Love Sick
Rahilبا تایپ کردن اون پیامها و فرستادنشون برای سان، دوباره گریهش گرفته بود.
روی تخت توی خودش جمع شد و درحالی که به پهلو دراز کشیده بود، زانوهاش رو توی بغلش کشید.
احساس تنهایی به مغز استخوانش نفوذ کرده بود.
بعد از ساعتها زل زدن به عکسهای دخترش که توی گوشیش بود، چشمهاش درد گرفته بود. پلکهاش رو روی هم گذاشت و توی سکوت غمزدهی خونهی تاریکش برای چندین لحظه هیچ کاری نکرد. فقط پلکهاش رو روی هم گذاشت. امروز به اندازهای گریه کرده بود که دیگه از شدت سردرد ناشی از گریههای زیاد، جونی تو بدنش نبود.
واقعاً مغزش قدرت تحلیل اینکه چرا سان ازش پرسیده بود کجاست و اصلاً چرا در جواب اون همه پیام همچنین جوابی داد رو نداشت. انقدر روح، جسم و قلبش خسته بود که فقط نیاز داشت توی همین سکوتی که حس و حال تنهایی میده، فرو بره.
قلب حسودش با فکر اینکه سان الان ممکنه اون پسر رو توی آغوشش گرفته باشه، از درد به خودش پیچید. اون حتی حرفهای وویونگ دربارهی دوست پسرش رو تکذیب نکرد! و از نظر وویونگ این خودش برای تأیید قضیه کافی بود.
یعنی هانا اون رو به عنوان پدرش میدید؟
اگه اینجوری بود پس چرا هونگجونگ میگفت هانا بهونش رو میگیره؟
نمیدونست، واقعاً توی این مرحله تشخیص اینکه چه اتفاقی داره میفته براش دشوار بود.
اون دلش نمیخواست طرف مقابل باهاش غیر مستقیم صحبت کنه و باعث بشه اون برای پیدا کردن جواب، معما حل کنه. دوست داشت خیلی روشن و واضح همه چیز رو براش توضیح بده تا دچار این افکار ضد و نقیض نشه. سان بهتر از هرکسی از این مورد آگاه بود، اما انگار توی این لحظه اصلاً براش ضرورتی نداشت؛ کسی داشت این کار رو میکرد که در گذشته به کوچیکترین ترجیح و علاقهی وویونگ دقت میکرد و با ملاحضهترین مردی بود که وویونگ تو عمرش دیده.
درواقع حقیقت این بود که تایپ و عادتهای وویونگ به خاطر رفتارهای سان شکل گرفته بود. اگه امروز وویونگ اینجوری رفتار میکرد همهش تقصیر خودش بود.
توی اون فضای ساکت و آروم خونه، صدای زنگ در، حکم یه آژیر بلند رو داشت.
چشمهاش به یکباره باز شد و فکر کرد شاید خیالاتی شده. آخه یهویی توی این ساعت از شب، صدای زنگ در دور از انتظار بود.
بار دیگه صدای زنگ بلند شد و این بار وویونگ دیگه مطمئن شده بود که یکی پشت دره.
از جاش بلند شد و با قدمهای محتاطانه سمت در خونهش رفت.
جلوی در قرار گرفت و دستش آروم روی دستگیره نشست.
در چشمی نداشت که از طریق اون ببینه کی پشت در ایستاده. حتی زنگ در خونه هم مانیتور تصویری نداشت. چون این خونه متعلق به دوران دانشجوییش بود و بعد ازدواجش هم دیگه به اینجا نیومده بود؛ به خاطر همین تمام وسايلش قدیمی بود.
بزاق جمع شده توی دهنش رو قورت داد و با دمی عمیق در رو باز کرد و انتظار دیدن هر چیزی رو داشت.
جز این چیزی که حالا جلوی چشمهاش بود!
سان و دختر بچهای که انگار هانای خودش بود؟!
