Love Story
𝖵𝖺𝗋𝖺𝗇همه چیز حس یک رویا داشت. از آن رویاها که آدمیزاد نمیخواست از آن بیرون بیاید و با حقیقتِ تلخ زندگی رو به رو شود. آن دو پسر نیز؛ یک رویای شیرین را دور از چشم دیگران در روح و قلب خود نگه داشته بودند، عشق.
سوبین یک سال بزرگتر بود؛ به همین دلیل تنها زنگ های آزاد بین کلاس ها میتوانست عزیزترینش رو ملاقات کند. گاهی در همان چند ساعت کلاسشان، به قدری دلتنگ میشدند که در وقت آزاد به جای صحبت کردن فقط با لب هایشان دلتنگی را ابراز میکردند.
پسر کوچکتر عشق را گلی همیشه بهار میدید، گلی که معتقد بود علاوه بر خودش، سوبینش هم از آن مراقبت میکرد و با وجود تمام سختی ها، اجازه نمیداد گلبرگی از آن گل فرو ریزد. غافل از آنکه آن گل برای سوبین، یونجون بود.
عشقی که آن دو پسر پرورش میدادند عشقی نایاب بود. از آنها که انسان ها کورکورانه دنبالش میگردند. امّا آیا خودِ عشق جاودانه است؟ هیچکس نمیداند.
یونجون خوشرویی که حتی از روی عادت موقع صحبت با دیگران لبخند میزد، در آن زمان فقط به یک مجسمۀ سنگی تبدیل شده بود. در هر مکانی که قدم برمیداشت، احساس میکرد در حال قدم زدن روی هیزم های سوزان جهنم است. آن راز دیگر راز نبود؛ تمام دانش آموزان فهمیده بودند. شاید نظریۀ «یک راز بین دو نفر تا وقتی ثبات دارد که نفر دوم بمیرد» حقیقت داشت. دیگر نمیتوانست حتی به انعکاس خودش نگاه کند. سوبین که نزدیک ترین انسان زندگی اش بود؛ حالا کیلومتر ها از او فاصله داشت اما این فاصله نتوانست سوبین را از نگران بودن نجات دهد. پسر بزرگتر هرروز در حیاط به دنبال یونجون میگشت. پیدا کردنش سخت نبود، همیشه زیر درخت گیلاس یک سایه وجود داشت و آن نیز مال عزیزترینش بود. آن سایه به تاریکی روحِ یونجون بود. سوبین میدانست که اگر بعد از افشا شدن رابطه بین آنها در مدرسه و خانواده دوباره بخواهد نزدیک شود، فقط همه چیز را بدتر میکند. پس فقط نظارهگری بود که از دور گلِ ساقه شکسته خود را با غم تماشا میکرد. روز و شب آرزو میکرد که یک بار، فقط یک بار دیگر بتواند آن پسر را در آغوش خود نگه دارد و عطر ملایم تنش را به ریه های پر از دردش انتقال دهد.
ماه ها گذشت. زمان بی توجه به درد آن دو عاشق به چرخش خود، ناامید کننده ادامه داد و حالا، فقط یک هفته مانده بود تا یک سال دیگر از دبیرستان تمام شود.
سوبین برای آخرین بار به همان حیاط پشت مدرسه رفت. اگر برای آخرین بار گُلش را ببیند چه؟ درد دوباره در سینه اش مثل یک زهر کشنده پخش شد. گلوی خشک شده اش را به سختی قورت داد. آن سایه دیگر آنجا نبود. به همین زودی؟ حتی بدون یک خداحافظی سرد و خالی؟ دیگر نمیتوانست قدم بردارد. فقط سر جایش ایستاده بود و به آن نقطۀ خالی نگاه میکرد. نکند عشق زندگی اش قبول کرده بود که برایش غریبه شود؟ قبل از اینکه اشک ها جلوی دیدش را بگیرند، با شنیدن فریاد و قدم های تندی پشت سرش، فورا چرخید. قلب خالی اش با دیدن پسری که داشت با تمام توان سمتش میدوید به شکل وحشتناکی شروع به تپیدن کرد.
-سوبین!
پسر کوچکتر بعد چند قدم بلند دیگر؛ بالاخره رسید. کف دست های سردش را به زانو هایش تکیه داد تا قلب تپنده اش را آرام کند.
-خیلی دنبالت گشتم...
آرام صاف شد و با دیدن چهرۀ پسر بزرگتر مکث کرد. لحظه ای برای بیان کردن حرف هایش تردید کرد. اگر سوبین اورا از یاد برده بود چه؟ اگر حرف هایش برای او فقط کلمات پوچ باشند چه؟
+لطفاً...
پسر بزرگتر بعد چند ثانیه سکوت زمزمه کرد.
+لطفاً حرف بزن...
یونجون با دیدن چشم های ملتمس سوبین، بالاخره دست از تردید کردن برداشت و یک قدم جلوتر رفت.
-میدونی ما خیلی درد کشیدیم تا به اینجا رسیدیم. هرروز میفهمیدم داری از دور بهم نگاه میکنی. چشم هات روحمو سمت خودت میکشونن. منم هیچوقت نتونستم جلوی خودمو بگیرم. بهت عادت کردم میدونی؟ نمیتونستم همینجوری بذارم برم، برای همین اومدم تا قبل از رفتن تمام حرفای قلبمو بگم.
+کجا میخوای بری؟
-فرانسه. اونجا قراره درسمو ادامه بدم چون... من مثل خودت توی تحمل کردن نگاه و حرف های دیگران خوب نیستم... میتونی بهم یک قول بدی؟
+چه قولی؟
-اگه هرچیزی باشه قبول میکنی؟
+آره. قبول میکنم.
