Lost soul

Lost soul

EWAN

با برداشتن وسایلش از داخل ماشین، در ماشین رو قفل کرد و سمت جنگل راه افتاد.

با ورود به جنگل، نقشه مخصوصش رو بیرون اورد تا راهش رو پیدا کنه و به جایی که میخواست برسه.

بعد از تقریبا چهل دقیقه، به جایی که میخواست رسید. وسایلش رو روی زمین گذاشت و چادرش رو سر پا کرد.

چند ساعت توی جنگل بود. بعد از چند ساعت، از چادرش بیرون اومد تا کمی توی جنگل بگرده.

هنوز چند ساعت تا تاریکی هوا مونده بود.

همینطور که راه میرفت، یه خرگوش کوچولو جلوی پاهاش پرید.

-هی کوچولو

اروم نشست تا خرگوش رو ناز کنه که خرگوش شروع به دویدن کرد.

بلند شد و دنبال خرگوش راه افتاد. همینطور که دنبال خرگوش میرفت، به ابشاری رسید.

خرگوش به سمت پسری که دم ابشار نشسته بود دویید و توی بغلش پرید.

با رسیدن خرگوش به فرد دم ابشار، سرعت قدم هاش رو اروم کرد.

پسر در ابشار، با پریدن خرگوش توی اغوشش، شروع به ناز کردن خرگوش کرد.

با احساس فردی نزدیک بهش، نگاهش رو از خرگوش گرفت و به پسری که اروم نزدیکش میشد داد.

-اه... سلام؟

جیک اروم سلام کرد. پسر بزرگتر نگاهش سمت خرگوش برگشت و دوباره به جیک نگاه کرد.

-خرگوش شماست؟

پسر بزرگتر اروم از جیک پرسید.

- نه فقط دیدمش و بعد شروع کرد یه دوییدن و به شما رسیدیم.

خرگوش اروم از اغوش هیسونگ بیرون اومد و پشت بوته ها پنهان شد.

هیسونگ اروم از جاش بلند شد و سمت پسر کوچکتر رفت.

فرد مقابلش شبیه الهه ها بود. با موهای بنفش، لباس سفید و با قد بلند. عجیب بود که کسی اینجا بود. تقریبا چند سال بود که جیک اینجا میومد ولی هیچ وقت کسی رو اینجا ندیده بود.

-شما هم واسه دیدن جنگل اومدین؟

پسر کوچیکتر که حسابی فوضولیش گل کرده بود، از پسر مقابلش پرسید.

-من اینجا زندگی میکنم

-توی جنگل؟

-اره

-عجیبه

-چرا؟

هیسونگ با صدای ارومی از پسر پرسید و با کج کردن سرش بهش نگاه کرد.

-من خیلی وقته اینجا میرم و میام تاحالا ندیده بودمتون.

-اها

چند دقیقه گذشت و تنها صدایی که به گوش میرسید، صدای ابشار بود. ناگهان هیسونگ نگاهش رو از ابشار گرفت و به جیک داد.

-اسمت چیه؟

جیک از سوال پسر جا خورده بود. حالا که داشت فکر میکرد خودش هم از پسر در مورد اسمش نپرسیده بود.

-اسم من جیکه. شیم جیک

-منم هیسونگم. لی هیسونگ

هیسونگ بعد از گفتن اسمش به پسر، لبخند شیرینی زد.

-کم کم هوا داره تاریک میشه. من دیگه برمیگردم چادرم. فردا دوباره همینجا میبینمت

-البته. خدافظ

بعد از خداحافظی، جیک به چادرش برگشت و تمام شب به الهه ای که دیده بود فکر میکرد. حتی ثانیه ای نمیتونست دست از فکر کردن به " لی هیسونگ " برداره.

کم کم صبح شد و روز بعد از راه رسید.

جیک بعد از اینکه از خواب بیدار شد، چند ساعتی مشغول خوردن و لذت بردن از جنگل مورد علاقه اش شد.

دوباره همون ساعت مثل دیروز، به دم ابشار رفت اما این بار پسر دیگه اونجا نبود.

چندین ساعت صبر کرد تا شاید پسر برگرده. شب شد ولی پسر نیومد.

دو روز گذشت و باز هم جیک نتونست پسر بزرگتر رو ببینه.

بعد از دو روز دیگه وسایلش رو جمع کرد و به خونش برگشت، اما همچنان فکر هیسونگ توی ذهنش بود.

برای اطمینان پیدا کردن، تماسی با پدر بزرگش گرفت.

-سلام پدربزرگ

«هی ببین کی زنگ زده جیکی »

-خیلی دلم برات تنگ شده بود پدربزرگ

«منم همینطور عزیزم»

-یه سوالی داشتم پدربزرگ. شما کسی به اسم لی هیسونگ میشناسین که توی جنگلی که میرفتیم زندگی کنه؟

«لی هیسونگ؟ همون که موهاش بنفشه؟ »

-اره پدربزرگ

«هیسونگ چندین ساله که مرده فکر کنم زمانی که تو بدنیا اومدی مرد. پسر اون عاشق جنگل بود هر روز میرفت اونجا اخرش هم یه روز وقتی توی جنگل بود مرد»

با شنیدن حرف های پدربزرگش، احساس کرد سطل اب سردی روی بدنش خالی کردن. یعنی اون تمام اون چند ساعت با یه ادم مرده حرف میزد؟

-مطمعنین مرده؟

«اره پسر. خودم کسی بودم که پیداش کردم. توی تله ای که شکارچی ها برای حیوانات درست کرده بودن گیر افتاده بود و بعدش هم یه حیوون درنده بهش حمله کرده بود»

- ا-اها مرسی پدربزرگ

بعد از تشکر از مرد، تلفن رو قطع کرد

الان که فکر میکرد، موقع رفتن از پیش پسر توجهش به پایین شلوارش که خونی بود جلب شده بود. زخمی مثل تله حیوانات.

لی هیسونگ چندین سال قبل مرده بود اما روحش هنوز توی اون جنگل گیر کرده بود...

Report Page