جوری که انگار دچار برق گرفتگی شده، میخکوب شده بود و به صحنهی رو به روش نگاه میکرد.
نکنه این یه خوابه؟
نگاهش روی دختر کوچولویی که موهاش رو خرگوشی بسته و چتریهای مرتبش روی پیشونیش ریخته شده بود، قفل شد.
دوتاشون داشتن با تعجب هم رو نگاه میکردن.
انگار که اولین بار بود که همدیگه رو میدیدن.
وویونگ توی همون حالت بیاختیار، اشکهای براقش معصومانه از توی چشمهاش به روی صورتش چکید.
در ثانیه روی زمین نشست و محکم دخترش رو توی بغلش فشرد. توی این لحظه با حس گرمای بدن پارهی تنش دیگه بیصدا اشک نمیریخت، با تموم وجود فریاد میزد.
جثهی کوچیک و کودکانهش رو جوری توی آغوشش فشرد که انگار میخواست اون رو توی خودش حل کنه. چشمهاش رو بست و با تمام قدرتش دخترش که هنوز هم بوی بچگیهاش رو میداد بویید.
هانا که نمیدونست چرا این غریبه یهو با دیدنش گریهش گرفته و اینجوری محکم فشارش میده، ترسید!
دیگه نتونست تحمل کنه و صدای گریههای اونم بلند شد.
وویونگ با شنیدن هقهقهای دخترش با تعجب ازش فاصله گرفت.
همین که فشار دستهای وویونگ دورش کم شد، هانا سمت سان رفت و محکم پاهای پدرش رو تو بغلش گرفت.
سان سریع دختر کوچولوش رو توی بغلش گرفت و مشغول آروم کردنش شد.
وویونگ با تعجب و پشیمونی روی پاهاش ایستاد. به در تکیه داد و با حسرت به دخترش خیره شد و اشکِ توی چشمهاش هنوز هم در حال سرازیر شدن بود.
سان بدون گفتن چیزی وارد خونه شد.
وویونگ که انتظار این حرکت رو نداشت، کمی بعد در رو بست و دنبال سان راه افتاد.
سان به سمت نشیمن رفت و در حالی که هانا توی بغلش بود روی مبل جاگیر شد.
وویونگ بعد از روشن کردن لامپهای خونه، با تردید نزدیکشون شد و همونجا روی زمین نشست تا به هانا دید بهتری داشته باشه.
هانا که حالا به لطف پدرش آروم شده بود، کنارش روی مبل نشست.
با ترس و تعجب به غریبهای که رو به روش بود نگاه میکرد.
وویونگ که همچنان صداش گرفته و بغضی بود، دست دخترش که کنار سان نشسته بود رو گرفت. آروم روش و بوسید.
- ببخشید قربون شکلت بشم نمیخواستم بترسونمت.
لبهای هانا آویزون شد و وویونگ ادامه داد.
- گریه نکن باشه؟
قطرهی اشک بزرگی از چشم راستش چکید.
وویونگ دستش رو دراز کرد و خیسی اشک رو از روی صورتش پاک کرد.
هانا با لحن و صدای بچگانهش پرسید:
- تو کی هستی؟
وویونگ قلبش ریخت.
دلش میخواست تمام وجود دخترکش رو بوسه بارون کنه. موجود کوچولو و ضعیفی که اون یه روزی به دنیا آورده بود الان جلوش بود و با اون صورت خوشگل و صدای نرم و بامزهش صحبت میکرد.
وویونگ میخواست دهن باز کنه و بگه من همون پدر عوضیای هستم که باعث گریه های همیشگیتم. ولی سان انگار قصد نداشت به دخترش حقیقت رو بگه!
- دخترم اون دوست باباته.
هانا با ذوق به پدرش نگاه کرد.
- دوست باباییه؟
وویونگ دوباره چشمهاش لبریز از اشک شد. دخترش برای اولین بار در حضورش اون رو بابایی صدا زده بود.