-پس بهم قول بده وقتی جفتمون بزرگ شدیم، میای پاریس و باهام ازدواج میکنی.
پسر بزرگتر حس کرد قلبش برای لحظه ای درست نمیتپد. فقط با همان درخواست کوتاه، ذهن سوبین دیوانه وار شروع به تصور کردن آن لحظه کرد.
+قول میدم. قول میدم توی پاریس جلوت زانو بزنم و ازت بخوام تا ابد باهام زندگی کنی.
یونجون لبخند زد. لبخندی به گرمای خورشیدِ صبح. چند قدم دیگر طی کرد و پسر بزرگتر را محکم در آغوش گرفت. انگار آن آغوش؛ قول تازه ای بود که با تماس تن هایشان معتبر شده بود.
از آن روز، آن آغوش گرم، آن خنده های آرام، شش سال گذشته بود. پسر ۱۶ ساله ای که دیوانه وار عاشق سوبین شده بود، حالا بیست و دو ساله بود. همه چیز تغییر کرده بود. اما... احساساتش درست مانند احساسات نوجوانیاش؛ عمیق بود. هنوز هم همان پسر منتظر بود. در تمام سال هایی که تا الان گذرانده بود، هیچوقت به عشقی که با آن پسر زیبا بزرگ کرده بود ذره ای شک نکرد، برعکس؛ آن را یک تندیسِ خاص میدید. شاید همین باعث شده بود طراحی هایش قلب فرانسوی هارا بلرزاند و چشم هارا شیفتۀ خود کند اما این شیفتگی ها چیزی نبود که یونجون میخواست. او با هر طراحیِ جدیدش آرزو میکرد سوبین نیز آنها را ببیند. آرزو میکرد او نیز با دیدن طراحی ها معنی ای که طراحش فقط برای پسر بزرگتر برجای گذاشته بود را ببیند.
امروز نیز مانند دیگر روز هایی که برای ایده طراحی جدیدش رویاپردازی میکرد، روی نیمکت چوبی کنار میدان پاریس نشسته بود و غرق در فکر کردن بود. حتی در افکارش هم، باز سوبین را میدید. گاهی اوقات، آنقدری دلتنگ میشد که اشک هایش به طرز وحشتناکی دیدش را تار میکردند، اما اجازه فرو ریختن به آنها داده نمیشد. نفس عمیقی کشید و به آسمان خاکستری لحظه ای خیره شد. میتوانست آن رنگ را به حال و هوای درونی خودش تشبیه کند. اگر هیچوقت سوبین نمیآمد چه؟ نه... او آمده بود برای طراحی جدیدش فکر کند، نه گمان های مسخره! سرش را پایین انداخت و لبه تا خوردۀ کت بلندش را صاف کرد. در همین حین، با دیدن کفش های مشکی رنگی که درست رو به رویش قرار گرفتند، سرش را بالا آورد. انتظار داشت یک طرفدار یا یک توریست برای آدرس پرسیدن باشد اما... آن شخص سوبین بود؟ قلبش برای لحظه ای، فراموش کرد چطور بتپد. مردمک های مشکی رنگش کاملا باز شده بودند. مرد قد بلند؛ با دیدن صورت متعجب عزیزترینش بعد از شش سال، لبخند زد. درست مثل لبخندی که یونجون قبل از رفتن زده بود. قبل از اینکه دست هایش را از هم کاملا فاصله دهد، یونجون بلند شد و تمام وزنش را روی هیکل بزرگتر سوبین انداخت و اورا محکم در آغوش گرفت، انگار که اگر فقط مقداری بازو هایش را شل کند، سوبین برای همیشه ناپدید میشود.
-سوبینااا... دلم... دلم برات تنگ شده بود. خیلی دلم برات تنگ شده بود. داشتم دیوونه میشدم. تمام این مدت رو صبر کردم...
+منم همینطور عزیزم. منم همینطور.
دست هاشو رو دور کمر یونجون حلقه کرد. هیچکدام از اینکه چه مدت همانطوری در آغوش یکدیگر ماندند خبر نداشت. فقط اجازه دادند قلب هایشان در یک راستا، بالاخره گرمایی که سال ها دلتنگش بودند را دوباره شریک شوند.
وقتی از هم فاصله گرفتند؛ دیگر ترسی نداشتند. سوبین همزمان که از جیب ژاکت کرمی رنگش چیزی در میآورد، زانو زد و جعبه مخملی رنگی را آرام باز کرد. یونجون به محض دیدن حلقه نقره ای رنگ که کاملا وسط آن جعبه کوچک به چشم میآمد، چشم هایش دوباره گرد شدند.
+چوی یونجون... با من ازدواج میکنی؟
قلب مرد بزرگ تر وحشیانه به سینه اش ضربه میزد، اما دست هایش؟ محکم و بدون لرزش آن جعبه را جلوی یونجون نگه داشته بودند. این لحظه، برای رویایی بودن بیش از حد واقعی بود. یونجون، آرام دست هایش را از جلوی لب هایش فاصله داد و همزمان که سرش را تکان میداد با صدای رسایی لب زد:
-بله.
برق در چشم های تاریک سوبین نمایان شد. فورا ایستاد و حلقه را از جعبه بیرون آورد و بعد، با دست آزادش دست یونجون را به آرامی بالا آورد و حلقه را دور انگشتی که سالها با عشق پاک و خالص منتظر مانده بود انداخت. دست هایش دوباره سمت کمرش احاطه شدند و با یک حرکت، اورا جلو کشاند و بی اختیار به سمت لب هایش خم شد و اولین بوسۀ شیرینشان را بعد از شش سال، بی توجه به هر چشمی که آنهارو میدیدند، شروع کردند.
-سوبین... عاشقتم.
+منم همینطور عزیزکردۀ من.
The End.