عضلاتش مینشست، با همون حرکت ساده کمتر کنه.هر بار برگه رو از بین انگشتهاش بیرون میکشید، آدرس نوشتهشده روش رو نگاه میکرد و بعد سرش رو بالا میگرفت تا شمارهی ساختمانها و اسم خیابون رو با چیزی که روی کاغذ نوشته شده بود مقایسه کنه، اما حتی همین کار ساده هم باعث میشد چند ثانیه بیشتر همونجا بمونه و به رفتوآمد آدمهایی نگاه کنه که بدون هیچ توجهی از کنارش رد میشدن.
یک سال بود که خیابون رو اینقدر نزدیک ندیده بود.
دلش شدیدا برای اون دو پسر تنگ شده بود و حتی با وجود اینکه کل این مدت هر بار که تایم ملاقات میشد پیشش میومدن و باهاش وقت میگذروندن باز هم حس میکرد یکساله که ازشون جدا شده.
تصور اینکه هیسونگ و سونگهون با دیدنش چقدر خوشحال میشن باعث میشد لبخندهای هیجانزدهای بزنه و تموم دردهای جسمی و روحیای که متحمل شده فراموش کنه.
وقتی بالاخره ساختمونی که آدرس روی برگه بهش اشاره میکرد از بین ساختمانهای اطراف پیدا شد، جیک برای چند ثانیه همونجا ایستاد و با دقت به شمارهی روی دیوار نگاه کرد، بعد دوباره برگه رو جلوی صورتش گرفت و شماره رو با چیزی که روی کاغذ نوشته شده بود تطبیق داد، انگار هنوز باورش نمیشد بعد از این همه راه رفتن واقعاً به مقصد رسیده. لبخندش ناخودآگاه بزرگتر شد.
— رسیدم...
خیلی آروم گفت و برگه رو پایین آورد، اما همون لحظه صدای موسیقی از داخل ساختمان به گوشش رسید.
جیک چند ثانیه بیحرکت موند. موسیقی؟..
تصور کرد شاید اشتباه اومده، برای همین دوباره به آدرس نگاه کرد، بعد به ساختمون، دوباره به آدرس و در نهایت با یه اخم کوچیک سرش رو بالا آورد.
صدای موسیقی واضحتر از این بود که بشه نادیدهش گرفت؛ نه یه آهنگ آروم که از داخل خونهای پخش بشه، بلکه صدای بم و سنگینی که حتی از پشت در بسته هم میشد لرزشش رو حس کرد و هر چند ثانیه یک بار صدای خنده و فریاد چند نفر هم روی اون میافتاد.
جیک با تردید به در ورودی نگاه کرد، قرار بود هیسونگ و سونگهون اینجا باشن ولی چرا اینجا شبیه خونهی دو نفر نبود که بعد از یک سال منتظر برگشتن کسی نشسته باشن؟
چند لحظه دیگه هم جلوی در موند و در نهایت با خودش گفت شاید اینا برای استقبالش یه مهمونی گرفته بودن، که البته از هیسونگ و سونگهون بعید بود، ولی بعد از یک سال زندان شاید آدمها تغییر میکردن؛ شاید سونگهون بالاخره احساساتی شده بود، شاید هیسونگ یاد گرفته بود برای آدمهای موردعلاقهش جشن بگیره.
صدای جیغ و خندهی بلندی از داخل اومد و جیک ابروهاش رو بالا انداخت.
— خیلی خب، این دیگه استقبال نیست.
با این حال در رو باز کرد و همون لحظه موجی از صدا و نور و بوی تند نوشیدنی و عطر آدمهای مختلف به صورتش کوبیده شد.
جیک ناخودآگاه یه قدم عقب رفت و بعد جدی تر نگاه کرد، خونه تقریباً پر بود.
آدمهایی که نصفشون رو اصلاً نمیشناخت از این طرف به اون طرف میرفتن، چند نفر روی مبلها ولو شده بودن، یه دختر با لیوانی توی دستش وسط راهرو با یکی بحث میکرد و پسری که به نظر میرسید حتی خودش هم نمیدونه کجاست، با تکیه دادن به دیوار سعی داشت تعادلش رو حفظ کنه.
جیک چند ثانیه فقط مات و مبهوت به اطراف نگاه کرد و بعد خیلی آروم برگهی آدرس رو بالا آورد و دوباره خوند.
همون آدرس بود.