هانا سرش رو سمت وویونگ چرخوند و با چشمهای درشتش بهش خیره شد.
- باباییِ من کجاست؟
وویونگ دلش میخواست واقعاً کلهی سان رو از جا در بیاره، خب الان به این بچه چی میگفت؟! چطور میتونست توی چشمهای سرشار از ذوق و خوشحالیش نگاه کنه و بهش دربارهی خودش دروغ بگه؟
اینبار هم خودش جای وویونگ جواب داد.
- ایشون هم نمیدونه بابات کجاست.
وویونگ بعد از تمام این مدت که سان و هانا اومده بودن برای اولین بار به سان نگاه کرد!
اصلاً دلش نمیخواست اون رو ببینه. هنوز هم ازش دلخور بود. با نفرت به چشمهاش نگاه کرد.
سان هم که هیچ وقت نمیشد احساسش رو از صورت و چشمهاش فهمید در مقابل به وویونگ نگاه میکرد.
هانا که با جواب سان دوباره غمگین شده بود با ناامیدی سرش رو پایین انداخته بود.
وویونگ نگاهش رو از اون موجودی که الان از نظرش اصلاً مثل قبلاً دوست داشتنی نبود، برداشت و به دخترکش داد.
- میتونم بغلت کنم؟
هانا با نگاه کردن به وویونگ دستهاش رو براش باز کرد.
وویونگ بدون معطلی سرش رو به بدن دخترش نزدیک کرد و هانا سرش رو توی آغوش کوچیکش گرفت.
هانا که حالا مهر وویونگ به دلش نشسته بود، آروم دستهاش رو روی موهایی که همرنگ موهای خودش بودن و خیلی نرم بودن، حرکت میداد.
- حالا خوبی؟
جوری صحبت میکرد که وویونگ میخواست براش جون بده. اینکه انقدر لحن صحبت کردنش و کلا جزئیات صورتش شبیه خودش بود، براش دوستداشتنی بود.
وویونگ درحالی که سرش هنوز بین دستهای کوچیک دخترش بود، کمی به گردنش حرکت داد و جایی که صدای قلب کوچولوش شنیده میشد رو عمیق بوسید.
کمی فاصله گرفت تا توی چشمهاش نگاه کنه.
- مگه میشه تو کنارم باشی و من حالم بد باشه؟ همین که تو اینجایی من خوشحال ترین آدم جهانم!
هانا که برای اولین بار کسی جز پدرش و دوتا عموهاش بهش ابراز علاقه کرده بود، رو میدید با ذوق خندید.
سان که توی کل این مدت بیصدا نشسته بود و بهشون نگاه میکرد، از جاش بلند شد و دستش رو سمت دخترش گرفت.
- بیا عزیزم ما دیگه باید بریم. عمو میخواد بخوابه.
هانا با حرف پدرش با لبهای آویزون از جاش بلند شد.
وویونگ هم همراه با اونا بلند شد و جرعت گفتن هیچ چیزی رو نداشت. ممکن بود چیزی بگه تا سان اون رو جلوی دخترش خورد و خمیر کنه.
بازم داشت جگر گوشهش رو ازش جدا میکرد. اگه دیگه هیچ وقت اجازه نمیداد اون رو ببینه چی؟
با اشک توی چشمهاش به رفتنشون سمت در نگاه میکرد و پشت سرشون حرکت میکرد.
وقتی در رو باز کردن و میخواستن خداحافظی کنن، وویونگ خم شد تا هم قد دخترش بشه.
دستش رو روی شونههای کوچیکش گذاشت و محکم روی لپ نرمش رو بوسید.
- دوستت دارم! خیلی زیاد.
بازم موفق نشد اشکهاش رو کنترل کنه.
هانا دستش رو از دست بزرگ پدرش بیرون کشید و به صورت وویونگ رسوند.
با تعجب اشکاش و پاک کرد.
وویونگ دستهای کوچیک دخترش که روی صورتش بود رو آروم گرفت و کف دستش رو بوسید.
- برای بابات گریه نکن باشه؟ هربار که تو برای اون گریه میکنی اون قلبش میشکنه و ناراحت میشه. اون عاشقته، خیلی زیاد! اون اصلاً دلش نمیخواست تورو تنها بذاره، تو تنها دلیل نفس کشیدنشی. اون مجبور شد بره و قول میده هرکاری برای اینکه دوباره کنار تو باشه میکنه.
هانا آروم و بیصدا اشکاش ظاهر شد.
محکم بغل وویونگ پرید و دستهاش رو دور گردنش حلقه کرد.
وویونگ اون رو توی بغلش گرفت و روی پاهاش بلند شد.
سرش رو میبوسید و دستش رو نوازشوار روی پشتش میکشید.
محکم دخترش رو توی بغلش فشرد و چشمهاش رو بست. شاید این آخرین باری بود که سان اجازه میداد اون رو ببینه، باید از تمام این لحظهها نهایت استفاده رو میکرد.
ثانیهای بعد دستهای بزرگی روی کمرش قرار گرفت. چشمهاش رو با تعجب باز کرد و به سانی که اون و هانا رو توی آغوش بزرگش جا داده بود، نگاه کرد.
درحالی که هنوزم با تعجب بهش نگاه میکرد، سان خیلی آروم نزدیکش شد و بوسهی کوچیکی از لبهاش گرفت. بعد از چهار سال سان داشت اون رو لمس میکرد و حتی اون رو بوسیده بود!
قلبش دیگه نمیتونست این همه خوشحالی رو تحمل کنه. هنوز بوسهی چند ثانیه پیش رو هضم نکرده بود ولی با این حال درحالی که هانا تو بغلش بود خودش رو بیشتر توی آغوش سان جا کرد.
سان هم با کمال میل قفل دستهاش دور بدن وویونگ رو تنگتر کرد و اون و دخترش رو محکم به خودش فشرد.
بعد از چندین دقیقه بالاخره سان فاصله گرفت.
وویونگ برخلاف خواستهش هانا رو روی زمین گذاشت.
هانا سمت سان رفت و دست کوچیکش رو به دست پدرش رسوند.
با لبخند به وویونگ نگاه میکرد و اون در مقابل حتی ثانیهای نمیتونست دست از نگاه کردنش برداره، با لبخند بزرگ و چشمهای غمگینش بهش چشم دوخته بود.
زیباترین ترکیب جهان برای سان، این چشمهای غمگین و اون لبخند شیرین بود.
دست آزادش رو آروم به قسمت موردعلاقهش که کمرِ باریک وویونگ بود، رسوند.
کمی با دستهای قدرتمندش اون رو جلو کشید و اینبار همراه با دم عمیقی، روی موهای ابریشمیش بوسه کاشت.
هانا با تعجب به پدرش نگاه میکرد.
اون متنفر بود از اینکه پدرش به کسی جز اونی که بابای خودش بود، ابراز علاقه کنه. برای همین بود که همیشه سر از قرارهای پدرش در میآورد و همه چیز رو زهرمارش میکرد.
ولی اینبار جوری این صحنهی مقابلش به دلش نشسته بود که نتونست چیزی بگه.
حس عجیبی توی قلب کوچولوش به وجود اومده بود، انگار که اون ترکیب و علاقهای که به وضوح میشد دید، بهش حس و حاله خونهی امنی رو میداد که باباش هم توش حضور داره!
سان با فاصله گرفتن دیگه چیزی نگفت و دست تو دستِ هانا، با هم از اونجا دور شدن.
هانا که روش همچنان سمت وویونگ بود براش آروم دست تکون میداد. وویونگ هم با لبخند بزرگی، در مقابل، آروم براش دست تکون داد.